🤗سلام دوستان🤗
اینجا وبلاگ رمان ماکانیِ تاوان عشق هست❣
•عاشقانه•درام•گاهی طنز•اندکی رازآلود•
🧡به قلم فاطمه وانوشه🧡
نوبتی پارت میزاریم. یک پارت فاطمه و یک پارت انوشه.
حتما بخونید ضرر نمیکنید!
برای خوندن رمان از ابتدا، برید پایین وب و قسمت "برچسب های وب" هر پارتی رو که بخواید میتونید بخونید💞
❤رمان دارای فصل دوم هست❤
💝رمان دیگمون هم جنایت عاشقانه هست💝 کلیک کنید👇
با تبادل لینک هیچ مشکلی نداریم.
نظراتتون خیلی واسمون مهمه😘 حتماً نظر بدید❤
عاشقتونیییییییم🖤
[تاوان عشق]
part 36
"امیر"
بعد از کلی بحث، من لباسام رو عوض کردم و رهام هم به خاطر عرق نعنا که روش ریخته بودم؛ مجبور شد بره حموم😑. جلوی تلویزیون نشستم و با گوشیم رفتم سراغ اینستا. هَوَس لایو کرده بودم. بنابراین رفتم پُشت در حموم. در زدم اما با صدای آهنگ خوندنِ رهام نه اون صدای منو میشنید و نه من صدای اونو. با کلی بدبختی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم:
@میگم رهام. پایه ای واسه یه لایو؟
₩نه بابا وللش. مثلا چه زری میخوای تو لایو بزنی؟
@برای آهنگ جدید که البته چندروزی هست پخش شده و هم اینکه یه معذرت خواهی واسه کنسرتای لغو شده وجبرانشون.
₩نه امیر. الآن وقتش نیست. خیلی خسته ام.
@باشه آقای تلخ. خیلی ضدحالی رهام.😒
رهام چیزی نگفت و شروع کرد به خوندن آهنگ "کی بودی تو" . رفتم جلوی تلویزیون نشستم. تلویزیون هم چیزی نداشت که ببینم. یهو به فکرم خورد که الآنه که رهام از حموم بیاد بیرون. پس من لایو میزارم تا وقتی که رهام میاد بیرون، در عمل انجام شده قرار بگیره. دستمو نتونستم کنترل کنم یهو زدم رفت رو لایو🤦♀️ کم کم همه داشتن میومدن بالا. صدای آهنگ خوندنِ رهام که حالا رسیده بود به "دوتا ستاره" داشت میومد ومن بلند حرف میزدم و جواب طرفدارا رو میدادم تا صدای رهام نره. فهمیدم رهام الآن ظاهر میشه. بنابراین به همه خبر دادم وگفتم:
@رهام خبر نداره که لایو داریم والآن از حموم میاد بیرون. خیلی دوست دارم ری اکشنش رو ببینم.
سریع رفتم پُشت در حموم. در حموم باز شد. گوشیم رو گرفتم جلوی رهام تا ببینه که لایوه. اما بی توجه به من حرکت کرد وشروع کرد به صدا زدنِ من. بهش نگاه کردم که دیدم حوله ی کوچیکی انداخته روی سرش و داره موهاشو خشک میکنه وحوله جلوی چشاشو گرفته و رهام هنوز نمیدونه که لایوه. بلند صدام میزد و میگفت:
₩امیر... امیرکجایی؟ میگم یه زنگ بزن به آتو...
سریع پریدم وسط حرفش و گفتم:
@رهام جان لایوه بیا سلام بده🤦♀️
حوله رو از روی سرش برداشت . سریع دستی توی موهاش کشید و هول هولکی سلام کرد. رهام سلام میکرد و من کامنتا رو میخوندم تا جواب بدم. یکی نوشته بود: _آتو کیه؟_ . بحث رو عوض کردم و گفتم:
@میخواستیم معذرت خواهی کنیم به خاطر کنسرت های لغو شده. و رهام حرفم رو ادامه داد.
رهام که حرفش تموم شد گفت:
₩سوالی دارید بگید ما جواب بدیم.
تک تک جواب میدادیم:
@₩ . بله ساری هم میایم_ متاسفانه یاشار و امیرمیلاد نبودن _ بله همدان هم میایم_ شیرازو که اصلا میترکونیم_
تا اینکه دوباره همون سوال که : _آتو کیه؟ تکرار شد.
یه نگاه به رهام کردم و دیدم اون هول تراز منه. نمیدونستیم چه گِلی به سرمون بگیریم . همون لحظه آتوسا زنگ زد. به خاطر لایو مجبور شدم ریجکت کنم. اون موضوع "آتو" رو هم پیچوندیم. تا ساعت دوازده و نیم شب درگیر لایو بودیم. بعد از اون هم سر سری یه شام خوردیم و خوابیدیم...
نصفه شب به خاطر تشنگی از خواب بیدار شدم . نمیدونم چرا همش فکرم میرفت سمت آتوسا. شاید به خاطر سوتیه توی لایو بود. راستی یادم رفت بهش زنگ بزنم. ولی الآن ساعت سه نصفه شبه . الآن باید خواب باشه. بیدارش نمیکنم. نا چند ساعت دیگه رهام بال بال میزنه برای رفتن به بیمارستان پیشِ رکسانا و منم باید همراهش برم...
"آتوسا"
رفتم داخل حیاط بیمارستان. ساعت تقریبا یازده ونیم شب بود و اون موقع از شب تقریبا خلوت بود که یه نفر رو دیدم که کنار در خروجیه بیمارستان وایساده و داره برام دست تکون میده. رفتم سمتش. اولش یکم میترسیدم اما با دیدنِ یه آدم با لباس رسمی و کروات، خیالم راحت شد. سلام کردم که گفت:
+ببخشید آتوسا خانم . معذرت میخوام به خاطر اینکه همسرتون از غروب بهمون گفتن بیایم اینجا و چون شلوغ بود؛ ماشین اون دور پارک شده و چون کمی هم هیجان داره و سروصدا؛ جلوی نگهبان نباشیم بهتره. پس اگه میشه همراه من بیاید.
قبول کردم اما قبل از اینکه همراهش برم گفتم:
&شما همسر من رو از کجا میشناسید؟ آخه هنوز ازدواج نکردیم.
+رهام جان خودش گفتن.
تعجب کردم. چه ربطی به رهام داره؟ مگه رهام شوهر منه🤦♀️ آها شاید منظورش اینه که با رهام و امیر دوسته و از رهام پرسیده. بیخیال شونه ای بالا انداختم و همراهش رفتم. خیلی از بیمارستان دور شدیم که بالاخره وایساد و به یه ماشین اشاره کرد و گفت:
+ببخشید ماشین رو یکم دور پارک کردیم.
یه نفر دیگه هم پُشت فرمون نشسته بود. رفت پیشِ اون و یه جعبه ازش گرفت و داد به من و گفت:
+سوپرایز اصلی یه چیز دیگه ست. این فقط مقدمه ست.
جعبه رو ازش گرفتم. یه ادکلن بود. ادکلنی به سلیقه ی امیرم😍 میخواستم از خوشحالی موهای این یارو رو بِکِشَم. ادکلن رو با اعماق وجودم بو کشیدم . احساس کردم دیدم تار شده و احساس سنگینی میکنم. دیگه نتونستم روی پام بایستم و افتادم روی زمین و همه ی دنیا سیاه شد...
ادامه دارد...
# تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
چیشد؟ واییییییییی😱
یا خدااااااااا.
کاره کیه؟
😁 وارد یه موضوع جدید شدیم😁
😋😋😋
[تاوان عشق]
part 35
"امیر"
رسیدیم خونه. هردومون بدونِ عوض کردن لباسامون ولو شدیم روی کاناپه . هردومون روی یه کاناپه دراز کشیدیم. سره من روی شونه ی رهام بود وپاهام از اون سمت کاناپه افتاده بود بیرون. رهام هم دقیقا قرینه ی من به همین شکل دراز کشیده بود وسرش روی شونه ی من بود.توی سکوت بودیم. پُشت سرم خارش داشت. دستمو حرکت دادم پشت سرم تا شاید خارشش کمتر شه اما اصلا دست خودم رو پُشت سرم احساس نمیکردم. من چرا اینجوری شدم؟ که یهو دست یه نفر محکم خورد توی صورتم. بلافاصله رهام گفت:
₩آخ ببخشید امیر. انگار یه جونور خیلی خیلی بزرگ داره پشت سرم حرکت میکنه...آها گرفتمش.
@دستمو ول کن رهام.
₩این دستِ تو بود روانی؟ چهارساعته دارم با خودم کلانجار میرم از ترس از اون جونوره جیغ نزنم.
@من فکرکردم دارم سر خودمو میخارونم.
دوباره سکوت کردیم. مدتی توی سکوت بودیم که یه دست خورد توی چشمم. عصبی داد زدم:
@خودتو نمیتونی کنترل کنی اینقدر وول نخوری؟ زدی کورم کردی.
₩آخ ببخشید اشتباه شد.
با این جملش عصبانی ترشدم. با پُشت دستم زدم توی سرش و گفتم:
@ببخشید اشتباه شد.
یهو از جاش بلند شد ونشست. منم مثل خودش روبه روش نشستم. فِیس تو فِیس هم بودیم که یهو یکی خابوند زیر گوشم. دستمو روی گونم گذاشتم و مظلومانه بهش نگاه کردمو گفتم:
@چرا میزنی؟
با خنده گفت:
₩ببخشید اشتباه شد.
از شدت خنده چشاش اشک زده بود. دستمو از روی گونم برداشتم وگفتم:
@اِ اینطوریه؟
درحالی که از خنده در حال جون دادن بود گفت:
₩آره داداش اینطوریه. مشکلی داری؟
لیوان آب رو از روی میز برداشتم و ریختم توی صورت خندونش وگفتم:
@اِ ببیخشید اشتباه شد. وشروع کردم به خندیدن.
