پارت هشتاد و ششم
 

[تاوان عشق]

part 86

"امیر" 

بالأخره بعد از کلی ماچ و موچ همدیگه رو ول کردن. منم سلام کردم که خاله فرزانه به گرمی ازم استقبال کرد. کمی با رهام سر آوردنِ ساک خاله، تعارف کردیم که بالأخره من پیروز شدم. به سمت ماشین رفتیم. رهام کمک کرد و باهم ساک رو توی ماشین چپوندیم. خودمو زدم به کوچه علی چپ و خواستم سمت راننده بشینم که به عقب کشیده شدم. 

به عقب برگشتم که دیدم رهام لبخندی زد و با ابرو اشاره کرد که صندلیه عقب بشینم. ناچاراً در عقب رو باز کردم و نشستم. خاله فرزانه هم بعد از کلی تعارف با من، سمت شاگرد نشست و رهام پُشت رُل. 

خاله فرزانه: خب پسرا. چه خبر؟ کار و بار پیش میره؟ 

@هفته ی دیگه دوباره کنسرتا شروع میشه. باید آهنگ جدید هم بدیم بیرون. 

سرمون خیلی شلوغه. 

خاله فرزانه: به سلامتی...راستی چه خبر از دخترا؟ 

حالا خودت می بینیشون مامان. 

رهام به ماشین جلویی اشاره کرد و گفت:

این چرا اینجوری میکنه؟ 

به ماشین جلویی نگاه کردم. همش ویراژ میرفت و راه ما رو بسته بود. رهام چند ثانیه دستشو روی بوق فشار و نگه داشت اما انگار نه انگار.  رهام عصبانی شد و گفت:

مشکل روانی داره. 

و شیشه ی سمت خودشو پایین کشید که خاله فرزانه سریع رهام رو سمت خودش کشید و گفت:

خاله فرزانه: ولش کن رهام سر به سرش نزار. بپیچ یه سمت دیگه. 

رهام کلافه سرشو تکون داد و پاشو گذاشت روی پدال گاز.  از سمت راستِ ماشینه حرکت کرد که ماشینه داد به سمت راست. رهام هم ول کن نشد و همچنان به راهش ادامه میداد. چشامو بستم و بلند شروع کردم به صلوات فرستادن.

بعد از چند ثانیه که احساس کردم سالمم و تصادف نکردیم؛ چشامو باز کردم. دقیقا کنار ماشینه بودیم. دوتا پسر جوون توی ماشین بودن.  با اشاره بهمون فهموند که میخوان کورس بزارن. مُشتمو توی هوا تکون دادم و گفتم:

@رهام کورسسسسسسسس👊 دلم واسه یه مسابقه ی خیابونی تنگ شده بود😋. 

رهام با انگشت شصتش لایک داد و گفت:

اینه👍😎. 

خاله فرزانه نیشگونی از دست رهام که توی هوا بود گرفت و گفت:

خاله فرزانه: غلط کردی. اون دیوونه ست تو هم دیوونه ای؟ به خدا پیاده میشم هاااااا. 

رهام دستاشو به حالت تسلیم بالا آوردم و گفت:

غلط کردم مامان🙌 شما به اعصابت مثلث با... 

خاله فرزانه پرید وسط حرف رهام و گفت:

خاله فرزانه: احمق فرمون رو چرا ول کردی؟ آخرش میکُشیمون روانی. 

رهام فرمون رو کنترل کرد و پیچید توی خیابون سمت راست. دستِ راستش رو جلوی خاله فرزانه گرفت و گفت:

ببین جاش قرمز شد. 

خاله فرزانه: برو خداروشکر کن که ملیحه(مامان امیر) نیست. 

با یادآوریه نیشگون های دردناک مامان، تمام بدنم مور مور شد. ناخودآگاه آخی گفتم که رهام از آینه ی جلو نگام کرد. خندید و گفت:

خدارو شکر🤲. 

بالأخره بعد از کلی دیوونه بازی، رسیدیم. خاله فرزانه پیاده شد و منم پیاده شدم. رهام هم پیاده شد و ساک رو براشت. رفتم سمت در و کلید انداختم و بازش کردم. آتوسا سریع به استقبالمون اومد. خاله فرزانه و آتوسا همدیگه رو بغل کردن و مشغول احوال پرسی شدن. جلوی در وایساده بودن و راه رو بسته بودن. منو رهام هم وایساده بودیم و نگاشون میکردیم که رهام گفت:

اگه احوال پرسیتون تموم شد برید کنار ما بیایم داخل. ساک سنگینه دستم شیکست. 

به لطف رهام، خاله فرزانه و آتوسا از هم جداشدن و کنار رفتن. رکسانا کمی عقب تر دستاشو توی هم قفل کرده بود و با لبخند نگاه میکرد. خاله فرزانه متوجه ی رکسانا شد و به سمتش رفت. رکسانا هم به سمت خاله فرزانه قدم برداشت و رفتن بغل هم😐 رهام وارد خونه شد و ساک رو روی زمین گذاشت. منم وارد شدم و در رو پُشت سرم بستم.

بعد از تموم شدن احوال پرسی خاله فرزانه و رکسانا، رسیدیم به بخش خوشمزه ی ماجرا😋 یه صبحونه ی مَشتی زدیم بر بدن🤤. بعد از خوردن صبحونه، خاله فرزانه رفت توی اتاق منو آتوسا. رکسانا و آتوسا هم رفتن داخل اتاق رکسانا چون جلوی خاله فرزانه نباید ضایع بازی در میاوردیم و نباید میفهمید ما کنار هم میخوابیم. بنابراین منو رهام هم رفتیم توی اتاق رهام. سریع خوابمون بُرد چون صبح نخوابیده بودیم و امروز عصر باید میرفتیم موسسه ی آوازی نو جلسه داشتیم. 

 

"آتوسا" 

رهام و امیر رفتن بیرون. منو رکسانا و فرزانه خانم هم تصمیم گرفتیم بریم خرید.‌ سی دقیقه بعد از رفتن رهام و امیر، ماهم از خونه زدیم بیرون. رهامیر با ماشین رهام رفته بودن. منم سوار ماشین امیر شدم و فرزانه خانم و رکسانا هم سوار شدن و حرکت کردیم به سمت بزرگترین مرکز خرید این حوالی.

رسیدیم به همون پاساژی که دوست آرتین موبایل فروشی داشت. وارد شدیم. فرزانه خانم و رکسانا مشغول نگاه کردن به ویترین یه مغازه بودن که چشمم خورد به آرتین که توی موبایل فروشیه دوستش بود. تیپِ کاملا مشکیش توجه منو به خودش جلب کرد. از فرزانه خانم معذرت خواهی کردم و گفتم که برمیگردم و رفتم سمت آرتین. کنارش وایسادم و گفتم:

&سلام آقا آرتین خوب هستید؟ 

اول کمی هول شد و بعد گفت:

اِ سلام آتوسا خانوم. ممنون خوبم. شما چطورید؟ آقا امیر خوبن؟ چه عجب از این طرفا؟ 

&هممون خوبیم ممنون. اومده بودم با دوستم خرید که شما رو دیدم. راستش پیرهن سیاهتون تو ذوق میزد. خدایی نکرده اتفاقی افتاده؟ 

نفسشو صدادار بیرون داد و گفت:

مثلا امشب قرار بود دوماد مجلس باشم ولی دیروز مادربزرگ خانومم فوت شدن و عروسیه ماهم عقب افتاد. 

&ای وای متاسفم. نمیخواستم ناراحتتون کنم. خدا رحمتشون کنه. 

نه این چه حرفیه اختیار دارید. ممنون. 

دوستش صداش زد که خودم زودتر گفتم:

&من دیگه برم دوستم منتظرمه. خوشحال شدم دیدمتون. بازم تسلیت میگم انشاالله غم آخرتون باشه. 

ممنون همچنین. خدانگه دارتون. 

خداحافظی کردم و برگشتم سمت رکسانا که گفت:

$کجا بودی تو دختر؟ بیا ببین این خوبه؟ راستی دوباره باید بیایم واسه جشن نامزدیه پرهام خرید کنیم. 

چشمکی زد و ادامه داد:

$بعدشم ایشاالله نوبت علی😉 

بعد صداشو پسرونه کرد و گفت:

$باید واسم سنگ تموم بزاری زن داداش😋. 

خندیدم و مُشتی نثارش کردم و با هم وارد بوتیک شدیم و به فرزانه خانم پیوستیم. بعد از کلی گشتن؛ منو رکسانا از یه مانتو خوشمون اومد. دقیقا شکل هم بودن فقط از من پوس پیازی بود و مال رکسانا فیروزه ای. فرزانه خانم هم یه مانتوی دوتیکه ی قرمز و مشکیه بلند و پوشیده انتخاب کرد. هزینشو پرداخت کردیم و اومدیم بیرون.

حسابی خسته شده بودیم. رفتیم داخل کافه. فرزانه خانم شیرکاکائوی داغ، من کاپوچینو و رکسانا قهوه ی تلخ سفارش دادیم و خوردیم. در آخر خریدمون رو با خرید روسری و کیف به پایان رسوندیم. برگشتیم خونه و به پیشنهاد فرزانه خانم، مشغول پخت قرمه سبزی شدیم...

ادامه دارد...

#تاوان_عشق. 

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا 


سیلام🤗

یلدای همگیتون مبارککککک💛

پارت چطور بود؟💜

بچه ها یادتون باشه آرتین خودش عاشق یه دختره ست و باهاش رابطه داره "رُزانا" 

حالا باهاش آشنا میشید👆😥 (که ای کاش هیچوقت باهاش آشنا نمیشدید😞😔)

امیدوارم خوشتون اومده باشه💚

منتظر پارت های هیجانی بعدی که در راه است باشید...!😎

عاشقتونیم بی حد و اندازه🧡

یلداتون ماکانی🤩

شمس باشید،خدایاشکرت💔

 یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹  8:45  F,A,Y
پارت هشتاد و پنجم
 

[تاوان عشق]

part 85

"رکسانا" 

در رو که باز کردم با قیافه ی سه تاشون که نیششون تا بناگوش باز بود مواجه شدم. چند دقیقه ای شُکه بودم و زل زده بودم بهشون و اونا میخندیدن. رهام که قیافه ی شُک زده ی منو دید خندشو خورد و آروم لب زد:

رکسانا 

با شنیدن اسمم از زبون رهام از شُک بیرون اومدم و دویدم داخل اتاق و خواستم در رو ببندم که رهام با پاش مانعم شد. هرچقدر تلاش کردم حریفش نشدم و در رو ول کردم و دویدم سمت تختم. رهام وارد شد و در رو بست و قفلش کرد. از ترس قلبم میخواست منفجر شه. همونطور میومد سمتم و من عقب میرفتم که پام به لبه ی تخت گیر کرد و افتادم روی تخت. 

رهام هنوز به سمتم میومد. از ترس میخواستم سکته کنم ولی ترس از چی؟ از رهام؟ سریع پتو رو کشیدم روی خودم و دو طرف پتو رو گرفتم تا رهام نتونه پتو رو از روم کنار بزنه. رهام نشست روی تخت. کمی پتو رو تکون داد ولی من محکم پتو رو گرفته بودم. رهام آروم لب زد:

از من میترسی؟ چند بار بهت دست درازی کردم که این بار دومم باشه؟ 

کمی پتو رو آزاد کردم. وقتی دیدم عکس العملی نشون نمیده؛ پتو رو کنار زدم و نگاش کردم. رگه های خون توی چشاش بدجوری تو ذوق میزد. با این حال از جام بلند شدم و پشتمو بهش کردم. منو توی آغوشش کشید. به زور سعی کردم خودمو از حصار دستاش آزاد کنم که گفت:

رکسانا تو دیگه به من پُشت نکن. خدا بهم پُشت کرده تو دیگه لطفاً منو پس نزن...! 

همچنان در تقلا بودم که از بغلش بیام بیرون که گفت:

لااقل آخر عمرم منو پس نزن. 

با این حرفش از حرکت ایستادم. عصبی مُشتی به سینش کوبیدم که صورتش از درد جمع شد. بی توجه بهش گفتم:

$کی گفته؟ باید بری دکتر تا بتونی کنترلش کنی. من تو رو مجبو... 

حرفم رو خوردم چون تازه متوجه شدم مُشتم روی قلبش فرود اومده. خاک تو سرت رکسانا. اول بفهم کجا میزنی بعد اقدام کن. سریع بازوش رو توی دستم گرفتم و گفتم:

$آخ ببخشید رهام. حواسم نبود. غلط کردم.  خوبی؟ 

لبخند درد آلودی زد که گفتم:

$ولی تو که اینقدرها هم نازک نارنجی نبودی.😒 

خندید و کم کم دستشو از روی قلبش فاصله داد. بعد از چندثانیه سکوت انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:

آها. راستی مامانم از هیچی خبر نداره. هیچی از قلبم نمیدونه. تو هم چیزی بهش نگو. 

ابروهامو توی هم کشیدم و گفتم:

$یعنی چی چیزی بهش نگو؟ اون مادر... 

پرید وسط حرفم و گفت:

چیزی نمیدونه و نمیخوام هم بدونه. تو هم چیزی بهش نمیگی باشه؟ 

$رهام من میخوام به مامانت بگم که مجبورت کنه بیای بری دک... 

نشنیدم رکسانا. باشه؟ 

$آخه... 

حرفم نصفه موند چون امیر در زد و گفت:

@رهام داداش نزنه به سرت یه کاری بکنی بعدا توش بمونی. باهات برخورد میشه هااااا. 

آتوسا از ذوق جیغ خفه ای کشید و گفت:

&اگه دختر شد اسمشو من انتخاب میکنم. 

@نخیرم. اسمشو عموش میزاره. 

رهام داشت به خاطر دعوای مسخره ی امیر و آتوسا میخندید و من داشتم از خجالت آب میشدم. رهام که قیافه ی خجالت زده ی منو دید خندید و گفت:

چرا رنگ عوض میونی عشقم؟ 

نفسشو صدا دار بیرون فرستاد و گفت:

امیر قرار نیست از طرف من هیچوقت عمو شه. 

متعجب گفتم:

$منظورت چیه؟ 

سرشو به دوطرف تکون داد و گفت:

هیچی فراموشش کن. 

همونطور که از جاش بلند میشد و به سمت در میرفت گفت:

بیا زودتر بریم بیرون. اینا تا دو دقیقه دیگه ندیده هامون رو میارن جلو چشمون. اسماشون هم انتخاب میکنن. 

سریع اسمشو صدا زدم که وایساد و منتظر بهم خیره شد. از جام بلند شدم و به سمتش رفتم. دستِ راستم رو قفل دستِ چپش کردم و لبخندی به روش پاشیدم. رهام در اتاق رو باز کرد. امیر نگاهی به دستای ما کرد و گفت:

@کوش؟ 

چی کوش؟ 

&عشق خاله. 

نیشگونی از بازوی آتوسا گرفتم که صدای غُرغُراش بلند شد. امیر به داخل اتاق سرک کشید و گفت:

@پس لااقل اون کجاست؟ 

رهام پس گردنیه آرومی به امیر زد و گفت:

انحرافی نرو؛ منحرف...!😒 

امیر قیافشو مظلوم کرد و گفت:

@من قصد بدی نداشتم. فقط میخواستم ببرم بشورمش🤷‍♀️. 

داشتم از خجالت میمُردم. باید یه کاری میکردم این بحث رو دیگه کشش ندن😬. 

$خیله خب برید دنبال فرزانه خانوم دیگه. 

...

بعد از کلی بحث، امیر و رهام رفتن ترمینال دنبال فرزانه خانم. منو آتوسا هم یه صبحونه ی لاکچری آماده کردیم😋. 

