[تاوان عشق]
part 99
"رکسانا"
چشامو باز کردم. عقب ماشین دراز کشیده بودم و رهام در حال رانندگی بود. سریع از جام بلند شدم. به جلو خیز بُردم و روی صندلیه شاگرد نشستم.
₩جن زده شدی؟
بازوشو گرفتم و نگاش کردم. موهاش که خودشه، ابروهاش که خودشه، چشاش که خودشه، بینی اش که خودشه، لباش که خودشه(خاک بر سرم، هییییز😐) رهام هم که خودشه🤔.
₩به خدا قورتم دادی بس که نگام کردی
$تو سالمی؟
₩میخواستی نباشم؟
$دیدی گفتم تو نمُردی
₩داری جدی جدی منو میکشی هاااا
چشمکی زد و گفت:
₩خواب دیدی من مُردم؟
با یادآوریش، اشک توی چشام حلقه زد. با بغض گفتم:
$واییی خیلی بد بود رهام. داشتم دیوونه میشدم. بهم قول بده هیچوقت ولم نکنی و بری
₩سعی خودمو میکنم
$نه بهم قول بده
₩خب شاید دست خودم نباشه. شاید مُردم. خدا خواسته که بمیرم شاید من دوست نداشتم بمیرم ولی خب خدا خواسته دیگه🤷♀️
$باشه، به جز خدایی نکرده مرگ که اون موقع خودم میام پیشت
¥دِ نه دیگه نشد. قرار نبود از این حرفا بزنی.
به ساعت نگاه کردم. یازده و نیم شب بود. رو به رهام گفتم:
$من خواب بودم؟
₹ نه به خاطر اخلاق گند من حالت بد شد
رهام گوشیش دستش بود. با اشاره به گوشیش گفتم:
$وقتی من خواب بودم تو داشتی چیکار میکردی؟
₹استوری
$ببینم
گوشیشو ازش گرفتم. رهام پشت فرمون بود و یه اهنگ خارجی پلی کرده بود و همراهش میخوند. اشک توی چشاش رو میتونستم ببینم. یارو به یه زبان دیگه یه چیزی میخوند ولی من سوادم قد نمیداد. فقط دیدم رهام زیرش نوشته لعنت به سرطان. چیزی نگفتم و صفحه ی گوشی رو خاموش کردم و گذاشتمش کنار...
"امیر"
رو به اتوسا گفتم:
@خاله فهمیده من ازدواج کردم. حالا میخواد بیادرزانا رو ببینه
&خب بیاد. به من چه؟
@امشب میرسه. خب من مثلا شوهر روزانام. باید اونجا باشم
&من مشکلی ندارم چون بهت اعتماد دارم. فقط یه خواهش دارم جون اتوسا نه نگو
@چه خواهشی؟
&منم همراهت میام. بگو که خدمتکارتم
@به هیچ هنوان
&خب امیرم، رهام و رکسانا که نیستن من شب تنها تو این خونه نمیخوابم. میترسم. جون من
اینقدر اصرار کرد که نتونستم قبول نکنم. با هم سوار ماشین شدیم. بلافاصله خاله زنگ زد:
خاله مریم:الو سلام امیر
@سلا خاله. رسیدی
خاله مریم:اره عزیزم. ادرس خونتو بده تا من بیام
@نه خاله شما بگو کجایی من خودم میام دنبالت
خاله مریم:خیابون
@باشه خاله. من الان راه میفتم
تماس رو قطع کردم. با سرعت زیاد روندم به سمت خونه. اتوسا رو دم در خونه پیاده کردم و رفتم دنبال خاله.
....
با خاله رسیدیم خونه. بلافاصله خاله رفت سراغ رزانا و شروع به ماچ و موچ کرد. بعداز احوال پرسی با رزانا با تعجب به اتوسا نگاه کرد که اتوسا گفت:
&خوش اومدید خانوم. من خدمتکار اقای مقاره و روزاناخانم هستم
وقتی گفت خدمتکارم قلبم فشرده شد. خودش هم با بغض گفت. من چیکار کردم با این دختر یک ماه طاقت بیار عشقم. فقط یک ماهه سریع تموم میشه. خاله با اتوسا هم خیلی گرم و خوب رفتار کرد. انگار از اتوسا بیشتر خوشش اومده بود. الکی که نیست. اتوسای خودمه. شاممون رو خوردیم البته با هزار بدبختی چون خاله کلی اصرار کرد از این ادا اتفارای جلف در بیاریم و منم مجبور بودم همش به رزانا تعارف کنم و همش عشقم و عزیزم پسوند اسمش بزارم. کل مدت هم اتوسا از توی اشپزخونه نگامون میکرد. کار اشتباهی کردم. نباید اتوسا رو همراه خودم میاوردم. توی خونه هم نمیتونستم تنهاش بزارم. ای کاش فرستاده بودمش با رهام و رکسانا بره اراک. بالاخره وقت خواب شد. منو رزانا رفتیم توی اتاق و من روی کاناپه و رزانا روی تخت خوابیدیم...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلام عزیزای دلم🧡
اینم از شروع ماجرای آتوسامیر🤗
امیدوارم خوشتون اومده باشه🥰
با نظراتتون بهمون انرژی بدید عشقا😘
پارت جنایت عاشقانه هم آپ شد😎
و اما چالش این پارت😋
رهام لاورید یا امیر لاور؟😜
نظر و پاسخ یادتون نره💚
عاشقتونیییییییم❤
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 98
"امیر"
وقتی خبر فوت پدربزرگ رهام رو شنیدم خیلی ناراحت شدم و بهم ریختم. گوشیه رهام که دستم بود رو دادم به رکسانا و از بیمارستان اومدم بیرون. نشستم داخل ماشین. گوشیمو در آوردم و شماره ی شایان پسرخاله ی رهام رو گرفتم و بهش گفتم که اگه رهام زنگ زد؛ لو نده و نگه پدربزرگشون فوت کرده.
گوشیو قطع کردم و گذاشتم روی صندلیه شاگرد. دستامو دور فرمون حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی دستام. بیشتره عصبانیتم از پیامی بود که خاله مریم داده بود و نوشته بود فهمیده ازدواج کردم و خودش تنها میخواد بیاد خونمون و زنم رو ببینه. هِه زنم، رزانا...
....
با صدای زنگ گوشیم چشامو باز کردم. اِ من کِی خوابم بُرد؟ گوشیو برداشتم. اسم "رزانا خانم" روی صفحه ی گوشی خودنمایی میکرد. صدامو صاف کردم و خیلی جدی جواب دادم:
@بله؟
رزانا: اِممم سلام آقای مقاره، خوب هستید؟
@سلام رزانا خانم. بله ممنون. بفرمایید کاری داشتید؟
رزانا: راستش میخواستم بگم که عموم تماس گرفتن و گفتن که هفته ی دیگه قراره بیان خونمون. آخه خبر ازدواج من به گوشش خورده. گفتم بهتون خبر بدم تا یه تصمیم بگیرید
@منم خالم امشب میرسه، تنهاست و میخواد بیاد خونه ی ما
رزانا: الآن که شبه
نگاهی به دور و برم انداختم. وای کِی هوا تاریک شد؟
@میتونید حاضر شید و برید خونه تا منم خودمو برسونم؟
رزانا: باشه مشکلی نیست، کلید هم دارم
@ممنون خدانگه دار
منتظر خداحافظیش نشدم و قطع کردم. به ساعتم نگاهی انداختم. ساعت هشت شب بود. دستی به موهام کشیدم و مرتبشون کردم. در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. قدم اول رو که برداشتم با یه چیزی برخورد کردم. سرمو بالا آوردم که با رهام مواجه شدم. اونم سرشو بالا آورد و منو دید. رو بهش گفتم:
@کارت تموم شد؟
₩امیر بشین بریم. منو ببر خونه سوار ماشین خودم شم، میخوام برم اراک
@اراک واسه چی؟
₩میدونم خبر داری
چیزی نگفتم. آتوسا و رکسانا رسیدن بهمون. رکسانا خیلی سرد و خشک خطاب به رهام گفت:
$منم میام اراک
رهام بی توجه به حرفش سوار ماشین شد. ما هم سوار شدیم و حرکت کردیم به سمت خونه. توی کل مدت راه، رهام و رکسانا حتی به همدیگه نگاه هم نمیکردن. اینا چرا اینجوری شدن یهو؟ رسیدیم خونه. رهام و رکسانا لباس پوشیدن و ساکشونو جمع کردن. منو آتوسا هم برای بدرقه شون رفتیم دم در. رهام پشت فرمون نشست. رکسانا هم رفت و صندلیه عقب نشست که رهام گفت:
₩بیا جلو
$میخوام اینجا بشینم. مگه خودت نگفتی هر غلطی که بخوام میتونم انجام بدم؟
رهام برای کنترل عصبانیتش چشاشو روی هم فشرد و با صدای بلندی که سعی در کنترلش داشت گفت:
₩من راننده ات نیستم. میگم بیا جلو بشین.
رکسانا چیزی نگفت و اشکاش سرازیر شد که رهام داد زد:
₩با تو اَم.
شدت اشک ریختنِ رکسانا بیشتر شد. در ماشین رو باز کرد و پیاده شد. رو به رهام با گریه گفت:
$هرچی دلت خواست بهم گفتی ولی گفتم اینجوری تنهات نزارم. اشتباه از من بود. من نمیام. خودت برو. دیگه ازت خسته شدم. از این اخلاقات خسته شدم. دیگه نمیخوامت. دیگه برام مهم نیستی. دیگه از این زندگی خسته شدم
با کمی مکث ادامه داد:
$شاید این آخرین باری باشه که همو میبینیم
و در ماشین رو بهم کوبید. اولین قدم رو هنوز بر نداشته بود که تعادلشو از دست داد و افتاد روی زمین...
....
"رکسانا"
....
با صدای زیادی که میومد چشامو باز کردم. روی تختم بودم. همش صدای جیغ و گریه از بیرون میومد. اَه چقدر صدا میدن. رفتم سمت در و درو باز کردم. تمام خونه پُر از آدم بود. پُر از زن و مَرد با لباسای مشکی.فرزانه خانم یه قاب عکس رو بغل گرفته بود و گریه میکرد. امیر روی پله ها نشسته بود و صورتشو با دستاش پنهان کرده بود و گریه میکرد. آتوسا کنار دیوار ایستاده بود و گریه میکرد. پرهام به دیوار مُشت میزد. خندم گرفته بود. اینا چشون شده؟ با وارد شدنِ من، همه به سمتم چرخیدن. بعضی ها هم با دیدنم اشک از گوشه ی چشمشون چکید و سریع پاکش کردن. اِ یاشار و امیرمیلاد و مسعود و علی و سهیل و علیرضا و اکشن و ... هم اینجان. چرا همشون مشکی پوشیدن؟ به درِ اتاق رهام نگاه کردم. درش بسته بود. حتماً خوابه. الآن رهام هم مثل من بیدار میکنن. رفتم سمت جمعیت و با خنده گفتم:
$دارین چیکار میکنین؟ مانُوره؟ رهام توی اتاقش خوابه، الآن بیدار میشه ساکت باشین
با این حرفم فرزانه خانم جیغ زد و غش کرد و قاب عکس که بغلش بود از دستش افتاد. اِ اینکه قاب عکسِ رهامه. چرا برمیدارینش؟ آخرش میشکونیدش. رفتم سمت قاب عکس و خواستم بردارمش که متوجه ی ربان مشکیه گوشه ی عکس شدم. توجهی نکردم و قاب رو برداشتم تا ببرم داخل اتاق رهام. در اتاق رو باز کردم و وارد شدم. اتاقش خالی بود؛ پس کجاست؟ برگشتم بیرون و رو به امیر گفتم:
$رهام کجاست؟ استودیو؟
با این حرفم آتوسا به سمتم اومد و منو بغل کرد و با گریه گفت:
&تسلیت میگم آبجی
و زد زیر گریه. از خودم جداش کردم و گفتم:
$بابت؟
با گریه گفت:
&الآن رهام جاش از هممون بهتره. الآن داره از اوت بالا تو رو میبینه. پس قوی باش
کلافه گفتم:
$چی میگی تو؟
صدای امیر از پشت سرم بلند شد که با صدایی که گرفته بود گفت:
@مگه خودت بهش نگفتی شاید این آخرین باری باشه که همو میبینیم؟
داد زد:
@اون آخرین بار بود
$از اراک برگشته؟
امیر با گریه گفت:
@هیچوقت به اراک نرسید که بخواد برگرده
تا باورانه لب زدم:
$ی.یعنی چ.چی؟
فریاد زد:
@رهام تصادف کرد و مُرد
و شروع کرد به بلند بلند گریه کردن. نبضم رفت، قلبم از تپش ایستاد، نفسم رفت، تمام خاطرات پشت سر هم برام تکرار شد:
آتوسا: رکسانا اونجا رو. رهامیر
رکسانا: خب که چی؟
آتوسا: احمق ماکان بند
رکسانا: خب که چی؟
آتوسا: بریم عکس بگیریم
رکسانا: من نمیام
آتوسا: روانی برای چی نمیای؟
رکسانا: بیام غرورمو جلو دوتا پسره جِلف خورد کنم که باهام عکس بگیرن؟ عمراً
آتوسا: انتر نمیخوای بهشون درخواست ازدواج بدی که میخوای بگی عکس بگیرن
رکسانا: عققق خیلی خوشم میاد ازشون؟
آتوسا: خیلی گاوی. اصلاً بهتر، خودم میرم الاغ
....
رکسانا: آتوسا من از اون مومشکیه خیلی خوشم اومده
آتوسا: نخیرم موطلاییه جذاب تره
رکسانا: من یارِ مومشکیه میشم
آتوسا: منم موطلاییه
....
رکسانا: راستش یه چیزی بهتون میگم آقای هادیان، قول بدید عصبانی نشید...
رهام: واقعا براتون متاسفم. شما درمورد من چه فکری کردید؟
رکسانا: به خدا اونجوری که فکر میکنید نیست آقای هادیان. من فقط...
....
رهام: خانم موحدی من واقعا معذرت میخوام. من خودمم
....
رکسانا: رهام به خدا یه بار دیگه از این چرت و پرتا بگی با گُل میزنمت
رهام: این داستان، رکسانا لولو میشود
رکسانا: جرئت داری وایسا رهام خان
رهام: اگه میخواستم وایسم که فرار نمیکردم آی کیو
رکسانا: رهام به ولاه پیرم کردی
رهام: من زنِ پیر نمیخوام
....
رهام: یه خانمی دارم شاه نداره
رکسانا: عاشقتم مرسی
رهام: تو خر بودن تا نداره
رکسانا: رهام خیلی گاوی. انترِ سوءاستفاده گر
....
رکسانا: خیلی دوسِت دارم
رهام: من بیشتر
رکسانا: دورت بگردم
رهام: یه دور بیشتر میگردم
رکسانا: میسی آقایی
رهام: عققق حالم بهم خورد
رکسانا: قشنگ گند زدی وسط فاز عشقولانه
رهام: ماییم دیگه. همه جوره خاصیم
رکسانا: بر منکرش لعنت
....
رهام: یک بار هم که شده به حرفم گوش بده رکسانا
رکسانا: گوش دادم که الآن اینجایی
....
رکسانا: رهام تورو قرآن بیدار شو. خواهش میکنم چشاتو باز کن. دیروز تولدت بود ولی تو کلا خواب بودی
....
رکسانا: رهام چرا کفشاتو در آوردی؟
رهام: چون دوست داشتم؛ امیدوارم تو هم دوست داشته باشی
....
رکسانا: رهام خوبی؟
رهام: آ.آره
....
رهام: بردیا
....