اخم کرد ویهو اخمش تبدیل شد به یه لبخند شیطانی وگفت:
₩وللش داداش. چی میخوری برات بیارم؟
چیشد این یهو مهربون شد؟ بافکر اینکه دیگه شوخی تموم شده گفتم:
@هرچی داری.
"پر رو" ای نثارم کرد ورفت سمت آشپزخونه. کنترل تلویزیون رو برداشتم وروشنش کردم. بعداز چند دقیقه رهام با یه سینی چایی که به دست راستش گرفته بود و دست چپشو پُشتش قایم کرده بود اومد سمتم. فهمیدم کلکی توکاره . بنابراین با احتیاط دستم رو سمت سینی بُردم که یهو سینی شروع کرد به لرزیدن و رهام با خنده گفت:
₩اگه سوختی بدون که اشتباه شد. وسینی رو ول کرد.
منم که برای هر اتفاقی آماده بودم سریع جاخالی دادم و همه ی چایی ها ریختن روی کاناپه. حرصی بهم که داشتم از خنده غش میکردم نگاه کرد وگفت:
₩فکرکردی همین بود؟
تا خواستم حرفش رو تجزیه وتحلیل کنم دیدم از سرتا پا خیسِ آبم. رهام رو دیدم که یه پارچ خالی دستشه و داره میخنده. سریع مثل فنر پریدم وگوشیشو از روی میز برداشتم وگفتم:
@وقتی به مامانت گفتم چه بلایی سره خونه آوردی وچایی هارو ریختی روی کاناپه اون موقع میفهمیم کی اشتباه میکنه.
زنگ نمیزدم ولی برای اینکه حرص رهام رو دربیارم وانمود کردم که زنگ میزنم. رهام پارچ رو گذاشت روی میز و افتاد دنبال من و منم شروع کردم به دویدن و فرار کردن. رهام همینطور که دنبالم میدوید گفت:
₩زر مفت نزن . تو هیچوقت زنگ نمیزنی.
منم در حین فرار کردن گفتم:
@خیله خب. صبر کن ببینیم کی زنگ نمیزنه، رمز گوشیت رو هم که بلدم.
اینو که گفتم رهام وایساد وشروع کرد به خندیدن وگفت:
₩اگه تونستی رمزشو باز کنی بهت جایزه میدم. آپدیت شو آقا امیر. اون ماله قدیما بود که رمز گوشیم رو بلد بودی ومنم رمز گوشیت رو بلد بودم اگرچه هنوزم بلدم ولی رمز گوشیم رو عوض کردم طوری که به عقل جن هم نمیرسه.
تند تند تاریخ تولد خودم ، خودش، رکسانا، سنشون، همه چیز رو زدم اما باز نشد. یه رمز چرت وپرت که حتی فکرکردن بهش هم خنده دار بود و دور از ذهن بود به ذهنم خورد اما باید 30 ثانیه صبر میکردم و دوباره از اول رمز رو میزدم. رهام میخندید و مسخرم میکرد و هرچی تیکه بود بارم کرد:
₩اَبلَح_ گُل چماق_ مغز فندقی_ مغز دیلیت_ احمق_ کودَن...
منم که داشتم کم میاوردم گفتم:
@فهمیدم چیه فقط 30 ثانیه صبر کن.
بعداز گذشت 30 ثانیه تصمیم گرفتم اون رمز چرت ومسخره ای که تو ذهنم بود رو روی گوشی پیاده کنم. با خودم گفتم: درسته رهام احمقه ولی نه در اون حد . بلند خطاب به رهام گفتم:
@میدونم چرته ولی امتحانش مجانیه. به ترتیب تاریخ تولد خودت،خودم، رکسانا، آتوسا.
اینو که گفتم رهام دوباره افتاد دنبالم. منم در حین زدنِ رمز دویدم سمت اتاق. به اتاق که رسیدم قفل گوشی هم باز شد. خندیدم وبرای اینکه صدامو بشنوه داد زدم:
@فکرنمیکردم تا این حد احمق باشی. که یهو دربسته شد و صدای چرخیدن کلید توی قفل در اومد. رهام از پُشت در خندید و گفت:
₩اونقدر اونجا میمونی تا به غلط کردن بیفتی.
منم خندیدم وگفتم:
@مشکلی نیست داداشم. من گوشی رو میخواستم که الآن دستمه. اینقدر استوری های مزخرف و چرت وپرت میزارم که فالورات بشن تک رقمی.
₩نه منظورم این بود اینقدر اینجا میمونم تا غلط بکنم داداشمو تو اتاق حبس کنم.
باخنده گفتم:
@خودت فهمیدی چی گفتی؟
درحالی که در رو باز میکرد گفت:
₩اگه فهمیدی به منم بگو.
وارد اتاق شد. با خنده ی شیطانی میومد سمتم. عقب رفتم وگفتم:
@جلو نیا وگرنه زنگ میزنم به مامانت.
همینطور داشت جلو میومد ومن عقب میرفتم که یهو مثل دخترا جیغ زد وگفت:
₩امییییییر سوسک!
منم یه جیغ زدم و همش بالا وپایین میپریدم که نکنه پام بیاد روش و لِهش کنم
که بالأخره روز تخت کنار رهام فرود اومدم که دیدم رهام گوشیشو ازم گرفته وداره میخنده. آهسته جایی که از اون موقع وایساده بودم رو نگاه کردم که دیدم هیچ سوسکی در کار نیست. رهام خندید وگفت:
₩آخه اون مغز فندقی که چه عرض کنم؛ نخودیت رو به کار بنداز ببین چندبار شده اینجا، طبقه ی بالا سوسک پیدا بشه. وبعد صفحه ی گوشیشو روشن کرد ورفت سراغ اینستا.
از دست خودم حرصی شده بودم و فقط خودمو میتونستم روی رهام حالی کنم. لباسم از خیسی به تنم چسبیده بود. با یاد آوریه لباس خیسم چشمم افتاد به یه بطری آب کنار تخت. بدونِ سروصدا درشو باز کردم وگرفتم بالای سر رهام. آب از موهاش سرچشمه میگرفت و جاری میشد به بقیه ی اعضای بدنش. آب بطری که تموم شد شروع کردم به خندیدن. اما رهام بی توجه به من و خیسیه موها ولباساش درحال خشک کردن صفحه ی گوشیش با شلوارش بود. گوشیشو کنار گذاشت وروبه من که داشتم از خنده ریسه میرفتم گفت:
₩وایی امیر. اینا آب نبودن احمق عرق نعنا بودن.
خندمو خوردم وگفتم:
@میگم چرا اینقدر بوی خوبی میاد
ادامه دارد...
# تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
اینم یه پارت نسبتا باحال و طولانی.
داریم وارد یه موضوع هیجانیه طولانی میشیم
دوستون دارییییییییم😘
[تاوان عشق]
part 34
"آتوسا"
رهام رفت داخل اتاق دکتر . همه چیز از رابطه رهام و رکسانا خوب شده بود. رهام هم دیگه همون رهامه قدیم بود که مثل داداشم میمونه. بعد از گذشت چند دقیقه رهام مثل لشکر شکست خورده ی یزید از اتاق دکتر اومد بیرون. وضع روحیه خرابش از چهرش فریاد میزد. داشت میومد سمت ما. از جام بلند شدم که ازش بپرسم دکتر چی گفت که اومد و سر جای من کنار امیر نشست. اخم کردم و با پر رویی گفتم:
&جا خواستیم جانشین نخواستیم. پاشو آقای هادیان.
بی توجه به حرفم سرشو گذاشت رو شونه ی امیر وچشاشو بست. نفسمو کلافه بیرون فرستادم و اون سمت امیر نشستم. خواستم از رهام بپرسم که دکتر چی گفت که امیر اشاره کرد چیزی نگم. امیر دستشو انداخت دور گردن رهام و دوتایی رفتن بغل هم. (فدای برادرانه هاشون😘)
چند دقیقه توی بغل هم بودن و از هم جدا نمیشدن. دیگه کُفرم در اومده بود. چشمم رفت سمت رکسانا که دیدم با دقت به رهام وامیر خیره شده و شک کرده. زدم به شونه ی امیر وگفتم:
&بس کنید دیگه رکسانا شک کرده.
به ساعتم نگاهی کردم. صبح شده بود و تا الان حتما فرزانه خانم و ملیحه خانم برگشتن تهران. بیخیال رهام وامیر شدم و رفتم داخل اتاق رکسانا. هنوز چشم از روی رهام وامیر برنداشته بود که گفتم:
&حالت خوبه رکسانا؟ چیشدی یهو؟
لبخند ملیحی زدوگفت:
$آره خوبم. همش به خاطر دیوونه بازی های رهامه.
ابروهامو متعجبانه تو هم بُردم وگفتم:
&مگه چیکار کرد؟
$هیچی کاری نکرد. نفهمیدم یهو حالم بد شد ولی الآن خوبم. چیشد؟ دکتر به رهام چی گفت که اینطوری بهم ریخته؟
&نه چیزی نشده. دکتر چیز خاصی نگفت.
$من رهامو خوب میشناسم میدونم چشه. یه اتفاقی افتاده که اینطوری رفته توی بغل امیر.
&نمیدونم والا چیزی نگفت. بعدشم بار اولشون که نیست تازه رهام الان خسته هم هست بیشتر نیاز به آغوش امیرم داره😉 حالا استراحت کن فکر الکی هم نکن. من رفتم.
سریع تا دلیل دیگه ای نیاورده از اتاق اومدم بیرون.
...
بالأخره با امیر موفق شدیم زیر زبون رهام رو بکشیم. گفت که دکتر چی بهش گفته اما هنوز نمیدونیم چرا رکسانا رو آورده بیمارستان. چون هنوز وضعیت رکسانا معلوم نبود قرارشد برای اطمینان کامل رکسانا رو تا فردا صبح نگه دارن.