 

"امیر" 

سوار شدیم و با بحث و جدال و شرط بندی، قرار شد من برونم و رهام برگشتن برونه. ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم. یادم اومد کمربندم رو نبستم. همونطور که کمربندم رو میبستم گفتم:

@تو اتاق با هم چیکار میکردین؟ 

خودشو روی صندلی ولو کرد و گفت:

امیر. جدایی از رکسانا خیلی سخته. 

جا خوردم. با تعجب گفتم:

@یعنی چی؟ 

دستاشو توی هم قفل کرد و روی سرش گذاشت و گفت:

یعنی هرچقدر تلاش میکنم با رکسانا سرد باشم تا این جدایی آسون تر بشه؛ نمیتونم. 

همونطور که می پیچیدم توی خیوبون سمتِ راست، گفتم:

@کدوم جدایی؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ 

نفسشو صدادار بیرون فرستاد و گفت:

من اشتباهی کردم و حالا دارم تاوانشو پس میدم. 

@تاوان چیو؟ 

تاوان عشق:):)...! 

@رهام درست بگو ببینم چی شده. 

من نباید عاشق رکسانا میشدم. بردیا رکسانا رو دوست داشت. اگه من نمیومدم توی زندگیه رکسانا شاید الآن با بردیا زندگیه خوبی داشتن. من عشقِ بردیا رو ازش گرفتم. حالا هم دارم تقاصشو پس میدم. از من دیگه گذشته.  میخوام قبل از مرگم بردیا رو به رکسانا برسونم. من عشقم اشتباه بود. عاشق شدنم بی جا بود. حالا هم دارم تاوان این عشقِ اشتباهی رو پس میدم. 

@اشتباه میکنی داداش. عشق تاوان نداره. عشق بزرگتر از چیزیه که کسی بخواد تاوان پس بده. 

همه عشقا که قرار نیست خوب باشه. بعدشم، آره. عشق بزرگتر از این حرفاست ولی "عشق" بزرگتر از این حرفاست نه چیز دیگه.  عشق برای دونفر یعنی هیچ فاصله ای دور نیست، هیچ زمانی زیاد نیست و هیچ عشق دیگه ای نمیتونه اونا  را از هم دور کنه. عشق یعنی همه چیزت رو بی منت واسه طرف بدی. یعنی همه چیشون رو باهم شریکن. جونشونو واسه هم میدن.

بردیا رکسانا رو دوست داشت و شاید اینکارا رو براش انجام میداد.  اگه من در کار نبودم رکسانا از بردیا بدش نمیومد و اگه تا قبل از ورود من بردیا به رکسانا پیشنهاد ازدواج میداد یقیناً رکسانا جوابش مثبت بود ولی من اومدم. یه مزاحم! من عشق بردیا رو ازش دزدیدم. 

@تو این کارو نکردی. رکسانا عاشق تو شد. تو رفته رفته بعد از رکسانا فهمیدی که عاشقشی. دوماً اگه بردیا عاشق رکسانا بود این همه بلا رو سرش نمیاورد. 

آره حرفت درسته اما من نباید به رکسانا راه میدادم. اونطوری خودش بیخیال میشد. حالا هم بردیا از من نفرت داره ولی من که زنده نمیمونم. برای همیشه از رکسانا جدا میشم. اون موقع رکسانا حتی بیشتر از قبل از بردیا متنفر میشه پس تا زنده ام باید کاری کنم که بردیا دل رکسانا رو به دست بیاره. تنها راهش هم اینه که من دلشو بزنم. 

ترمز کردم. ماشین رو خاموش کردم و گفتم:

@این اشتباهه رهام...! 

نمیدونمی زمزمه کرد و در ماشین رو باز کرد و پیاده شد. منم پیاده شدم و با هم به سمت سالن حرکت کردیم. چشمم به خاله فرزانه که جلوی در ایستاده بود و یه ساک کنارش بود خورد. با رهام به سمت خاله فرزانه رفتیم. رهام سریع رفت بغل مامانش. یه لحظه دلم گرفت. دلم برای مامانم تنگ شده🥺☹.

ادامه دارد...

#تاوان_عشق. 

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا


روز جمعه ی همگی بخیر🧡

دیدید الکی نگران رهام شدین؟😉😁

پارتی آمیخته با غم و شادی😐

شما هم مثل من از اومدن مامانِ رهام حس خوبی ندارید؟

به نظرتون رهام واقعا بیخیال رکسانا میشه؟ اصلا مگه میتونه؟☹

بچه ها دیروز بنده بدونِ اجازه ی فاطمه و یکتا، نشستم قسمت آتوسامیر که میدونم همگی منتظرش هستید رو تغییر دادم😐 غمگین ترش کردم

تا الآن که دارم اون قسمت رو ویرایش میدم؛ اگه نظر یا فکر خوبی دارید حتما بگید💙

بی صبرانه منتظر نظرات قشنگتون هستیم💛

عاشقتونیییییییییییییییییییییییییییییییم💚

شمس باشید،خدایاشکرت💔

 جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۹  12:0  F,A,Y
پارت هشتاد و چهارم
 

[تاوان عشق]

part 84

"رکسانا" 

باشه ی آرومی زیر لب گفتم و طبق خواستش از اتاقش خارج شدم. وارد اتاق خودم شدم و بدون روشن کردنِ لامپ در رو بستم و پشت در روی زمین نشستم. چرا رهام اینطوری میکنه؟ از وقتی اومدیم خونه، با من اینطوری رفتار میکنه. فقط هم با من. با امیر و آتوسا خوبه فقط با من سرد شده.

مگه من چیکار کردم؟ اشتباه من کجا بوده؟ اشتباهم این بود که بردمش دکتر؟ نکنه اون بردیای عوضی یه چیزی بهش گفته؟ ولی نه، رهام که کلاً خونه بود و جایی نرفت که بردیا بخواد ببینتش. شاید شماره ی رهام رو پیدا کرده. نه اگه چیزی بود رهام بهم میگفت. نکنه دلشو زدم؟ خدایا یعنی چی؟ یعنی رهام دیگه منو نمیخواد؟ ازم بدش میاد؟ عشقم دیگه دوسم نداره؟ آخه چرا؟

پُشت در روی زمین خم شده بودم دستامو گذاشته بودم روی گوشم. چشامو بسته بودم و گریه میکردم. اما حواسم بود که صدام بیرون نمیره. با کوبیده شدنِ در به کمرم، چشامو باز کردم و دستمو از روی گوشم برداشتم. رهام سعی داشت در رو باز کنه و میگفت:

رکسانا باز کن این درو. چی گذلشتی پُشتش؟ باز کن. 

بدونِ اینکه از جام بلندشم؛ کمی خودمو بالا کشیدم و در رو قفل کردم که رهام گفت:

چرا در رو قفل کردی؟ رکسانا با تواَم. باز کن این لامصبو. 

با صدای لرزونی که ناشی از گریه بود گفتم:

$برو شعرتو بنویس. مزاحمت نمیشم. همونطور که کارای تو به من ربطی نداره، کارای منم به تو مربوط نیست. برو. 

دوباره اون رکسانای مغرور داشت زنده میشد. ولی چرا؟ اون هم در مقابل رهام؟ هرکی میخواد باشه، باشه. چه رهام، چه امیر، چه آتوسا. من تا چهل و هشت ساعت این در رو باز نمیکنم. همین رو به زبون آوردم و گفتم:

$من تا دو روز درو باز نمیکنم. الکی هم خودتو خسته نکن. 

و به سمت هدفونم قدم برداشتم که رهام گفت:

بچه بازی در نیار بیا بیرون. عصبی بودم یه چیزی گفتم. 

هدفونم رو برداشتم و گفتم:

$تا دو روز دیگه بدرود آقای هادیان! 

احساس کردم نشست پُشت در و بعد گفت:

پس منم تا دو روز اینجا میشینم. 

هدفونم رو روشن کردم و روی گوشم گذاشتم و گفتم:

$کارای شما به من ربطی نداره و بلعکس. 

روی تخت دراز کشیدم و پتو رو کامل روی خودم کشیدم. رهام که نمیتونه تا دو روز بشینه جلوی در. بالأخره مامانش میاد و نمیتونه ولی من تا دو روز نه چیزی میخورم و نه از اتاق میام بیرون. هرکسی هم بهم بگه. چه رهام، چه امیر، چه آتوسا، چه فرزانه خانوم. چند دقیقه ای توی همون حالت زیر پتو بودم که گرمم شد و احساس کردم نفس کم آوردم. از حالت دراز کش به نشسته در اومدم و پتو رو انداختم اون سمت.

دیگه خسته ام از دست خودم…!
به جون خودت خسته شدم…
مگه چی داری توی دیوونه که اینجوری هنوزم وصلِ توام؟!
شب که میشه این دل من پر میزنه واسه دلت!
انقده دوری نمیشه سر بزنم حتی بهت…
فکر نکن یادم میره؛ سرم به سنگ میخوره!
عشق تو دیوونه ترم میکنه!
این دلم خیلی از دستت دلخوره…
فکر نکن بعد تو صد تا مثل تو رو چیدم!
به هیچکی غیر خودت رو نمیدم...

(شب که میشه_یونا) 

آهنگ شب که میشه تموم شد و طول میکشید که آهنگ بعدی شروع شه که متوجه شدم رهام داره باهام صحبت میکنه.  دستمو روی گوشم گذاشتم و بعد از چندثانیه که مطمئن شدم آهنگ بعدی شروع شده؛ سریع هدفون رو روی گوشم قرار دادم و بدین سان چیزی از حرفای رهام نفهمیدم. بعد از چند دقیقه دیدم قوطی های استوانه ای شکلِ کوچکی با اجسام مستطیل شکلی از زیر در دارن میان داخل.

تعدادشون چهارتا که شد دیگه چیزی وارد نشد. کلی با خودم کلانجار رفتم که خودمو به بیخیالی بزنم ولی نشد. آروم بدون سر و صدا به سمت در رفتم و دیدم بله، پسره ی روانی! احمق تو اگه تا دو روز اینا رو نخوری که دیگه هیچی. اَه خدایا من با این دیوونه ی زنجیری چیکار کنم؟ 

هر چهارتا خشاب و قوطیِ قرصا رو از زیر در هُل دادم به بیرون که دوباره رهام هلشون داد داخل. هدفون رو از روی گوشم برداشتم. قرصا رو هُل دادم بیرون و گفتم:

$مسخره بازی در نیار. قرصاتو بخور. 

قرصا رو دوباره هُل داد داخل اتاق و گفت:

وقتی تو باهام قهری واسه چی بخورم؟ 

دیگه قرصا رو به بیرون هُل ندادم. از در فاصله گرفتم و گفتم:

$خودت تا چند دقیقه دیگه نخوری اینقدر دردت میگیره که التماسم کنی که قرصاتو پس بدم. 

با خوردنِ چیزی به در فهمیدم به در تکیه داد. بیخیال گفت:

اگه میخواستم بخورم چند دقیقه پیش میخوردم که الآن مجبور نباشم این درد رو تحمل کنم. (یه فکر شوم در سر دارد😉) 

یه "خود دانی" در جوابش گفتم و دوباره هدفون رو روی گوشم گذاشتم. آهنگ ها تند و تند و پُشت سر هم پخش میشدن و آهنگ بعدی شروع میشد ولی من حتی نمیدونستم چی میگن و چندتا آهنگ تا الآن گوش دادم. فقط هرچی بود اینقدری روی تخت دراز کشیده بودم که کمرم خشک شده بود. 

سایه ی رهام از زیر در معلوم بود و این نشون میداد که هنوز پُشت دره و تکون نخوردنش نشون از خواب بودنش میداد. ولی الآن به خاطر نخوردنِ قرصاش باید اونقدری درد داشته باشه که نتونه حتی حرف بزنه چه برسه به اینکه بخوابه. صفحه ی گوشیم رو روشن کردم که دیدم ساعت 3:30 رو نشون میده. یعنی من دوساعته که اینجام؟ یعنی دو ساعته رهام پشت در نشسته؟ از جام بلند شدم و رفتم سمت در. آروم لب زدم:

$آقای هادیان؟.. جناب آقای هادیان؟.. آقا؟.. رهام؟ 

اما جوابی نمیداد. از نگرانی مغزم داشت میومد توی دهنم ولی یه حس غریبه ی آشنا این اجازه رو بهم نمیداد. برگشتم روی تخت نشستم و سعی کردم خودمو با گوشیم مشغول کنم. بعد از چند دقیقه صدای بلند امیر منو متوجه ی خودش کرد که گفت:

@داداش..داداش رهام..رهام حالت خوبه؟..یه چیزی بگو.. 

با ترس یه قدم به سمت در برداشتم که یه حس منو به عقب برگردوند. صدای رهام،رهام گفتن های آتوسا هم میومد. با حرفی که امیر زد سکته رو زدم:

@داداش با تواَم...رهام چشاتو باز کن.. 

خدایا غلط کردم. یا خدایی گفتم و به سمت در هجوم بُردم. در رو که باز کردم...

ادامه دارد...

#تاوان_عشق. 

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا 


سلوووووم🤗

خوبید؟💙

خوشید؟💛

سلامتید؟💚

پارت هشتاد و چهارم هم آپ شد👆🤩

آخرین پس لرزه های رابطه ی رهام و رکسانا😈

و رابطه ی خوب آتوسامیر البته آرامش قبل از طوفان😈

بی صبرانه منتظر نظرات خوشکلتون هستیییییم🙈

عاشقتونییییییییم❤

شمس باشید،خدایاشکرت💔

 چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹  9:2  F,A,Y
پارت هشتاد و سه
 

[تاوان عشق]

part 83

"رهام" 

بی توجه به تاریکیه خونه، سوییچ ماشین رو روی میز پرت کردم و با قدم های تندی به سمت اتاقم رفتم. وارد اتاقم شدم و در رو با شدت به هم کوبیدم تا یکم حرص و عصبانیتم خالی شه. خدایا خیلی نامردی. اینه رسمش؟ پس عدالتت کجاست؟ ببخشید دارم گِله میکنم هااا ولی به خاطر بلاهایی که خودت سرم آوردی دارم ازت گِله میکنم خدا.

دیگه رسماً من یه مُرده محسوب میشم. این دردی که گلومو میفشاره چیه؟ نه میتونم بغضم رو بشکونم و نه میتونم بغضمو قورت بدم. داغونم خدا. دکتره تو روم وایساده میگه اگه این کارارو نکنی میمیری. هِه میمیری! من همین الآنش هم یه مُرده ی متحرکم. چیزی واسه از دست دادن ندارم.

خدایا مرسی. آخه این عدالته؟ مگه من چیکار کردم که مجازاتش اینه؟ با کی اینکارا رو کردم که دارم اینطوری تقاص پس میدم؟ اگه بمیرم برای همیشه باید با رکسانا خداحافظی کنم. از عشقم دور میشم؛ برای همیشه!:)  کیو ناراحت کردم که اینقدر ناراحتم؟ 

کیو عصبانی کردم که الآن اینقدر عصبانی ام؟ اشک کیو در آوردم که اینطوری اشکم در اومد؟ هِه کیو کُشتم که دارم می میرم؟ کیو از عشقش دور کردم که دارم از عشقم دور میشم؛ اونم برای همیشه!:) عشق...! چه واژه ی مزخرفی. قبلا فکرمیکردم عشق قدرتمند ترین واژه توی جهانه اما حالا میفهمم نه اینطور نیست حداقلش مالِ من اینطوری نیست چرا؟ چرا مال من اینطوری نیست؟ یعنی عشقِ من اشتباه بود؟

واقعا چرا داره این بلاها سرم میاد؟ کسیو ناراحت نکردم ولی ناراحتم کردن، اشک کسیو در نیاوردم اما اشکمو در آوردن، کسیو از عشقش دور نکردم ولی حالا با مرگم دارم برای همیشه از عشقم جدا میشم، 

کسیو از عشقش دور نکردم ، کسیو از عشقش دور نکردم ، کسیو از عشقش دور نکردم...