رهام: با من بحث نکن. اختیارم دست خودمه و من میخوام برم. تو هم هر غلطی که میخوای میتونی انجام بدی
....
اولین باری که بهم گفت عاشقمه، اولین تجربه ی حس آغوش گرمش، اولین لمس دستاش، اولین بوسه، اولین دعوا، اولین باری که سرم داد زد اما هیچ وقت دست روم بلند نکرد، تا آخرین دعوا که به آخرین دیدارمون ختم شد...! اشکام سرازیر شد و داد زدم:
$نه نه رهام زندس. رهامِ من زندس. رهام نمُرده. رهام تنهام نزاشته. همتون دارین مثل سگ دروغ میگین. رهام بی معرفت نیست که منو تنها اینجا ول کنه و بره. رهامو کجا قایم کردین؟
آتوسا به سمتم اومد و با گریه گفت:
&آروم باش رکسانا
پسش زدم و شروع کردم به صدا زدنِ رهام:
$رهام؟ رهام عشقم کجایی؟ عزیزم کجایی؟ نفسم کجایی؟ قلبم، عمرم، دنیا کجاییییییی؟؟؟؟؟ زندگیم کجایی؟ رهامم کجایی؟
نتونستم روی پای خودم وایسم و روی زمین فرود اومدم. قاب عکسش رو جلوم گرفتم و بهش نگاه کردم. یه تیشرت قرمز پوشیده بود با باندانای مشکی و داشت میخندید. پس زمینه ی عکس، آسمونِ ابری بود. خیره به عکس لب زدم:
$چرا تو آسمونی قشنگم؟ فدای اون خندت بشم من باهام شوخی نکن. بگو بهم کجایی؟
چرا پس نمیاد بگه شوخی کردم؟ عصبی شدم و گفتم:
$رهام جمع کن این مسخره بازیاتو. اینا دیگه خز شده
با گریه ادامه دادم:
$غلط کردم گفتم این آخرین باریه که همو میبینیم. غلط کردم، اشتباه کردم، برگرد تنهام نزار، بدونِ من نرو، منو اینجا رها نکن
دادزدم:
$بیا، رهاااااااااااااااااااااااااااااااااام ]
....
₩هان؟ چیه؟ چرا داد میزنی؟
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلوووووم عشقا😘
آقایون داداشام خدایی پارتو حال کردین؟🤣
خدایی نظراتش باید رکورد بشکونه هاااا😉
فکرکنم هیچکدومتون نفهمیدید موضوع آخر چیشد😂
پیش به سوی آتوسامیر😎😋
چالش👇😁
1. رهام در چه سال و ماه و روزی متولد شده؟
●۱۳۷۰/۵/۷
●۱۳۷۴/۱۰/۳
●۱۳۶۹/۳/۳
●۱۳۷۳/۴/۶
2. غذای مورد علاقه ی امیر؟
●اُملا
●پیتزا
●هات داگ
●کتلت
3. اسم پدر رهام؟
●فرهاد
●مرتضی
●علی
●عباس
4. اسم خاله ی امیر؟
●فرزانه
●مهوش
●مریم
●ملیحه
چالش رو جواب بدید😎
لطفا از گوگل هم سرچ نکنید🤣
بی صبرانه منتظر نظراتِ قشنگ و جواب های درستتون هستیم😘❤
عاشقتونیم افتضاح🧡
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 97
"امیر"
روی صندلی نشسته بودیم که آتوسا گفت:
&امیر پس چرا این دوتا نمیان؟
نمیدونمی زمزمه کردم که این حرفم مصادف شد با باز شدنِ درِ اتاق و رو به رو شدن با صورت غرق اشک رکسانا. آتوسا بلند شد و به سمت رکسانا رفت. بازوشو گرفت و روی صندلی نشوندتش و گفت:
&چرا گریه میکنی؟ رهام کو؟
رکسانا با گریه گفت:
$ن.نمیدونم
&یعنی چی؟ مگه تو اونجا نبودی؟
$آ.آخرین لحظه د.دیدم...
کلافه دستی توی موهام کشیدم و گفتم:
@چی دیدی؟
قطره ی اشکی از چشمش حاری شد و گفت:
$ت.تشنج ک.کرد
و زد زیر گریه. آتوسا دستشو جلوی دهنش گذاشت و 'هین' بلندی کشید و خواست چیزی بگه که همون موقع چند نفر با یه تخت چرخ دار وارد اتاق شدن. بیست مین داخل اتاق بودن و بعد رهام رو آوردن بیرون. لرزش کمی توی بدنش بود. یه ماسک اکسیژن روی دهنش بود و با دستش قلبشو چنگ میزد.
به بخش ccu رفتن و دیگه به ما اجازه ی ورود ندادن. پشت در روی صندلی ها نشستیم که گوشیم توی جیبم لرزید. گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و با چیزی که خوندم اعصابم بهم ریخت. خیره به گوشی، زمزمه کردم:
@وای خداااااااا
رکسانا و آتوسا به سمتم چرخیدن و متعجب بهم نگاه کردن. دستی توی موهام کشیدم و گفتم:
@پدربزرگ رهام فوت شد
رکسانا هینی کشید و آتوسا چنگی به گونش زد.
@فعلاً هیچی نگید به رهام
سری به علامت باشه تکون دادن. از جام بلند شدم. دستامو توی جیب شلوارم فرو کردم و ازشون دور شدم و به سمت حیاط بیمارستان رفتم...
"رکسانا"
امیر که رفت از جام بلند شدم و شروع کردم به طی کردن عرض راهرو. چرا یهو همه چی بهم ریخت؟ همه ی اتفاقا یهویی افتاد؟ حالا خداروشکر حالِ رهام بهتر شد. الآن فرزانه خانم چه حالی داره. آخه من چطوری به رهام بگم؟ دوباره برگشتم کنار آتوسا نشستم. یک ساعتی توی همون حالت بودیم. هر چند دقیقه ای یک بار پرستار میومد بیرون و دوباره برمیگشت. پس از یک ساعت و نیم بالأخره دکتر اومد بیرون. از جام بلند شدم و به سمتش رفتم و گفتم:
$چیشد آقای دکتر؟
دکتر: حالش خوبه خداروشکر، چیز خاصی نبود. عفونت ریه شون باعث کمبود اکسیژن شده بود و خب باعث درد قلبش هم شد
$درمان چی؟
دکتر: اکوکاردیوگرام که کامل انجام نشد. اگه بخوایم مرخصش کنیم و بعداً دوباره بیاید؛ چون بهشون بی حسی و آرامبخش زدیم؛ تا چند ساعت نباید کارای مهم که نیاز به هوشیاریِ کامل دارن مثل رانندگی بکنن. اگه میخواین برین؛ نزارین این کارها رو بکنن و فقط باید استراحت کنن. به احتمال زیاد گلوشون زخم شده و تا چند روز گلو درد دارن. اگر هم میخواین درمان رو ادامخ بدین که چه بهتر. چند ساعت اینجا میمونید و ما دوباره کارمون رو شروع میکنیم.
چیزی نگفتم که دکتر هم رفت. بیست مین صبر کردم و بعدش رفتم پیشِ رهام. رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود و یه ماسک اکسیژن هم روی دهنش بود. اخماش توی هم بود و با درد چشاشو بسته بود. با دیدنِ وضعیتش قلبم فشرده شد. اصلاً چیشد که رهام اینطوری شد؟
رهام که خوب بود. رهام که سالم بود. چرا یهو به اینجا رسید؟ همش از یه قضاوت اشتباه پرهام شروع شد. از دهن لقیه من. از کوره در رفتنِ خودش و باز هم قضاوت اشتباه پرهام. از اشتباه امیر که فرصت جبرانی نداشت. از یه انتقام. از حواس پرتیه من و باز هم اشتباه امیر ولی لااقل امیر تونست جبران کنه.. امیر رهام رو از کما برگردوند. بدتر شدنِ وضعیتش هم که تقصیر منو بردیاست.
هِه بردیا. خیلی وقته از شرش راحتیم. از مامان شنیدم که بردیا آمریکاست. بهتر، شرش کم. مامانم داره از کامران طلاق میگیره. از فکر بیرون اومدم و نگاهمو به رهام دوختم. از دهنش خون اومده بود و تا زیر گردنش امتداد پیدا کرده بود و خون ها خشک شده بودن.
دستمالی برداشتم. بطریه آب رو برداشتم و باهاش دستمال رو کمی نم دار کردم و آروم به طرف رهام بُردم. چون ماسک داشت نمیتونستم دهنشو تمیز کنم بنابراین خیلی آهسته و ملایم، دستمال رو روی گردنش کشیدم که پلکاش تکون خورد. سریع دستمو عقب کشیدم که بیدار نشه. لای یکی از پلکاشو یکم باز کرد و دوباره بست و خواب رفت.
نفس آسوده ای کشیدم و دوباره دستمو جلو بُردم که چشاشو باز کرد. سفیدیه چشاش قرمز بود. یعنی اینقدر درد داشت؟ ماسک رو از دهنش فاصله داد و شروع کرد به ماساژ دادنِ گردنش. قیافه اش در هم جمع شده بود. گردن و گلوشو با دستش ماساژ میداد و فشار میداد.
به سمتش رفتم و دستشو گرفتم و از گردنش فاصله دادم و دوباره ماسک رو روی دهنش قرار دادم و خودم شروع کردم به ماساژ دادنِ گردنش و آروم لب زدم:
$درد داشت؟
در جوابم به فشار دادنِ چشاش روی هم اکتفا کرد. سعی کردم جو رو عوض کنم و با خنده و حالت تمسخر آمیزی گفتم:
$همینه که کل بیمارستان رو گذاشته بودی روی سرت و مثل زنای حامله جیغ میزدی
لبخند درد آلودی زد که گفتم:
$نه ولی خدایی از دیوار صدا در اومد از تو در نیومد
بعد از چند ثانیه سکوت، ماسک رو برداشت و بریده بریده گفت:
₩م.ما.مان ز.ن.زنگ ن.نز.نزد؟ (مامان زنگ نزد؟)
هول شدم. نمیدونستم چی بگم. میدونستم اگه پدربزرگ رهام فوت نشده بود؛ فرزانه خانم حتماً تا الآن کلی زنگ زده بود. برای اینکه ضایع نباشه؛ خیلی طبیعی گفتم:
$آره زنگ زد. اتفاقاً میخواست باهات حرف بزنه
₩گ.گو.گوش.گوشی.گوشیم د.دس.دست ا.ام.امی.امیر ب.بو.بود می.میدی.میدیش؟ (گوشیم دست امیر بود؛ میدیش؟)
$دستِ منه گوشیت. اول ماسکتو بزن خفه میشی میفتی رو دستمون
خندید و ماسک رو روی دهنش گذاشت. یهو دوباره برداشت که اخم کردم و گفتم:
$اِ بزار ماسکتو با...
بین حرفم پرید و گفت:
₩ا.این.اینو می.میزار.میزارم ن.نمی.نمیتون.نمیتونم ن.نف.نفس ب.بک.بکش.بکشم. با.بالأ.بالأخر.بالأخره ک.که با.باید خ.خو.خودم بتو.بتون.بتونم ن.نف.نفس ب.بک.بکش.بکشم (اینو میزارم نمیتونم نفس بکشم. بالأخره که باید خودم بتونم نفس بکشم)
$اوهوع چه واردی شما جناب...!
ایندفعه با صدایی که از ته چاه درمیومد و بریدگی اش بیشتر شده بود گفت:
₩ا.ال.الآ.الآن ک.که د.دق.دقت م.می.میک.میکن.میکنم م.می.میب.میبی.میبین.میبینم د.دا.دار.دارم م.می.میم.میمی.میمیر.میمیرم (الآن که دقت میکنم میبینم دارم میمیرم)
و دوباره ماسک رو روی دهنش گذاشت. به خاطر کاراش خندیدم و دیوونه ای نثارش کردم. پس از چندثانیه تجدید قوا برای نفس کشیدن؛ دوباره ماسک رو برداشت و بی حوصله گفت:
₩بی.بیخیال گ.گوشیمو ب.بده
با یادآوریه گوشیه رهام که امیر بهم داد؛ بشکنی زدم و گفتم:
$آهااااا دارمش
گوشیو از توی کیفم در آوردم و به طرف رهام گرفتم. گوشی رو از دستم گرفت که گفتم:
$میخوای چیکار کنی؟
₩ب.به مامان ز.زنگ بزنم نگران نباشه
سریع گفتم:
$نه نه گفت یه کاری داره زنگ نزنیم بهش
اما دیگه دیر شده بود. رهام گوشیو در گوشش گذاشت و بعد از چند ثانیه گفت:
₩الو س.سلام مامان
...
₩اِ پ.پگاه تویی؟
...
₩چ.چرا ص.صدات گرفته؟
...
₩چرا گریه میکنی؟ ج.جواب بده دیگه. ص.صدای چی میاد؟
...
₩باب.باجون چی؟ درست حرف بزن بفهمم چی میگی
...
₩ی.یع.یعن.یعنی چ.چی؟ (یعنی چی؟)
...
رهام بدونِ اینکه چیزی بگه؛ قطع کرد. بغض کرده بود اما خودشو جلوی من نگه داشته بود. آروم لب زدم:
$تسلیت میگم
در جوابم فقط سرشو به چپ و راست تکون داد. سر جاش نیم خیز شد و گفت:
₩میریم اراک
$باشه میریم، فقط کِی؟
₩همین الآن
$نمیشه رهام، تو که هنوز...
بین حرفم پرید و همونطور که از جاش بلند میشد گفت:
₩من دیگه اینجا نمیمونم
$ولی تو باید اینجا...