غروب بود که هرسه تامون رفتیم پیش رکسانا. بعداز کمی گپ زدن رکسانا رو به رهام گفت:
$رهام. تو برو خونه . من حالم خوبه نیازی به کسی ندارم.
اما رهام قبول نکرد. منم به دنبال حرف رکسانا خطاب به رهام گفتم:
&راست میگه رهام. برو خونه استراحت کن فردا صبح زود بیا. اصلا هم نگران رکسانا نباش من پیشش هستم و حواسم بهش هست.
امیر ادامه داد:
@آره داداش. تو الآن دوسه شبه که درست وحسابی نخوابیدی. بیا باهم بریم خونه آتوسا اینجا هست.
رهام کمی مقاومت کرد اما بالأخره با اصرار امیر راضی شد که برگردن خونه. باز هم دلکَن نشده بود و اومده بود با رکسانا حرف میزد که امیر عصبی دست رهام رو کشید وبرد.
بالأخره پت ومت ها از بیمارستان خارج شدن. رفتم پیش رکسانا. کمی با هم صحبت کردیم:
&راستی رکسانا بالأخره رابطه ات با رهام رو میخواین چیکار کنید؟ منو امیر که قرار شده به زودی خیلی ساده وشیک عقد کنیم. نوبت محضر هم گرفتیم😉 با این حرفم رکسانا رفت توی فکر.
"رکسانا"
نمیدونستم چی بگم. واقعا میخواستیم چیکار کنیم؟ بالأخره باید مادرم خبر دار شه و پدر ناتنیم به عنوان سرپرستم بیاد و امضا کنه اما بردیا رو چیکار کنم؟ اگه بخوام بر طبق خواسته ی مامانم و شوهرش و بردیا برادر ناتنیم ازدواج کنم یعنی برادرم میشه شوهرم؟ با صدای آتوسا از فکر بیرون اومدم:
&چته رکسانا با تو ام هاااا.میگم بالأخره کِی میخواین عقد کنید و خودتون رو خلاص کنید؟
دنبال یه بهونه میگشتم . کمی مِن و مِن کردم وگفتم:
$آها. فرزانه خانم. فرزانه خانم چی؟
&تو نگران فرزانه خانمی؟ اصلا مهمه؟
$خب معلومه که مهمه. رهام نمیتونه تو روی مامانش وایسه.
&یعنی دیگه همه چی تموم؟
$نه خب. راستش مشکل اصلا فرزانه خانم نیست. فرزانه خانم فقط یه بهونه بود. مشکله من بردیاست.
&خب بردیا چه غلطی میخواد بکنه دقیقا؟
$توکه میدونی . بردیا یه آدمِ روانیه. هر هفته باید باهم تلفنی صحبت کنیم. این دفعه هم گفتم با بچه ها میریم روستا و ممکنه آنتن نده. اون فکرمیکنه من دوسش دارم.
&یعنی چیزی از رهام نمیدونه؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
$ببین من یه برادر ناتنی دارم که عاشق منه و چون برادره "ناتنیمه" میخواد باهام ازدواج کنه. اون یه آدم خطرناکه . یه روانیه که عطره همیشگیش بوی گند *مشروبه* اون فکرمیکنه منم عاشقشم و چیزی از رهام نمیدونه. یه بار فقط برای اینکه کمی از خودم دورش کنم بهش گفتم یه مدت از هم دور باشیم که منو کتک زد که تادوهفته به رهام گفتم رفتم شعر مدریم گرگان تا منو با اون زخمای صورتم نبینه. آخرین مکالمه ای که باهم داشتیم هفته ی پیش بود که گفت باید هرچه زودتر ازدواج کنیم. نمیدونم باید چیکار کنم😔
&خب به رهام بگو.
خواستم جوابشو بدم که دکتر وارد اتاق شد.
"آتوسا"
رکسانا خواست حرفی بزنه که دکتر برای معاینه ی آخر شب اومد. منم از فرصت استفاده کردم تا به امیر یه زنگ بزنم. بنابراین از اتاق خارج شدم تا گوشیم رو از کوله پُشتیم بردارم. وقتی صفحه ی گوشیم رو روشن کردم دیدم سه تماس بی پاسخ از یه شماره ی ناشناس داشتم. بی توجه به شماره ی ناشناس شماره ی امیر رو پیدا کردم . تا که خواستم به امیر زنگ بزنم دوباره همون شماره ی ناشناس بهم زنگ زد. جواب دادم:
&بله؟
+سلام ببخشید مزاحم میشم. آتوسا خانوم شما هستید؟
&بله خودم هستم. بفرمایید.
+من از طرف یه نفر فرستاده شدم که گفتن بهتون نگم چه کسی. یه سوپرایزه. اگه میشه لطف کنید بیایید حیاط بیمارستان.
کی به جز امیر منو میخواد سوپرایز کنه؟ وایی امیرم عاشقتم♥️
&باشه من الآن میام.
میخواستم از خوشحالی جیغ بزنم. امیر خودمی . عاشقتم😘
شماره ی امیر رو گرفتم که ریجکت کرد. اَی شیطون میدونه فهمیدم سوپرایزشو😉
برای اینکه اون آقاهه خیلی معطل نشه. حرکت کردم تا از بیمارستان خارج شم...
ادامه دارد...
# تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
سوپرایز امیر رو حدس بزنید
♥️♥️♥️
[تاوان عشق]
part 33
"آتوسا"
امیر گوشی رو از دستم گرفت وجواب داد:
@الو داداش. خوبی؟...کجایی؟...بیمارستان؟...بیمارستان واسه چی؟...باشه...آره کنارمه...باشه داداش گوشی دستت باشه...
روبه من کرد وگفت:
@یواشکی برو حلقه ی رکسانا رو از توی اتاق رهام بیار.
یادم به عصر افتاد که رهام داشت آهنگ میخوند و حلقه ی رکسانا رو نگاه میکرد. البته نباید بگیم حلقه باید بگیم انگشتر چون هنوز تا اونجا ها جلو نرفتن و این هم رهام واسه رکسانا خریده که به قول معروف همه بفهمن صاحب داره. حلقه ی رکسانا رو آوردم ودادم به امیر.
@آره داداش اینجاست...کدوم بیمارستان؟ ...باشه الآن میاریم...نه داداش چرا تعارف میکنی...باشه پس خداحافظ...
"امیر"
رهام گفت که به آتوسا بگم که حلقه ی رکسانا رو بیاره. اما خودمم باید همراه آتوسا برم. چرا رهام اینطوری شده؟ نکنه نفهمیده یه بلایی سر رکسانا آورده؟
رسیدیم به بیمارستانی که رهام گفته بود. رفتیم به سمت پذیرش و مشخصات رکسانا رو دادیم که هدایتمون کردن به سمت یه اتاق. رفتیم سمت اتاق که دیدیم رکسانا روی تخته و رهام کنارش نشسته. رهام تا که مارو دید از اتاق اومد بیرون که سراسیمه پرسیدم:
@داداش چیشده؟
با شرمندگی گفت:
₩رکسانا حالش بد شد آوردمش بیمارستان. یه آرام بخش بهش زدم الآنه که فکر کنم دیگه بیدار شه. داداش تو چرا اومدی؟ میموندی خونه استراحت میکردی.
آتوسا حلقه رو داد به رهام و رفتیم باهم نشستیم روی صندلی ها. رهام هم حلقه رو گرفت وبعد از تشکر رفت به سمت اتاق رکسانا.
از پنجره ی اتاق رهام رو زیر نظر گرفتم که دیدم رفت پیش رکسانا. دست رکسانا رو که خواب بود آروم بلند کرد و انگشت رکسانا رو کرد داخل انگشتر. با دیدنِ این صحنه یکم خجالت کشیدم به خاطر فکر بدی که در مورد رهام کردم.
"رهام"
دست رکسانا رو با حلقه دید زدم که دیدم خیلی عالیه. چشمم رفت به سمت رکسانا که دیدم چشاشو باز کرده وبه اطرافش نگاه میکنه. آروم لب زدم:
₩خوبی خانومم؟
انگار تازه فهمیده بود چی به چیه وبا نگرانی گفت:
$رهام تو سالمی؟
لبخندی زدم وگفتم:
₩وقتی تو رو دارم چرا نباشم؟
با ناراحتی گفت:
$رهام قول میدم؛ دیگه ول نکنم و برم. نمیزارم کسی مارو از هم جدا کنه. فقط تو هم قول بده که دیگه از این کارا نکنی.
لبخندم رو پر رنگ تر کردم وگفتم:
₩من غلط بکنم دیگه از این کارا بکنم.
لبخندی زد که گفتم:
₩همیشه همین طوری لبخند بزن . نه نه خراب شد، لبخند دندون نما . آفرین حالا شد.
خندید وگفت:
$از دست تو رهام.
₩میدونستی توی چند روز اخیر چقدر به اشتغال زایی و اقتصاد کشور به خصوص کرج کمک کردیم؟ همه بیمارستان های کرج پیشرفت کردن بس که ما هر روز یکیمون اینجاست.
داشتم ادامه ی حرفم رو میزدم که دکتر وارد شد ومن حرفمو خوردم. دکتر بعدا از معاینه ی رکسانا، به من اشاره کرد وگفت:
+آقای هادیان لطفاً بیاید اتاق من. وبعد رفت.
کمی با رکسانا صحبت کردم وگفتم که استراحت کنه و بعد خودم رفتم به سمت اتاق دکتر. در زدم و وارد شدم:
₩با من کاری داشتید خانم دکتر؟
+بله آقای هادیان. بفرمایید بشینید.
نشستم که شروع کرد به صحبت کردن:
+میتونم بپرسم چه اتفاقی افتاد؟
سرمو پایین انداختم که بلافاصله ادامه داد:
+مهم نیست. لازم نیست بگید فقط بهم بگین دچار ترس یا استرس شدن؟
آروم گفتم:
₩هر دو.