نکنه...نکنه بردیا واقعا رکسانا رو دوست داره؟ نکنه بردیا عاشق رکساناست؟ اما با وجود من بردیا نتونست به عشقش برسه. رکسانا اومد سمتِ من و از بردیا دور شد.

کسیو از عشقش دور نکردم ، کسیو از عشقش دور نکردم ، کسیو از عشقش دور نکردم؛ ولی کردم...!  من یه اضافیَم. من یه مانعم برای جلوگیری از رسیدنِ بردیا به رکسانا. اما..اما اول رکسانا عاشقم شد...

من که دیگه مُردم لااقل توی باقی مونده ی عمرم، این جداییه بردیا و رکسانا رو برای همیشه تموم کنم. کمکشون میکنم تا به هم برسن. لااقل دیگه توی قبرم عذاب وجدان ندارم به جزء یکی؛ امیر...!) 

داداش کوچولوی خودم، داداشِ خوش قلب و مهربونم، یه پسر قوی و قدرتمند و در عین حال دل نازک و احساسی. یه مَرد، یه پسر خوب واسه پدر و مادرش! یه شوهر خوب برای همسرش! یه پدر خوب واسه بچش! یه داداشِ خوب واسه بردارش! یه دوستِ خوب واسه رفیقش! یه مگا استار خوب واسه طرفداراش! یه بنده ی خوب واسه خداش❗

واسه داداشم جبران میکنم. نمیزارم خاطره ی بَدی از من داشته باشن. بازم مثل قبلا توی خودم میریزم. بردیا و رکسانا رو به هم میرسونم. امیر هم که دیگه...

از روی تختم بلند شدم. سه تا نفس عمیق کشیدم و از اتاق خارج شدم. رکسانا چشاش اشکی بود و آتوسا کنارش نشسته بود.  آخه با چشای اشکیت دنیای طوفان زده ی منو بارونی نکن!:) (برگرفته از آهنگ نت به نت رهام هادیان_ ناموساً حال ندارم بنویسمش) 

امیر هم روی مبل اون سمت آتوسا نشسته بود. با ورود من هر سه تاشون متعجب و حیرت زده به من خیره شده بودن. هِه تعجب کردن دیگه. آخه یه مُرده مگه راه میره؟ دوباره داشتم عصبی میشدم. از عصبانیتم با این فکرای مسخره ولی واقعی جلوگیری کردم و یه لبخند به همشون زدم و رفتم توی آشپزخونه.  یه لیوان آب خوردم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. هرطوری که هست باید شبشون رو بسازم. با یادآوریه الکلاسیکو سریع از آشپزخونه خارج شدم. لبخندی به همشون زدم و رفتم سمت امیر که نمیدونم چرا رنگ به رو نداشت...

(اینجا اول پارت قبل هست بچه ها. این قسمت مربوط میشه به اون موقع که رهام داخل اتاق بود و ... 

 

"آتوسا" 

داشتم جلوی میز اتاق رو تمیز میکردم. امیر هم روی تخت نشسته بود و اینستا گردی میکرد. کارم تموم شد. روی تخت دراز کشیدم و گفتم:

&کلاغا خبر آوردن یه مگا استار خفن و مهربون و جذاب هست که خیلی دوست داشتنیه. خوشم اومد ازش ولی خب میدونی یه آتوسا نامی عاشقِ این مگا استاره. حالا به نظر تو مگا استاره هم اون دختره رو دوست داره؟ 

گوشیشو کنار گذاشت و روی تخت دراز کشید و گفت:

@اون مگا استاره یه نفر رو مامانِ عسلش انتخاب کرده. یه نفر رو خانوم خونش انتخاب کرده. زندگیشو داده دست یه نفر. حالا میدونی اون کیه؟ 

میدونستم داره منو میگه فقط داشتم به این فکرمیکردم که چه توصیفی برای من داره. لبخندی زدم و گفتم:

&حالا اون خانومه خوشکل و خوشبخت کیه؟ 

دستشو زیر سرش زد و گفت:

@رهام. 

با عصبانیت چرخیدم سمتش و گفتم:

&رهام زنه توعه؟ رهام مامانِ عسلته؟ 

همونطور که به سقف خیره بود و سعی در کنترل خندش داشت گفت:

@خب خیلی وقته که رهام زنه منه. خودتم که دیدی چندوقت پیش رهام هرچی میخورد بالا میاورد و ازم حامله بود. اون خانمه آتوسا که دوست نداره نفر سوم یه رابطه باشه؟ 

مشتی به بازوش کوبیدم و با حرص گفتم:

&پس بهتره بره پیش زنش رهام چون الآن عسلش به دنیا میاد

و پشتمو به امیر کردم. به یک ثانیه نکشیده توی آغوش گرمی فرو رفتم. هوا سرد بود ولی آغوش امیر سوزناک تر از چیزی بود که فکرشو میکردم و باعث گر گرفتن بدنم شده بود. این گرما، گرمای عشق بود. آتش فشان عاشقی فوران کرده بود و گدازه های عشق تمام تنمو ذوب میکرد. صدای دلنشین امیر با مذاب عشق آمیخته شد:

@ما کسی به نام آتوسا نداریم. فقط یه نفر هست که اون هم قلبِ امیره. نفسِ امیره. تمام زندگیه امیره. 

سکوت پیشه کردم که ادامه داد:

@آتوسا تو قلبِ منی. من بدونِ قلبم زنده نمیمونم. حتی اگه ازم دور شی، نفسم میره اما اگه خیلی سریع دوباره برگردی نفسِ منم برمیگرده و جونِ تازه میگیرم. چون تو نفسمی...! بهم قول میدی که نفسم هیچوقت نره و قلبم همیشه کنارم بمونه؟ 

بوسه ای روی گونه اش کاشتم و لب زدم:

&تو همه ی زندگیمی. مگه میتونم از زندگیم دور شم؟  

 

"رکسانا" 

از حموم اومدم بیرون. خونه ساکت بود. حتما امیر و آتوسا با هم توی اتاق خوابیدن. رهام هم تو اتاقش منتظرمه. وارد اتاقم شدم و سریع موهامو خشک کردم. به ساعت نگاه کردم. 1:35 بامداد رو نشون میداد. هممون باید ساعت چهار صبح بیدار میشدیم چون فرزانه خانم داشت میومد. چراغ اتاقم رو خاموش کردم. از اتاق خارج شدم و در رو بستم و به سمت اتاق رهام قدم برداشتم. در زدم که صدای رهام از داخل اتاق اومد که گفت:

کیه؟ 

ای خدا این بشر یاد نمیگیره پشت در اتاق نباید بگه کیه. خودم در رو باز کردم. روی تختش نشسته بود و به در و دیوار زل زده بود. در رو پشت سرم بستم و همونطور که به سمتش میرفتم گفتم:

$تو هنوز یاد نگرفتی نباید بگی کیه؟ مگه پشت آیفونی؟ 

هیچی نگفت و حتی توجهی به ورود من نکرد. روی تخت نشستم و گفتم:

$تو چرا هنوز بیداری؟ بگیر بخواب سه ساعت دیگه باید بیدار شی. 

خیلی سرد و جدی گفت:

من نمیخوام بخوابم. 

هم از لحن حرف زدنش و هم از رفتارش تعجب کرده بودم و گفتم:

$یعنی چی؟ 

به سمتم برگشت. اخمی کرد و گفت:

مغزت گنجایش داره؟ نمیخوام بخوابم یعنی نمیخوام بخوابم. تو هم میتونی بری توی یه اتاق دیگه و مزاحم من نشی. 

هنگ کرده بودم.  گفتم:

$باید بخوابی. صبح هم که نخوابیده بودی. تا... 

پرید وسط حرفم و گفت:

مزاحم من نشو کار دارم. نمیخوام بخوابم میخوام شعر بنویسم.  

از جاش بلند شد. پشت میزش نشست و گوشیشو جلوش گرفت و از داخل گوشی چیزی رو روی کاغذ مینوشت و خط میزد و دوباره مینوشت. چند بار اسمشو صدا زدم ولی جواب نمیداد و در آخر خیلی خشک گفت:

مزاحم من نشو. کارای خودم به خودم مربوطه. از اتاقم برو بیرون... 

ادامه دارد...

#تاوان_عشق. 

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا 


اینم یه پارت نسبتا طولانی.😎

اندکی عشقولانه ی آتوسامیری😍

من از همین الآن هیجان دارم برای چندتا پارت آینده. تقریبا فکرکنم پارت88 یا 89. یه اتفاقی واسه ی رابطه ی امیر و آتوسا میفته😢💔

امیدوارم زودِ زود بهش برسیم و باهم کمی غصه بخوریم😉😋😅

رهام هم که یهو با رکسانا سرد شد. چرا؟🤔

منتظر نظراتتون هستیم💜

عاشقتونییییییییییم💚

شمس باشید،خدایاشکرت💔

 دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۹  8:37  F,A,Y
پارت هشتاد و دوم
 

[تاوان عشق]

part 82

"امیر" 

هیچی دیگه... بعد از چنددقیقه حل کردنِ معادله ی ریاضی، پِی بُردم که از چاه رد نمیشم. چون قطر چاه از حجم من کمتره. یعنی حتی به اندازه ی شعاع منم نیست. سینوسش هم بخوایم به دست بیاریم کسینوسش از دست میره و تان ژان میاد وسط😑. و همچنین پِی بُردم هیچی از ریاضی بلد نیستم و موندم چطوری دیپلممو گرفتم.

بالأخره با کلی آیت الکرسی و فاتحه و صلوات، عزمم رو جزم کردم و اومدم بیرون. باورم نمیشد. رهام لَم داده بود روی کاناپه و داشت ژله میخورد و فوتبال میدید. یا اَبَرفَض. این الآن باید برج زحرمار باشه پس چرا اینجوریه؟

به آتوسا و رکسانا نگاه کردم. اونا هم مثل من با تعجب زل زده بودن به رهام. رهام در حین خوردن نگاهشو از تلویزیون گرفت و چندثانیه به آتوسا و رکسانا نگاه کرد و یهو چرخید سمت من. چندثانیه منو نگاه کرد. دست رنجِ من که ژله هام باشن رو قورت داد و گفت:

چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنین؟ ببخشید غلط کردم ژله خوردم. چیکار کنم خوشمزه ان لامصبا. 

با قیافه ی مظلومی که به خودش گرفته بود نتونستم خودمو کنترل کنم و پقی زدم زیر خنده. بعد از کلی خندیدن و متوجه شدن از اینکه رهام عصبانی نیست؛ رفتم و کنارش نشستم. رو به آتوسا گفتم:

@نگفتم؟ دیدی ژله های من خوشمزه ان؟ 

چشمکی زدم و زبونمو در آوردم که یهو رهام داد زد:

نه...نه... 

نمیدونستم چه غلطی کردم که اینطوری کرد ولی داشتم اَشهدمو میخوندم. با شنیدن صدای گزارشگر که گفت:

_گل رو میزنه کریم بنزما. نتیجه دو دو مساوی میشه. بازیکنای باسلونا اونجا به داور اعتراض میکنن... 

خیالم راحت شد. برگشتم سمت رهام که با دقت داشت تلویزیون نگاه میکرد. آروم گفتم:

@داداش نباختن که. تازه مساوی شدن. چرا داد میز... 

پرید وسط حرفم. انگشت اشارشو رو به تلویزیون گرفت و گفت:

آ. بیا صحنه ی آهسته رو ببین. این گُله مردوده. نگاه کن "کاسِمیرو" (بازیکن رئال مادرید) تو آفساید واسه بنزما سانتر کرد که هِد بزنه. 

چیزی نگفتم که ادامه داد:

من قبول ندارم. نامردیه. باید درخواست VAR بدن. شده زنگ میزنم بهشون فحش میدم. 

پوکر فیس نگاش کردم که خودش فهمید چه زری زده. با صدای خنده های ریزی، رومو کردم سمت آتوسا و رکسانا که داشتن از خنده ریسه میرفتن. دهنمو کج کردم و گفتم:

@به چی میخندین؟ خنده داره؟ 

منتظر جوابشون بودم که یهو دیدم هردوشون بلند زدن زیر خنده. داشتن تمام وسایل خونه رو گاز میگرفتن. چندبار اسمشونو با تعجب صدا زدم که در حین خندیدن آتوسا انگشت اشارشو به پُشت من گرفت. برگشتم عقب که دیدم بله آقا رهام رقاص شدن واسه ما. مثل اینکه داور گُل رو نگرفته بود.

درسته خودم داشتم از خنده به خاطر کارای رهام غش میکردم ولی خیلی تعجبی بود. اصلا تاحالا رهام رو اینطوری ندیده بودم. هر چقدر هم خوشحال باشه؛ معلوم بود داره نقش بازی میکنه چون خیلی ضایع بود. رهام اصلا بازیگر خوبی نبود ولی در عوض ماسکشو خیلی دقیق به چهرش میزد. اون ماسک هیچوقت بهش اجازه نداد درداشو بریزه بیرون.

دقیقا برعکس من که ماسکم همیشه کج و کوله بود. ماسکم رو میزدم ولی نشتی میداد و همه چیز رو میریخت بیرون. با صدای زنگ گوشیه رهام دست از فکرکردن کشیدم. رهام تماس رو وصل کرد و گذاشت روی اسپیکر. مامانش بود:

سلام . جانم مامان؟ 

خاله فرزانه: سلامو زحرمار ، سلامو کوفت ، سلامو زحرهلاهل ، چرا گوشیتو جواب نمیدی ذلیل مُرده؟ نکبت مُردمو زنده شدم. خیر نبینی ایشاالله کدوم گوری بودی؟ جز جیگر... 

احساس کردم اگه یکم دیگه ادامه بده کم کم هممون رو با نفریناش میکُشه. بنابراین پریدم وسط حرفش و گفتم:

@سلام خاله. خوبید؟ 

با هول گفت:

÷اِ.امیر..چیزه. سلام پسرم. چقدر صدات شبیه رهامه فکرکردم رهام بود. رهام کجاست؟ گوشی رو میدی بهش؟ میخواستم همینطوری یکم باهاش حرف بزنم. دلم براش تنگ شده بود. 

رهام پرید وسط و گفت:

مامان تو الآن داشتی با نفرینات منو میکُشتی. بعدچطوری دلت برام تنگ شده بود؟ 

÷الآن تو رهامی؟ 

ایندفعه من کوتاه جواب دادم:

@آره. 

÷خب تو رهامی؟ 

رهام کلافه گفت:

نه مادره من. من امیرم اون رهامه. 

تازه فهمید چی گفته که همون لحظه خاله فرزانه گفت:

÷تو رهامی بعد میگی امیری؟ 

@نه خاله جون من الآن رهامم نه چیزم امیرم اون امیره. 

این که جفتش یکی شد احمق. نه مامان من رُها.. 

خاله فرزانه پرید وسط و گفت:

÷اصلا ولش کنید هرکی هستین. من ساعت چهارصبح دارم میام بهتون سر بزنم. 

با این حرف، انگار رهام ناراحت شد. آخه یکی بگه کی از اومدنِ مادرش ناراحت میشه؟ روانیه! مادرش میخواد بیاد پیشش بعد این ناراحته. 

میگم مامان. چندروز میمونی؟ 

÷میخوای زود برم؟ 

نه نه مامان. یعنی میخواستم ببینم چقدر میمونی که اگه کمه خواهش کنم بیشتر بمونی. 