دستشو روی پیشونیش و شقیقه هاش فشرد و با صدای بلندی که سعی در کنترلش داشت گفت:
₩با من بحث نکن. اختیارم دستِ خودمه و من میخوام برم. تو هن هر غلطی که میخوای میتونی انجام بدی
کفششو پوشید و بی توجه به من از اتاق خارج شد...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلام بچه ها💜
پارت نود و هفتم❤
پدربزرگ رهام مُرد😱
چرا رهام با رکسانا اینجوری حرف زد؟😮
راستی بچه ها بگم که رمان بن بست کات خورد و به جاش قراره یه رمان دیگه به نام گره کور بزاریم😍
چالش هم اینه👇
اولین آهنگ و اولین آلبوم گروه ماکان، به ترتیب کدام است؟
1.ببین منو _ دیوونه بازی
2.بارون _ خدا
3.ببین منو _ خدا
4.بارون _ دیوونه بازی
عدد درست رو همراه نظرتون بگید💚
منتظر نظراتتون هستیم💛
خیلی دوستون داریم🧡
شمس باشید،خدایا شکرت💔
❗بچه ها پارت اول گره کور آپ شد👇❗
⚠️کلیک کنید👆
[تاوان عشق]
part 96
"رکسانا"
سی مین بعد دکتر با یه پرستار از اتاق خارج شدن. به سمت دکتر رفتیم و امیر گفت:
@تموم شد آقای دکتر؟
دکتر: نه هنوز، باید اکوکاردیو گرام شه البته از راه مری
و رفت. پرستار رو به رومون ایستاد و گفت:
پرستار: یه نفر همراه باید بیاد
@من میام
پرستار خواست چیزی بگه که سریع گفتم:
$نه امیر من میرم
پرستار: یه آقا میومدن بهتر بود چون ممکنه نیازبه کمک باشه
$چه کمکی؟
پرستار: بعد از دارو ها ممکنه گیج باشن
@پس من میام
رو کردم سمت امیر و تمام مظلومیتم رو توی چشام ریختم و گفتم:
$بزار من برم امیر، اینجا دلم آروم نمیگیره
@باشه برو ولی اگه کمک خواستین من اینجام
$باشه مرسی امیر
پرستار: همراه من بیاید
سری به علامت باشه تکون دادم و پشت سرش راه افتادم. وارد اتاقی که رهام بود شد. با دیدنش نفس آسوده ای کشیدم. خدا رو شکر حالش خوب بود و روی تخت نشسته بود. پرستار به سمت میز چرخدار گوشه ی اتاق رفت و مشغول شد. کنار رهام رفتم و یواشکی طوری که پرستار متوجه نشه؛ گونشو بوسیدم و گفتم:
$خوبی؟
لبخندی زد و گفت:
₩اوهوم
خواستم چیزی بگم که پرستار به سمتمون برگشت. دیدم میخواد سِرُم وصل کنه بنابراین گفتم:
$بدید من سِرُم رو وصل میکنم
متعجب نگام کرد که لبخندی به روش پاشیدم و ادامه دادم:
$پرستاری میخونم
متقابلاً لبخندی زد و سِرُم رو بهم داد. به آویز بالای تخت آویزونش کردم. سرنگش رو از کاورش در آوردم و رو به رهام گفتم:
$عای محترم قصد نداری دستتو بیاری جلو؟
لبخندی زد و دستشو جلو آورد. کمی اسپری روی دستش زدم و گفتم:
$عای محترم دستتو مشت کن تا رگ خوشکلتو پیدا کنم
طبق خواستم دستشو مشت کرد و گفت:
₩تو پرستار بشی با همه اینجوری رفتار میکنی؟
$نخیر یه آقای مومشکی که بیشتر ندارم. حالا مشتتو باز کن رگتو پیدا کردم
بازم طبق خواستم عمل کرد. روی رگشو بوسیدم و سرنگ رو داخل رگش زدم. با این کارم خندش گرفت ولی خودشو حفظ کرد. سرنگ رو با چسب به دستش زدم و لوله ی سِرُم رو به ته سرنگ متصل کردم و خواستم به رهام چیزی بگم که پرستار اومد سمتمون. یه چیز مثل ژل دستش بود. رو کرد سمت رهام و گفت:
پرستار: سعی کن این ژل و اسپری بعدش رو قورت بدی خب؟
رهام سری تکون داد که پرستار ژل رو به طرف دهن رهام گرفت. رگ غیرتم بالا زد و رو به پرستار گفتم:
$خودم میریزم
پرستار که متوجه ی منظورم شده بود؛ از خدا خواسته ژل رو دستم داد. دستمو به سمت دهن رهام بردم و اونم دهنشو باز کرد. مقداری ژل توی دهنش ریختم که پرستار خطاب به رهام گفت:
پرستار: سعی کن قورتش بدی
به رهام نگاه کردم. صورتش توی هم جمع شد و ژل رو قورت داد. دوباره یکم ژل ریختم که دوباره با بدبختی قورتشون داد. ژل رو به پرستار دادم و کنار ایستادم. پرستار اسپری رو برداشت و رو به رهام گفت:
پرستار: این اسپری رو که میزنم سعی کن سرفه نکنی و با بزاق دهانت فرو ببری پایین
رهام با همون قیافه ی در همش سری به علامت باشه تکون داد. پرستار دو پیس اسپری زد و سریع گفت:
پرستار: دهانتو ببند و سرفه نکن
رهام تا که دهنشو بست؛ شروع کرد به سرفه کردن و دهنشو باز کرد.
پرستار: ای وای مگه قرار نبود سرفه نکنی؟
شدت سرفه های رهام به قدری بود که نمیتونست به حرف پرستار پاسخی بده. سریع یه لیوان پر از آب کردم و خواستم به سمت رهام برم که پرستار گفت:
پرستار: نه نباید آب بخوره وگرنه تمام کارامون تا الآن به باد میره
لیوان رو سر جاش گذاشتم و به سمت رهام رفتم. یه دستشو روی قلبش گذاشته بود و سرفه میکرد. کنار تخت ایستادم و یه دستمو روی شونه ی رهام و دست دیگمو پُشت کمرش گذاشتم و شروع به ماساژ دادن کردم. بالأخره بعد از چند دقیقه سرفه هاش آروم شد. پرستار دوباره دوپیس اسپری زد و رهام این دفعه دهنشو بست و با قیافه ی تو هم جمع شدش پایین فرستادشون که پرستار گفت:
پرستار: الآن چند تا نفس عمیق بکش. منم تا دکتر رو صدا کنم بی حسی ها عمل میکنن
و از اتاق رفت بیرون. خطاب به رهام گفتم:
$اگه بیشتر مراقب خودت بودی الآن اینجا نبودی
دستشو روی گلوش گذاشت و با صدایی که از ته چاه درمیومد گفت:
₩شما منو مجبور کردید که بیام اینجا
$ما به خاطر خودت گفتیم
به خودش و وضعیت الآنش اشاره کرد و با طئنه گفت:
₩اوهوم، به خاطر خودم
خیلی عصبی شدم. با لحن تندی گفتم:
$آره، اصلاً ما میخواستیم تو رو اینجوری کنیم. تهش هم میخواین زجر کُشت کنیم
لبخند غمگینی زد و گفت:
₩شکر خدا تا اینجا موفق بودید، ایشاالله تا تهش هم موفق باشید
یه لحظه به خودم اومدم. من چرا اینجوری گفتم؟ مثلاً اومدم کنارش باشم که حالش بهتر باشه نه اینکه جبهه بگیرم. خواستم چیزی بگم که در اتاق باز شد و دکتر و پرستار اومدن داخل.
دکتر: سریع دراز بکش آقا رهام
رهام طبق خواستش دراز کشید که دکتر گفت:
دکتر: نه به پهلو
رهام نگاهی بهم انداخت و پُشتشو بهم کرد. ای خدا ببین چیکار کردم. حالا باید ناز آقا رو بِکِشم. عکس العملی نشون ندادم که دکتر یه چیزِ گیره مانند که دو طرفش حفره داشت توی دهن رهام گذاشت. اِ این دیگه چیه؟ احتمالاً هنوز درسمون بهش نرسیده😐. یه دستگاه سفید و ظریف گوشه ی تخت بود.
اونو روشن کرد و یه لوله ی کوچیک بهش وصل کرد. دکتر سیم دیگه ی لوله رو داخل حفره ی گیره برد و کمی بیشتر هُل داد تا وارد دهن رهام شه. رهام با ترس و استرس به دستگاهه نگاه میکرد. تا حالا اینجوری ندیده بودمش. دکتر لوله رو بیشتر فشار داد که رهام خودشو عقب کشید و باعث شد لوله کاملاً از دهنش بیرون بیاد.
دکتر: نه عقب نرو. میدونم سخته ولی طاقت بیار تا این لوله وارد گلوت شه
دکتر یه نگاه به من و یه نگاه به پشت رهام کرد که منظورشو فهمیدم و سری به علامت باشه تکون دادم. دکتر دوباره لوله رو داخل حفره ی گیره کرد و فشار داد. رهام تا خواست خودشو عقب بکشه؛ از پشت گرفتمش و به سمت دکتر هُلش دادم.
دکتر هم از فرصت استفاده کرد و لوله رو بیشتر فشار داد. به رهام نگاه کردم. رگه های خون توی چشاش پیدا بود. همش تقلا میکرد اما اسیر دستای منو دکتر بود. همش تکون میخورد و باز هم باعث میشد لوله به عقب برگرده که پرستار گفت:
پرستار: اینقدر تکون خورد خونش داره برمیگرده توی سِرُم. (واییییییی بچه ها. من اینقدر از این پرستارا که اینجوری میکن بدم میاد که نگو. برام پیش اومده😬)
اما دکتر اعتنایی نکرد. لوله رو نگه داشته بود و داشت با اون دستگاه ور میرفت و رهام هم همش تقلا میکرد. دستشو گرفتم که با یه قالب یخ مواجه شدم. به چشاش نگاه کردم که اشک زده بود و پوستش کبود شده بود. رو کردم سمت دکتر و گفتم:
$آقای دکتر، دستاش یخه، پوستش کبوده هااااا
دکتر باز هم اعتنایی نکرد و خیلی خونسرد دوباره لوله رو به جلو هدایت کرد اما ایندفعه رهام خیلی تقلا نکرد. یهو از بینی اش خون سرازیر شد.دکتر سریع دستگاه رو خاموش کرد و لوله رو بیرون کشید و گیره رو از دهن رهام بیرون آورد که رهام شروع کرد به خون بالا آوردن. به سِرُم نگاه کردم. خونِ رهام برگشته بود و حالا کل سِرُم به رنگ قرمز در اومده بود. رهام هم سرفه میکرد و از درد دستِ منو چنگ میزد. اولین قطره ی اشک از چشمم جاری شد. رهام به معنای واقعی داشت زجر میکشید...! دستش شُل شد و دستمو ول کرد. قفسه ی سینش نامنظم اما تند، بالا و پایین میشد. رو به دکتر گفتم:
$آقای دکتر یه کاری کنین، نمیتونه نفس بکشه
دکتر رو کرد به پرستار و به من اشاره کرد و بعد زنگ بالای تخت رو زد. پرستار به سمت در هدایتم کرد و گفت:
پرستار: لطفاً برید بیرون
$یعنی چی برم بیرون؟ بزارید من اینجا باشم خواهش میکنم
پرستار: خانم اگه براتون مهمه سریع تر برید بیرون
ناچاراً به سمت در اتاق رفتم و قبل از اینکه خارج شم؛ به عقب برگشتم و نگاهی به رهام کردم که قلبم تپیدنش رو از یاد بُرد؛ تمام بدنش داشت میلرزید...!
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلام خوشکلا😜
وایییییی نمیدونیم چرا اینقدر کرممون گرفته که رهام رو اذیت کنیم🤦♀️😐🤣
اووف فقط آخرش😢 واقعاً تشنج کرد؟😓
من که از همین الآن برای اون اتفاق که خیلی نزدیکه، هیجان دارم
این پارت چالش نداریم فقط بگید که پرسپولیسی هستید یا استقلالی؟!؟!🖤
این👈❤ یا این👈💙
منتظر نظرات خوشکلتون هستیم؛ مبادا یادتون بره🤣
دوستون داریم بی حد و اندازه🧡
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 95
"رکسانا"
رهام در زد که صدای دکتر از داخل اتاق اومد:
دکتر: بفرمایید
اول رهام و سپس من وارد شدیم. دکتر سرشو از توی کاغذهای جلوی میزش بلند کرد و با لبخند اشاره کرد بشینیم. روی صندلی های جلوی میز دکتر نشستیم. رهام پاکت آزمایش و عکسا رو جلوی دکتر گذاشت و گفت:
₩بفرمایید اینا خدمت شما
دکتر عینکشو از روی میزش برداشت و روی چشاش گذاشت. برگه ی آزمایش رو باز کرد و نگاه مختصری بهش انداخت. یه عکس از توی پاکت برداشت و از جاش بلند شد. عکس رو جلوی نور گرفت. کمی تکونش داد و بعد عینکشو کمی پایین کشید و به عکس نگاهی انداخت.
عکس رو روی میز گذاشت و یه عکس دیگه برداشت و با دقت بهش نگاه کرد. دوباره عکس رو گذاشت و نوار قلب رو برداشت. سرشو به چپ و راست تکون داد و عینکشو کامل از روی چشاش برداشت و روی میز گذاشت. همونطور که عکسا رو مرتب میکرد و توی پاکت میذاشت گفت:
دکتر: دیر اومدی آقا رهام...!
با لین حرف دکتر، یه لحظه دنیا واسم تیره و تار شد. رهام سرشو پایین انداخت و دستشو توی موهاش فرو کرد. با صدای لرزونی که سعی در کنترلش داشتم گفتم:
$ی..یعنی چی؟
یه برگه از گوشهی میزش برداشت و جلوش گذلشت. همونطور که سر خودکارشو باز میکرد گفت:
دکتر: خونی که از قلبش خارج شده؛ دوباره برگشته به ریه اش و باعث عفونت ریه اش شده
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
$خب...
دکتر: خب یعنی قلبش نه تنها کارِ خودشو درست انجام نداده؛ بلکه به ریه اش هم آسیب رسونده. خونی که وارد قلبش برلی پمپاژ به بقیه ی اعضای بدن میشه؛ دوباره برمیگرده داخل ریه اش و ریه اش رو داغون میکنه
پس بگو چرا رهام همش سرفه میکرد و لخته ی خون بالا میاورد. چرخیدم سمت رهام. هر لحظه فشار دستش بین موهاش بیشتر میشد. دوباره برگشتم سمت دکتر و منتظر بهش خیره شدم که گفت:
دکتر: باید همین الآن درمان رو شروع کنیم
$باشه مشکلی نیست رهام آماده ست
دکتر: پس من هماهنگ میکنم؛ شما هم آماده باشید
تشکری کردیم و همراه با رهام از اتاق خارج شدیم. رهام رفت و روی صندلی نشست. امیر متعجب به ما نگاه کرد وگفت:
@چیشد؟
نشستم کنار رهام و گفتم:
$هیچی همین الآن باید شروع کنه
امیر نا مطمئن "آهانی" گفت. چند دقیقه ای ساکت بودیم که پرستاری به سمتمون اومد و گفت:
پرستار: آقای هادیان؟
امیر سریع گفت:
@بله
پرستار: همراهشون کیه؟ لطفاً این فرم رو امضا کنید و بعدش بیاید توی این اتاق
و به در رو به رویی اشاره کرد و پس دادنِ برگه ی توی دستش، ازمون دور شد. امیر فرم رو پُر کرد و به سمت پذیرش رفت. تحویلش داد و برگشت سمت ما. با رهام بلند شدن و به سمت اون اتاق رفتن. خواستن در رو بار کنن که رفتم سمتشون و رو به امیر گفتم:
$میشه من باهاش برم؟ تو کنار آتوسا باش
₩نیازی نیست هیچکدومتون بیاید خودم میرم شماها برید بشینید
@من خودم باهات میام
دیگه چیزی نگفتم و امیر و رهام با هم وارد اتاق شدن و در رو بستن...
"آتوسا"
امیر و رهام رفتن داخل و در رو بستن. رکسانا برگشت سمت من و کنارم نشست. خیلی استرس داشت. دستمو دور شونش انداختم و گفتم:
&غصه نخور آبجی، درست میشه دیگه
$نمیدونم آتوسا ولی خیلی دلم شور میزنه
یکم باهاش حرف زدم و سعی کردم با حرفام آرومش کنم و موفق هم شدم که همون موقع امیر از اتاق اومد بیرون و در رو پُشت سرش بست. به سمت ما اومد و کنار من نشست
$چیشد؟
@پرستاره گفت نیازی به کسی نیست و منم بیرون کرد😐
$داشت چیکار میکرد؟
@نمیدونم فقط میدونم میخواست دارویی چیزی تزریق کنه، دقیق نمیدونم
$پس تو چی میدونی؟
@🙄😐🐣
ده دقیقه بعد یه پرستار از اتاق خارج شد. امیر از جاش بلند شد و به سمتش رفت و گفت:
@داروها رو تزریق کردین؟
پرستار: بله فقط یک ساعت باید منتظر بمونید تا داروها اثر کنن
@میتونیم بریم پیشش که؟
پرستار: آره میتونید برید. فقط من سرم شلوغه ممکنه فراموش کنم. سر یک ساعت بیاید بهم خبر بدید
و رفت. امیر و رکسانا رفتن داخل ولی من اصلاً دوست نداشتم رهام رو با حالِ داغون ببینم. بالأخره حوصلم سر رفت و تنهایی بهم فشار آورد و منم رفتم. با بسم الله وارد اتاق شدم که دیدم رهام روی یه تخت نشسته داره و با گوشیش کِلَش بازی میکنه.