+ببینید این خانم فقط یه سکته ی خفیف کردن. سکته ی خفیف چیز خاصی نیست ولی توی این سن شاید مقدمه ی سکته های فجیع تری باشن که همش ناشی از ترس و استرس واضطرابه. به هر حال من لازم دونستم شمارو در جریان قرار بدم وآگاهتون کنم...
ادامه دارد...
# تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
خب خب خب
تند و تند پارت گذاشته شد😉
نظر بدید.
♥️♥️♥️
[تاوان عشق]
part 32
"رکسانا"
اینو گفت و حرکت کرد به سمت ماشینی که میومد. ماشینه فاصله ی چندانی با رهام نداشت. چشامو بستم و فریاد زدم:
$رهاااااااااااااام!!!
قلبم تیر کشید . تعادلم رو از دست دادم و افتادم روی زمین. تمام دنیا دور سرم میچرخید. چشام تار میدیدن. از لای چشام رهام رو دیدم که داره دوان دوان میاد سمتم. از شدت تاری دیگه نمیتونستم اطرافم رو تشخیص بدم. فقط دست رهام رو زیر سرم احساس کردم. به سختی لب زدم:
$مرگ...من...این...کارو...نکن.
"رهام"
سریع رکسانا رو بغل کردم و بُردم به سمت ماشین. سوارش شدم و حرکت کردم به سمت نزدیک ترین بیمارستان این حوالی. در حین رانندگی رکسانا رو صدا میزدم اما جواب نمیداد. لعنت بهت رهام. چرا جلوی رکسانا این کار رو کردی؟ خدایا فقط رکسانا چشاشو باز کنه دیگه غلط میکنم از این کارا بکنم. خدایا ازت خواهش میکنم منو توی عذاب وجدان قرار نده.
بالأخره رسیدیم بیمارستان. بعداز دکتر از توی اتاق رکسانا اومد بیرون وگفت:
+به موقع رسوندیدش بیمارستان. حالشون خوبه الآن یه آرام بخش بهش تزریق کردیم اما اگه میخواید میتونید برید ببینیدش.
تشکر کردم و رفتم به سمت اتاقی که رکسانا داخلش بود. یه پرستار نبض رکسانا رو گرفت، یادداشت کرد و از اتاق خارج شد. رکسانا خواب بود. یه صندلی کنار تختش بود. روی صندلی نشستم وسرمو گذاشتم روی بازوش و آروم گفتم:
₩پشیمونم رکسانا. اشتباه کردم . دیوونه بودم. دیگه همه چیز تموم شد. قول بده تنهام نزاری. اصلاً کِی بریم به صورت رسمی عقد کنیم؟ میدونی که من چقدر مامانم رو دوست دارم ونمیتونم تو روش وایسم اما مطمئن باش راضیش میکنم که تورو مثل دختره نداشته ی خودش بدونه. طوری که حتی یادش بره دوتا پسر به اسم رهام وپرهام هم داره. همه ی زندگیش میشه تک دخترش، رکسانا.
احساس کردم اذیت میشه که سرمو گذاشتم روی بازوش. سرمو برداشتم و شروع کردم به ماساژ دادنِ بازوش که چشمم به دستش خورد. پس حلقه ای که واسش خریده بودم کو؟ یادم اومد که آخرین بار توی خونه دیدمش. سریع از اتاق اومدم بیرون وزنگ زدم به امیر که دیدم صدای زنگ گوشیش از توی کیف رکسانا بلند شد. مجبور شدم شماره ی آتوسا رو بگیرم.
"آتوسا"
بعداز اینکه رکسانا و رهام رفتن؛ ملیحه خانم نشست کنار فرزانه خانم وشروع کرد به حرف زدن باهاش و درد و دل کردن. منم به اصرار امیر رفتم واز فرزانه خانم معذرت خواهی کردم. اونم لبخندی زد و پیشونیمو بوسید ومنم دستشو. امیر هم اون پُشت داشت میخندید😒. کلی با فرزانه خانم از زندگیه رکسانا صحبت کردم. البته موضوع بردیا رو بهش نگفتم.(موضوع رو بعداً میفهمید دوستان😘) یکمی دید فرزانه خانم نسبت به رکسانا عوض شد. ملیحه خانم و فرزانه خانم رفتن تا بخوابن چون قرار بود فردا صبح برگردن تهران. منو امیر هم رفتیم توی اتاق.
امیر روی تخت دراز کشید. منم نشستم روی تخت و مشغول باز کردن موهام شدم. چون موهام رو بافته بودم؛ پُف کرده بودن و مجبور شدم شونه ای روی موهام بکِشم. در حال شونه کردن موهام بودم که احساس کردم هوا گرمه. رو به امیر گفتم:
&امیر هوا خیلی گرمه تیشرتت رو دربیار.
@زشته🤦♀️
&چطور هرشب که تیشرتت رو در میاری زشت نیست الآن زشته؟
@میترسی.
&وایی لولو منو نخولی.(وایی لولو منو نخوری)
@لولو بودنم به کنار. بخیه هام خیلی ترسناکن واینکه توی خواب کشیده میشن روی تخت ودرد میگیره.
مهربانانه نگاش کردم و گفتم:
&آخِی بمیرم الهی.
@خدا نکنه. حالا این چیزا رو ولش کن بیا بخواب دیگه. بعد دستم رو کشید ومجبورم کرد روی تخت کنارش دراز بکشم.
روی موهام رو بوسید و گفت:
@با رهام کجا رفته بودی؟😉
اسم رهام اومد لرزه به تنم افتاد🤕 همه ی اتفاق ها مثل یه نوار فیلم از جلو چشام رد شد که یاد سرنگی که به پای رهام زده بودم افتادم. احساس شرمندگی میکردم که یهو یادم افتاد به قرص وداروهای امیر.
مثل جن زده ها از جام بلند شدم وگفتم:
&وایی امیر داروهات.
لامپ رو روشن کردم که صدای غُر غُرهای امیر که میگفت:
@زود لامپو خاموشش کن کورم کردی. شروع شد.
در حالِ ریختنِ آب توی لیوان بودم که امیر گفت:
@نگفتی کجا بودین؟
نمیدونستم چی بگم . آب دهنمو قورت دادم وگفتم:
&جای خاصی نرفتیم.
با اخم نگام کرد وگفت:
@یعنی نشستین تو ماشین وهمدیگه رو نگاه کردین؟
&خب چیزه...کاره خاصی نکردیم.
@نمیخوای به من بگی؟ من غریبه ام؟ میگفتی که نمیدونیم رهام توی ماشین چیکار کرد. خب حالا بگو تا بفهمیم.
در حالی که آب رو به طرف امیر گرفته بودم؛ گفتم:
&مهم نیست بیا اینوبخور.
روشو کرد اون سمت وگفت:
@تا بهم نگی نمیخورم.
عصبی گفتم:
&همین الآنش هم خیلی دیر خوردی. اذیت نکن بخور دیگه.
هرکاری کردم قبول نکرد که بخوره. منم مجبور شدم وهمه چیز رو بهش گفتم:
&...فقط امیر بین خودمون بمونه هااا. رهام بفهمه بهت گفتم از دستم ناراحت میشه.
لامپ رو خاموش کردم و دراز کشیدم روی تخت. امیر کلاً توی فکر بود که با صدای زنگ گوشیه من از فکر بیرون اومد وگفت:
@کیه این وقت شب؟ البته صبح😑
آب دهنمو قورت دادم وخیره به صفحه ی گوشیم لب زدم:
&رهام...
ادامه دارد...
# تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
این هم یک پارت طولانی تقدیم شماااااا😘
♥️♥️♥️
[تاوان عشق]
part 31
"رکسانا"
توی راه چند دقیقه ای بینمون سکوت بود که رهام سکوت رو شکست وگفت:
₩چرا رفتی رکسانا؟
$ما باهم نباشیم به صلاح هردومونه.
₩کی اینو گفته؟
$مهم نیست کی اینو گفته مهم اینه که مسیر منو تو باید از هم جداشه.
₩برای من مهمه که بدونم کی میخواد زندگیمو خراب کنه.
$اینطوری زندگیت خراب نمیشه. اتفاقاً خیلی هم خوب میشه. تو زندگیه خودتو میکنی و منم میرم پِی زندگیه خودم.
₩زندگیه منو تو به هم وصله. وقتی هردومون عاشق همدیگه ایم کی میتونه ما رو ازهم جدا کنه؟
یهو زد روی ترمز وگفت:
₩البته اگه تو هم منو دوست داری. و منتظر بهم خیره شد.
آره این فکر خوبیه. از این طریق میتونم کاری کنم که رهام ازم دل بکنه. پس سرمو پایین انداختم و سکوت پیشه کردم که گفت:
₩یعنی چی رکسانا؟ اون همه دوسِت دارم ، عاشقتم ، بدونِ تو نمیتونم ، همش فیک بود؟ آها فهمیدم یکی دلتو بُرده. اون بهتر از منه آره؟ چیکار کرده که من نکردم؟ بگو تا من صد برابرشو برات انجام بدم.
$دیوونه شدی رهام؟ کسی دله منو بُرده؟ این حرفا چیه؟
₩آره من دیوونه شدم. دیوونه ی تو شدم اما توچی؟ آره برو، برو با همون ، با هم خوش باشین امیدوارم بتونه خوشبختت کنه جوری که دیگه حتی اسم منم یادت بره. خیلی خوب میشه تو به کسی که دوسِش داری وعاشقشی میرسی ومنم میرم کاری رو میکنم که خیلی وقته میخوام انجامش بدم. حالا پیاده شو.
$چه کاری؟
₩مگه برات مهم هم هست؟
$رهام!
₩یه کاری کنم که از این جهنم لعنتی راحت شم. اگرچه اونجا هم میرم جهنم ولی جهنمه اونجا جسمم رو میسوزونه و این جهنم روحمو. حالاپیاده شو.
$تو که نمیخوای...
₩آره میخوام اصلاً واست مهم هم هست؟ تو برو پی زندگیه خودت و منو فراموش کن.