÷برو بچه من تورو بزرگ کردم به من نمیخواد دروغ بگی. ناراحتی دارم میام؟ 

به کمک رهام شتافتم و گفتم:

@نه خاله. اتفاقا رهام داره ریز قر میده. 

با این حرفم رهام پوکر فیس بهم خیره شد. بی توجه بهش، ادامه دادم:

@اتفاقا میخواستیم بیشتر بمونید. رهام هم به خاطر کنسرتا گفت. 

÷مگه کنسرتا کِی شروع میشه؟ 

@نه دیگه خاله. شما بگید چقدر اینجایید. 

÷بفرما دارم میگم از اومدنِ من ناراحتید. باشه اصلا نمیام. 

رهام همچنان با نگاهی که میگفت " بیا حالا گندی که زدی رو جمش کن" بهم خیره بود. سریع گفتم:

@نه توروخدا. اومدید اینجا زیاد بمونید. به خدا ما پوسیدیم اینقدر روزهای تکراری. خواهش میکنم بیاید دیگه. الآن رهام یه گوشه غمبرک زده که شما کم میمونید. 

خاله فرزانه خندید و گفت:

÷باشه باشه. اولش میخواستم دو روز بمونم 

با این حرفش رهام آروم ولی کِش دار گفت:

دو روز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

به ادامه ی حرف خاله فرزانه گوش سپردم که گفت:

÷ولی حالا که اینو گفتی یه کاریش میکنم یه هفته بمونم. 

رهام با کف دستش ضربه ای به پیشونیش زد و از جاش بلند شد به مقصد آشپزخونه.  بالأخره با خاله فرزانه خداحافظی کردم و با بچه ها (آتوسا، رکسانا، رهام) دستی به سر و روی خونه کشیدیم. تمیز بود اما داخل اتاقا نیاز به تمیزکاری داشت...

ادامه دارد...

#تاوان_عشق. 

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا. 


پارت هشتاد و دوم تقدیم نگاه های قشنگتون 

با اومدنه مادر رهام وقت نکردن کیک و ژله هارو درست و حسابی بخورن ولی رهام ژله هارو خورد تموم شد رفت😑

مامانِ رهام چه بدموقع میخواد بیاد😐

خوش اومد🙄

نظرات فراموش نشه 💚

منتظر نظرات قشنگتون هستیم 💙

عاشقتونیم💜

شمس باشید،خدایاشکرت💔

 شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۹  7:55  F,A,Y
شخصیت ها
 

رهام هادیان👆

 

امیر مقاره👆

 

رکسانا موحدی👆

 

آتوسا فتوحی👆

 

اینم از عکس شخصیت ها💋

❤💖❤💖❤💖❤💖❤💖❤💖❤💖❤💖

 شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۹  7:54  F,A,Y
پارت هشتاد و یکم
 

[تاوان عشق]

part 81

"آتوسا" 

هم کیک من آماده شده بود و هم ژله ی امیر. هردومون تزئینش کردیم و روی میز چیدیم. دور میز توی حال نشستیم و تلویزیون رو روشن کردیم.

...

با صدای کلید توی قفل در، سریع شمع های روی کیکم که درست کرده بودم رو روشن کردم. امیرهم تمام لامپ ها رو خاموش کرد و به علاوه تلویزیون رو. در باز شد و رهام وارد شد. بی توجه به تاریکیه خونه و شمع ها و ما، سوییچ ماشینش رو پرت کرد روی میز و با قدم های تندی رفت سمت اتاقش. رفت داخل اتاقش و در رو محکم به هم کوبید. 

منو امیر خشکمون زده بود و حیرت زده به در بسته ی اتاق رهام خیره شده بودیم. به خودم اومدم و دیدم در خونه هنوز بازه و رهام در رو پشت سرش نبسته. منتظر رکسانا شدم که وارد شه. یک دقیقه ای گذشت اما خبری از ورود رکسانا نبود. همونطور که به سمت در میرفتم تا ببندمش؛ با خودم فکرمیکردم.

هرچی هست مشکل رکساناست. یا نکنه بردیا کاری کرده؟ پس چرا رکسانا همراه رهام نیست؟ به در رسیدم. خواستم در رو ببندم که رکسانا با چهره ای گریون توی چهارچوب در ظاهر شد. در رو بست و بهش تکیه داد و سُر خورد روی زمین.  رفتم سمتش و گفتم:

&رکسانا خوبی؟ چی شده؟ 

در حین گریه کردن لب زد:

$...ر.ه.ا.م... 

و دوباره زد زیر گریه. 

 

"امیر" 

با حرفی که رکسانا زد؛ تا ته ماجرا رو خوندم. فقط یه کلمه جواب همه ی سوالات ذهنم بود. بله. مثل اینکه دکتر چیزای خوبی نگفته. رکسانا و آتوسا اومدن به سمت مبل و نشستن. رکسانا گریه میکرد و آتوسا هم طبق معمول مشغول دلداری دادن بود. آخه این دختر چرا همیشه درحال گریه کردنه؟ یاد اولین باری که رکسانا رو دیدم افتادم.

آتوسا وقتی منو رهام رو دید با ذوق اومد سمتمون تا عکس بگیره ولی رکسانا دست به سینه ایستاده بود و منتظر بود کار آتوسا تموم شه و هیچ درخواستی برای گرفتن عکس نداشت و آخرهم به زور دست آتوسا رو کشید و بُرد. چطوری اون دختر مغرور تبدیل شد به این رکسانا؟ درسته رکسانا رهام رو دوست داره ولی همیشه به خاطر رهام داره غصه میخوره و گریه میکنه.

یعنی یه جورایی رهام همش باعث عذابشه. نمیدونم چرا الآن به جای اینکه طرف رهام رو بگیرم دارم اینطوری میگم ولی واقعا رهام چیز خوبی برای رکسانا نداشته. باز هم خب رهامه قبل از رکسانا با این رهام خیلی فرق داره. خب رکسانا هم چیز خوبی برای رهام نداشته و از وقتی اومده توی زندگیش، زندگیه رهام کاملا شده دردسر.

راه برگشتی هم نیست چون هردوشون به هم وابسته شدن و بدونِ هم داغون تر میشن اما هرروز که میگذره این وابستگی بیشتر میشه. خیچکدومشون اتفاقات خوبی برای هم نبودن پس چرا ته این رابطه که همش بدبیاریه، جدایی نباشه؟ چرا خودم کمکشون نکنم و پیش قدم این جدایی نباشم؟ 

وجدان جووووون: چه فکر شومی توی سرته امیر؟ 

@زر نزن. هیچ جاش شوم نیست. من فقط میخوام کمکشون کنم تا از هم دل بکنن و جدا شن. 

با صدای باز شدن در اتاق رهام، دست از مکالمه با وجدانم کشیدم. از اتاقش خارج شد و به سمت آشپزخونه قدم برداشت. منو آتوسا و رکسانا مثل اسکلت زل زده بودیم به در آشپزخونه که رهام با یه لیوان آب دستش خارج شد. لبخند محوی زد و به سمت ما قدم برداشت. از ترس دست و پامو گم کرده بودم.

یا خدا این میخواد چیکار کنه؟ خدایا من هنوز جوونم آرزو دارم. حالا توی همین موقعیت وجدانم اومده بود وسط:

وجدان جوووون:چیه؟ تو که میخواستی از هم جداشون کنی؟ یالا دست به کار شو. 

@من غلط بکنم این گودزیلا رو از عشقش جدا کنم. 

رسید بهم و کنارم روی مبل نشست. الفاتحه اِخلاصه من الصلواة...    لبخندی زد و دستشو روی شونم گذاشت. چیزی نمونده بود که خودمو خیس کنم که گفت:

ژله و کیکا مال خودتونه؟ به ما نمیدید؟ 

آب دهن منو قورت دادم و گفتم:

@چیزه...خب یعنی چیز...همین...چیزه... 

شروع به خندیدن کرد و دستشو محکم به شونم زد که احساس کردم الآنه که تخلیه شم و اینجارو آب برداره. رهام خواست چیزی بگه که با ببخشیدی از جام بلند شدم و بابدبختی خودمو به دستشویی رسوندم

...

هووف راحت شدم. همونطور که دستامو میشستم با خودم غُر میزدم: کلیه ام داشت متلاشی میشد. آخه چرا یهویی اینقدر فشاری گرفت؟ یعنی اینقدر از رهام ترسیده بودم؟ خاک تو سرت امیر از چیه رهام بترسی؟ رهام باید از تو بترسه نه تو از رهام. ایول خودتی. شجاع! 

همونطور که دستام رو به کمرم می مالیدم تا خشک شن؛ از دستشویی خارج شدم که صدای رهام بلند شد:

امیییییییر بدو الکلاسیکو (دوستان عزیز. همون بازیه بارسلونا و رئال مادرید میشه الکلاسیکو(میدونم میدونید به روم نیارید لطفاً😑)) 

دوباره دویدم و وارد دستشویی شدم. ای خدا من که دوباره در رفتم. من که قرار بود نترسم. دوباره از دستشویی اومدم بیرون که رهام داد زد:

گُللللللللللللللللللل. 

دوباره پریدم توی دستشویی. جلوی آینه ی دستشویی به خودم نگاه کردم و گفتم:

@تو نمیترسی. بابا مگه میخواد تورو بکشه؟ پس نمیترسی. اصلا ترس نداره. ایول همینه💪. 

دستمو بُردم سمت دستگیره ی در تا در رو باز کنم که رهام با مُشت به در کوبید و گفت:

امیییییر بارسا دو یک جلوعههههههه. 

به سمت چاه دستشویی رفتم تا خودمو بندازم داخلش...

ادامه دارد...

#تاوان_عشق. 

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا 


سلام عزیزای دلم🤗

اینم از پارت هشتاد و یکم😎😱

هشتاد و یک پارت رفتیم جلووووو😨

این پارت درام اندر طنز بود😐

بگید چا اتفاقی برای امیر میفته. آیا خودشو پرت میکنه توی چاه؟😂🤣

منتظر نظرات قشنگتون هستیم💋 

دوستون داریم💞

مراقب خودتون و مهربونیاتون و نظراتتون باشید😉😘

شمس باشید،خدایاشکرت💔

 پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۹  12:2  F,A,Y
فال ماکانی
 

با توجه به رقم آخر شارژ باتری گوشیت:

صفر_0 : امیرمیلاد 

یک_1 : علی 

دو_2 : امیر 

سه_3 : یاشار 

چهار_4 : گرجی 

پنج_5 : مسعود 

شش_6 : کاشانی 

هفت_7 : مجید(مربی امیر) 

هشت_8 : رهام 

نُه_9 : پرهام 


با توجه به رنگ مورد علاقه ات:

خاکستری = تو حیاط خونتون 

نارنجی = تو خیابون 

زرد = تو خونه اش 

صورتی = تو تاکسی 

آبی = تو فروشگاه/ مغازه 

سبز = تو پارک 

بنفش = تو کنسرت 

قرمز = تو دایرکت 

مشکی = تو هواپیما 

سفید = تو مدرسه ات 


با توجه به رنگ چشات:

بهت میگه:

قهوه ای : خِپِله چاقالو! 

سبز : عاشقتم! 

مشکی : ازت متنفرم! 

عسلی : خوشگل خانم! 

آبی : زشتِ ایکپیری! 


بچه ها نتیجه ی فالتون رو بگید یکم بخندیم😂✋

من خودم: رهام تو دایرکت بهم میگه خانم خوشگله!😑

خجالتم خوب چیزیه🙄😂😂🤣 داداچ تو اصن بهم فحش بده فقط باهام حرف بزن برام کافیه🙏🤣😂

"آیم انوشه"😐

کپی_ممنوع😊

💋💋💋

 چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۹  15:54  F,A,Y
پارت هشتاد
 

[تاوان عشق]

part 80

"آتوسا" 

تقریبا ساعت 5:30 عصر بود که رهام و رکسانا رفتن بیرون تا برن دکتر. رکسانا خیلی استرس داشت ولی رهام عین خیالش هم نبود. بابا هم پیام داد که زنگ زدنِ صبحش شوخی بوده. آبروم رفت😐.  رو به امیر که غرق مستند "رازبقاء" شده بود گفتم:

&حوصلم پوکید امیر. بیا بریم یه گشتی بزنیم. 

@ای وای الآن آهوعه رو شکار میکنه. 

&امیر با تو اَم. 

@ای واااااای آتوسا دیدی آخرش طعمه ی شیره شد؟ 

پریدم جلو و تلویزیون رو خاموش کردم و گفتم:

&من دارم با تو حرف میزنم. 

امیر خودشو روی مبل ولو کرد. دستاشو توی هم قفل کرد و روی صورتش گذاشت و با لحن بغض داری گفت:

@بیچاره بچه داشت. یکم دیگه به دنیا میومد😣. 

نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم:

&بهتر. اصلا حقش بود. آماده شو بریم بیرون. 

امیر همونطور که از جاش بلند میشد گفت:

@تو چقدر بی احساسی آتوسا😔. 

لحنم رو مهربون کردم و گفتم:

&آخِی. قربونت کیوت جانم برم که اینقدر احساسیه. 

بعد یه لگد به نِشیمنگاهِ مبارکش زدم و گفتم:

&گمشو حاضر شو تا اون روی من بالا نیومده. 

دستاشو به حالت تسلیم بالا آورد و گفت:

@همین الآنش هم اون روت بالا اومده. بالأخره چیکار کنم؟ گم شم یا حاضر شم؟ 

همونطور که موهام رو بالای سرم میبستم گفتم:

&امییییییییر. 

چندتا "باشه" تند و تند و پشت سرهم گفت و رفت داخل اتاق.  به خاطر دیوونه بازی هاش خندم گرفت. از ته دلم آرزو کردم امیر همیشه اینقدر باحال و خندون باشه و همش کنار من باشه و منو اذیت کنه. هرجور میخواد باشه ولی فقط باشه...! 

...

رو به امیر گفتم:

&بفرما کافه ای که میگم اینه. خیلی خوبه منو رکسانا معمولا میایم اینجا. خیلی دوسش دارم این کافه رو. 

امیر ماشین رو پارک کرد و با هم پیاده شدیم. به سمت کافه رفتیم و وارد شدیم. خودشه من عاشق این کافه ام خیلی خوبه. با صدای امیر از آنالیز کافه دست کشیدم:

@جای قشنگیه. فقط کجا بشینیم؟ الآن منو میشناسن ها سریع بریم یه جای خلوت بشینیم. 

&بریم میز همیشگیه منو رکسانا. طبقه ی بالاست. 

از پله های چوبیه کافه بالا رفتیم. رو کردم سمت امیر و با دستم میزمون رو نشون دادم و گفتم:

&ما همیشه اونجا میشینیم. 

@ولی اونجا که یه نفر نشسته. 

اِ راست میگه. پس چرا من ندیده بودمش 🤦‍♀️ قیافمو مظلوم کردم و گفتم:

&امیر؟ عشقم؟ عزیزم؟ عمرم؟ نفسم؟ زندگیم؟ دنیام؟ بود و نبودم؟ 

@چی ازم میخوای؟😥 

&میشه با هم بریم بهش بگیم از اونجا بلند شه و بعد ش ما بشینیم؟ 

@آخه چرا؟ زشته. خب بنده خدا میخواد اونجا بشینه ما که نمیتونیم بهش دستور بدیم اونجا نشینه🤷‍♀️. 

قیافمو شبیه گربه ی شرک کردم که سرشو تکون داد و گفت:

@باشه حالا قیافتو اونجوری نکن میخورمتااااا. 

&حیف نمیتونم اینجا بوسِت کنم ولی عوضش یه بوس طلبم 😉. 