از تعجب دهنم اندازه ی غار علیصدر باز مونده بود. من دارم به قهقرا میرم. گفتم الآن توی چه وضعیتیه. این که همینجا هم دست از کِلَش برنمیداره. رکسانا و امیر هم مثل من تعجب کرده بودن.
₩چرا اینجوری نگام میکنین؟
$خوبی؟
₩به نظرت چطورم؟
@جلل خالق
. پرستاره باهات چیکار کرد رهام؟
رهام جای چسب روی دستش رو نشون داد و با لحن بچگونه ای گفت:
₩عمو اَمیل خاله به من آپول زد😢 (عمو امیر خاله به من آمپول زد)
نتونستم خودمو کنترل کنم و پقی زدم زیر خنده. با خندیدنِ من، امیر و رکسانا هم کم کم نیششون شُل شد و شروع کردن به خندیدن.
...
تقریباً چهل دقیقه ای گذشته بود. ای خدااااااا این امیر و رکسانا دوباره دارن سر برجام بحث میکنن😑. رهام هم که داره ماشین بازی میکنه. توی افکار خودم غرق بودم و به اطرافیانم فحش میدادم. رهام صفحه ی گوشیشو خاموش کرد و کنار گذاشت.
رنگ صورتش کبود شده بود و به رنگ سیاه و قرمز میزد. همش دهنش رو باز میکرد و سرشو بالا می آورد و سعی میکرد با دهنش نفس بکشه و همش یقشو چنگ میزد. انگار رکسانا و امیر هم متوجه ی کاراش شده بودن چون رکسانا گفت:
$خوبی رهام؟
₩شماها هم احساس خفگی میکنید؟
@نه همه چی رو به راهه
₩بیخیال چیزی نیست
رهام خودشو خم کرد به سمت میز اونجا و یه بطری آب معدنی برداشت و شروع کرد به خوردن. در حین خوردن سرفه اش گرفت و شروع کرد به سرفه کردن. خندم گرفته بود. ای خدا این بشر هنوز نمیتونه مثل بچه ی آدم آب بخوره، آب میپره توی گلوش🤣🤦♀️
اما با دیدنِ صحنه ی رو به روم خنده ی روی لبم ماسید. یهو رهام در بین سرفه هاش شروع کرد به خون بالا آوردن. قبلاً که سرفه میکرد فقط یه کوچولو گوشه ی لبش و کف دستش خونی میشد اما الآن کلی خون بالا آورد.
امیر از اتاق رفت بیرون تا پرستار رو خبر کنه. دکتر و پرستار اومدن و ماهم از اتاق خارج شدیم. رکساتا روی صندلی نشست و افتاد به جون پوست لبش. کنارش نشستم و گفتم:
&خوبی؟
$چرا اینجوری شد؟
&چرا الکی نگرانی؟ دکتر که گفت چیز خاصی نیست اینا اثرات دارو هاست...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلام بچه هاااااا💁♀️
پارت نود و پنجم👆😎
به علت وجود کرم های زیادی که در وجودمان رخنه کرده؛ میخوایم کارِ درمان رهام رو یکم کشش بدیم تا بعدش برسیم به اون رابطه ی امیر و آتوسا...🤫😁
بچه ها نظرات بن بست کم بود بنابراین فقط تاوان پارت داشتیم🙁🤷♀️
منتظر نظرات خوشکلتون هستیم💛
و باز هم چالش این پارت:
دوراهی ماکانی🙆♀️
صادقانه جواب بدید🙏
سوال اول:
1. با امیر بری کیش؟🏖
2. با رهام بری شمال؟🏞
سوال دوم:
1. رهام رو توی کافی شاپ ببینی☕
2. امیر رو توی شهربازی ببینی🎊
سوال سوم:
1. مسعود😐
2. گرجی😐
#به_پیشنهاد_ماکانی_گُل
اینم از دو راهیه این پارت😁
اصکی از چالش ها ممنوع☺️
جوابتون رو همراه نظر بدید لطفاً🌹
نظر یادتون نره❤
عاشقتونییییییییییم💞
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
Part 94
"امیر"
وارد بیمارستان شدیم. چند دقیقهای توی نوبت بودیم تا بالاخره نوبت ما شد. با رهام به سمت اتاق دکتر رفتیم و پس از اجازه ورود، داخل اتاق رفتیم که دکتر از جاش بلند شد و با خوشرویی و احترام با هر دومون دست داد و تعارف کرد بشینیم.
چند تا آزمایش و چند تا چیز دیگه با مشورت رهام نوشت اما من نمیدونستم چی هستن. رهام از جاش بلند شد که منم به تبعیت ازش از جام بلند شدم و پس از دست دادن با دکتر با هم از اتاق خارج شدیم. آتوسا و رکسانا منتظر بهمون نگاه میکردن که رو کردم سمت رهام و گفتم:
@ چی گفت؟ چی شد؟ باید چیکار کنی؟
آتوسا بهت زده نگام کرد و گفت:
& مگه تو همراهش نبودی؟
سرمو خاروندم و گفتم:
@ چرا بودم ولی نمیفهمیدم راجع به چی حرف می زدن و چی میگفتن.
رهام لبخند محوی زد و گفت:
₩ هیچی من میرم این آزمایش ها رو انجام بدم
اخمی کردم و گفتم:
@ چی چی رو من میرم؟ منم میام
چون میدونست مخالفت باهام هیچ تاثیری نداره؛ سری تکون داد و راه افتاد. خواستم پشت سرش برم که صدای رکسانا که منو مخاطب خودش قرار می داد توی گوشم پیچید:
$ امیر ایندفعه حواستو جمع کن ببین چی میگن بهش و چیکار میکنه. چون قیافه رهام به چندتا آزمایش نمی خورد
باشه ای گفتم و تا دیر نشده دویدم سمتِ رهام و خودمو بهش رسوندم. به سمت آزمایشگاه رفت و قبل از اینکه وارد شه رو کرد سمتم و گفت:
₩ از این به بعد دیگه تو نیا
@ نخیرم منم باید بیام
₩ میخوام فقط آزمایش بدم خب
@ خب بدی منم میام
₩ امیر اذیت نکن همینجا بمون الان برمیگردم
@ خب اینجا با اونجا کنار رکسانا و آتوسا چه فرقی میکنه؟
₩ فرق میکنه نیا داخل
سر تق گفتم:
@ همین که گفتم منم میام. وگرنه میرم به رکسانا میگم
همونطور که وارد آزمایشگاه می شد گفت:
₩ باشه آقای مقاره، بیا
احساس کردم این حرفش از روی دلخوری بود. بازو شو کشیدم و گفتم:
@ خب رهام الان رکسانا بهم نمیگه تو به درد چی میخوری اینجا؟ تو که به قول خودت فقط میخوای یه آزمایش بدی خب بزار منم بیام
سری به علامت باشه تکون داد و وارد شد و منم پشت سرش. به سمت پذیرش رفت و نسخه رو نشون داد. پرستار به سمت اتاقی اشاره کرد و گفت که بره اونجا برای آزمایش خون. رهام رفت و من منتظرش روی یکی از صندلی ها نشستم. یهو یه فکری به سرم زد. نسخه دستِ من بود. به من میگن امیر سر از کارت در نیارم عای هادیان که امیر نیستم. به سمت پرستاری که اونجا بود رفتم و نسخه رو بهش نشون دادم گفتم:
@ببخشید اینا چیَن؟😐
پرستار نگاهی به نسخه کرد و گفت:
پرستار: نوار قلب، آزمایش خون، اکوکاردیوگرام، الکتروفیزیولوژی، اسکن تالیوم که دکتر دورِ دو موردِ آخر خط کشیده
@اینایی که گفتید برای چیَن؟ چطوریَن؟
پرستار کمی فکر کرد و انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:
پرستار: آها دکترتون آقای زمانی هستن. الآن اومدید آزمایش خون بدید؟
@بله اومدن آزمایش خون بدن
پرستار: مالِ خودتون نیست؟
خسته از سوالات بی ربطش گفتم:
@خیر
پرستار: نوار قلب_ آزمایش خون حدس میزنم برای قبل از اکوکاردیوگرام هست که احتمالا از راه مری هست که نیلز به آزمایش خون داره. الکتروفیزیولوژی و اسکن تالیوم هم فکرکنم دکتر باید تشخیص بده که نیاز هست یا نه
آهانی گفتم و پرستار خواست چیزی بگه که رهام دستشو گذاشت روی شونم و رو به پرستار گفت:
₩ممنون بابت توضیحاتتون. بقیه اش رو خودم بهش توضیح میدم
پرستار نسخه رو به رهام داد که رهام لبخند فیکی زد و گفت:
₩لطف کردید
و این به طور غیر مستقیم یعنی گورتو گم کن و برو😐. پرستار خواهش میکنمی گفت و رفت. رهام دست به سینه رو به روم ایستاد و یه تای ابروشو بالا انداخت که خودمو زدم به کوچه علی چپ و گفتم:
@تموم شد؟
چیزی نگفت و همچنان بهم خیره بود که گفتم:
@چیزه دیگه...همینا...خب بعدش...همینه دیگه...چیز...
خندید و دستشو به شونم زد و گفت:
₩بریم عای مقاره
و راه افتاد و رفت. عققق خاک تو سرت امیر ضایع شدی. ولی عوضش سر از کارش در آوردم. پشت سر رهام راه افتادم. وارد اتاقی برای گرفتن نوارقلب شد و طبق معمول منم منتظرش. همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسم "دردونه" روی صفحه ی گوشیم نمایان شد. تماس رو وصل کردم که صدای آتوسا اومد:
&الو امیر، کجایین شما؟ این رکسانا منو دیوونه کرد
@هیچی الآن میخوان نوار قلب بگیرن. از اون موقع هم آزمایش داد و بعدش هم فکرکنم باید از ریه اش عکس بگیره. بهش چی میگن؟
&امیر همون مدرک دیپلمت هم اعتبار نداره. بعدشم چه ربطی به ریه داره؟
@باشه من به دیپلمم افتخار میکنم. دیپلم زمان قدیم دکترای الآنه. چه میدونم ولا دکتر به رهام گفته. به رکسانا هم بگو نگران نباشه فعلاً کاری باهاش نداشتن
آتوسا خندید و گفت:
&باشه میگم بهش ولی کو گوش شنوا؟ دوماً یه جوری میگی دیپلم زمان قدیم، احساس پیر بودن بهم دست داد
خطاب به رکسانا ادامه داد:
&نکَن اون پوستِ لبتو بابا ترکید دیگه. فعلا کلاً دو قطره خون ازش گرفتن تو اینجا خودتو کُشتی
صدای رکسانا اومد:
$خب عنتر دلم شور میزنه درک کن
&خیله خب الاغ درک کردم
داشتم به بحثشون میخندیدم که صدای رهام از پُشت به گوشم خورد:
₩به چی میخندی عنتر؟
چشام چهارتا شد. یا مسجد سر کوچه. وایییییی خدای من، تفاهم میزند فریاد...! همین الآن رکسانا به آتوسا گفت "عنتر" در صورتی که رهام اصلا از این مکالمه خبر نداشت. رو کردم سمتش و گفتم:
@به تو چه الاغ؟
خطاب به آتوسا گفتم:
@آتوسا، رهام اومد من قطع کنم
آتوسا باشه ای گفت و قطع کرد.
₩امیر تو برو جواب آزمایش رو بگیر منم میرم از ریه ام عکس بگیرم میام. اینجوری کارا زودتر پیش میره
بیا دیدی رهام هم گفت "عکس" . رو کردم سمتِ رهام و گفتم:
@به عکس از ریه چی میگن؟
پوکر فیس نگام کرد که گفتم:
@بهش میگن سی تی اسکن؟
پوکر تر نگام کرد که گفتم:
@من رفتم جواب آزمایش رو بگیرم
همچنان پوکر نگام میکرد که زدم به راه. به سمت پذیرش آزمایشگاه رفتم و اسم رهام رو گرفتم و پرستار گفت که هنوز آماده نشده. به دیوار تکیه دادم و گوشیم رو از جیبم در آوردم و پرواز کردم به فضای عمیقِ اینستا...
....
در حالِ لایک کردنِ فنا بودم و صدای پرستار هم میومد که بلند اسم مردم رو میخوند تا برن جوتب آزمایششون رو بگیرن. در بین اسامی یهو با صدای بلندی گفت:
پرستار: آقای رهام هادیان، جواب آزمایش آماده ست
با این جمله، همه ی کسایی که اونجا بودن؛ یه ضرب سرشونو بالا آوردن و به پرستار چشم دوختن. پرستاره که انگار تازه متوجه ی سوتیش شده بود؛ الکی نگاهی به برگه ی آزمایش کرد و دوباره با صدای بلند گفت:
پرستار: میلاد هادیان
مردم دوباره بی اعتنا مشغول کار خودشون شدن. به سمت پرستار رفتم و گفتم:
@شما نمیتوتید اسم رو آروم تر بخونید؟
برگه ی آزمایش رو به طرفم گرفت و گفت:
پرستار: ببخشید آقای مقاره اصلاً حواسم نبود
برگه رو ازش گرفتم و تشکر کردم. از آزمایشگاه زدم بیرون که با رهام برخورد کردم:
₩چیشد گرفتی؟
@پوووف، آره
رهام همینطور که برگه ی آزمایش رو ازم میگرفت گفت:
₩چرا پوووف؟؟؟
@هیچی این پرستاره ی... استغفرالله. اسمتو بلند خوند که بیای برگه رو بگیری
خندید و گفت:
₩خطر از بیخ گوشِت رد شد هااااا
@هِر هِر رو آب بخندی. بعدشم اسم تو رو خوند نه من
به خندش ادامه داد و گفت:
₩فرزندم من که اونجا نبودم. تو میرفتی آزمایش رو بگیری؛ بقیه هم تو رو میدیدن و نیومدن سراغت
پُشت چشمی واسش نازک کردم و گفتم:
@خیله خب بابا تو اصلاً انیشتین بریم که تا الآن رکسانا لبش تیکه پاره شده
و راه افتادم که منو به عقب کشید و اخمی کرد و گفت:
₩لبش؟
@هِه آقا رو باش ، هیچی ولش بیخی
خواست دوباره برگردونتم که سریع راه افتادم...
"رکسانا"
بالأخره رهام و امیر اومدن. با آتوسا از جامون بلند شدیم و رو به رهام گفتم:
$خوبی؟
چشاش چهارتا شد و گفت:
₩میخواستی بد باشم؟😳
$نه نه منظورم اینه که کارا رو انجام دادین؟
₩آره، شما بشینید اینجا، من میرم اینا رو به دکتر نشون بدم
@داداش نا سلامتی من همراهتم، منم میام
₩نه بابا ولش خودم میرم، شما بشینید
رو کردم سمت امیر و گفتم:
$امیر از اون موقع تو بودی خسته شدی من همراهش میرم
@باشه
امیر نشست کنار آتوسا و منو رهام به سمت اتاق دکتر رفتیم...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلااااااااااااااااام❤
خب پارت 94 هم آپ شد💚
حتما نظر بدید🧡
و اما چالش آزمون این پارت:👇
کدوم یک جزء آهنگ های دلیِ امیر نیست؟!؟!