عصبی شدم وگفتم:
$رهام زده به سرت؟ این بچه بازیا چیه؟ من اصلاً به جز تو با کسی در ارتباط نیستم.
₩دارم بهت میگم پیاده شو.
$من پیاده نمیشم. هرجا بری منم میام.
₩خیله خب باشه خودم پیاده میشم.
پیاده شدو در رو از روی من قفل کرد. رفت وسط خیابون وایساد و به آسمون خیره شد. منم همش جیغ میزدم و مُشت میکوبیدم به شیشه ی ماشین. گریه میکردم ودرحین گریه داد زدم:
$رهام غلط کردم. به خدا اونجوری که تو فکر میکنی نیست. من به جز تو کسیو ندارم. رهام غلط کردم به خدا برمیگردم. هرکاری بگی میکنم. رهام من هنوز دوسِت دارم. قول میدم برگردم فقط تو هم برگرد.
اما رهام توجهی نمیکرد. ماشین ها اون موقع شب با سرعت زیاد میرفتن. ماشینایی که با سرعت زیاد میومدن به رهام نزدیک ونزدیک تر میشدن. بعضی هاشون هم از کنار رهام رد میشدن و بوق میزدن. یه ماشین توی لاین اون طرف که دوتا پسر سرنشینش بودن؛ به رهام اشاره کردن ویه چیزی به هم گفتن وبا سرعت حرکت کردن به سمت دور برگردون. فهمیدم نقشه ای دارن. کمرم رو بردم به سمت صندلیه راننده ومحکم با توانی که داشتم چندبار با تَه کفشم زدم به شیشه که بالأخره شکست. با بدبختی خودمو از شیشه بیرون کشیدم. رفتم سمت رهام وبا گریه گفتم:
$رهام غلط کردم این کار رو نکن. به خدا دیگه طاقت ندارم رو تخت بیمارستان ببینمت.
تک خنده ای زد وگفت:
₩نترس کارم به بیمارستان نمیکِشه. توی یه لحظه همه چی تموم میشه.
داد زدم:
$به خدا یه تار مو از سرت کم بشه خودمو زنده نمیزارم.
بعد هُلش دادم به سمت پیاده رو اما زورم نرسید وحتی یک قدم هم تکون نخورد. صدای بلند موزیک ماشینی توجهمو به خودش جلب کرد. همون دوتا پسره داشتن با سرعت به رهام نزدیک میشدن. جیغ زدم وخواستم دوباره رهام رو هُل بدم اما اون که تازه متوجه ی ماشینی که با سرعت میومد شده بود؛ منو هُل داد به سمت پیاده رو و گفت:
₩خداحافظ قلبِ رهام!
ادامه دارد...
# تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
وایی چی میشه؟
نظر میخوایمممممممم
تا پارت بعد بدرود

[تاوان عشق]
part 30
"رکسانا"
رهام نشست روی تخت وبا دستاش دوطرف سرشو گرفت وفشار داد. منم فقط وایساده بودم ونگاش میکردم. خودشو ولو کرد روی تخت. دراز کشید ودوتا دستاشو گذاشت روی قفسه ی سینش ونفس عمیقی کشید. یهو بلند شد ونشست روی تخت. طوری که من از ترس یه قدم به عقب رفتم. خم ابروهاش از بین رفته بود. لبخندی زد وگفت:
₩چرا نمیشینی؟
شُکه شدم . چرا یهو از این رو به اون رو شد؟ آب دهنمو قورت دادم و آروم گفتم:
$ممنون راحتم.
یه چیزی از کنار تخت برداشت واومد سمتم. ترسیدم و دوباره یه قدم عقب رفتم. خواستم قدم بعدی رو بردارم که یهو دستمو گرفت. ترسیدم. چشامو بستم وفاتحه ی خودمو خوندم. بعداز چند ثانیه احساس کردم که زنده ام واتفاقی برام نیفتاده. آهسته لای یکی از چشامو بازکردم که دیدم رهام مشغول بستن یه ساعت دور دستمه. همون ساعتی که بهم داده بود ومن پسش آورده بودم. وقتی که ساعت رو دور دستم بست؛ از زوایای مختلف دستم رو دید زد ولبخندی از سر رضایت زد وگفت:
₩لباسات کجاست؟
کمی مِن ومِن کردم وگفتم:
$خونه ی خودم.
دوباره اخم کوتاهی کرد وگفت:
₩خونه ی تو همینه که توش وایسادی نه جای دیگه. توماشین منتظرتم تا بریم لباسات روبیاریم.
حرکت کرد به سمت در که دستشو آروم گرفتم وگفتم:
$بزار واسه ی فردا. الآن ساعت دو ونیم نصفه شبه.
دستشو آروم از توی دستم بیرون کشید ودرحین اینکه در رو برای خروج باز میکرد؛ گفت:
توماشین منتظرتم. و رفت .
میخواستم همونجا بشینم و زار زار گریه کنم اما موقعیتش نبود. بدتر از همه این بود که الآن چطوری از بین امیر وآتوسا وفرزانه خانم وملیحه خانم رد شم. از اتاق خارج شدم. با اینکه سرم پایین بود اما حضور امیر وآتوسا وملیحه خانم و غیاب فرزانه خانم رو احساس میکردم. سرم پایین بود تا رسیدم نزدیک در خونه. خواستم از خونه خارج شم که به یه نفر برخورد کردم. سرمو بالا آوردم و با فرزانه خانم روبه رو شدم. با اخم گفت:
+تو که دوباره پیدات شد. مگه من بهت نگف...
حرفشو قطع کردم. اولین باری بود که میتونستم از خودم دفاع کنم:
$من رفتم. من از زندگیش رفتم بیرون اما پسر شما دوباره اومد سراغم. چطوری برم دیگه؟ خودمو بُکُشَم خیالتون راحت میشه؟
فرزانه خانم تک خنده ای زد وگفت:
+آره اینطوری عالی میشه.
$باشه. باشه من خودمو میکُشَم تا خیالتون راحت شه. خودمو خلاص میکنم تا خیال همتون راحت شه.
آتوسا پرید وسط وگفت:
&اِ بسه رکسانا این حرفا چیه؟ وقتی رهام تورو توخیابون پیدا کرده وآورده؛ مطمئن باش تو بری اونم همراهت میاد.
فرزانه خانم خیلی از حرف آتوسا عصبانی شد. ملیحه خانم اومد پیش فرزانه خانم ودستشو گرفت وبا عصبانیت رو به آتوسا گفت:
×این حرفا چیه میزنی تو دختر؟ زبونتو گاز بگیر. دور ازجون.
آتوسا تک خنده ای زد وگفت:
&شما که نمیدونید توی ماشین داشت چیکار میکرد. زده بود به سرش. میگفت کاری میکنم که همه پشیمون شن و حتی اگه رکسانا برگشت؛ دیگه رهامی وجود نداشته باشه.
فرزانه خانم جوشی شد واومد حرفی بزنه که صدای بوق ماشین رهام بلند شد. امیر روبه من گفت:
@رکسانا سریع برو داره بوق میزنه این موقع شب مردُم رو عصبی میکنه. برو.
بالأخره رفتم وسوار شدم. آدرس رو به رهام گفتم واونم حرکت کرد...
ادامه دارد...
# تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
ببخشید یکمی دیر شد
[تاوان عشق]
part 29
"رهام"
با عصبانیت از ماشین پیاده شدم ودر رو قفل کردم. فقط کافیه دروغ گفته باشه . اون موقع میدونم چیکار کنم. قید امیر رو میزنم وباهاش برخورد میکنم.
داشتم دور وبرم واون طرف خیابون رو نگاه میکردم که صدای جیغ آشنایی توجهمو به خودش جلب کرد. صدای رکسانا بود اما خودشو نمیدیدم. هِه فقط همین مونده بود که تَوَهُم بزنم. به سمت صدا رفتم تا رسیدم به یه ایستگاه اتوبوس. با صحنه ای که دیدم از شدت عصبانیت قرمز شدم
رکسانا افتاده بود روی زمین وجیغ میزد. سه تا پسر عوضی هم دورش بودن. موهای رکسانا توی هوا تکون میخورد وشالش دست یکی از یاروها بود. یه نفر دیگه دستای رکسانا رو گرفته بود واون یکی داشت دکمه های مانتوی رکسانا رو باز میکرد. رفتم سمتشون. یقه ی یکیشون رو گرفتم وصورتشو کوبوندم توی تابلوی راهنمایی ورانندگی وشال رکسانا رو ازش گرفتم . با عصبانیت شال رو سمتِ رکسانا پرت کردم وگفتم:
₩زود باش بپوشش.
اون یکی از یاروها رو گرفتم وبا سر زدم تو دماغش. سومی دست اون دوتا رو گرفت وسریع سوار ماشین روبه رو که روشن بود؛ شدن وبا سرعت رفتن. دویدم دنبال ماشینشون اما سوزش بدی رو توی پای راستم احساس میکردم. بالای زانوی پای راستم خونی شده بود وخیلی میسوخت ودرد میکرد. بی توجه به درد پام رفتم سمتِ رکسانا.
"رکسانا"
رهام اومد سمتم. خیلی میترسیدم . از شدت ترس، زبونم بند اومده بود. دستم رو باعصبانیت گرفت واز روی زمین بلندم کرد وگفت:
₩دیگه باهات چیکار کردن؟
فقط گریه میکردم. سرمو انداختم پایین. رهام خیلی عصبانی بود. دستمو محکم کشید ودنبالِ خودش بُرد سمتِ ماشین. در رو باز کرد. منم به ناچار نشستم وبعد با شدت در رو کوبید. آتوسا هم جلو نشسته بود. رهام هم سوار شد.