امیر چشمکی زد که دلم واسش غش رفت و رفت سمت میز. منم خودمو جمع کردم و پُشت سرش حرکت کردم. رسیدیم کنار میز. یارو سرش تو گوشیش بود و اصلا متوجه ی حضور ما بالای سرش نشد.  امیر گلوشو صاف کرد و گفت:

@ببخشید آقا. 

یارو بدونِ اینکه سرشو بیاره بالا گفت:

بفرمایید؟ 

@میشه اگه زحمتی نیست و مشکلی ندارید شما بفرمایید روی میز... 

در بین حرف زدنِ امیر، یارو سرشو بالا آورد که امیر با دیدنش ادامه ی حرفش رو خورد.  منم شُکه شده بودم. آخه آرتین اینجا چیکار میکنه؟  امیر دستاشو مشت کرده بود و محکم فشار میداد که لرزش ریزی از دستش مشخص بود. رگ گردنش و کنار شقیقه اش هم بیرون زده بود. آرتین با تته پته گفت:

س.سلام..آتوسا..خانوم..وسلام آقا امیر.  

یهو امیر یقه ی آرتین رو گرفت و خواست حرفی بزنه که گارسون رسید و روبه آرتین گفت:

÷اینم سفارشتون آقا.  

بعد از کمی مکث رو به امیر گفت:

÷اِ شما امیرمقاره ای؟ خواننده ی ماکان بند؟  

امیر لبخند فیکی زد و کم کم یقه ی آرتین رو ول کرد و گفت:

@بله متاسفانه خودم هستم. 

÷آقای مقاره باعث افتخار ماست شما اینجایید. 

@این چه حرفیه. ممنونم 

آرتین گوشیش زنگ خورد و سریع گفت:

از دیدنتون خوشحال شدم. ببخشید عجله دارم باید زود برم. خدانگهدارتون. 

و حتی فرصت حرف زدن نداد و رفت. گارسونه نچسب گفت:

÷آقای مقاره براتون چی بیارم؟ مهمون ما باشید. 

امیر تشکری کرد و گارسون رو پیچوند و با نگاه عصبی ای بهم روی صندلی نشست و منم رو به روش نشستم و دستامو توی هم گره زدم.

امیر گوشیشو از جیبش در آورد و همونطور که باهاش کار میکرد با پوزخند گفت:

@عاشق اینجایی! 

خواستم چیزی بگم که سریع تر گفت:

@یه نفر اینجاست که همیشه باهم روی این میز مینشستید. یه نفر اینجاست که عاشق اینجایی. 

نزدیک بود اشکام جاری شه. با بغض گفتم:

&امیر به خدا من نمیدونستم آرتین میاد اینجا. میتونی از رکسانا بپرسی که همیشه با هم میایم اینجا. من اصلا نمیدونم چرا آرتین... 

پرید وسط حرفم و باصدای نسبتا بلندی که سعی در کنترلش داشت گفت:

@بسه دیگه. 

و از جاش بلند شد و به سمت پله ها رفت. اشکام جاری شد. سریع پُشت سرش رفتم پایین. سوار ماشین شد و منم سوار ماشین شدم و حرکت کرد به سمت خونه . چند دقیقه ای توی راه بودیم و سکوت بینمون رو آهنگ "عاشق که میشی" میشکست.

اَه لعنتی. باید یه کاری کنم امیر این اتفاق رو فراموش کنه. یا حتی شده امروز اینجوری نباشیم. خب حالا چطوری میتونم یه کاری کنم که سرگرم شه و فراموش کنه یا حتی اینجوری عصبانی نباشه؟ رو بهش گفتم:

&تا الآن رهام و رکسانا رفتن خونه؟ 

میدونستم سوال چرتیه و معلومه که هنوز خونه نیستن ولی الکی گفتم. جوابمو نداد.

&زنگ بزنم بهشون؟ 

بازم چیزی نگفت که گوشیمو از توی کیفم در آوردم و خواستم شماره ی رکسانا رو بگیرم که امیر گفت:

@زنگ نزن فکرنمیکنم کارشون تموم شده باشه. مزاحمشون نشو. 

&امیر؟😔 

@... 

&امیرم؟😔 

@... 

&جونِ من قهر نکن😔 

@... 

&مرگِ آتوسا یه چیزی بگو قهر نکن. 

@نگو (با اخم) 

&آتوسا رو کفن کنن باها... 

@نگو این حرفا رو آتوسا😠. 

&آشتی؟ 

@... 

&آشتی؟؟؟؟ 

خیلی آروم گفت:

@آشتی. 

&نه نشد. نشنیدم. آشتی؟ 

@باشه آشتی. 

جیغ خفه ای از خوشحالی کشیدم و همونطور که آهنگ ها رو بالا و پایین میکردم گفتم:

&چیه هِی اینو گوش میدی؟ وقتی نباشی خونه بی تو ساکته/ قرصای اعصاب و صدای پای تو. 

@دروغ نیست. واقعیته. 

&یعنی من نباشم تو قرص اعصاب میخوری؟ 😠 

@نخورم؟😒 

&چرا. بایدم بخوری. میخواستی بندری بزاری قر بدی؟😌 

روی آهنگ "دو دیقه بودی" ایست زدم. صداشو زیاد کردم و شروع کردم همراهش خوندن. گونه ی امیر رو بوس کردم و گفتم:

&اینم طلبم😋. 

به خاطر دیوونه بازیای من نتونست خودشو کنترل کنه و لبخندی زد که گفتم:

&عای مقاره جلوی خودتو نگیر لو رفتی. بخند تا دنیا به روت بخنده. 

خندید و گفت:

@به قرآن دیوونه ای آتوسا. 

&معلومه که دیوونه ام. اگه دیوونه نبودم که تو رو انتخاب نمیکردم. 

@چییییییش😒😌. 

یهو یه فکری به سرم زد. صدای آهنگ رو کم کردم و گفتم:

&امیر نظرت چیه کیک درست کنیم؟ 

حالت متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت:

@بلدی؟🤔 

چشم غره ای رفتم و گفتم:

&نه فقط جنابعالی بلدی😒. 

@من بلد نیستم🤷‍♀️. 

پشت چشمی واسش نازک کردم که خندش گرفت. 

&حالا نظر مثبتت چیه؟ 

@نظر مثبتم منفیه😐. 

&وسایلشو تو خونه داریم خودم درست میکنم. نظر تو هم نظر تفنگ بادیه.(دوستان توجه داشته باشید. تفنگ بادی رو سمت چپ بزنی میره سمت راست😐) 

همینطور که آینه ی جلوی ماشین رو تنظیم میکرد گفت:

@تو برای خودت درست کن منم واسه خودم. 

&تو چی میخوای درست کنی؟ 

زبونشو در آورد و گفت:

@ژله. 

&هیچکس از ژله های تو نمیخوره. هم رهام هم رکسانا از کیک من میخورن😌. 

@فوقِ فوقش اگه ژله های من بَد شن و کیک های تو خوب بشن که نمیشن، حداقلش رهام طرفِ منو میگیره. 

&رکسانا هم طرفدار من میشه😛. 

@آتوسا خانوم، تمام خلاقیتت رو به کار بگیر. شما الآن رقیب منی. به رهام و رکسانا هم میگیم که بهمون نمره بدن.  

کیفم رو روی پام کوبیدم و گفتم:

&بچرخ تا بچرخیم آقا امیر! 

...

هردومون روی اُپن نشسته بودیم و پشتمون به هم دیگه بود که مثلا تقلب نکنیم اگرچه امیر ژله درست میکرد و من کیک🤷‍♀️. امیر هم میخوند و من از صداش فیض میبردم. امیر کارش تموم شد و ژله ها رو گذاشت داخل یخچال و منم کیکم رو گذاشتم داخل فر. از آشپزخونه رفت بیرون و منم در حال شستن دستام بودم. در حین شستن دستام، با صدای بلندی که امیر بشنوه گفتم:

&امیر ساعت چنده؟ 

@19:00 

آب رو بستم و از آشپزخونه خارج شدم و گفتم:

&به نظرت دیر نکردن؟ 

@الآن زنگ میزنم بهشون. 

با امیر روی مبل نشستیم. رفتم سراغ کنترل تلویزیون و امیر هم رفت سراغ گوشیش. تلویزیون رو روشن کردم که امیر گفت:

@رهام در دسترس نیست. 

&یه زنگ به رکسانا بزن. 

امیر شماره ی رکسانا رو گرفت ولی هرچی زنگ خورد جواب نداد. رو به امیر گفتم:

&یعنی چی شده؟ 

@یا خدایی نکرده اتفاقی واسشون افتاده یا دکتر اون چیزی رو گفته که نباید میگفته. 

مثل اسکلا نگاش کردم و گفتم:

&یعنی چی چیزی رو گفته که نباید میگفته؟ 

@یعنی این مشکل رهام جدیه و... اَه ول کن. همون حرفای اون دکتره. 

"آهانی" گفتم و به فکر فرو رفتم. رکسانا میگفت که رهام بهش گفته قبول میکنه و میاد دکتر ولی گفته که مطمئنه این دکتره هم حرفای اون دکتره رو میزنه و میاد جلوش می ایسته و میگه تا چندوقت دیگه بیشتر زنده نیست.  داغون تر میشه و تا اون چندوقت صبرنمیکنه که هم درد جسمانی داشته باشه و هم درد روحی و روانی.  سکوت امیر رو که دیدم گفتم:

&یا شایدم اتفاقی نیفتاده و همه چیز خوبه و دارن میان خونه. رهام که هیچ وقت در دسترس نیست. رکسانا هم همیشه گوشیش رو سایلنته. باورکن الآن توی کافی شاپ در حال لاو ترکوندنن؛ ما داریم اینجا حرص میخوریم...! 

ادامه دارد...

#تاوان_عشق. 

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا 

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

خب خب خب😈

اینم از پارت هشتاد🙈

تا پارت 80 رفتیم. بزن دست قشنگه رو😎🤩🥳👏

امیر چه دل کوچیکی داره و سریع آتوسا رو بخشید اگرچه خب آتوسا تقصیری نداشت🤷‍♀️😔

و اینکه حدس بزنید رهام و رکسانا چی شدن؟ کجان؟ دکتر چی گفته؟😉😋

بی صبرانه منتظر نظراتتون هستیم😘

دوستون داریم 💋

شمس باشید،خدایاشکرت 💔

 سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۹  7:47  F,A,Y
پارت هفتاد و نه
 

[تاوان عشق]

part 79

"آتوسا" 

با صدای زنگ گوشیم آروم لای پلکام رو باز کردم و بدونِ اینکه بدونم کیه سریع ریجکت کردم که امیر که کنارم خوابیده بیدار نشه و دوباره پتو رو روی خودم کشیدم و خوابیدم. تازه داشتم خواب میرفتم که دوباره زنگ خورد. سریع گوشیم رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون و رفتم داخل آشپزخونه. کامل وارد آشپزخونه نشدم و همون اولِ آشپزخونه روی اُپن خم شدم و تماس رو که یه شماره ی ناشناس بود؛ وصل کردم که صدای بابا افشین تو گوشم پیچید:

_سلام آتوسا. خوبی دختر بابا؟ 

اول کمی شُکه شدم ولی سریع گفتم:

&اِ سلام بابایی. چه عجب یادی از ما کردی؟ 

_نیست که دخترم خیلی بهم سر میزنه و همش باهام در تماسه. 

&خب بابایی ما اینجا سرمون شلوغه. همش درگیری داریم. شما یه زنگ میزدی. بگذریم باهام کاری داشتین؟ 

_آره دخترم. من برگشتم ایران. خواستم سری بهت بزنم. کجایی؟ کجا باید بیام؟ 

هنگ کردم. وایییی خدا حالا چیکار کنم؟ سریع تا ضایع نشدم گفتم:

&بابا صدات نمیاد چی گفتی؟ 

_میگم که اومدم ایران. میخوام بیام پیشت. باید... 

پریدم وسط و گفتم:

&الو..الو.. بابا جواب بده دیگه..الو؟ 

و قطع کردم. هووف کلافه ای کشیدم و گوشی رو چسبوندم به قلبم که با یه صدایی که میگفت:

نچ نچ زشته آدم اینجوری جواب باباشو بده و گوشی رو از روش قطع کنه. نچ نچ انگل جامعه! 

از ترس نزدیک بود جیغ بکشم. برگشتم عقب که دیدم رهامه. روی میز نهارخوریه وسط آشپزخونه نشسته بود و داشت صبحونه میخورد. اخمی کردم و گفتم:

&این فضولیا به شما نیومده فضول خان! دوم اینکه روی میز نمیشینن صبحونه بخورن. 

یهو پقی زد زیر خنده و گفت:

شدی شبیه انیشتین ولی ای کاش ضریب هوشیت هم مثل انیشتین بود. 

صفحه ی گوشیم رو جلوم گرفتم. خدایی با انیشتین خدابیامرز مو نمیزدم😐 صفحه ی گوشیم رو روشن کردم که دیدم ساعت 13:10 هست. دوتا دستمو به کمرم زدم. یه ابروم رو بالا انداختم و گفتم:

&جنابعالی چرا اینجایی؟ مگه نباید الآن با رکسانا دکتر باشین؟ 

بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و همونطور که چای رو مزه مزه میکرد گفت:

به من چه رکسانا خواب مونده🤷‍♀️. من خودم به زور و اجبار دارم میرم دیوونه نیستم برم رکسانا رو بیدار کنم بگم:(صداشو بچه گونه کرد) رکسانا رکسانا بیدارشو بریم دکتر دیر شد. 

و چای رو بالا کشید و از روی میز بلند شد. لیوان رو گذاشت داخل سینک و همونطور که از آشپزخونه خارج میشد گفت:

صبحونه واسه همتون هست. بخورید و زحمت جمع کردنش رو بکشید. 

و رفت. سریع رفتم داخل اتاق رهام تا رکسانا رو بیدار کنم که رهام رو مجبور کنه برن دکتر. وارد اتاق شدم. با دیدنِ رکسانا که موهاش یه وَر تخت و پاهاش هم یه وَر تخت بود و داشت هفت پادشاه رو خواب میدید؛ امید به زندگیم رو از دست دادم. من که به شخصه نمیتونم رکسانا رو توی خواب تحمل کنم چون دم به دقیقه جفتک میپرونه تو خواب. موندم چرا رهام لَنگ نشده😐. ولی مطمئنم با این جفتک های رکسانا به رهام بعداً توی بچه دار شدن به مشکل برمیخورن😐.  با خودم لب زدم:

&خاک بر سر من که با این میشم هفتاد و پنج میلیون. 

رفتم سمت تخت و موهاشو کشیدم که با جیغ اما چشای بسته گفت:

$نکن رهام کرم نریز. 

پامو بالا آوردم و یه لگد بهش زدم و گفتم:

&جیغ نزن. رهام کیه بابا. بلندشو . 

یهو عین جن زده ها پرید و گفت:

$وای آتوسا ساعت چنده؟ 

دهنمو کج کردم و گفتم:

&13:15😒. 

با کف دستش زد به پیشونیش و از روی تخت بلندشد که ادامه دادم:

&دیگه کار از کار گذشته. دکتر که الآن رفته. رهام هم جیم زد و در رفت. 

برگشت سمتم و گفت:

$یعنی چی در رفت؟ 

&یعنی از دست تو و اجبارات که باید بره دکتر، از خونه فرار کرد. 

نشست روی تخت و بلند گفت:

$ای خداااااااا 

اخمی کردم و گفتم:

&ببُر صداتو الآن امیرم بیدار میشه. 