1. نارنجی
2. نُت به نُت
3. نردبون
4. همبازی
عدد گزینه ی درست رو بگین😁
#پیشنهاد_ماکانی🥰
نظر درمورد پارت هم فراموش نشه🖤
پس از دکتر رفتنِ رهام یه شوک جدید از طرف امیر و آتوسا در راه است...!😥
اگه خواستید باز هم از این چالش ها جواب بدید؛ به وب بُن بست هم سر بزنید که اونجا هم یه آزمونک داریم💜
منتظر نظرات و جوابای درستتون هستیم💙
گوگل هم سرچ نکنین🤣😂
دوستون داریم💛
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 93
"آتوسا"
صبح با صدای امیر چشامو باز کردم:
@رهام اون پیراهن سفیدتو بده به من
₩خودم میخوامش
@نه اون خط داره
₩آها خب بیا ببرش مگه من نوکرتم؟
@باشه من مشکلی ندارم ولی اینطوری کارم بیشتر طول میکِشه و وقت میگذره هااااا. حالا خود دانی
₩نه داداش بیا آوردم واست
بین مکالمشون پریدم و از بین دوندونای کلید شدم غریدم:
&شما خواب ندارین؟ اگه خواب ندارین لااقل به فکر یه بدبختی باشین که خوابیده
با صدای فریادم رکسانا که کنارم روی کاناپه خواب بود؛ بیدار شد.
@تقصیر خودته. میخواستی تو اتاق بخوابی نه وسط حال
رکسانا در حین خمیازه کشیدن گفت:
$حالا کجا میرین؟
پوکر فیس بهش نگاه کردم و گفتم:
&مگس نره تو دروازه قرآن😒
برو بابایی نثارم کرد که امیر گفت:
@ارشاد جووون
صدای رهام بلند شد که گفت:
₩امیر اینقدر حرف نزن زود حاضر شو
@باشه بابا
رو به رکسانا گفتم:
&میخوای خودمون هم باهاشون بریم. توی ماشین منتظرشون بمونیم که کارشون تموم شد بریم بیرون یه چیزی بخوریم؟
بدونِ اینکه جوابمو بده داد زد:
&ما هم میایم
رهام از اتاقش بیرون اومد و گفت:
₩کجا؟
&خونه پسر شجا
₩وقتی گفتن پیرزن بپر وسط جیغ بزن
زدم به بازوی رکسانا و گفتم:
&تو رو جون من بگو پیرزن
رکسانا کلافه گفت:
$پیرزن😒
از جام بلند شدم و پریدم جلوی مبل و جیغ زدم. رهام تاسف بار گفت:
₩روانی
اخمامو تو هم کشیدم و گفتم:
&چی؟
₩کاچی
&کرانچی
₩ساعت مُچی
&ننه ی فرانچی
₩پیچ پیچی
&آرپیچی
₩بده ماچی
دیدم چیزی ندارم که بگم بنابراین گفتم:
&هییییین امیر بیا رهام بهم گفت بده ماچی😨
رهام خندید و گفت:
₩آخِی نی نی کوچولو کم آوردی رفتی مامانتو آوردی؟
خواستم جوابشو بدم که رکسانا با جیغ جیغ گفت:
$اَه بسه دیگه روانیم کردین. ما باهاتون میایم منتظرتون میمونیم و از اونجا با هم میریم یه چیزی بخوریم
رهام واسم زبون در آورد و رفت داخل اتاقش. دارم برات آقا رهام. منتظر تلافی باش. آتوسا نیستم تلافی نکنم. بالأخره با کلی بحث و کل کل رفتیم. رهام و امیر از ماشین پیاده شدن و رفتن. بعد از گذشت یک ساعت و نیم، رهام و امیر شاد و شنگول اومدن بیرون و این یعنی همه چیز حل شد.
سوار ماشین شدن و رهام حرکت کرد. همونطور که دور میشدیم؛ به عقب برگشتم دیدم کم کم بقیه ی بچه های گروه هم دارن میان از ساختمون بیرون. کل گروه بودن. یعنی اینقدر مهم بوده که همه رو میخواستن؟؟؟
...
بعد از اون رفتیم یه رستوران و کباب زدیم تو رگ😋. ساعت تقریباً یک و نیم ظهر بود که رسیدیم خونه. منو رکسانا ولو شدیم روی مبلا و تلویزیون رو روشن کردیم. رهام و امیر هم لباساشون رو عوض کردن و به ما پیوستن. رکسانا فیلم گشت ارشاد 2 رو پِلِی کرد و ما برای سومین بار مشغول دیدن شدیم🤦♀️
اون قسمت که عطا پیشگویی کرد که حسن تو مبارزه با اون یارو گندهه برنده میشه و عطا حسن رو بُرد و حسن داشت از یارو کتک میخورد رو دیدم ولی خوابم بُرد و نفهمیدم آخرش حسن برنده شد تا شَل و پَل شد... با صدای رکسانا که میگفت:
$رهام بلندشو. رهام بلندشو دیر شد
چشامو باز کردم. رهام هم مثل من خوابش بُرده بود و فقط امیر و رکسانا بیدار بودن. بلند شدم که رهام هم بلند شد و گفت:
₩چیه؟ چی دیر شد؟
رکسانا همینطور که از کنار رهام بلند میشد؛ گفت:
$پاشو خودتو نزن به کوچه علی چپ. خودت خوب میدونی الآن وقت چیه
رهام با حالت زاری گفت:
₩رکسانا الآن خوابم میاد توروخدا بیخیال شو
که رکسانا با صدای بلند چنان دادی زد که شونصد متر پریدم تو کهکشان
$هِی هیچی بهت نمیگم پُشت گوش میندازی. باید خیلی زودتر از اینا میرفتی
امیر از پُشت اومد و رهام رو به زور بلندش کرد و گفت:
@پاشو پاشو. زود باش حاضر شو که بیرون منتظریم
رهام دلش میخواست بشینه و زار زار گریه کنه ولی نیاد دکتر. قیافش خیلی خنده دار بود
₩تو رو خدا
$تو رو خدا نداریم. زود باش حاضر شو
₩دستم به تُنبونت آتوسا. تو یه کاری کن
&منم میرم آماده شم بیرون منتظریم عای هادیان
و براش زبون در آوردم. از حرص دندوناشو روی هم کشید. صبح گفته بودم تلافی میکنم عای هادیان. رفتم توی اتاق و حاضر شدم. بعد از چند دقیقه حاضر و آماده اومدم بیرون که دیدم رهام هم آماده شده. امیر دستشو کشید و گفت:
@بریم
رهام مظلومانه گفت:
₩یعنی هیچ راه دیگه ای نیست؟
$نچ. تو چرا اینقدر میترسی رهام؟
₩ خوب الآن آماده نیستم؛ الان آمادگیشو ندارم
@پس میترسی
₩ نه واسه چی بپرسم؟ مگه بچم؟
@خب پس بریم
₩ خب...حالا شاید...
$ بفرما ترسیدی دیگه
₩ نخیر اصلاً نترسیدم
@ اگه نترسیدی خب بریم
₩ باشه بریم با کمال میل
فهمیدم رکسانا و امیر نقشه کشیدن رهام را از این طریق ببرن. خندیدم و پشت سرشون راه افتادم. چون آخرین نفر بودم در خونه رو بستم و روی صندلی عقب و کنار رکسانا نشستم. امیر هم حرکت کرد. بالاخره رسیدیم به بیمارستان. امیر ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم. ساختمون بزرگی بود که روی تابلو نوشته شده بود:
{بیمارستان شهید محمدعلی رجایی؛ تخصصی قلب}
با یاد آوری هرچی بیمارستان بود اعصابم به هم میریخت همون بیمارستانی بود که چهار ماه رفتیم و اومدیم و کلی اتفاق های جور واجور افتاد...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلووووووووووووووووم
بالأخره رهام رو بُردن دکتر🤦♀️🤣
میدونم هر کدومتون سر این موضوع چقدر حرص خوردید😐💔
خداروشکر کارِ سازمان ارشاد هم حل شد🤲
پارت های بعدی میخوایم زجرتون بدیم🙄
یه فردی درد میکِشه که شما هم همراهش انگار درد میکشید🤐
در حال حاضر ساعت 2:20 دقیقه هست. از اون موقع داشتم بن بست میتایپیدم و الآن هم تاوان تموم شد. شدیداً خوابم گرفته😴
جنایت هم که عصر تایپ کردیم🤲
یعنی امروز هم جنایت و هم بن بست و هم تاوان پارت داشتیم😎🥳
واقعا ببینید چقدر زحمت کشیدیم پس لطفا هر سه تا رمان نظرات بالا باشه تا خستگیمون در بره😪
نظر یادتون نره❤
عاشقتونییییییییییم💙
شمس باشید،خدایا شکرت💚
[تاوان عشق]
part 92
"رکسانا"
بعد از کافه به پیشنهاد رهام رفتیم سینما. وارد شدیم. خیلی شلوغ بود. رهام و امیر با کلاه و ماسک اومده بودن تا شناخته نشن. قرار شد پسرا دوتا ردیف پایین تر بشینن و با ما فاصله داشته باشن که اگه یه زمانی کسی شناختشون؛ کنار ما نباشن. به دو ردیف پایین تر نگاه کردم.
از وسط اول امیر، دوم رهام، سوم آرتین و چهارم رایان نشسته بودن. یه صندلی بعد از رایان خالی بود و بعد ردیف تموم میشد. توی ردیف ماهم اول رزانا، دوم آتوسا، سوم من و صندلیه بعد از خالی بود و ردیف تموم میشد. من دقیقا دو ردیف پشت سر رایان بودم. ردیف بین ما و پسرا هم کلاً پُر بود.
چراغ ها خاموش شد و وقتی فیلم شروع شد بلافاصله رایان به بهانه ی دستشویی رفتن از جاش بلند شد و رفت. منم غرق فیلم شدم. بعد از گذشت چند دقیقه متوجه شدم کسی کنارم نشست. با ترس به سمت راستم نگاه کردم که با رایان مواجه شدم. همونطور که اجزای صورتم رو آنالیز میکرد؛ گفت:
رایان:خواستم سر جام بشینم که دیدم اون پسره با زنش نشستن. گفتم بلند شه که گفت میخواد کنار زنش بشینه و جای دونفره نیست. اینجا خالی بود نشستم. مشکلی که نداری؟
این چرا اینطوری حرف میزنه؟ از اون موقع جلوی رهام که میخواست حرف بزنه جمع می بست. شالمو کمی جلو کشیدم و موهامو توی شالم فرو کردم و گفتم:
$نه نه راحت باشین
رایان: جمع نبند راحت باش باهام
چشم آرومی گفتم و سعی کردم خودمو مشغول فیلم کنم. رایان سرشو به پُشتیه صندلی تکیه داد و سرشو به سمتم کج کردم و گفت:
رایان: رهام چیکارته؟
همونطور که ازش فاصله میگرفتم گفتم:
$همدیگه رو دوست داریم و میخوایم با هم ازدواج کنیم
دستشو تکیه گاه سرش کرد و گفت:
رایان: چرا رهامو میخواستین ببرین دکتر؟
$مهمه؟
رایان: بالأخره آدم باید شرایط رقیبشو بفهمه
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
$رقیب؟
رایان: بیخیال، نگفتی مشکلش چیه؟
$خب چیزه قلبش مشکل داره
آهانی گفت و خودشو سرگرم فیلم کرد.
وجدان جون:خاک تو سرت رُکی. چرا مشکل رهامو گفتی؟
$اولاً اینکه رُکی خودتی. دوماً این چرا گفت رقیب؟
وجدان جون:خب رقیب به رهام میخوره. اول هردوتاش "ر" هست
$احمق جان منظورم این نبود
وجدان جون:ولش رُکی جون. بزار فیلممونو ببینیم
$مردم وجدان دارن ماهم وجدان داریم اییییش😒
ای خدا این فیلمِ لعنتی چرا تموم نمیشه؟ اَه خسته شدم. خیلی خوابم گرفته بود و چشام داشت گرم میشد. امروز صبح زود بیدار شده بودیم و روز سختی داشتیم. سرمو به پُشتیه صندلی تکیه دادم و خوابم بُرد...
...
با کشیده شدنِ دستم توسط یه نفر چشامو باز کردم. صدای عصبیه رهام توی گوشم پیچید:
₩بلند شو !
جشامو مالیدم و چندبار باز و بسته کردم. جمعیت توی سالن در تکاپو بودن. فهمیدم فیلم تموم شده. امیر و آرتین و رزانا و آتوسا کنار دیوار ایستاده بودن و مثل بُز منو نگاه میکردن. نگاهمو به چهره ی عصبیه رهام دوختم که ابروهاشو به طرز فجیعی توی هم کشیده بود و رگ شقیقه اش هم بیرون زده بود. چرا اونا مثل بُز منو نگاه میکنن؟ چرا رهام اینقدر عصبانیه؟ با صدای رایان که میگفت:
رایان: رهام جان، سوءتفاهم پیش نیاد. استباه نکن
به خودم اومدم و سرمو به سمت صداش چرخوندم که بینیم به سیبک گلوش برخورد کرد. سَرَم روی شونه اش بود و صورتم توی گردنش فرو رفته بود. اَی بمیری رکسانا که تو خواب هم نمیتونی خودتو کنترل کنی مثل جنازه میفتی روی این پسره. سریع به خودم اومدم و از رایان فاصله گرفتم. از جام بلند شدم و رو به رایان گفتم:
$ای وای من شرمندم به خدا. معذرت میخوام خوابم بُرد. ببخشید واقعاً متاسفم. شرمنده ببخشید
رایان که از قیافه ی ترسناک و عصبیه رهام ترسیده بود؛ از جاش بلند شد و گفت:
رایان: نه این چه حرفیه؟ شمام مثل رزانا آبجیه خودم
رهام با لحن عصبی ای رو به رایان لبخند فیکی زد و گفت:
₩از آشناییتون خیلی خیلی خوشحال شدم😊😬
رایان دستشو به طرف رهام دراز کرد و گفت:
رایان: منم همینطور آقای هادیان
رهام هم دستشو توی دست رایان گذاشت و فشرد و گفت:
₩با اجازتون
و دست منو محکم کشید و از سالن سینما خارج شدیم. امیر به سمتمون اومد و رو به رهام گفت:
@داداش من با آرتین یکم کار دارم؛ کارم تموم شد خودم با آتوسا میایم
رهام باشه ای گفت و بعد از خداحافظی با امیر به سمت ماشین رفت و سوار شد. منم رفتم سوار شدم. رهام حرکت کرد به سمت خونه. همینطور بی صدا و با اخم رانندگی میکرد که گفتم:
$رهام
جواب نداد که دوباره گفتم:
$رهام جان (#منت_کشی✌😅)
بازم جواب نداد که خودمو لوس کردم و با لحن کش داری گفتم:
$رهامی
₩هان؟
$هان چیه بی ادب؟
₩چیه؟
$رهام تو که منو میشناسی. خواب میرم دیگه هیچی نمیفهمم. از دستم ناراحت نباش دیگه. من طاقت قهر کردنتو ندارم. ناراحت نباش دیگه. ببخشید
نفسشو صدا دار بیرون فرستاد و گفت:
₩از دستت ناراحت نیستم
با خوشحالی خودمو به سمتش کشیدم و گونشو بوسیدم و گفتم:
$مرسی ، خیلی دوسِت دارم
چیزی نگفت و همونطور به اخم رانندگی میکرد که گفتم:
$بیا تو که دوباره...
حرفم رو قطع کرد و گفت:
₩مامان رفت اراک. شیمی درمانی دیگه روی پدربزرگم تاثیری نداره حالش خیلی بَده
$ای وای همون پدربزرگت که سرطان داشت؟
₩مگه من چندتا پدربزرگ دارم؟
خودم جوابمو گرفتم و دیگه چیزی نگفتم. رسیدیم خونه. اینقدر خسته بودم که حتی لباسامو عوض نکردم. خودمو روی کاناپه ولو کردم و چشام گرم شد و خوابم بُرد...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلام عزیزای دلم💚
امیدوارم هرجا که هستید خوب و خوش و سلامت باشید🖤
اینم از پارت 92 رمان تاوان عشق💙
نظر یادتون نره💛
منتظر نظرات خوشکلتون هستیم💜
دوستون داریم🧡
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 91
"امیر"
صبح با صدای آتوسا چشام رو باز کردم:
&امیر..امیرم..بیدارشو دیگه
با لحن بغض داری ادامه داد:
&پاشو امروز خیلی کار داری...