"آتوسا"
رهام هم سوار شد وحرکت کرد به سمت خونه. خیلی عصبانی به نظر میرسید. رکسانا هم که داشت آروم گریه میکرد. نمیدونستم چه اتفاقی افتاده. با دیدنِ قیافه های هردوشون، صلاح دونستم سوالی ازشون نپرسم. رهام هم که همش می مالید روی پاش. جای اون سرنگی که من بهش زدم. میخواستم زمین دهن باز کنه و من برم توش. انگار خیلی ضایع بهشون نگاه کردم چون رهام گفت:
₩میخوای بدونی چه اتفاقی افتاده؟ رکسانا خانم این موقع شب رفته بیرون تا سه تا پسر عوضی بیان دست درازی کنن.
یه نگاه به رکسانا کردم. شدت گریه کردن واشک ریختنش بیشتر شد اما صداش در نمیومد. تارسیدن به خونه هیچکس حرف نمیزد وساکت بودیم. وقتی رهام جلوی در ترمز کرد خواستم سریع پیاده بشم واز این میدون جنگ فرار کنم که رهام دستمو کشید وبا عصبانیت گفت:
₩وقتی میگم رکسانا کدوم گوریه و من باید بدونم داره چه غلطی میکنه؛ برای این بود. حالا دیگه تموم شد. از این ماجرا به هیچکس حتی امیر چیزی نمیگی.
"باشه" ای گفتم و از ماشین پیاده شدم.
"رکسانا"
دقیقاً از همین چیز میترسیدم. اینکه رهام منو تنها یه جایی گیر بیاره. آتوسا پیاده شد و منو رهام باقی موندیم. از شدت ترس دستام میلرزید وقلبم به شدت میکوبید. آروم اشکایی که تند وتند پایین میریختن رو پاک کردم وسرمو آوردم بالا. رهام با اخم از توی آینه ی جلوی ماشین نگام کرد. نفسشو صدادار بیرون فرستاد ودستی توی موهاش کشید. بعد پیاده شد ودر رو برای من باز کرد. پیاده شدم . دستمو محکم گرفت ودنبال خودش کشوند داخل خونه. مچ دستمو خیلی محکم گرفته بود که احساس میکردم خون توی رگام وایساده.
وارد خونه شدیم. آتوسا نشسته بود کنار امیر وسرشو گذاشته بود روی بازوی امیر. با دیدنِ ما همه بلند شدن واومدن سمتمون.
@داداش کجا بودین تا این موقع شب؟
ملیحه خانم:رهام جان خاله، یه خبر میدادی ما نگران نشیم.
فرزانه خانم:باز که تو دست این دختر رو گرفتی آوردی؟ پات چیشده؟ دوباره کاره این دخترست؟
فرزانه خانم اینو که گفت؛ آتوسا سرشو انداخت پایین وشروع کرد به کندن پوست لبش. رهام بی توجه به سوالای همه در حین اینکه دست منو محکم گرفته بود؛ رفت سمت اتاقش. در رو باز کرد ومنو هُل داد داخل اتاق. خودش هم اومد داخل اتاق و در رو به شدت کوبید. طوری که صدای پنجره هاهم اومد. خیلی میترسیدم. میخواستم خودمو از پنجره بندازم پایین اما یه دقیقه تو این وضعیت کنارِ رهام نباشم...
ادامه دارد...
# تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
▪︎•▪︎•▪︎•▪︎•▪︎•▪︎•▪︎•▪︎•▪︎•▪︎•▪︎•▪︎•▪︎
منحرف نشید هااااا
این هم از پارت بیست ونه
حالا بریم سراغ پارت سی
[تاوان عشق]
part 28
"آتوسا"
هنگ کرده بودم. رهام داره چی میگه؟ زده به سرش؟ دیوونه شده؟
قبول نکردم وگفتم که هرجا بره منم باهاش میام. چندین بار حتی سرم دادزد که پیاده شم اما من سرسخت تراز این حرفا بودم وگفتم که دلم میخواد اینجا باشم. دوباره حرکت کرد اما باسرعت خیلییی خیلییی خیلییی زیااااااد!!!! موزیک رو هم پِلِی کرد وصداشو تا آخر زیاد کرد طوری که صدا به صدا نمیرسید. سرعتش خیلی بالا بود ومن ترسیده بودم. رهام کمربندشو باز کرد وسرشو به پُشتیه صندلی تکیه داد وچشاشو بست.
&رهام بس کن داری چیکار میکنی؟
&زده به سرت دیوونه؟ داری میکُشیمون.
&بسه رهام . کافیه . دست از این بچه بازیا بردار.
&باشه رهام غلط کردم میگم رکسانا کجاست.
&رهام توروخدا. شمارشو بهت میگم.
با گریه سعی کردم که رهام رو قانع کنم که این کارا رو نکنه و بهش میگم رکسانا کجاست. اما مگه صدای منو میشنید؟
همش جیغ میزدم اما رهام توجهی بهم نمیکرد. یهو رهام فرمون ماشین رو ول کردو ادامه ی آهنگ رو خوند:
₩اما این عشقه منو / ناخدا هیچوقت ندید.
جیغ زدم وخودم با دستم فرمون ماشین رو کنترل کردم. بایه دستم فرمون رو گرفتم وبا دستِ دیگم مُشت میکوبیدم روی پای رهام تا پاشو از روی پدال گاز برداره اما تأثیری نداشت.
همونطور که با یه دستم فرمون رو نگه داشته بودم؛ قرص وداروهای امیر رو که توی کیفم بود رو برداشتم. آمپول رو درآورد وبا دندون ویه دستم، کاورش رو پاره کردم وسوزن رو به سرنگ وصل کردم. اشکام رو پاک کردمو و زیر لب اسم خدا رو گفتم. چشامو بستم وچندبار پُشت سر آمپول رو به پای رهام زدم. یکی از دلخراش ترین صحنه های زندگیم بود. هیچ جوره حاضر نبودم چنین کاری رو بکنم اونم با رهام ولی داشت هردومون رو به کُشتن میداد.
خیلی حس بدی بود. سوزن میرفت داخل پای رهام و من میکشیدمش بیرون. البته دلم نمیومد سوزن رو تا آخر وارد پاش کنم. برای بار چهارم که خواستم سرنگ رو به پای رهام بزنم؛ سرِ سوزن داخل پای رهام شکست. رهام اخماشو توی هم کشید ولی حتی چشاشم باز نکرد.
دیگه قید همه چی رو زدم. خم شدم به سمت رهام وبا گریه کمربند رهام رو بستم وبعد کمربند خودم رو . سرمو گذاشتم روی شیشه وآروم آروم فرمون رو ول کردم که یهو چشمم خورد به رکسانا. مطمئن بودم خودشه. بلافاصله سریع فرمون رو دوباره کنترل کردم وبلند دادزدم:
&رهام رکسانا رو دیدم به خدا دیدمش.
اما رهام بی توجه به من با آهنگ زمزمه کرد:
₩ای خدا کاری بکن/ ناخدا چه بی رحمه.
سریع دهنم رو بُردم کنار گوشش و دادزدم:
&رکسانااااااا. رهام رکسانا رو دیدم به خدا دیدمش.
رهام متوجه ی من شد وسرشو از روی صندلی برداشت. پاشو کم کم از روی پدال گاز جدا کرد وزد روی ترمز. آهنگ رو قطع کرد وروبه من گفت:
₩چی گفتی؟
با گریه وصدایی که گرفته بود گفتم:
&رکسانا رو دیدم. اون عقب. به خدا راست میگم.
روبه من با عصبانیت گفت:
₩از جات تکون نمیخوری تا من برگردم.
بعد از ماشین پیاده شد ودر رو از روی من قفل کرد...
"رکسانا"
طبق معمول توی فکر بودم که یه ماشین جلوم توقف کرد. شیشه های ماشین پایین کشیده شد. چهارتا مَرد جوون بودن. از قیافه های لش همشون معلوم بود که مسته مستن. یکیشون گفت:
+اِ بچه ها این خانوم خوشکله گُم شده. بهش کمک کنیم؟
یکی دیگه گفت:
×آره گناه داره. میاد سوار میشه تو ماشین باهم میگیم و میخندیم و باهم چیز میزنیم. مگه نه خانوم خوشگله؟
شالم رو جلو کشیدم وهمونطور که از روی صندلی های ایستگاه اتوبوس بلند میشدم؛ با جدیت گفتم:
$ممنون. بفرمایید آقایونِ محترم. من منتظر کسی هستم.
یکیشون گفت:
÷جوووون چه لفظ قلمم حرف میزنه. و بعد سه تاشون خندیدن.
سه تاشون به جز راننده از ماشین پیاده شدن ودر حین اینکه میخندیدن؛ میومدن سمتم. منم قدم قدم عقب میرفتم که خوردم به صندلی های ایستگاه اتوبوس و افتادم روی زمین. احساس کردم یه نفر دستم رو گرفت. سرمو بالا آوردم که دیدم یکیشون دستمو گرفته ومیگه:
×بیا خانوم خوشگله ناز نکن.
بوی گند مشروب داشت خفه ام میکرد. اون دوتا هم خیلی بهم نزدیک شده بودن ومن تنها کاری که میتونستم بکنم؛ جیغ زدن بود...
ادامه دارد...
# تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡
خب خب خب
داره حساس میشه
نظر بدید دوستون دارییییییم
[تاوان عشق]
part 27
"آتوسا"
از اتاق رفتم بیرون. اینا الآن دوروزه که همدیگه رو ندیدن اینطوری شدن. دیگه وای به حال یک هفته ویک ماه ویک سال... داشتم ظرف رهام رو میشُستم و به رکسانا فکرمیکردم که دست یه نفر روی شونم نشست. با ترس به عقب برگشتم که دیدم رهامه. چه عجب . خورشید از کدوم ور در اومد ما این آقا رو دیدیم وبالأخره از اتاقش اومد بیرون. با لحنی سرد وخشک وآمیخته با خشم گفت:
₩بیا تو ماشین کارت دارم. میخوام باهات حرف بزنم. و منتظر جوابی از جانب من نشد ورفت.