به خاطر طرز حرف زدنم رکسانا به حالت چندشی نگام کرد که صدای خنده ای از پُشت سرم اومد. برگشتم عقب که دیدم امیر توی چهارچوب در وایساده و داره میخنده. بعد از کمی خندیدن گفت:

@امیرت بیدار شده. 

و دوباره خندید. در حین خندیدن گفت:

@آتوسا ببین رکسانا حسودیش شد. 

بعد دست زد و گفت:

@رکسانا حرصش گرفته / مورچه گازش گرفته. 

پُشتم به امیر بود و داشتم به کاراش و حرفاش میخندیدم که ناگهان مثل یه دخترِ لوس جیغ زد و صدای خنده ی دیگه ای اومد. دوباره به سمت امیر برگشتم که دیدم دستِ راستش رو گذاشته روی کتف چپش و ناله میکنه و رهام بالای سرش وایساده و در حین خندیدن داره دندوناشو نشون میده. رکسانا هم شروع کرد به خندیدن. یا اکثر امامزاده ها. رهام دیگه از کجا پیداش شد؟ امیر نالید:

@داداش مگه حاری که گاز میگیری؟ 

گفتی مورچه رکسانا رو گاز گرفته. منم خواستم بهت نشون بدم مورچه کیو گاز گرفته. 

همونطور که به سمت امیر میرفتم گفتم:

&صد رحمت به مورچه. اگه تو با این هیکلت مورچه ای، اون وقت من چیَم؟ 

$پشه. 

&تو یکی خفه😒. 

صدای رهام در اومد:

هوی هوی آتوسا خانم. ادبتو رعایت کن اونم جلوی همسرگرامیم. 

به حرفش اعتنایی نکردم و امیر رو آروم هُل دادم بیرون و گفتم:

&عشقم بیا بریم. اینا کلا وحشیَن. رکسانا با سه متر زبونش آدمو گاز میگیره؛ رهام با...🙄. 

ادامه دارد...

#تاوان_عشق. 

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

سلام عزیزای دل💛

اینم از پارت هفتاد و نه🧡

ببخشید یکم کوتاه بود ولی برای پارت بعد جبران میشه چون پارت بعد طولانیه💚

امیدوارم بخونید و لذت ببرید و نظراتتون هم به ما بگید🖤

کامنت یادتون نره💙

دوستون داریم💜

شمس باشید،خدایا شکرت💔

 یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۹  8:6  F,A,Y
پارت هفتاد و هشت
 

[تاوان عشق]

part 78

"رکسانا" 

آروم لب زدم:

$مطمئن باشم؟ 

سرشو به علامت مثبت تکون داد که گفتم:

$خب دستتو از روی قلبت بردار. 

دستشو برداشت و بعد از دو دقیقه پُشتشو به من کرد. آروم طوری که متوجه نشه؛ نگاش کردم که دیدم با دستش داره قلبشو می فشاره و چشاشو محکم بسته. آهسته از روی تخت بلند شدم. نسخه ی دکتر رو از روی میزش برداشتم و یواشکی از اتاقش خارج شدم.

وارد اتاقم شدم. یه مانتو و شال پوشیدم و کیفمو برداشتم و اومدم بیرون. آروم توی اتاق رهام رو دید زدم که دیدم هنوز توی همون حالته. آتوسا و امیر هم که فکرکنم توی اتاق بودن. آروم از خونه زدم بیرون. دوتا خیابون بالاتر داروخونه بود. بنابراین پیاده ولی با سرعت زیادی سمتش رفتم.

رسیدم به داروخونه ی شبانه روزی. وارد شدم و قرصای رهام رو خریدم و اومدم بیرون و حرکت کردم به سمت خونه. یه خیابون با خونه فاصله داشتم که یه یاروی گنده از توی کوچه اومد توی خیابون و پیچید جلوم. به عقب برگشتم که دیدم یه یاروی گنده ی دیگه پُشت سرمه. قیافش خیلی آشنا بود. آها همون یارویی بود که فیلم رهام رو واسه ی بردیا پخش میکرد و با هم میخندیدن. چون فهمیدم از طرف بردیاست گفتم:

$از جونِ من چی میخواین؟ 

پوزخندی زد و همونطور که به سمتم میومد گفت:

×خودتو 

اون یه قدم جلو میومد و من یه قدم عقب میرفتم که خوردم به یه چیزی. سریع اومدم جلو و به پُشتم نگاه کردم که دیدم خوردم به اون یکی یارو. حالا اسیر هر دوتاشون شده بودم. با صدای بلندی گفتم:

$بردیا نگفته که به من آسیب بزنی.  

یارو خندید و گفت:

×از کجا میدونی؟ اگه اذیت کنی مجبوریم یه کاری دستت بدیم ولی اگه مثل بچه ی آد... 

با صدای فریاد آشنایی حرفش نصفه موند. به عقب برگشتم که دیدم رهامه. فاتحه ی خودمو خوندم. داد زد:

عوضیا گم شین تا زنگ نزدم به پلیس. 

بعد گوشیشو در آورد. شماری 110 رو گرفت و صفحه ی گوشی رو گرفت طرف یاروها و لب زد:

فقط کافیه بزنم روی دکمه ی سبز. 

یارویی که پُشتم بود؛ با دستش کمرمو فشار داد و هُلم داد طرف رهام و گفت:

×ولی به هم میرسیم. 

و رفت سمت یه ماشین. اون یکی هم پُشت سرش رفت سمت ماشینشون که رهام با صدای بلندی که اونا بشنون گفت:

به بردیا بگین یه باره دیگه، فقط یه بار دیگه خودش یا آدماش دور و بر رکسانا پیداشون بشه خودم با دستای خودم میکُشمش. 

یاروها سوار ماشین شدن و رفتن. رهام اومد سمتم. گوشه ی شالم رو توی مُشتش گرفت و غرید:

تو این موقع شب اینجا چه غلطی میکنی؟ 

چیزی نگفتم و سرمو پایین انداختم که داد زد:

با تو اَم. 

پلاستیک قرصا رو کمی بالا گرفتم و لب زدم:

$اومده بودم واست دارو بگیرم😔. 

پلاستیک رو از دستم کشید و پرت کرد وسط خیابون که همه ی قرصا پخش زمین شدن و فریاد زد:

من کوفت بخورم. کاش بمیرم که به بهانه ی من این موقع شب نیای بیرون. 

اشکام سرازیر شد. آروم لب زدم:

$خدانکنه رهام. این حر... 

پرید وسط حرفم و گفت:

حدانکنه نداریم. من می میرم. وقتی مُردم این موقع شب بیا بیرون. وقتی مُردم برو پیش بردیا. 

و بعد حرکت کرد به سمت خونه. کامل نمیدیدمش چون اشکام دیدم رو تار کرده بودن. کمی اشک ریختم و بعد با پُشت دستم پاکشون کردم. جلو رو نگاه کردم که دیدم رهام یه دستشو تکیه داده به دیوار و خم شده.

دویدم سمتش و رسیدم بهش. دوباره با دستش قلبش رو می‌فشرد و سرفه میکرد. رفتم سما قرصاش و برشون داشتم و اومدم سمت رهام. دوتا از قرصاش که زیر زبونی بود و نیازی به آب نداشت رو جلوش گرفتم اما سرفه بهش اجازه ی خوردن قرصا رو نمیداد. 

بعد از کمی سرفه کردن یه سرفه ی محکم کرد و دستشو از دهنش فاصله داد که دیدم دستش خونی شده. وقتی که خونا رو دید لبخند تلخی زد و با کمک دیوار کمرشو صاف کرد. دستم که توش قرصا بودن رو جلوتر گرفتم اما بی توجه به سمت خونه حرکت کرد. از پُشت دستشو کشیدم و گفتم:

$بسه دیگه اینقدر لج بازی نکن. 

دستمو پس زد و به راهش ادامه داد. سرجام وایسادم و گفتم:

$اگه بری من تا صبح اینجا میمونم. 

همونطور که راه میرفت لب زد:

گفتم که. وقتی مُردم میتونی هرکاری که دلت خواست انجام بدی. پس حتماً من مُردم. بنابراین دلیلی نمیبینم که فردا برم دکتر. یه مُرده نیازی به دکتر نداره. 

چاره ای نداشتم بنابراین خودمو رسوندم بهش. بازوی راستش رو توی دستام گرفتم و همونطور که همراهش راه میرفتم سرمو به بازوش تکیه دادم ولی حواسم کامل بهش بود. یه جوری نگام کرد و بعد رو به روشو نگاه کرد و به حرکتش ادامه داد. فایده ای نداشت باید یه کار دیگه میکردم. بازوشو ول کردم و رفتم سمت چپش. دست راستش که روی قلبش بود رو از قلبش جدا کردم و دست خودمو گذاشتم...

ادامه دارد...

#تاوان_عشق. 

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

خب خب خب🤗

وارد عصر جدیدی از رمان شدیم😉

امیدوارم تا اینجای رمان به دلتون نشسته باشه‌😘

پارت رو قرار بود شنبه بزاریم ولی امدوز گذاشتیمااااا😋

نظر یادتون نره 💕

عاشقتونیم💞

شمس باشید،خدایا شکرت 💔

 

 جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۹  17:11  F,A,Y
پارت هفتاد و هفت
 

[تاوان عشق]

part 77

"رکسانا" 

از بغل رهام بیرون اومدم. رهام چشاشو باز کرد و تمرکز کرد که ببینه چی میگن و چه اتفاقی افتاده. همونطور که بلند میشدم گفتم:

$نکنه اتفاقی واسه امیر افتاده؟ 

با این حرفم سریع از روی تخت شیرجه زد و اومد پایین و دوید سمت در اتاق. در رو باز کرد و رفت بیرون. کلاه رهام رو از گوشه ی تخت برداشتم و سرم و گذاشتم تا کمی حجابم رعایت شه و سریع از اتاق رفتم بیرون. آتوسا دوید سمتِ رهام و پُشتش پناه گرفت. تیشرت رهام رو از پشت توی دستاش گرفت و فشرد و گفت:

&رهام، امیر جن زده شده. 

بلافاصله صدای قهقهه ی امیر بلند شد. مثل جادوگرا میخندید. با خنده گفت:

@من چنیس مقاره هستم. شیطان روحم رو تسخیر کرده. فقط یه جوری خوب میشم باید یه نفر دیگه رو بیارم و روحشو در اختیار شیطان بزارم تا از روح من خارج شه و روحِ اون یکی رو تسخیر کنه. بهترین گزینه آتوساست. 

آتوسا که از شوخیه امیر ترسش کمتر شده بود با عصبانیت گفت:

&دفعه ی آخرت باشه اسم یه دختر رو میزاری روی خودت هااا. 

بعد اداشو در آورد:

&من جنیس مقاره هستم. 

با این کار آتوسا هم من و هم امیر زدیم زیر خنده. تازه متوجه شدم رهام هاج و واج ما رو نگاه میکنه. انگار تازه از شُک اومده باشه بیرون، از روی زمین یه دمپایی برداشت و پرت کرد سمت امیر.

دمپایی توی راه بود و هنوز به امیر نرسیده بود که رهام سریع گفت:

امیر دمپایی رو بگیر. جاخالی بدی قشنگ میخوره وسط تلویزیون. 

امیر با خنده نچی زد و کمرشو خم کرد. رهام چشاشو بست و با عجز گفت:

مامانم میکُشم. 

دمپایی از بالای سر امیر داشت رد میشد که امیر صاف وایساد و دمپایی رو گرفت و گفت:

@دلم واست سوخت عای هادیان. 

با این حرف امیر، رهام چشاشو باز کرد و به ترتیب تلویزیون، دمپایی و امیر رو دید زد. چشاشو کامل باز کرد و نفسشو صدادار بیرون فرستاد و گفت:

آخیش. 

و دوید سمت امیر. امیر در حین فرار کردن گفت:

@بدبخت نجاتت دادم. چرا میخوای منو بزنی؟ 

کی خواست بزنتت؟ وایسا کاریت ندارم. 

@معلومه. تو قصد جونم رو کردی. 

و بعد با صدای بلندی گفت:

@آتوسا بیوه شدی رفت. سر قبرم بنویسین. دو دیقه بودی حالا/ کجا میری تو بی ما... 

انگار رهام با این حرفِ امیر جا خورد. از دویدن دست کشید و آروم رفت سمت کاناپه و خودشو روش رها کرد. منم رفتم کنارش نشستم. آتوسا دست به سینه رو به روی ما وایساد و گفت:

&شما دوتا باهم توی یه اتاق چیکار میکردین؟ 

امیر ادامه داد:

@نمیبینین دوتا بچه اینجا نشسته؟ ما هنوز پاکیم. مثل شما نیستیم که. 

رهام دور و برش رو نگاه کرد تا یه چیزی پرت کنه سمت امیر ولی چیزِ به درد بخوری کنارش نبود. ناگهان قفل شد روی کلاهی که سر من بود. کلاه رو برداشت و پرت کرد سمت امیر. امیر هم جاخالی داد و کلاه رفت سمت پنجره و افتاد بیرون. رهام با حرص رو به امیر گفت:

آخه کدوم آدم عاقلی توی پاییز پنجره رو باز میکنه؟ 

امیر لبخندی زد و سرشو انداخت پایین و گفت:

@همون آدم عاقلی که سر رکسانا رو جلوی یه مَرد لخت میکنه.

تازه فهمیدم که سرم لخته. رهام که متوجه ی سرخ و سفید شدن من شده بود لبخندی زد و منو توی بغلش کشید. دستاشو دورم حلقه کرد و بلند شد و رفت سمت اتاقش.  وارد اتاق شد و منو گذاشت روی تخت و گفت:

چی میخوری؟ چرا اینقدر سنگین شدی؟ 

بعد خودشو کنارم روی تخت انداخت. دوتا دستشو روی قفسه ی سینش گذاشت و در حین نفس نفس زدن گفت:

پووووف. سکته کردم. 

به سمت رهام چرخیدم و دست راستم رو زیر سرم گذاشتم و گفتم:

$رهام بخواب که فردا صبح زود باید بیدار شیم. فکرنکن میتونی یه کاری کنی من فردا صبح از خواب بیدار نشم. 

دوباره مثل قبل منو توی بغلش کشید. شیش ساعت دیگه باید بیدار میشدیم و میرفتیم دکتر. خیلی استرس داشتم. امیدوارم دکتره اشتباه کرده باشه. ریسک خیلی بزرگی بود اگه میرفتیم دکتر و میگفت حالش خوبه، خیلی خوب میشد ولی اگه حرفای دکتره توی بیمارستان رو میزد به کل رهام داغون میشد؛ داغون تر از قبل. رو به قلبش با خودم زمزمه کردم:

&ازت خواهش میکنم درست کارتو انجام بده. یه کاری کن دکتر بگه سالمی و رهام پیشمون میمونه. 

با صدای رهام از فکر کردن دست کشیدم:

ولی دکتر میگه سالم نیسته و رهامشتون پیشتون نمیمونه. 

از تعجب داشتم شاخ در میاوردم. آخه رهام از کجا فهمید؟ لب زدم:

$تو شنیدی من... 

پرید وسط حرفم و گفت:

تو داری با قلب من حرف میزنی میخواستی نفهمم؟ 

چیزی نگفتم که منو بیشتر به خودش فشرد و آروم لب زد:

همیشه با صدای بلند فکرمیکنی زندگیم. عاشق همینتم. 

لبخندی زدم و چشامو بستم...

با صدای تق و توق تخته های چوبی از خواب بیدار شدم. دیدم رهام کنارم نیست. با چشای نیمه بازم اتاق رو از زیر نظر گذروندم که دیدم رهام توی کشو های کمد دنبال چیزی میگرده و پشتش به منه. اعتنایی نکردم و چشامو بستم و گفتم:

$رهام بخواب باید صبح زود بیدارشیم. ساعت سه و نیمه نصفه شبه هااااا. 