با یادآوریه امروز، سریع از جام بلندشدم. به آتوسا سلام دادم و رفتم سمت دستشویی. پس از انجام کارای مربوطه از دستشویی اومدم بیرون که بلافاصله رهام رو به روم ظاهر شد و گفت:
₩سلام ساعت خواب. طبق حدسی که یاشار زده بود؛ امروز یه نامه از طرف سازمان ارشاد به آوازی نو اومده. فردا اول صبح باید بریم اونجا. امروز باید کارای عقد رو انجام بدیم
آهانی گفتم که رهام گفت:
₩منو رکسانا میریم حلقه ای چیزی بخریم که ضایع نباشه. کارای عقد با من داداش تو بیشتر پیشِ آتوسا باش.
@دستت درد نکنه داداش. به خدا نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم. قول میدم جبران کنم برات
₩نه بابا این چه حرفیه. واسه برادری که این حرفا رو نداریم
بعد از کلی تشکر کردن از رهام که دیدم کم کم داره عصبی میشه؛ بیخیال شدم و اجازه دادم زودتر برن. به آتوسا گفتم آماده بشه بریم بیرون. خودمم لباسامو عوض کردم و با آتوسا از خونه زدیم بیرون.
دیشب بارون اومده بود و الآن هم ساعت هشت صبح بود و هوا در عین سردی، خیلی تمیز و خوشکل بود. رو کردم سمت آتوسا و گفتم:
@نظرت چیه ماشین نیاریم و بریم قدم بزنیم؟
&من حرفی ندارم.
ناراحتیش معلوم بود ولی به روی خودش نمیاورد. باید یه جوری از دلش در بیارم:
@خب پس بریم قدم بزنیم.
کمی توی سکوت قدم زدیم تا رسیدیم به یه پارک. هیچکس نبود خداروشکر و خلوت بود. رو کردم سمت آتوسا و گفتم:
@پایه ای برای مسابقه؟
&چه مسابقه ای؟
با انگشتم به اون سمت پارک، کنار یه نیمکت اشاره کردم و گفتم:
@هرکس زودتر رسید به اون نیمکت برنده ست.
&شرط سر چی؟
@اِممم..اون هرکاری دوست داشت با اون طرف انجام میده.
&باشه موافقم
@با شماره ی سه. یک..دو..سه
و شروع کردیم به دویدن. اولش کمی خودمو شُل گرفتم تا آتوسا ازم جلو بزنه ولی آخرش داشتم تسلیم میشدم و آتوسا همچنان جلو بود. در حین دویدن با تُنِ صدایی که بهش برسه گفتم:
@معلوم..نیست..چه..فکر..شومی..توی..سرته..که..اینجوری..میدوئی
خندید و سرعتش رو بیشتر کرد. نزدیک نیمکت شده بودیم و اصلا دلم نمیخواست ببازم و آتوسا بلایی سرم بیاره. چند قدم مونده بود که آتوسا سرعتشو بیشتر کرد وخودشو از همونجا انداخت روی نیمکت و گفت:
&استُپ
سرعتمو کمتر کردم و بعد از چند قدم به نیمکت رسیدم و خودمو کنار آتوسا روی نیمکت ولو کردم. هر دوتامون نفس نفس میزدیم و دهنمون خشک شده بود. با صدای آتوسا به سمتش چرخیدم:
&شرط سر چی بود؟
@ما که اصلا شرطی نزاشتیم
&برنده هرکاری دوست داشت با بازنده بکنه
@آتوسا من هنوز جوونم کلی آرزو دارم
یهو بهم نزدیک شد و گونمو بوسید و دوباره به عقب برگشت
@این الآن چی بود؟
&جایزه ی فرد برنده
@یعنی تو فقط میخواستی بوسم کنی؟
&اوهوم
@اگه به بوس باشه که حالا نوبت منه
آتوسا بلند شد و شروع کرد به دویدن و منم دنبالش. در حین دویدن خطاب بهش گفتم:
@وایسا نامردیه منم بوس میخوام
&نمیدم. میخواستی برنده شی
@ای ناقلا وایسا ببینم
بعد از کلی دویدن دور پارک بالأخره موفق شدم بگیرمش و این دفعه بوسه ای روی لبای خوش فرمش نشوندم. رو کردم سمتش و گفتم:
@با یه قهوه ی داغ چطوری؟
&همه جوره پایتم
@پس بریم
با آتوسا به سمت دکه ای که اونجا بود رفتیم. دوتا قهوه گرفتم و برگشتم سمت آتوسا. مشغول خوردن بودیم که یهو آتوسا گفت:
&وای امیر ساعت چنده؟؟؟
نفهمیدم برای چی پرسید اما دستمو کج کردم تا ساعتو بخونم که تمام محتویات لیوان روی پیراهنم ریخت. داشتم میسوختم. پیراهنمو با دستم از بدنم فاصله دادم و از جام بلند شدم و همونطور که بالا و پایین میپریدم گفتم:
@وای وای سوختممممم آتوسااااا خیر نبینی سووووختممم
شروع کرد به خندیدن و گفت:
&الآن درستش میکنم
دستمو گرفت و همراه خودش کشید. جلوی حوض توی پارک ایستاد و دستاشو پر از آب کرد و پاشید روم. آب از موهام سرچشمه میگرفت و به بقیه ی اعضای بدنم جاری میشد. دندونامو از حرص روی هم ساییدم و با لبخند خبیثی به آتوسا نگاه کردم که گفت:
&یاخدا. این داستان امیر حرصی میشود
خیلی خونسرد گفتم:
@یه داستانی بهت نشون بدم آتوسا، اون سرش ناپیداس
با این حرفم مُشتاشو پر از آب کرد و ریخت روم و الفرار. مشتامو پُر از آب کردم و افتادم دنبالش. دور حوض میدویدیم دنبال هم و روی همدیگه آب میپاشیدیم . بالأخره بعد از کلی خیس کردنه همدیگه، بیخیال شدیم. روی نیمکت نشستیم و گفتم:
@با همه کرم ریزی هات ولی عاشقتم
&من بیشتر...
"رکسانا"
با رهام از خونه خارج شدیم. بعد از کلی پرسه زدن و گشتن؛ موفق شدیم دوتا حلقه بخریم. هِه خنده داره. معمولاً عروس و دوماد با ذوق و شوق با همدیگه میان برای انتخاب حلقه اون وقت منو رهام اومدیم واسه امیر و رزانا حلقه بخریم. یه لحظه خودمو تصور کردم که با رهام اومدیم حلقه بخریم.
آرزوی هر دختری زمان عروسیشه اما چرا من اصلا به این موضوع حس خوبی ندارم؟ نکنه نتونم هیچوقت با رهام بیام اینجا و حلقه بخریم؟ نه نه این فقط یه حس مزخرفه. چیزی بیشتر از یه حس الکی نیست. از فکر و خیالات مسخرم دست کشیدم. به جز حلقه ها، ساعت طلا و گردنبند هم خریدیم.
رهام با یکی از دوستاش هماهنگ کرده بود و یه خونه برای امیر و رزانا اجاره کرده بود. با رهام رفتیم اونجا. خونه ی کوچیک اما خیلی شیکی بود. تمش شاد بود و واقعا خوشکل بود ولی خب چه فایده. اینا که نمیخوان اینجا زندگی کنن. محضر هم قرار شد عصر بریم و نوبت رو از قبل گرفته بودیم. کارمون تموم شد. چهارتا پیتزا خریدیم و رفتیم خونه. با آتوسا و امیر خوردیم و رفتیم تا استراحت کنیم...
با صدای رهام چشامو باز کردم:
₩خانمی نمیخوای بیدار شی؟
دستی به چشام کشیدم و گفتم:
$چیه؟ چی شده؟
با دستش موهای توی چشامو کنار زد و گفت:
₩چیزی نشده. در کل میگم نمیخوای بلند شی؟
$یه بار اومدم روی تختت بخوابم مگه میزاری؟😒
خندید و گفت:
₩یک باره؟؟؟؟؟😂
$حالا دوبار😒
₩دوبار؟؟؟؟؟😂
$زهرمار خب هرچقدر خوابیدم دوست داشتم اصن😒
₩شما که تاج سری هرچقدر خواستی بخواب اصن ولی به محضر نرسیدی شاکی نشی
سریع از جام بلند شدم:
$ای وای. مگه ساعت چنده؟
₩امیر و آتوسا دارن حاضر میشن
$خب تو چرا اینجا نشستی؟
₩اگه چشماتو خوب بازکنی میبینی که من حاضرم
$ای وای
از اتاق رهام زدم بیرون. یه آرایش نسبتاً غلیظ کردم و مانتو و شال یاسی رنگم رو با شلوار قد نود سفیدم رو پوشیدم. پالتوی آبی نفتیمو هم روی مانتوم پوشیدم. ادکلنم رو هم زدم و با برداشتن کیفم از اتاق خارج شدم که دیدم آتوسا و امیر هم اومدن. امیر همونطور که ساعتشو درست میکرد گفت:
@بریم دیر شد
رهام خیره به من خطاب به امیر گفت:
₩باش شما برید ما هم الآن میایم
متعجب یه تای ابرومو بالا انداختم که امیر گفت:
@اوکی ما تو ماشین منتظریم
و با آتوسا از خونه خارج شدن. رهام اومد سمتم و دقیقا یه میلی متریم ایستاد. لب باز کردم و گفتم:
$چیکارم داشتی که به امی...
با قرار گرفتنِ لبای داغش روی لبام حرفم رو خوردم. بالأخره بعد از یک دقیقه ولم کرد. اخمامو تو هم کشیدم و گفتم:
$به امیر گفتی برید که میخواستی اینجوری کنی؟
₩نخیر بهشون گفتم برن تا رژ پر رنگتو پاک کنم
$خب میگفتی پاکش کنم
₩چون میدونستم لج میکنی خودم دست به کار شدم
$خیله خب بیا بریم
با رهام از خونه خارج شدیم و در رو بستیم. رهام سمت شاگرد و کنار امیر نشست و منم صندلیه عقب کنار آتوسا نشستم. آتوسا و امیر متعجب به ما نگاه میکردن که صدای رهام در اومد:
₩چیه هِی نگاه میکنین؟ آدم ندیدین؟
با این حرفِ رهام، شلیک خنده های امیر و آتوسا ماشین رو به لرزه انداخت. بالأخره بعد از چند دقیقه خندیدن؛ امیر بریده بریده گفت:
@رهام..رژتو..کمتر کن..من غیرتی..میشماااااا😂
و دوباره زد زیر خنده. آتوسا هم پَشت بنده امیر شروع کرد به خندیدن. رو به رهام گفتم:
$رهام ببینمت
روشو کرد سمتم که با چیزی که دیدم نزدیک بود از خنده پاره بشم🤣. حالا ما سه تا داشتیم از خنده صندلی های ماشین رو گاز میگرفتیم و رهام هم از هیچی خبر نداشت. صدای اعتراضش بلند شد:
₩بابا قلبم افتاد تو شُرتم چیشده؟ چرا اینقدر میخندین؟
آتوسا با خنده گفت:
&رهام عکس از میکاپت داری؟؟؟😅
یه دستمال از کیفم در آوردم و به رهام دادم و گفتم:
$خانم لطفا رژ لبتون رو کمرنگ تر کنید یکم حیا داشته باشید
رهام که تازه متوجه ی خنده های ما شده بود؛ با خنده دستمال رو ازم گرفت و روی لباش کشید و برگشت سمتمون و گفت:
₩حالا قابل قبول هست؟
بالأخره کامل لباشو پاک کردیم و دوباره سکوتی ماشین رو فرا گرفت که امیر سکوت رو شکست و گفت:
@ولی لو رفتین که توی خونه در نبودِ ما چیکار کردین.
رهام گلوشو صاف کرد و سرفه ی مصلحتی ای کرد و گفت:
₩راستی..چیز..اِممم..هیچی
امیر خندید و گفت:
@نترس جواب نخواستیم ازتون
بالأخره رسیدیم به محضر. با هم وارد محضر شدیم. چند دقیقه بعد رزانا با داداشش و آرتین اومدن. وارد اتاقی که عاقد بود شدیم ولی آرتین و آتوسا همونجا نشستن و توی اتاق اصلی نیومدن. عاقد شروع کرد به خوندنِ خطبه. داداشِ رزانا خیلی هیز به من نگاه میکرد و من خیلی اذیت میشدم ولی به روی خودم نمیاوردم.
توی کل این مدت زیرِ نگاه های هیز برادر رزانا که فهمیده بودم اسمش رایان هست؛ داشتم لِه میشدم و هیچی از حرفای عاقد نفهمیدم. با بلند شدنِ امیر از روی صندلی و امضا زدنِ دفتر ها، فهمیدم که امیر و رزانا به صورت رسمی عقد کردن. منو رهام و رایان هم به عنوان شاهد امضا کردیم. فقط میخواستم هرچی سریعتر از اینجا برم تا از دست رایان راحت شم. اومدیم بیرون که امیر گفت:
@بیاید همگی امشب بریم بیرون و با هم باشیم
رایان: پس شما با هم باشید منم دیگه رفع زحمت میکنم
که رهام پرید وسط و گفت:
₩نه بابا آقا رایان این چه حرفیه. شما هم باشید دیگه
یعنی توی اون لحظه میخواستم رهام رو تا میتونم بزنم😬
رایان: نه دیگه مزاحم نمیشم. یه جایی کار دارم و باید برم
₩حالا یه امشبه دیگه. شما هم بیاید میخواستیم دور هم باشیم
کلی توی دلم به رهام فحش دادم. خب میگه میخوام برم. به توچه؟ تو چیکار داری بهش؟ بزار بره شرشو کم کنه اَه. رایان دو دل بود و کم کم داشت راضی میشد که دست به کار شدم و گفتم:
$رهام جان عزیزم اِصرار نکن دیگه. شاید اینطوری راحت ترن. دوماً جنابعالی الآن باید بری دکتر. الآن دو روزه که داری عقب میندازیاااااا
₩خب میندازم واسه فردا
اخمی کردم و گفتم:
$یعنی چی رهام؟ تو به مامانت قول دادی. به مامانت میگماااا
@آره داداش رکسانا راست میگه. پیشنهاد خوبی ندادم که گفتم بریم بیرون. الآن باید بریم دکتر.
₩امروز دیگه توروخدا بیخیال شین. مثلاً امروز عقد داداشم بوده
با این حرفِ رهام، انگار آتوسا ناراحت شد. رهام که ناراحتیه آتوسا رو دید ناچاراً گفت:
₩باشه😔
لبخند پیروزمندانه ای زدم که قیافشو مظلوم کرد و با لحنی که من واسش غش میکردم گفت:
₩میشه بندازیم واسه فردا صبح؟😔
داشتم کم کم تسلیمش میشدم و قبول میکردم که امیر گفت:
@نخیرم. فردا صبح باید بریم سازمان ارشاد
₩خب فردا عصر😔
ایندفعه من گفتم:
$اگه بخوای بندازی فردا الآن سه روزه که داری عقب میندازی. دوباره فردا میگی پس فردا
₩به خدا حالم خوبه. دیگه درد ندارم. توروخدا. جونِ رهام نه نیارین دیگه
اینقدر اِصرار کرد که بالأخره منو امیر رضایت دادیم بندازه واسه فردا. به زور هم رایان رو نگه داشتن. رفتیم به یه کافه ی خیلی بزرگ و شیک. فضای رمانتیکی نداشت و خیلی شاد و شنگول بود. مدتی اونجا بودیم و من چیزی نمی فهمیدم و نگاه های رایان خیلی اذیتم میکرد. فکرکنم رهام هم متوجه شده بود اما به روی خودش نمیاورد...