چون خیلی عصبانی به نظر میرسید مخالفتی نکردم. رهام از خونه خارج شد. منم رفتم پیشِ امیر وسرشو شیره مالیدم😂
کیفم رو برداشتم واز خونه اومدم بیرون. دیدم رهام داخل ماشین نشسته وسرشو گذاشته روی فرمون ماشین. یکم ترسیده بودم. اون رهامه همیشگی نبود. اون رهامی که حتی اگه توی بدترین شرایط زندگیش هم بود؛ شوخی میکرد ومیخندید و توی خودش میریخت و اجازه نمیداد کسی بفهمه. مثل سر میز شام.
رفتم وسوار ماشین شدم. ساعت تقریباً دوازده شب بود. رهام ماشین رو روشن کرد وحرکت کرد. چند دقیقه ای بینمون سکوت بود که من سکوت رو شکستم وگفتم:
&با من کاری داشتی رهام؟
₩تو از رکسانا خبر داری.
&نه متأسفانه. هیچ خبری ازش ندارم😔
₩ازت سوال نپرسیدم😡 تو از رکسانا خبر داری وچیزی به من نمیگی. چرا؟
&باور کن رهام. من هیچ خبری از رکسانا ندارم.
₩تو خبر داری وچیزی به من نمیگی. خودش بهت گفته آره؟
&منم مثل تو رهام. تو چقدر از رکسانا خبر داری ؟منم همونقدر دارم.
₩تو هم داری با رکسانا همکاری میکنی؟ هرچی میگه قبول میکنی؟ تو داری یه زندگی رو نابود میکنی. بهم بگو کجاست؟
&یعنی تو به من اعتماد نداری رهام؟
₩داشتم، اما حالا دیگه ندارم. من به تو بیشتراز چشام اعتماد داشتم اما این اعتماد شکست. همونطور که به رکسانا اعتماد کردم و فرمون قلبم رو دادم دستش. فکرکردی من نفهمیدم اونی که توی ماشین همش بهت زنگ میزد رکسانا بود؟ فکرکردی نفهمیدم توی بیمارستان رفتی پُشت ماشین ویواشکی با رکسانا حرف زدی؟ وقتی صحبت هات با رکسانا رو شنیدم بازم قبول نکردم. من به تو بیشتراز گوش های خودم اعتماد داشتم اما اشتباه میکردم . نباید بهت اعتماد میکردم. من فکر میکردم تو مثل خواهر نداشته ی منی ولی توچی؟
فهمیدم رهام از همه چیز خبر داره اما بازهم خودمو نباختم وقبول نکردم . کلی باهم بحث کردیم اما من همش انکار میکردم ومیگفتم که از رکسانا هیچ خبری ندارم. رهام هم رفته رفته عصبی تر میشد. یهو ترمز کرد وگفت:
₩باشه قبول. تو راست میگی. حالا پیاده شو که من یه کار ناتمام دارم ولی بدون وهمیشه یادت باشه من از همه چیز خبر داشتم. به رکسانا هم بگو من بهت اعتماد کرده بودم . تو یه تیکه از وجودم بودی. حالا هم کاری میکنم که تیکه ی گمشده ی وجودم بدونِ اینکه من بگم ؛ بیاد سراغم اما اون موقع وجودی نباشه که تیکه اش گم شده باشه. به امیر هم بگو خیلی دوسِت داشتم.
نیشخندی زدم وگفتم:
&خیلی دوسِت*داشتم*؟ یعنی الآن دیگه دوسش نداری؟
₩الآن رهامی وجود نداره که بخواد امیرشو دوست داشته باشه. حالا پیاده شو...
ادامه دارد...
# تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
یعنی چی؟
منظور رهام رو گرفتین؟
یعنی چی؟
چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نظر بدید🗡🗡🗡😬
[تاوان عشق]
part 26
"آتوسا"
در زدم که از پُشت در گفت:
₩کیه؟
در رو باز کردم ورفتم داخل اتاقش که رهام گفت:
₩گفتم کیه نگفتم که بیا تو.
منم در حین برداشتن ظرفا گفتم:
&مگه آیفونه؟
چیزی نگفت. متوجه ی ظرف پره غذاش شدم. حتی یک قاشق هم نخورده بود. یادِ حرف رکسانا افتادم که گفت مراقب رهام باشم . رهام روی تخت دراز کشیده بود وپتو رو توی گرمای تابستون کامل انداخته بود روی خودش. پتو رو از روش کشیدم. سرش توی گوشیش بود. سریع صفحه ی گوشی رو خاموش کرد و گذاشت کنار. بشقاب رو جلوش گرفتم و عصبی گفتم:
&تو که هنوز چیزی نخوردی. زود باش بخور تا به مامانت نگفتم.
"نچی" گفت ودوباره پتو رو کشید روی خودش. حرصم گرفته بود. زیر لب چندتا فحش نثارش کردم. پسره ی روانی😡لجباز😡یه دنده😡غُد😡مغرور😡چیییییییش😬 خودمو کنترل کردم وبا مهربونی گفتم:
&ممنون رهام. خیلی زحمت دادیم ما دیگه داریم برمیگردیم تهران.
سریع پتو رو کنار زد وگفت:
₩چی؟
&ماداریم میریم دیگه. خداحافظ.
پتو رو کشید روی خودش وگفت:
₩به سلامت.
قشنگ ضایع شدم😑. با کمی مکث ادامه داد:
₩خیلی ضایع دروغ میگی بگو رکسانا روت کار کنه.
تعجب کردم. چه ربطی به رکسانا داره؟ اصلاً مگه میدونه من هنوزم رکسانا رو میبینم؟
&واسه چی رکسانا؟
₩خب اولاً اینکه دوستته وهمیشه کنار همدیگه اید. ودوم اینکه خیلی خوب دروغ میگه.
&چه ربطی به رکسانای بیچاره داره؟ چه دروغی؟
₩خیلی راحت به من دروغ گفت. راحت بهم گفت که منو دوست داره. راحت بهم گفت منو تنها نزار چون یه لحظه هم بدونِ تو نمیتونم زندگی کنم. گفت زندگیمی. گفت همه ی دنیامی. خیلی خوب بهم دروغ گفت. بهم گفت هیچوقت تنهام نزار اما حالا خودش خیلی راحت رفت . منم راحت باورش کردم و عاشقش شدم اما الآن خیلی سخت دارم #تاوان_این_عشق،رو پس میدم.
نمیدونستم چیکار کنم وچی بگم. درواقع چیزی هم نداشتم که بگم. رهام میگه که حق با خودشه و رکسانا میگه حق با خودشه. ولی واقعاً رکسانا نباید این کار رو میکردم. من که به رهام حق میدم🤷♀️
₩حالا میتونی بری.
وبعد آهنگ "رفت" رو پِلِی کرد. منم وایسادم وگوش دادم:
₩کجا بی من/ بی معرفت میری بگو باز/ کجا میرم/ قلبم شده پاییزش آغاز. / تو جات اینجاست/ تو خونه ای که من بمونم/ شدم حساس وبی منطق مگه بی تو میتونم/
@دیگه گذشت آب از سرم بازیچه شد/ اون آدم مغرور و خودخواه بچه شد رفت/ هرکی میتونست از تو چشمای سیاهم/ اینو بخونه که کنارت روبه راهم/
₩این روزا، یه کله ای فکرکردم/ میدونم، نمونده چیزی واسه فکرکردن/ دسته کم، کاش یه بار با دیدنت/ یکم اون خاطره ها برگردن/
@هنوز شمعا روشنه به عشق تُو تو خونه/ این دیوونه فقط به عشق تو میخونه/ که بدونی میتونی برگردی هنوزم/ توباشی من میمونم میسازم میسوزم...
ادامه دارد...
# تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
■□■□■□■□■□■□■□■□■□■□



[تاوان عشق]
Part25
"آتوسا"
بالاخره ساعت ده و نیمه شب،غذای ما آماده شد.رفتم داخل اتاق و امیرو بیدار کردم که برای شام بیاد.رفتم سمت اتاق رهام.در زدم ولی جواب نداد.دوباره در زدم که بدون باز کردن در بی مقدمه گفت
₩من اشتها ندارم
بیخیال،شونه بالا انداختم و تصمیم گرفتم باهاش بحث نکنم.رفتم سمت میز.امیر اومدو پشت میز نشست.منم کنارش نشستم.داشتم واسه امیر غذا می کشیدم که فرزانه خانم روبه من گفت:
+پس چرا رهام نیومد؟؟مگه صداش نکردی؟؟
&بهش گفتم میگه من اشتها ندارم
فرزانه خانم عصبانی شد.ظرف غذای رهام رو برداشت تا ببره داخل اتاقش که رهام انگار حرف های مارو شنیده بود،قبل ازینکه فرزانه خانم بده داخل اتاقش با صدای بلندی،طوری که همه بشنون،گفت
₩میگم نمیخوام،برام نیارید.چرا نمیفهمید؟؟؟
فرزانه خانم از همینجا برای اینکه رهام بشنوه داد زد
+بچه جان بیا غذا تو بخور جون بگیری بعدا بتونی مث قناری آواز بخونی.
امیر خندید و همین باعث شد غذا بپره تو گلوش و سرفه کنه.همینطور که براش آب می ریختم و میدادم بهش،یه چشم غره براش رفتم که دستاشو به نشونه تسلیم آورد بالا.منم خندم گرفت
@آخه قناری؟؟
امیر باز داشت میخندید که رهام اومد و نشست کنارش.زد بهش و گفت
₩حالا نمیری
امیر با خنده گفت
@شما نگران من نباش جناب آقای قناری
.
و بعد دوباره شروع کرد به خندیدن.رهام نصف بیشتر غذاشو ریخت داخل بشقاب امیرو گفت
₩بخور جون بگیری تا دفعه ی بعد بتونی برا داداشت فداکاری کنی.