تازه متوجه ی بیدار شدنِ من شد و گفت:

ای وای ببخشید بیدارت کردم. بخواب منم اومدم. 

و بعد کنارم روی تخت خوابید اما در کمال تعجب منو بغل نکرد. توجهی نکردم و داشتم خواب میرفتم که رهام همش جابه جا میشد و باعث میشد تخت تکون بخوره. چند دقیقه ای همش تکون میخورد که لب زدم:

$رهام میشه اینقدر وول نخوری؟ 

با صدای آرومی نالید:

رکسانا قرصای منو ندیدی؟ 

چشامو باز کردم و بهش نگاه کردم. دستشو گذاشته رود روی قلبش و فشار میداد. چشاش هم از شدت درد اشک زده بود. سریع از جام بلند شدم و کمکش کردم بشینه. دستامو گرفتم دو طرف بازوهاش و گفتم:

$جدید که نگرفتیم همون قبلی هات کجان؟ 

با صدای لرزون و آرومی لب زد:

قبلی ها نیستن. 

با یادآوریه صحبت های آتوسا که گفت رهام همه ی قرصاشو ریخته توی لیوان آب و ریخته بیرون، از جام بلند شدم و رفتم سمت در که رهام گفت:

کجا؟ 

$میرم به امیر بگم. 

نه رکسانا.  به امیر نگو.‌بزار زندگیشو بکنه. همش درگیر منه. خوب شدم بیا بخواب دیگه درد ندارم. 

میدونستم داره الکی میگه. با فکری که به سرم زد با حالتی عادی رفتم کنارش خوابیدم...

ادامه دارد...

#تاوان_عشق. 

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

اینم از پارت 77 تقدیم نگاه های قشنگتون.😎

خب دیدید چه اتفاقی برای امیر افتاده بود🤣😂😂

جدیدن رفتیم توی یه کاری که حدساتون همش اشتباه بشه دقیقا مثل جنایت😉🤣😂

یه راهنمایی کردم در رابطه با خماری های جنایت👆😁

دلم واسه ی رهام سوخت این آخری😐☹

خب این چندتا پارت بعدی رو یه جوری میگذرونیم تا برسیم به امیر و آتوسا😱🥺😖

نظر یادتون نره💋 

عاشقتونیییییییییییییم💝

شمس باشید،خدایا شکرت💔

 پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۹  9:27  F,A,Y
پارت هفتاد و شش
 

[تاوان عشق]

part 76

"رکسانا" 

تمام خونه تاریک بود و فقط صدای تلویزیون میومد که میگفت:

_جنیس جنیس درو بازکن. 

و بعد صدای ناهنجاری که از داخل تلویزیون بود. همون لحظه صدای جیغ آتوسا اومد که با جیغ میگفت:

&وایییییی امیر. "جنیس" جن زده شد. روحِ "می" رفته توی جسم "جنیس" 

با توضیحات آتوسا فهمیدم دارن آنابل میبینن. آخه آنابل هم شد فیلم؟ فقط واسه بچه هاست. حداقل فیلم جنگیر یا راهبه رو میدیدن😒. 

با رهام آهسته طوری که متوجه نشن رفتیم پُشت سرشون. به تلویزیون خیره شدم. دختره که اسمش "جنیس" بود روی ویلچر نشسته بود و بازی کردنِ بچه ها که کمی باهاش فاصله داشتن نگاه میکرد و پرستارش رفته بود داخل خونه تا چیزی بیاره. همون لحظه ویلچر "جنیس" به حرکت در اومد. جنیس برگشت عقب و دید کسی نیست اما ویلچرش داشت با سرعت به سمت یه انبار تاریک که اونجا بود میرفت. ویلچر با سرعت زیادی وارد انبار شد و درِ انبار محکم به هم کوبیده شد. 

یه لحظه خودمو جاش تصور کردم. جیغ زدن های آتوسا هم شروع شد. با تصور خودم جای دختره، جیغی کشیدم و پریدم بغل رهام. رهام هم چون غرق در فیلم بود و انتظارش رو نداشت؛ تعادلشو از دست داد و از پُشتِ مبل، افتاد روی امیر و منم روی رهام. آتوسا هم عین بُز مارو نگاه میکرد. صدای ناله ی امیر بلند شد:

@بابا گورِ بابای "جنیس" و "می" و "آنابل". کمرم خورد شد بلندشین. 

تازه به خودم اومدم و با بدبختی از روی رهام بلند شدم که همون لحظه امیر تمام زورشو زد و کمرشو صاف کرد که رهام از اون طرف با صورت افتاد روی زمین. هرسه تامون داشتیم از خنده غش میکردیم. رهام همونطور که روی زمین بود. روشو برگردوند و دماغشو توی دستاش گرفت و با حرص به ما که داشتیم از خنده ریسه میرفتیم نگاه کرد.

هرچقدر بهمون نگاه کرد؛ خندمون قطع نشد. آخرش خودش بلند شد و با حرص گفت:

جمع کنین خودتونو😒. زدین مُماخ منو آوردین پایین هِرهِر و کِرکِر میخندین؟ 

با این حرفش خنده ی هممون قطع شد. رهام روشو ازمون گرفت و همونطور که دماغشو می مالید میگفت:

ببین مامانی. تو حاملگیت اینقدر چیز میز خوردی من خوشکل بشم دماغم کج نشه اون وقت این سه تا شمر زل جوشن حسودی کردن. 

دوباره خونه با صدای خندمون رفت رو هوا. خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودم. بعد از کلی خندیدن که دل درد گرفته بودیم؛ تصمیم گرفتیم بریم بخوابیم. رهام بلند شد و رفت سمت اتاقش تا لباساشو عوض کنه و بخوابه. امیر و آتوسا هم گفتن که آنابل رو تا آخر میبینن و بعد میخوابن. منم رفتم سمت اتاقم تا مثل رهام لباسامو عوض کنم و بعد بخوابم چون فردا صبح زود قرار بود رهام رو ببرم دکتر.

وارد اتاقم شدم. لباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. گوشیم رو برای ساعت 8:30 صبح تنظیم کردم و پتو رو کشیدم روی خودم. چشام کم کم داشت بسته میشد که صدای گوشیم اومد. خزیدم سمتش و صفحشو باز کردم که دیدم رهام نوشته:

خوابی عشقم؟ 

همون لحظه صدای زنگ خوردن گوشیم اومد. رهام بود. تماس رو وصل کردم تا صدای گوشیم بیرون نره و امیر و آتوسا متوجه نشن:

خواب بودی عشقم؟ 

کلافه گفتم:

$چه فرقی میکنه خواب بودم یا بیدار؟ مهم اینه که بیدارم کردی. 

چندثانیه سکوت کرد و بعد آروم لب زد:

پس بخواب. شب بخیر. 

و صدای بوق ممتد گوشی. هوف کلافه ای کشیدم و براش توی تلگرام تایپ کردم:

$حالا که بیدارم کردی بگو کارتو. 

هیچی شب بخیر. 

$رهاااااااام. 

میخواستم بگم بیای کنارم بخوابی. 

$که چی بشه؟ 

که من توی بغل عشقم خواب برم. 

خواستم براش تایپ کنم که بلافاصله یه پیام دیگه اومد:

شایدم خواب اَبدی. 

از حرفش عصبی شدم و تایپ کردم:

$میخواستم بیام ولی با این حرفت دیگه نمیام. 

پیامم رو سین کرد و بلافاصله آفلاین شو. همونطور که از روی تختم بلند میشدم گفتم:

$از دستِ تو رهام. خوب بلدی کاری کنی که به خواسته ات عمل کنم. 

آروم طوری که امیر و آتوسا متوجه نشن از اتاقم بیرون اومدم و رفتم سمتِ اتاق رهام. در زدم که بعد از چند ثانیه خودش در رو برام باز کرد. وارد شدم و بلافاصله روی تختش دراز کشیدم و دستامو گذاشتم زیر سرم. لبخندی به روم پاشید و لامپ اتاق رو خاموش کرد و کنارم روی تخت خوابید که گفتم:

$عای هادیان. فاصله رو رعایت کن. 

و بعد خودمو عقب کشیدم. رهام هم کمی عقب تر رفت. پنج دقیقه ای در همون حال بودم و خوابم نمیبرد. آتوسا همش جیغ میزد چون آخرای فیلم ترسناک تر شده بود. کلافه لب زدم:

$رهام خوابی؟ 

به سمتم برگشت و گفت:

با جیغ های آتوسا میتونم بخوابم؟ 

همونطور که پتو رو کنار میزدم تا از روی تخت بلند شم گفتم:

$نمیشه باید برم دعوا‌. 

که رهام دستمو گرفت و کشید. افتادم کنارش و خوشبختانه توی بغلش نیفتادم. نمیدونم چرا ولی ترسیده بودم. زود ازش فاصله گرفتم که گفت:

تازه داره بهشون خوش میگذره ولشون کن. ما هم یه راه دیگه داریم تا خواب بریم. 

متعجب یه تای ابرومو بالا انداختم. لبخندی بهم زد و در عرض یک ثانیه دستشو بُرد زیر سرم و سرمو چسبوند به سینش. سر خودشو به سرم تکیه داد و دست راستش که آزاد بود رو دور کمرم حلقه کرد.

توی شُک بودم که با صدای تپش قلبش به آرامش رسیدم. دستِ راستم بین خودم و رهام بود. دستِ چپم که آزاد بود رو متقابلا روی پَهلوی رهام گذاشتم و به صدای قلبش گوش سپردم. آهنگ تپش قلبش ریمیکس بود چون خیلی تند و نامنظم میزد.

چشامو بستم تا توی دریای آرامشم غرق شم. به آرامش رسیدم و کم کم چشام در حال سنگین شدن بود که صدای جیغ های پُشت سر همِ آتوسا بلند شد و همش با جیغ میگفت:

&امیر..امیر.امییییییر

ادامه دارد...

#تاوان_عشق. 

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا.

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

سلاااااااااااام😈

چه خبر از خماری های جنایت و تاوان؟😈

خب خب بگید چی شد؟😈

پارت بعدی رو جمعه بزاریم؟

بگید پارت بعدی کِی و چه اتفاقی افتاد؟!؟!

حتما نظر بدید😘

دوستون داریییییییییم🖤

تا یه پارت دیگه و خماری های دیگر بدرود😈👋

شمس باشید،خدایا شکرت💔

 چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۹  9:14  F,A,Y
پارت هفتاد و پنجم
 

[تاوان عشق]

part 75

"رکسانا" 

سرمو روی سینش گذاشتم و گفتم:

$رهام منو بخشیدی؟ 

معلومه. مگه میشه نبخشمت. اصلا مگه چیکار کردی ببخشمت؟ فقط دوست دارم خوشبختیت کنار بردیا رو ببینم. 

$رهااااام. تیکه میندازی؟ 

نه عزیزم واسه چی؟ من دوست داشتم باهم ازدواج کنیم ولی مثل اینکه عمرم کفاف نمیده. لااقل کفاف دیدنِ تو رو تو بغل بردیا بده. 

$رهام من بردیا رو دوست ندارم. کنار اون خوشبخت نیستم. من فقط کنار تو خوشبختم حتی اگه یه روز هم باشه با تو خوشحالم. بعدشم کی گفته؟ اولاً دکتر گفت حدس میزنه باید بری پیش دکتر متخصص. دوماً اگه هم اینطوری باشه با دارو و درمان میتونی کنترلش کنی. 

بردیا دوسِت داره پس مراقبته. حالت کنار اون خوبه. نمیشه که به منی تکیه کرد که ممکنه این لحظه نفس بکشم ولی یه ثانیه دیگه، نه. 

$بردیا منو دوست نداره. من میخوام کنار تو باشم. داروهاتو میخوری میری دکتر شاید اینطوری نباشه. 

نمیخوام برم دکتر تا خبر مرگم رو بده. 

همونطور که سرم روی سینه ی رهام بود؛ لب زدم:

$رهام بیا شاد باشیم.  امیر و آتوسا داغون شدن. نبودی دوباره دعواشون شد.  

سری از تاسف تکون داد. سرمو از روی سینش برداشتم و با نگاه بهش گفتم:

$رهام به نظر تو من کیو بیشتر از همه دوست دارم؟ 

خب معلومه، بردیا. 

اخمی کردم و گفتم:

$رهاااااام. داری نیش زبون میزنی؟ 

خندید و گفت:

من غلط بکنم. خودت گفتی بیا شاد باشیم منم شوخی کردم.

$حالا جدی باش بگو. 

انگشت اشارشو روی لب پایینش گذاشت و بعد از کمی فکرکردن گفت:

باباتو؟؟ 

خودمم کمی به جوابش فکرکردم و گفتم:

$خب آره. بابامو دوست دارم ولی نه بیشتر از همه. 

بشکنی تو هوا زد و گفت:

نمیخوای بگی که من؟ 

لب و لوچمو آویزون کردم و گفتم:

$چرا نگم؟ 

ناباورانه لب زد:

ی ع نی تو منو بیشتر از بابات دوست داری؟ 

$خب آره. حالا نفر دوم؟ 

کنکور سراسریه؟ من اگه کنکور رو خوب داده بودم که الآن اینجا نبودم😐. 

مشت آرومی به بازوش کوبیدم و گفتم:

$رهام ام بگو دیگه. کرم نریز. 

بابات. 

$صحیح. حالا نفر بعدی؟ 

مامانت؟ 

$نچ. 

مامان بزرگ و بابابزرگ نباشه که من شناختی ندارم. 

$نه نیست. 

رهام کمی فکرکرد و گفت:

دیگه کسی نمیمونه دیگه جز....بردیااااااا.... 

اسم بردیا رو با ذوقِ ساختگی گفت. چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:

$پس آتوسا و امیر بوقن؟ 

رهام با چشای گرد شده پرسید:

یعنی آتوسا و امیر رو بیشتر از مامانت دوست داری؟ 

کمی فکر کردم و گفتم:

$خب نمیدونم کمتر هم دوست ندارم. مامانِ قدیمم رو به اندازه ی بابام دوست دارم ولی زنِ کامران رو نه. یعنی از وقتی با کامران ازدواج کرد منم ازش زده شدم. خودش که میگفت مجبور بوده ولی من که باور نمیکنم. بازم چندوقت پیش توی نبودِ تو یه کمک خیلی بزرگ بهم کرد. 

بعدی هم بگم؟ 

$نه کافیه. اینا عزیزای منن. به جون خودت که عزیزترین کسم هستی، به روح بابام، به جون آتوسا و امیر و مامانم که عزیزترینامن، من دوسِت دارم. یعنی عاشقتم. دوست دارم عشقم سالم باشه ، دوست دارم عمرم شاد باشه، دوست دارم نفسم موفق باشه، دوست دارم زندگیم کنارم باشه دوست دارم قلبم به حرفم گوش کنه.

میخوام مراقب عشقم باشم تا سالم باشه. میخوام عمرم رو بخندونم تا شاد باشه. میخوام به نفسم کمک کنم تا موفق باشه. میخوام کنار زندگیم باشم تا کنارم باشه. میخوام اعتماد قلبم رو به دست بیارم تا به حرفم گوش بده. عش... 

پرید وسط حرفم و گفت:

خیله خب، موضوع رو به بیخ و بُن نکش. ازم چی میخوای؟ 

$فردا باهم بریم دک... 

دوباره پرید وسط حرفم و دستی توی موهاش کشید و کلافه گفت:

رکسانا، قبلا هم بهت گفته بودم. الآن هم بهت میگم. من_دکتر_نمیام!  