ادامه دارد..
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلام خوشکلای خودم💝
پارت 91 هم آپ شد🧡
ازدواج امیر و کنار اومدنِ آتوسا با این قضیه🖤
رهام و نرفتنش به دکتر که یقیناً مشکل ساز خواهد بود💜
برادرِ هیز رزانا، رایان .💚
امیدوارم بخونید و لذت ببرید💛
نظر یادتون نره💕
منتظر نظرات خوشکلتون هستیم💙
عاشقتونیم افتضاح❤
شمس باشید،خدایا شکرت💔
#منتظران_آهنگ_جدید✌🤣
[تاوان عشق]
part 90
"آتوسا"
این چه شوخیه مسخره ایه؟؟ امیر چی گفت؟؟ میخواد با یه نفر دیگه ازدواج کنه؟؟ پس من چی؟؟ منو میخواد ول کنه؟؟ من چی میشم؟؟ من دوسِت دارم لعنتی. یعنی تو دیگه دوسم نداری؟؟ قاب عکس دونفرمون رو کوبیدم توی دیوار و فریاد زدم:
&عوضی من دوسِت دارم. نامرد من عاشقتم
اشکام سرازیر شد و گفتم:
&بی معرفت من بدون آغوشت چطوری زندگی کنم؟؟ من بدونِ دستات چطوری نفس بکشم؟؟ به این فکرکردی بعد از تو به چه امیدی زندگی کنم؟؟ تو که اینقدر نامرد نبودی امیرم.
یعنی به جای من شب یه نفر دیگه کنارت میخوابه؟؟ به جای من یه نفر دیگه رو بغل میکنی؟؟ من نمیخوام تنها شم. نمیخوام یه نفر دیگه تو رو داشته باشه و من توی حسرت داشتنت بسوزم. آره من حسودم. من نمیخوام دستای مَرد رویاهامو توی دستای یه نفر دیگه ببینم.
یعنی باید فراموشت کنم؟ باشه برای فراموش کردنت دست به هرکاری میزنم و توی قدم آخر قلبمم میخوابونم. به نظرت میتونم؟؟ من بعد از تو نفس میکشم ولی نفس کشیدن که زندگی کردن نیست. بدونِ تو میخوام برای همیشه بخوابم موطلاییه خودم من عادت ندارم به این حالِ بد، لعنتی چیکار کردی با من که من این شدم؟؟
قلب یه عضو غیر ارادیه البته از اون جهت که بدونِ اختیارم درگیرت شد. بی خانمانم؛ اگه هزارتا خونه داشته باشم و تو توی هیچکدومشون کنارم نباشی. عمرِ من برای گفتن دوسِت دارم کفاف نمیده حتی توی آینده ای هم که نیستم دوسِت خواهم داشت؛ دیگه خودت حساب کن تا ابد چقدر میتونم نباشم...!
من عاشقت شدم. به همین راحتی نمیتونم ولت کنم. غلط کردم دیگه باهات شوخی های مسخره نمیکنم. دیگه باهات قهر نمیکنم. دیگه ناز نمیکنم. دیگه اذیتت نمیکنم. هیچی ازت نمیخوام به جز خودت. به جز دستات. به جز بغلت
جلوی آینه وایسادم و به خودم نگاه کردم. چشام قرمزه. زیر چشام گود افتاده. اینا اثرات عاشق شدنه؟؟ اینا تاوان عشقمه؟؟ مُشتمو به آینه کوبیدم که چند تیکه شد و تیکه هاش روی زمین ریخت و صدای ناهنجاری بلند شد. روی زمین افتادم و با زجه گفتم:
&من کاری نکردم که تاوانشو پس بدم. چرا باهام اینکارو میکنید؟ من مادر ندارم که سرمو روی پاهاش بزارم و اونم نوازشم کنه و دلداریم بده. به اذیت کردنای من پایان بدین. تموم کنین بازیای مسخرتونو...
"رهام"
از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت امیر. روی جدولِ گوشه ی خیابون نشستم بود. موهای بلندش زیر بارون خیس شده بود و توی صورتش ریخته بود. فقط یه تیشرتِ نازک تنش بود. رفتم سمتش. کاپشنم رو در آوردم و انداختم روی شونه های امیر. کنارش نشستم و گفتم:
₩چرا اینجا نشستی؟
چیزی نگفت و همچنان سرش پایین بود. دستموانداختم دور گردنش و کشیدمش توی بغلم. هیچ تقلایی نکرد و سرشو گذاشت روی سینم و کم کم صدای هق هقش بلند شد. انگار چیزی توی دلم شکست. قلبم فشرده شد وقتی صدای گریه ی داداش کوچولومو شنیدم. آخه مگه امیر چیکار کرده که مجازاتش اینه؟ کاش میمُردم و گریه ی یه مَرد رو نمیدیدم. ته این ماجرا چی میشه؟ چه اتفاقاتی قراره بیفته؟ آروم لب زدم:
₩به آتوسا گفتی؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد و چیزی نگفت. الآن آتوسا چه حالی داره خدا میدونه. سرمو بالا آوردم و به پنجره ی اتاق آتوسا و امیر که دقیقا زیرش نشسته بودیم نگاه کردم. لامپش خاموش بود. شاید آتوسا توی اتاقشونه که امیر زیر پنجرش نشسته. الهی من فدای داداشم بشم که یواشکی مراقبشه.
با صدای شکستنِ چیزی از فکر بیرون اومدم. امیر سریع سرشو از روی سینم برداشت و هاج و واج به اطرافش نگاه کرد. ناگهان از جاش بلند شد و گفت:
@وای آتوسااااااااا
و دوید سمت خونه. گیج و منگ به اطرافم نگاه میکردم که امیر داد زد:
@رهااااام کلیدتو بیااارررررر.
تازه متوجه ی اوضاع شدم و دویدم سمت خونه. درو بازکردم که امیر منو کنار زد و دوید سمت اتاق خودش و آتوسا. صدای گرفته ی آتوسا میومد:
&من کاری نکردم که تاوانشو پس بدم. چرا باهام اینکارو میکنید؟ من مادر ندارم که سرمو روی پاهاش بزارم و اونم نوازشم کنه و دلداریم بده...
سرجام میخکوب شدم. با اینکه این همه مدت با آتوسا بودیم ولی اصلا توجهی نمیکردیم که مادرش مُرده و پدرش هم ایران نیست و درکل تنهاست. هیچوقت به روی خودش نمیاورد. آتوسا همیشه شوخ بود و همه رو میخندوند. همیشه شاد و شنگول بود اما حالا...
با تیر کشیدنِ سمت چپ قفسه ی سینم کمرمو خم کردم و چشامو محکم بهم فشردم...
"امیر"
دویدم سمتِ اتاق و درو با شدت باز کردم. دیدم آتوسا نشسته وسط اتاق و دورش پُر از خورده شیشه ست و قاب عکسِ شکسته ست و دستاش پُر از خون. سریع رفتم سمتش. کنارش زانو زدم و آروم دستاشو توی دستام گرفتم و گفتم:
@چرا اینکارو کردی؟
سرشو بالا آورد و نگام کرد. با دیدنم اشکاش سرازیر شدن و دوباره سرشو پایین انداخت. آروم لب زدم:
@چشات دنیامه. دنیای منو بارونی نکن. امیر بمیره و اون چشای خوشکلتو اشکی نبینه. چرا گریه میکنی؟ به خاطر منه عوضی؟ من...
بین حرفم پرید و با گریه گفت:
&آره، به خاطر یه آدم عوضی که من عاشقشم. به خاطر یه عوضیه دوست داشتنی.
@خدا به سر شاهده اون عوضی هم دوسِت داره. بدونِ تو زندگی براش معنی نداره. میدونی، به خاطر اون عوضی خیلیا از کارشون بیکار میشن. حالا اون عوضی میخواد برای مدت کوتاهی از عشقش دور باشه تا اون خیلیا از کار بیکار نشن. میشه منه عوضی رو درک کنی؟
با گریه ای که قلبم رو آتیش میزد گفت:
&امیر من چطوری دستِ تو رو توی دست یکی دیگه ببینم؟ چطوری یه نفر دیگه رو توی بغلت ببینم؟ چطوری ببینم به جای من یکی دیگه توی بغلت خوابیده؟
@قرار نیست من دست کسِ دیگه ای رو به جز آتوسام بگیرم. هیچکدوم از اینایی که گفتی قرار نیست اتفاق بیفته. اون فقط برای مدت کوتاهی اسمش میره توی شناسنامم. اون خودش هم نامزد داره. فقط جلوی مردم شاید مجبور باشیم یکم صمیمی برخورد کنیم. شب من پیشِ آتوسای خودم میخوابم. آتوسای خودم فقط توی بغلمه. من فقط دستِ تو رو میگیرم. خودت خوب میدونی که دیوانه وار عاشقتم. بهم اعتماد کن آتوسا. من همون امیرم. امیره خودت. هیچ فرقی نکردم. درکم کن بالأخره باهم تمومش میکنیم.
اشکاشو پاک کرد و آروم گفت:
&درکت میکنم
بغلش کردم که دوباره با صدایی که از ته چاه درمیومد زمزمه کرد:
&دوسِت دارم
@من بیشتر
با صدای "هیییییین" رکسانا از آتوسا جدا شدم:
$واییییی آبجیه خوشکلم دستت چی شده؟ با خودت چیکار کردی؟
آتوسا سکوت کرد و سرشو پایین انداخت. رهام دست به سینه رو به روی من وایساد و به چهارچوب در تکیه داد. یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:
₩هعییی زندگی...
و چشمکی زد. من که منظورشو گرفته بودم؛ آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
@از کجاش دیدی؟
₩لو رفتی عای مقاره.
و این یعنی خاک بر سرت. چیزی نگفتم و فقط لبخند خجولی زدم که رهام خندید. در بین خنده یهو اخمی کرد و نفس عمیقی کشید. وقتی نگاهِ خیره ی منو دید دوباره لبخندی زد و هول و سریع از اتاق خارج شد. نگاهی به رکسانا که جعبه ی کمک های اولیه رو آورده بود و در حین باند پیچی کردنِ دست آتوسا باهاش حرف میزد کردم و از جام بلند شدم و آروم طوری که رهام متوجه نشه پُشت سرش راه افتادم.
وارد اتاقش شد و همونطور که با دستش قلبشو میفشرد توی کشوهاش دنبال چیزی میگشت. یه بسته قرص برداشت و سه تا ازش در آورد و برگشت سمتِ در اتاقش که سریع رفتم داخل اتاق رکسانا. از اتاقش خارج شد و رفت داخلِ آشپزخونه. یه لیوان رو پُر از آب کرد و سه تا قرص رو انداخت بالا و خواست آب بخوره که سرفش گرفت.
سریع دستشو جلوی دهنش گرفت و به در اتاق منو آتوسا سرکی کشید و محکم تر دستشو روی دهنش فشرد تا صدای سرفش به اتاق نرسه. آخه تا چه حد توی خودت میریزی؟!؟! اعصابم از دستش خورد شد. دستشو از دهنش فاصله داد که کف دستش خونی بود. محکم به قلبش ضربه زد و آروم گفت:
₩آخه تو چرا اینقدر درد میگیری لعنتی؟ اَه ولم کن بزار زندگیمو بکنم. چرا دردِ واموندت آروم نمیگیره؟
و دوباره از درد به قلبش مُشت میکوبید. یکم دیگه ادامه میداد قلبِ من میپرید بیرون چه برسه به اون. اگه میرفتم جلو ضایع بود بنابراین کمی از آشپزخونه فاصله گرفتم و ایندفعه با صدا به سمت آشپزخونه قدم و برداشتم و وارد آشپزخونه شدم که رهام متوجه شد و سریع دستشو آب کشید و لیوان رو توی سینک انداخت. لبخندی به روم پاشید و گفت:
₩دستِ آتوسا رو پانسمان کردین؟
@آره رکسانا داره پانسمان میکنه
دوباره لبخندی زد و پشتشو بهم کرد تا از آشپزخونه خارج شه که گفتم:
@تو خوبی رهام؟
با هول به سمتم چرخید و گفت:
₩آ.آره چطور مگه؟؟
@به نظرم خوب نمیای. راستی قراره فردا بری دکتر دیگه.
سریع گفت:
₩مهم نیست حالا ببینیم چی میشه. فعلا که عالیَم.
و از آشپزخونه خارج شد. از حرصِ لجبازیا و پنهون کاریاش دندونامو روی هم ساییدم و زمزمه کردم:
@چقدرم تو عالی ای😒
یهو رهام برگشت و گفت:
₩چیزی گفتی؟
با هول گفتم:
@آها..ن.نه داشتم به شام فکر میکردم.
₩تو برو اون خورده شیشه هارو جمع کن منم فکری برای شام میکنم. مواظب باش شیشه دستتو نبُره
خواستم چیزی بگم که هولم داد بیرون و گفت:
₩مخالفت با رهام فایده ای نداره بهتره بری.
پووفی کشیدم و به سمت اتاق رفتم. شیشه ها رو جمع کردم و با رکسانا دستی به اتاق کشیدیم. رهام هم یه کتلت خوشمزه درست کرد. شاممون رو با ولع خوردیم و خوابیدیم که فردا کلی کار داشتیم...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق.
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
خب خب خب❤
اول سلام و صبح زیباتون بخیر😍
ساعت 6 صبح پارت گذاشتم😁
پارت نود🙈
چقدر جلو اومدیم هااا😯
اینم از پارتی که منتظرش بودید💜
در اصل باید جمعه میزاشتیم ولی به اصرار شما عشقا امروز گذاشتیم💙
ولی خب دیگه پارت آماده نداریم🙁
امیدوارم دوست داشته باشید🖤
پارت بعد هم اتفاقات ازدواج امیر و رزانا😉
و همینطور جیم زدنِ رهام و نرفتن به دکتر😑
شما هم مثل من دارین به رهام شَک میکنید؟😐
بچه ها نظر یادتون نره نظرات بالا باشه چون پارت رو زود گذاشتیم💚
حمایت کنید خوشکلا💛
عاشقتونیم🧡
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 89
"امیر"
رهام و رکسانا از خونه رفتن بیرون. خاله فرزانه هم خونه ی یکی از دوستاش بود و تا فردا نمیومد. آتوسا رو به روی تلویزیون نشسته بود و در حین فیلم دیدن پفیلا میخورد. نمیدونستم چطوری موضوع رو بهش بگم. باید طوری بگم که درکم کنه. یا طوری بگم که حودشو مسئول بدونه. یا... یا خودشو مقصر بدونه. نه نه چرا آتوسام خودشو مقصر بدونه؟
نمیدونستم چیکار کنم. بالأخره بعد از کلی کلانجار رفتن باخودم، دلو زدم به دریا و رفتم سمت آتوسا. تلویزیون رو خاموش کردم که گفت:
&اِ چیکار میکنی امیر؟ داشتم میدیدم هاااا.
بی توجه به حرفش کنارش نشستم. بغلش کردم و سرشو به سینم چسبوندم تا وقتی که موضوع رو بهش میگم چهرشو نبینم و داغون تر از اینی که هستم شم. آروم گفتم:
@مگه قرار نبود هیچوقت به همدیگه دروغ نگیم و هیچوقت چیزی رو از هم پنهون نکنیم؟
خواست چیزی بگه که سریعتر گفتم:
@هیچی نگو بزار حرفم تموم شه
با کمی مکث ادامه دادم:
@روز تولد رکسانا رفتم یه مرکز خرید تا واسه ی تولد رکسانا چیزی بخرم که توی کافی شد تورو با آرتین دیدم. همون لحظه آرتین یه نایلون گذاشت جلوت و تو هم با شوق و ذوق یه جعبه از توی نایلون بیرون آوردی. اون گوشیه رکسانا بود اما من فکر کردم بهت حلقه داده. شکستم آتوسا. توی اون لحظه شکستم. داغون شدم. بیشتر از همه این داغونم کرد که تو قبلش بهم گفتی با رکسانا میری دانشگاه.