امیر "بروبابا"یی نثارش کرد و بشقابشو بلند کرد تا غذای رهامو پس بده که رهام بشقابشو برداشت و بدو بدو رفت توی اتاقش.
امیر غذای رهامو ریخت تو بشقاب من.منم دوباره ریختم تو بشقاب امیر.امیر ظرفشو گرفت بالا تا دوباره بریزه تو بشقاب من که ملیحه خانم با آرامش خاصی بشقاب رو تو هوا از دست امیر قاپید و مقدار غذای رهامو ریخت توی یه بشقاب دیگه.بعد غذای امیرو گرفت سمتش و گفت
+حالا بگیر بخور
.
امیرم خیلی مظلوم گفت
@چشم مامان
.
..........................................
بعد از تموم شدن غذا ظرفا رو جمع کردم و بردم تو آشپزخونه.فرزانه خانم و ملیحه خانم مشغول حرف زدن و ظرف شستن بودن.میزو تمیز کردمو هر چی ظرف بود بردم داخل آشپزخونه.کار من تموم شد.امیر داشت تلویزیون نگاه میکرد.رفتمو از پشت گردنشو گرفتم،صدامو کلفت کردمو گفتم
&میخوام بخورمت بسکه تو جذابی!
.
خندید و دستمو گرفت و منو نشوند کنار خودش.ادامه دادم
&موطلاییه من.جذاب کی بودی تو؟؟
صداشو نازک کرد و گفت
@جذاب یه خانم خوشگل و مهربون.تو که منو میخوای،بیا باهام ازدواج کن.هر چه قدر هم بچه بخوای برات میارم
.
دستمو آروم زدم پشت سرش و "بی تربیتی"نثارش کردم.کسی نبود.سرمو گذاشتم رو پای امیرو رو کاناپه دراز کشیدم.امیر هم شاملو کنار زدو دستشو تو موهام فرو برد و شروع کرد به ور رفتن با موهام.آروم گفتم:
&کاش رکسانا برمی گشت.اینجوری خیلی عالی میشد.ای کاش دوباره صدای خنده های رهام و رکسانا اعصابمونو بهم میریخت
.
امیر خندید و گفت
@صدای خنده هات هنوز توی گوشمه
.
چشم غره ای بهش رفتم که قیافه ی متفکری به خودش گرفت و گفت
@الان اگه اعصابمون خورد میشد خوب بود؟؟؟
پوفی کشیدمو گفتم
&تو چرا نمیچسبی اصل ماجرا رو؟؟ینی تو کلا از تو این حرفای مر مفهوم من فقط همین یه جمله رو تجزیه تحلیل کردی؟؟الان اوضاع بده.اون از رکسانا که الان معلوم نیس کجاست و چکار میکنه،اینم از رهام که کلا خودشو تو اتاق حبس کرده و لب به غذا نمی زنه.
امیر نیشخندی زدو گفت
@همه ی رابطه ها که مث منو تو نمیشن
.
عصبی شدم.دست امیرو که تو موهام بود کنار زدمو گفتم
&با تو هم نمیشه یه کلمه دردو دل کردااا .همه چی رو به مسخره میگیری.چیششششششش
.
ناگهان صدای ملیحه خانم بلند شد.
+آتوسا جان؟؟مامان،همه ظرفا رو اوردی؟؟؟
&اره مامان.همینا بود دیگه
چه حس خوبیه وقتی ملیحه خانم منو مث دختر خودش میدونه و ازم میخواد بهش بگم*مامان*خیلی دلم برا مامانم تنگ شده.خیلی وقته نرفتم سر خاکش
.
توی همین فکرا بودم که یهو یادم به ظرف رهام افتاد.
سریع بلند شدمو به سمت اتاق رهام رفتم...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
(به قلم فاطمه و انوشه )
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
سلام به دوستان گلم
امیدوارم خوب و خوش باشید
اینم از پارت ۲۵
دوستون دارم نظر بدید
[تاوان عشق]
part 24
"آتوسا"
رسیدیم بیمارستان. پیاده شدیم. روبه رهام گفتم:
&توبرو داخل منم الآن میام.
سری تکون دادو رفت سمتِ در بیمارستان. منم رفتم پُشت ماشین وسریع شماره ی رکسانا روگرفتم. کلی باهاش دعوا کردم که چرا وقتی یه بار زنگ میزنه ومن جواب نمیدم؛ دوباره زنگ میزنه. اونم گفت که گوشیه امیر رو توی کافه جاگذاشتم ورکسانا اونو برداشته. اواخر صحبت کردنم بود. همونطور که حرف میزدم رفتم سمتِ ماشین تا کیفم رو بردارم که به یه چیز محکم برخورد کردم. سریع گوشی رو قطع کردم وسرمو بالا آوردم. رهام ناباورانه نگام میکرد. هول هولکی به عینک توی دستش اشاره کرد وگفت:
₩اومده بودم واسه امیر عینک ببرم. وسریع از اونجا دور شد.
همش به خودم فحش میدادم که نکنه رهام جیزی فهمیده باشه. داشتم به گندی که زده بودم فکرمیکردم که امیر رو دیدم که یه دستشو ملیحه خانم ودست دیگشو رهام گرفتخ بود وداشتن به سمتم میومدن.
چندثانیه با ♥️عشق♥️به امیر خیره بودم که با نزدیک شدنشون سریع درِ عقب ماشین رو بازکردم.
رهام کمک کرد که امیر روی صندلی بشینه. البته در این بین آخ واوخ خودش هم بلند میشد اما لجباز تر از این حرفا بود.
قربون امیر خودم برم مثل یه آقا از رهامِ لجباز کمک گرفت واومد نشست
.
رهام خودش پُشت فرمون نشست. منو امیر وملیحه خانم هم که عقب نشسته بودیم. رهام حرکت نمیکرد انگار منتظر چیزی بود. عصبی گفتم:
&خب برو دیگه رهام. منتظری شاه پریون بیاد سوارشه؟
همون لحظه درِ سمتِ شاگرد باز شد و فرزانه خانم، نشست. سلام کردم وسرمو انداختم پایین . میخواستم زمین دهن باز کنه ومنو پایین بکشه
امیر خندید وگفت:
@فکر کنم تا حالا ماشین رهام اینقدر شلوغ نبوده. ماشینه بیچاره سنگین شده نمیتونه حرکت کنه. عادت نداشته.
رهام لبخندی به نشانه ی تأیید حرف امیر زد. قشنگ معلوم بود رهام دوباره توی فکره. هممون خیلی ضایع زُل زده بودیم به رهام که متوجه ی نگاه های ماشد. سریع گفت:
₩چی فکر کردی آقا امیر؟ درسته عادت نداشته ولی تا وقتی رانندش رهام هادیانه این ماشین رکورد توربو رو میزنه. همه از ترسِ سرعتِ زیاد میلرزید . حالا ببینید. محکم بشینید که میخوام یه حس خفن بهتون بدم(حس خفن، توی لایو😉) وبعد پاشو روی پدال گاز فشرد.
...
شکر خدا به هول قوه ی الهی خدا لطفی عنایت کرد وصحیح وسالم رسیدیم🤕.
خونه ی رهام 4 تا اتاق داشت. یه اتاق که کلاً مالِ موسیقی بود وهمش آلات موسیقی. یه پا استودیو بود واسه خودش. منو امیر رفتیم داخل اتاقِ رکسانا. فرزانهخانم و ملیحه خانم، فردا صبح، قرار بود برگردن تهران وبا هم رفتن توی یه اتاق. رهام هم که توی اتاق خودش. امیر رو به زور خوابوندم. دقیقاً مثل یه بچه 🤣😍.
...
غروب بود. هنوز هیچکس از اتاقش بیرون نیومده بود. از خونه زدم بیرون. رفتم یه داروخونه که خیابون بالاییه خونه بود تا قرص وداروهای امیر رو بخرم. یه آمپول هم بود💉😉. تک خنده ای زدم وبا خودم گفتم:
&آقا امیر آماده باش.آمپول.
داروهارو گذاشتم توی کیفم وحرکت کردم به سمت خونه. شب شده بود. تابستونا ساعت 8 هنوز هوا روشنه🤷♀️. باورم نمیشد به همین زودی ساعت نُه ونیم شده بود.
فرزانه خانم و ملیحه خانم، توی آشپز خونه مشغول درست کردن شام بودن. امیر ورهام هم هنوز از اتاق بیرون نیومده بودن. منم به خانم های آشپز پیوستم.
"رکسانا"
طبق معمول شب شده بود ومنم اونده بودم بیرون که تا صبح توی خیابون قدم بزنم.
آتوسا درست میگفت ولی خب فرزانه خانم هم درست میگفت. بالأخره باید چیکار کنم؟
کلی با خودم صحبت کردم که نفهمیدم کِی ساعت دوازده شد. خسته شدم. از دور یه ایستگاه اتوبوس دیدم. به سمتش قدم برداشتم. روی صندلی هاش نشستم.
من تصمیمم رو گرفتم. برای همیشه پامو از زندگیه رهام میکشم بیرون. خیلی دوسِت دارم. این جدایی واسم خیلی سخته ولی مجبورم. دلم واست تنگ میشه اما تو دلت برام تنگ نشه. سراغ هرکسی میخوای برو ولی منو یادت نره. من همیشه دلم تنگ آغوشت خواهد ماند. دلم اگر برای تو تنگ میشود؛ ببخش! روزم اینگونه قشنگ میشود. چقدر نوازش دست های مهربانت خوب است ومن چه زود دلم برای همه چیزهای خوب، تنگ میشود. آسمان به آسمان، کوچه به کوچه، رویا به رویا، هرجایی که مینگرم بامنی اما دلم برایت تنگ میشود...
ادامه دارد...
# تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
داستان این جدایی به کجا میرسه؟
موقته یا دائم؟
رهام چیکار میکنه؟ رکسانا چیکار میکنه؟
لطفاً لطفاً لطفاً
نظر بدید.
دوستون دارییییییییم