با لحن آروم اما غمگینی گفتم:

$من میگم تو خوب میشی ولی خودت میگی نه. اصلاً به احتمال 99 درصد فکرکن چیزی باشه که تو فکرمیکنی‌. اگه اون اتفاق بیفته امیر داغون تر از چیزی که هست میشه. پرهام هم همینطور. مامانت، بابات، اون همه طرفدار. ولی اگه همون یک درصد هم باشه؛ میدونی چقدر خوب میشه؟ امیر لااقل یه امیدی پیدا میکنه. همه خوشحال میشن. بعدش ازد... 

با عطسه ای که رهام زد؛ دیگه به صحبتم ادامه ندادم. با حرص گفتم:

$کلا تو امروز همش گندمیزنی به حس و حالم. اون موقع که دوبار پریدی وسط حرفم، اینم از الآن😒. 

با اعتراض گفت:

خب چیکار کنم؟ جلوی عطسمو که نمیتونم بگیرم. 

پُشت چشمی براش نازک کردم و از جام بلند شدم. کُت رهام رو انداختم روی خودش و گفتم:

$بفرما. آخر سرما خوردی افتادی رو دست ما. 

نچی گفت و کُت رو از روی شونه هاش برداشت و گرفت و سمتم و اشاره کرد بپوشم. کُت رو گرفتم اما با یادآوریه چیزی، هینی کشیدم و کُت رو انداختم روی شونه های رهام و گفتم:

$احمق میدونی اگه سرمابخوری حتی برای نفس کشیدن هم قلبت درد میگیره؟ لج نکن بپوش کُتتو. 

لبخندی زد و لب زد:

من سرما نخوردم. سرِ موهام رفت توی بینیم. 

رفتم روبه روش وایسادم. موهای بلندش خیس شده بودن و از سرشون آب میچکید. موهای جلوییش ریخته بودن توی صورتش و چندتا تار هم رفته بود توی بینیش. با دیدنِ وضعیتش خندیدم و دستی توی موهاش کشیدم و بالا زدمشون. دستشو گرفتم تا بلند شه و گفتم:

$خیلی وقته امیر و آتوسا تنهان. اون موقع باهم دعواشون شده بود.  شاید الآن کُشت و کُشتار باشه. بریم. 

بلند شد و باهم به سمت خونه رفتیم. در نیمه باز بود. هُلش دادیم و وارد شدیم...

ادامه دارد...

# تاوان _عشق.

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا  

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

خب خب خب😁

پارت هفتاد و پنج.😁

بدقولی نکردماااااا😐

بریم سراغ پارت هفتاد و شش😎

پارت هفتاد و شش یه خماری دارهههه😈👻

پارت بعدی چهارشنبه صبح زود شایدم سه شنبه عصر😋

منتظر پارت بعدی باشید.😉

نظراتتون رو حتما بگید🖤

عاشقتونیم بی حد و اندازه 💙

شمس باشید،خدایا شکرت 💔

 دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۹  8:18  F,A,Y
پارت هفتاد و چهارم
 

[تاوان عشق]

part 74

"رهام" 

کم کم خیابون های شلوغ خلوت شدن چون هم هوا سرد بود و بارون میومد و هم دیروقت شده بود. ناچاراً به سمت خونه راه افتادم. اینقدر راه رفته بودم و قدم زده بودم که نزدیک خونه شده بودم. چند دقیقه ای قدم زدم و فکرکردم و نفهمیدم کِی رو به روی در خونه قرار گرفتم. نه گوشی دارم، نه ساعت دارم و نه کلید خونه. زنگ در رو زدم که امیر خودش شخصاً در رو باز کرد. با دیدنم جا خورد. پوزخندی زدم و گفتم:

ببخشید یهو یه مُرده جلوت سبز شد ترسیدی. نترس از قبرم نیومدم بیرون. هنوز چندروز مونده که برم توش و دیگه نیام. 

@این چه حرفیه. کجا بودی داداش؟ مُردیم و زنده شدیم. 

دستمو زدم روی شونش و گفتم:

واسه یه مُرده هیچوقت نگران نشو. مُرده نگرانی نداره. 

و وارد خونه شدم. رکسانا داشت گریه میکرد و آتوسا هم کنارش نشسته بود تا آرومش کنه. تک خندی زدم و گفتم:

بزار بمیرم بعد واسم گریه کن. اشکاتو بزار واسه وقتی که دارن خاک میریزن روم. 

و بی توجه بهش رفتم داخل اتاقم. با لباسای خیسم نشستم روی زمین. برای اینکه صدام رو بشنون؛ با صدای بلندی گفتم:

حالا تاریخ دقیق مرگم کِی هست؟ میخوام برنامه ریزی کنم واسه ی روزای باقی مونده ی عمرم. 

صدای گریه ی رکسانا بلند شد:

$رهام این حرفا رو نزن به خدا خوب میشی. 

چرا دارم اینجوری عذابشون میدم؟ چرا آخرین خاطراتی که ازم به یاد خواهند داشت اینقدر بد باشه؟ لااقل آخر عمری باهاشون خوب باشم تا هروقت ازم یاد میکنن یا میان سر قبرم از خاطرات خوب لبخند بزنن نه اینکه ازم متنفر باشن. ولی واقعا امشب نمیتونم، حوصله ی هیچکسو ندارم.

از روی زمین بلند شدم و بدون عوض کردنِ لباسام روی تختم دراز کشیدم. سردم بود. لامپ رو خاموش کردم و پتو رو کامل کشیدم روی خودم اما از شدت سرما خوابم نمیبرد ولی به هر زوری بود چشمام بسته شد و خوابم بُرد. 

 

"رکسانا"

یک ساعتی میشد که رهام داخل اتاقش بود و خبری ازش نبود. راستش میترسیدم ازش به خاطر کارایی که باهاش کرده بودم و خودم خبر نداشتم. امروز کلا روز ننگی بود. دوباره امیر و آتوسا سر آرتین دعواشون شد. آرتین زنگ زده بود و گفته بود خسارت ماشینش رو میخواد.

 امیر پولشو واریز کرد به حسابش ولی بحثشون این بود که چرا شماره ی آتوسا رو داشته. دوباره آتوسا کلی گریه کرد و امیر هم دوباره تیکش شروع شد اما ایندفعه بدتر بود. هم از طرفی رهام و هم از طرفی آرتین و آتوسا آرامش امیر رو گرفتن. آخرش به زور قرص تونستیم آرومش کنیم. خدا بخیر کنه.

آروم قدم برداشتم سمت اتاق رهام. آروم بدونِ سر و صدا دسته ی در رو پایین کشیدم کل اتاقش تاریک بود. وارد شدم چراغ خوابش رو روشن کردم تا درست اطرافم رو ببینم. 

دیدم یه چیزی زیر پتو داره ویبره میره. گوشه ای از پتو رو بالا کشیدم که دیدم رهام داره میلرزه. تکونش دادم و گفتم:

$رهام پاشو لباساتو عوض کن مریض میشی. 

لای چشاشو باز کرد. با دیدنِ من اخمی کرد و دوباره پتو رو کاملاً روی خودش کشید. دوباره پتو رو کنار زدم و گفتم:

$پاشو لباساتو عوض کن و اِلا خودم دست به کار میشم. 

سرشو توی بالش فرو کرد و با صدایی گرفته گفت:

آحر عمری هم ولم نمیکنی؟ بزار با سرماخوردگی بمیرم. 

دوباره بغض به گلوم چنگ زد. از سرازیری اشکام جلوگیری کردم و گفتم:

$باشه منم میرم بیرون و تا صبح زیر بارون پُشت پنجره ی اتاقت میشینم. 

خواستم از اتاق خارج شم که صدای گرفتش در اومد:

منو میبینی کسیو ندارم. تا چند وقت دیگه هم میمیرم ولی تو با من خیلی فرق داری. تو بردیا رو داری. اون نگرانته. به خاطر اون هم که شده نرو بیرون. 

برگشتم سمتش و گفتم:

$چطوری بهت ثابت کنم که کارای دیشبم دست خودم نبود؟ حرفای دیشبم حرفای دلم و خودم نبود؟ چطوری ثابت کنم بردیا رو دوست ندارم؟ چطوری ثابت کنم عاشقتم؟ زندگیمی؟ دلیل نفسامی؟ قلبمی؟ دنیامی؟ عمرمی؟ چطوری ثابت کنم بدون تو یه لحظه هم زنده نمیمونم؟ اصلا هرکاری بکنی منم همون کار رو میکنم. هر اتفاقی واست بیفته همون بلا رو سر خودم میارم. هرجا بری منم میام. حالا هم میرم زیر بارون تا خیس شم. بعد هم خودمو خشک نکنم تا مثل تو باشم و درد تو رو حس کنم. 

و از اتاق زدم بیرون. از خونه اومدم بیرون. همون لحظه رعد و برق وحشتناکی زد که شونصد متر پریدم تو کهکشان. گوشه ی جدول خیابون نشستم و شروع کردم به همراهیه آسمون، اشک ریختن. چند دقیقه ای گریه کردم که یه چیز گرم روی شونه هام افتاد. 

به عقب برگشتم رهام کتشو انداخت روی شونه هام و کنارم نشست. رو کردم بهش و گفتم:

$چرا کتتو در آوردی؟ منم باید مثل تو کُت نداشته باشم. 

خواستم کُت رو از روی شونه هام کنار بزنم که محکم توی آغوشی فرو رفتم. چشاشو بست و منو کشید سمت خودش. منم از خدا خواسته خودمو توی بغلش فرو کردم...

ادامه دارد...

#تاوان_عشق. 

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

سلام عزیزای دلم

پارت هفتادو چهارم هم گذاشتم ولی چون که ‌کوتاه بود پارت بعدی رو فردا میزارم🙏

نظرات قشنگتون رو حتما بگید

دوستون داریییییییییم😘

شمس باشید،خدایا شکرت💔

 یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۹  8:18  F,A,Y
مطالب قدیمی‌تر
فروردین ۱۴۰۲
اسفند ۱۴۰۰
آبان ۱۴۰۰
اردیبهشت ۱۴۰۰
فروردین ۱۴۰۰
اسفند ۱۳۹۹
بهمن ۱۳۹۹
دی ۱۳۹۹
آذر ۱۳۹۹
آبان ۱۳۹۹
مهر ۱۳۹۹
شهریور ۱۳۹۹
مرداد ۱۳۹۹
 16 (1)
 پست ثابت (1)
 شخصیت ها (1)
 عکس شخصیت ها (1)
 تاوان عشق (1)
 پارت 1 (1)
 پارت 2 (1)
 پارت 3 (1)
 پارت 7 (1)
 پارت 31 (1)
 پارت 70 (1)
 پارت 26 (1)
 پارت 27 (1)
 پارت 5 (1)
 پارت 6 (1)
 پارت 8 (1)
 پارت 9 (1)
 پارت 10 (1)
 پارت 11 (1)
 پارت 12 (1)
 پارت 13 (1)
 پارت 14 (1)
 پارت 15 (1)
 پارت 18 (1)
 پارت 19 (1)
 پارت 20 (1)
 پارت 21 (1)
 پارت 23 (1)
 پارت 22 (1)
 پارت 24 (1)
 پارت 25 (1)
 پارت 28 (1)
 پارت 29 (1)
 پارت 17 (1)
 پارت 30 (1)
 پارت 32 (1)
 پارت 33 (1)
 پارت 34 (1)
 پارت 35 (1)
 پارت 36 (1)
 پارت 37 (1)
 پارت 38 (1)
 پارت 39 (1)
 پارت 4 (1)
 پارت 44 (1)
 پارت 45 (1)
 پارت 46 (1)
 پارت 47 (1)
 پارت 48 (1)
 پارت 49 (1)
 پارت 50 (1)
 پارت 51 (1)
 پارت 52 (1)
 پارت 53 (1)
 پارت 54 (1)
 پارت 55 (1)
 پارت 56 (1)
 پارت 57 (1)
 پارت 58 (1)
 پارت 59 (1)
 پارت 60 (1)
 پارت 61 (1)
 پارت 62 (1)
 پارت 63 (1)
 پارت 64 (1)
 پارت 65 (1)
 پارت 66 (1)
 پارت 68 (1)
 پارت 69 (1)
 پارت 41 (1)
 پارت 42 (1)
 پارت 43 (1)
 پارت 71 (1)
 پارت 72 (1)
 پارت 40 (1)
 پارت 74 (1)
 پارت 75 (1)
 پارت 76 (1)
 پارت 77 (1)
 پارت 80 (1)
 پارت 82 (1)
 پارت 83 (1)
 پارت 86 (1)
 پارت 67 (1)
 پارت 87 (1)
 پارت 79 (1)
 پارت 78 (1)
 پارت 73 (1)
 پارت 81 (1)
 پارت 84 (1)
 پارت 85 (1)
 پارت 88 (1)
 پارت 89 (1)
 پارت 90 (1)
 پارت 91 (1)
 پارت 92 (1)
 پارت 93 (1)
 پارت 94 (1)
 بن_بست (1)
 پارت 95 (1)
 فال ماکانی (1)
 پارت 96 (1)
 پارت 97 (1)
 پارت 98 (1)
 پارت 100 (1)
 پارت 101 (1)
 پارت 102 (1)
 پارت 103 (1)
 پارت 104 (1)
 پارت 105 (1)
 سوپرایز جنایت (1)
 پارت 106 (1)
 پارت 107 (1)
 پارت 108 (1)
 پارت 109 (1)
 پارت 110 (1)
 پارت 111 (1)
 پارت 112 (1)
 پارت 113 (1)
 پارت 114 (1)
 پارت 2_فصل 2 (1)
 رمان برادر گُمشده (1)
 برادرِ گُمشده (1)
❤😍جنایت عاشقانه⭐خودمون⭐❤
😍رمان نفس (الگا جون)😍
😍رمان عروس تاریکی (نازنین جون)😍
😍رمان ققنوس😍
😍رمان دلبرک ارباب (نازنین جون)😍
😍رمان کوری (بهارجون)😍
😍رمان نجوا کن عاشقم (ملیکا جون)😍
😍رمان ساعت عاشقی (ملینا جون)😍
😍رمان بارون (کاترینا جون)😍
😍رمان بی قرارتم (زهرا جون)😍
😍رمان زیبای لجباز (نازی جون)😍
😍رمان عشق نهفته (ترمه جون)😍
😍رمان گره😍
😍رمان محکوم عاشقی (نفس جون)😍
😍وب کوه یخ (نگار جون)😍
😍رمان آسمان عاشقی (نگار، آرام، کیمیا جون)😍
😍رمان سوز عشق (سارا و ملیکا جون)😍
😍رمان قُد بازی (برکه جون)😍
😍رمان مرسی که هستی (مگا ریحون جون)😍
😍رمان چراغونی (مگا ریحون جون)😍
😍رمان سغوت (دلی جون)😍
😍رفته بی برگشت ( (zizi ، zah(r.a جون)😍
😍رمان پروژه ی تصادفی (M & H جون)😍
😍رمان کارما (ماهرو و آرام جون)😍
😍رمان آسمان عاشقی فصل دوم😍
😍رمان حس خوب عاشقی (مگاریحون و کیمی جون)😍
😍رمان رادیکال عشق (Yalldwجون)😍
😍رمان دلداده (ح.صآد جون)😍
😍رمان بذرعشق (مـبـیـنــªمـیـر جون)😍
😍وب رزا جون😍
😍رمان یاسینی عاشق خجالتی (آرام جون)😍
❤رمان ماکانی برادرانه گره کور⭐خودمون⭐❤
😍رمان ماکانی (آیلین جون)😍
😍رمان آتا اشرافی معکوس(صبا جون)😍
کلیه حقوق و امتیازات این سایت متعلق به تاوان عشق می باشد .