من زود قضاوت کردم و نباید قضاوتت میکردم ولی تو قبلش کلی بهم دروغ گفتی. مهم نیست چون من دوسِت دارم و جز خوبی چیزی ازت نمیبینم. وقتی گفتی میخوای بری به بهترین کافه که همیشه اونجا میری و آرتین اونجا بود؛ احساس ضعف کردم. احساس بدبختی کردم که عشقم منو نمیبینه. بازم مهم نیست چون تو به جز خوبی چیزی برام نداشتی.
امروز آرتین رو دیدم و باهاش درگیر شدم و بهش اخطار دادم که دور و برت پیداش نشه. ازم فیلم گرفتن و همه جا پخش کردن که منظور از زنم نامزده آرتینه. حالا دوتا راه دارم یا باید با رزانا، نامزد آرتین ازدواج کنم یا آبروی گروه میره و تمام بچه های گروه ممنوع الکار میشن. من دوسِت دارم. اون دختر رو فقط امروز برای اولین بار دیدم و اصلا نمیشناسمش.
امیدوارم بتونی درکم کنی که توی چه شرایطی هستم. چندوقت به صورت موقت باید با رزانا ازدواج کنم. ازت خواهش میکنم نرو. منتظرم بمون. یادت نره عاشقانه دوسِت دارم. تا آخر عمرم عاشقت میمونم. تاپای جونم دوسِت دارم. اینو یادت نره. امیر دیوانه وار عاشقته تک ستاره ی زندگیم.
منتظر جوابی از طرف آتوسا نشدم و از جام بلند شدم و بلافاصله از خونه زدم بیرون تا راحت به حرفام فکرکنه. خدایا این چه سرنوشتیه که من دارم؟ چرا باید این اتفاقا بیفته؟ چرا باید از عشقم دور باشم؟ اگه آتوسا ولم کنه و بره چی؟ اگه منو فراموش کنه چی؟ اگه بره سراغ یکی دیگه چی؟ اما آتوسا گفت عاشقمه پس پیشم میمونه ولی اگه بخواد بره؟
کلی اما و اگر توی مغزم بود که هرکدوم سرمو به درد میاورد. خدایا من بدونِ آتوسام نمیتونم زندگی کنم. ازم جداش نکن. خدایا قبلا توی همه ی سختی هام دستمو گرفتی، حواست بهم بود، حالا هم کمکم کن. حواست به منو عشقم باشه. هوامونو داشته باش، مرسی. خدایا دوسِت دارم...!
"رهام"
با رکسانا رفتیم به موبایل فروشیه دوستِ آرتین. با هزارتا مکافات شماره ی آرتین و آدرسش رو ازش گرفتیم. هرچی بهش میگفتیم میگفت شماره نمیده. نشستیم داخل ماشین و شماره ی آرتین رو گرفتم. بعد از چهارتا بوق جواب داد:
♤بله بفرمایید؟
₩سلام آقا آرتین. من رهامم، رهام هادیان. دوستِ امیرمقاره.
♤بله شناختم. امرتون؟
₩راستش میخواستم حضودی ببینمتون و باهاتون صحبت کنم.
♤چه صحبتی آقا؟ دوستِ شما آبروی منو زنم رو بُرده. عکسای زنم همه جا پخش شده و این همش تقصیر دوستِ شماست.
₩ببینید آقای معتمدی، شما چندبار با آتوسا ملاقات کردید. به امیر حق بدید. خودتونو بزارید جای امیر. فکرکنید امیر چندبار با خانمِ شما ملاقات کرده. چیکار میکنید؟ مطمئنم شما بیشتر از امیر عصبانی میشید و واکنش نشون میدید. بگذریم. میخواستم در مورد موضوعی باهاتون به صورت حضوری صحبت کنم
♤منو خانمم الآن توی کافه ی... هستیم. اگه مشکلی ندارید میتونید بیاید.
₩باشه ممنون. من تا چند دقیقه دیگه اونجام. میبینمتون فعلا.
تماس رو قطع کردم و حرکت کردیم به سمت کافه ای که آرتین گفته بود...
"رکسانا"
رسیدیم به کافه. با رهام وارد کافه شدیم. جای شیک و قشنگی داشت. تم قهوه ای و طلایی و نیز و صندلی های چوبیه قهوه ای رنگ. گارسون مارو به طبقه ی بالا راهنمایی کرد. رفتیم بالا. گوشه ترین قسمت، یه دخار و یه پسر گه حدس میزدم آرتین و رزانا باشن؛ نشسته بودن. دختره رو نمیشناختم ولی آرتین رو دیروز توی پاساژ دیدم. رهام که هردوشون رو امروز دیده بود؛ به سمت میز رفت.
هم آرتین و هم رزانا برای احترام از جاشون بلند شدن. رهام و آرتین باهم دست دادن. منم رفتم سمت رزانا و به رسم ادب باهاش دست دادم و بغلش کردم. به آرتین هم سلام کردم و کنار رهام، رو به روی رزانا نشستم. بعد از کمی حرف های چرت و پرت و مقدمه چینی های رهام، رفتیم سر اصل مطلب:
₩با این اوصاف دوتا راه برای امیر باقی میمونه. یکی که کل گروه ماکان از بین بره و همه ی بچه ها از کار بیکار شن یا اینکه شما بزدگی کنید و اجازه بدید امیر به صورت موقت با نانزدِ شما یعنی رزانا خانم ازدواج کنه
با این حرفِ رهام، رزانا حا خورد و شُکه شد. آرتین دستاشو توی هم قفل کرد و روی میز گذاشت. صورتشو جلو آورد و مماس صورت رهام قرار داد. تک خنده ی عصبی ای کرد و گفت:
♤الآن دقیقا چه زری زدی؟
ترسیده بودم دعواشون شه. آروم بازوی رهام رو چنگ زدم و رهام رو به سمت خودم کشیدم. رهام خودشو عقب کشید و بدونِ ذره ای عصبایت گفت:
₩لطفا درست فکرکنید. خودتونو بزارید جای امیر. هرچی هم فحش میخوای بهم بده من مشکلی ندارم. واسه داداشم بیشتر از اینا انجام میدم.
♤چی زر میزنی تو؟ بیام دو دستی نامزدم رو تقدیمِ داداشِ تو کنم؟
₩موقته. بعدش امیر میره پِی زندگیه خودش و رزانا خانم هم میاد پیشِ شما و همه چیز مثل قبل میشه. فقط این وسط شما بزرگی میکنی و به امیر کمک میکنی.
♤نه
₩نه؟
♤جوابمه، نه
₩چرا نه؟ دلیل قانع کننده بیار.
♤دارم میگم نهههههه.
رزانا: آرتین، شاید خودم بتونم نظری بدم.
♤یعنی چی رزانا؟
رزانا: آرتین خودت میدونی که چقدر دوسِت دارم و این همه مدت با همه ی مشکلاتت ساختم. پس دلیلی نیست که فکرکنی تو رو ول میکنم و میرم. فعلا بزار اون موضوعت درست شه و تو به خواستت برسی. تا اون موقع منم به صورت موقت با آقای مقاره ازدواج میکنم.
اون موضوع که درست شد منم طلاق میگیرم و میام و باهم ازدواج میکنیم. اینطوری مشکل یه نفر دیگه رو هم حل میکنی. مگه خودت نگفتی که زندگیتو مدیون یه نفری که بعت کمک کرد و تو رو از باتلاق بیرون کشید؟ حالا هم نوبت توعه. کمکش کن و مشکلش رو حل کن.
♤اگه عاشقت بشه و بعدا بزنه زیر حرفش و طلاقت نده چی؟
رهام زودتر از رزانا گفت:
₩امیر قول میده. هیچوقت چنین کاری رو نمیکنه. آتوسا هم برای امیر مهمه.
آرتین رو کرد سمت رزانا و گفت:
♤اگه عاشقش بشی چی؟
رزانا: من وقتی عاشقِ توعَم چطوری عاشقِ یه نفر دیگه شم؟
آرتین سکوت کرد. بهد از چندثانیه سکوت، رزانا رو کرد سمت رهام و گفت:
رزانا: باشه رهام...یعنی..چیز آقای هادیان، قبوله (#سوتی✌)
باز هم آرتین چیزی نگفت. رهام لبخندی زد و دستشو به سمت آرتین دراز کرد و گفت:
₩ممنون. هیچوقت لطفتون رو فراموش نمیکنیم.
آرتین کلافه سری تکون داد و با رهام دست داد. قرار شد رزانا موضوع رو برادرش بگه که فردا بریم محضر. بعد از خداحافظی و تشکر از آرتین و رزانا، از کافه زدیم بیرون. بلافاصله رعد و برق وحشتناکی زد که شونصد متر پریدم تو کهکشان. رهام با دیدنم خندید و سری به علامت تاسف تکون داد که پُشت چشمی واسش نازک کرد و باهم سوار ماشین شدیم و رهام حرکت کرد به سمت خونه.
بارون شدت گرفته بود و هوا هم خیلی سرد بود. نزدیک خونه بودیم که یه نفر رو دیدیم که نزدیک خونه کنار دیوار نشسته. کمی که دقت کردم دیدم امیره. رهام سریع ماشین رو خاموش کرد و از ماشین پیاده شد و دوید سمت امیر. معلوم نبود تا کِی زیر بارون بود که اینجوری خیس شده بود. احتمالا موضوع رو به آتوسا گفته بود. خدایا چرا دیگه امیر و آتوسا؟ وای الآن آبجیم چه حالی داره. خدایا خودت بخیر بگذرون...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلام خوشکلا😜
پارت 89 هم آپ شد🙈
امیر هم به آتوسا موضوع رو گفت😖
آرتین هم با ازدواج امیر و رزانا موافقت کرد😶
و در آخر هم حال و روز امیر و آتوسا😔
کلی اتفاقات هیجان انگیز در راهه😋
یه چیز دیگه هم بگم که اگه امیر و رزانا ازدواج کنن دلیل نمیشه که همش باهم باشن و توی یه خونه باشن و عاشق هم بشن به خصوص وقتی که آتوسا و آرتین هم هستن ولی خب بازم زود قضاوت نکنیم...(زیاد روی حرفم حساب باز نکنید ممکنه بخوام به بیراهه بکِشونمتون😎)
رهام هم از خدا خواسته دکتر رفتنش رو پروند🤦♀️
منتظر اتفاقات هیجان انگیز که به زودی باهاش مواجه میشید باشید
پارت بعدی جمعه آپ میشه (تقریبا دوباره برگشتیم به روال قبل)💛
حمایت کنید💚
دوستون داریم🧡
شمس باشید،خدایا شکرت💔
❤سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام❤
💛امروز بن بست و جنایت عاشقانه پارت داریم🥳💛
💚حتما بخونید و نظرتون رو بگید💚
💙دوستون دارییییییییییم💙
💜شمس باشید،خدایا شکرت💜
[تاوان عشق]
part 88
"رهام"
در زدم و وارد اتاق شدم. مامان روی تخت نشسته بود و دستاشو سپر صورتش کرده بود و گریه میکرد. کنارش نشستم و گفتم:
₩آخه چرا گریه میکنی مامان؟ من زنده ام هنوز
مامان: رهام باید بری دکتر. نشستی تا یه شفایی از آسمون نازل بشه؟
کلافه دستی توی موهام کشیدم و گفتم:
₩من منتظر شفا یا فرجی که از آسمون نازل بشه نیستم
مامان: یعنی چی منتظر نیستی هااا؟
₩ببین مامان من دیگه نمیخوام...
پرید وسط حرفم و گفت:
مامان: به اون دختر فکرکن که اینجوری زندگیشو به آتیش میکشی.
سرمو پایین انداختم و آروم گفتم:
₩همینجوریشم کشیدم
مامان: رهام قسم بخور که میری.
₩خب مامان دارم میگ...
مامان: جونِ من، بابات، پرهام و امیر، به خاطر رکسانا
₩آخه...
مامان: آخه بی آخه. همین فردا صبح میری
₩به شرطی که شما دیگه گریه نکنی
مامان: باشه من دیگه گریه نمیکنم. پس میری؟
₩میرم مامان جان. حالا بریم شام بخوریم از دهن افتاد.
بلند شدم. مامان هم بلند شد و با هم از اتاق رفتیم بیرون. نشستیم و مشغول خوردنِ غذا شدیم. از دست رکسانا خیلی عصبانی بودم و بهش نگاه نمیکردم. آخه من نمیخوام برم دکتر. خب چیکارکنم؟ پوووف
...
غذامون رو خوردیم و از اونجایی که منو امیر خیلی خسته بودیم رفتیم توی اتاق خوابیدیم.
...
صبح با صدای امیر از خواب بیدار شدم. با هم رفتیم و صبحونه خوردیم. مامان واسه ی دکتر رفتن، برام وقت گرفته بود و باید عصر میرفتم. کلی التماسِ مامان کردم که بالأخره راضی شد و نوبت رو انداخت برای فردا. امروز هم قرار شد با امیر پس از چندماه بریم باشگاه... (که ای کاش پامون میشکست ولی نمیرفتیم...!)
"امیر"
از باشگاه خارج شدیم. اوووف چقدر خوش گذشت. رو به رهام کردم و گفتم:
@خیلی چسبید. نه؟
همونطور که انگشتاش رو میشکست گفت:
₩خیلییییی
با "هینی" که رهام کشید؛ شونصد متر پریدم تو آسمون. متعجب بهش نگاه کردم که گفت:
₩احمق چرا عینک نذاشتی؟ چرا کلاهتو برداشتی؟
همون لحظه دوتا دختر (آقای هادیان ، آقای مقاره) گویان دویدن سمتمون. خیلی خسته بودم و اصلاً حال عکس گرفتن و امضا دادن نداشتم. میخواستم فرار کنم ولی دیگه دیر شده بود و اونا رسیده بودن بهمون.
کم کم تعداد طرفدارا بیشتر میشد. ده نفری بودن که یه ماشین نزدیکمون توقف کرد. یه دختره از سمت شاگرد پیاده شد و با بهت گفت:
®️ماکان؟
و با گوشیش اومد سمتمون. مشغول عکس گرفتن با همون دختره بودم. درِ سمت راننده ی همون ماشینه باز شد و پسری که خیلی قیافش آشنا بود پیاده شد و رو به همون دختره گفت:
♤رُزانا عشقم. بیا بریم دیگه.
دختره همونطور که گوشیش رو بهم میداد گفت:
®️آرتین جان عزیزم وایسا الآن میام.
با اسمی که دختره گفت با ضرب چرخیدم سمتِ پسره. قیافه ی پِشکلش جلوی چشمم نمایان شد. خون جلوی چشمام رو گرفته بود همون پسره که با آتوسا بود. خیلی وقته دنبال چنین فرصتی میگردم. گوشیه دختره رو دادم بهش و به سمت آرتین هجوم بُردم. یقشو گرفتم و کوبوندمش روی کاپوت ماشین. اون هم انگار منو شناخت. دختره که فهمیده بودم اسمش رُزاناست همش جیغ میزد و رهام هم همش ازم میخواست آرتین رو ولش کنم. توی صورت آرتین عربده زدم:
@با زن من چیکار داری هاااا؟ چی از جون منو زنم میخوای عوضی؟ دست از سر زنم بردار. اگه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه دور و بر زنم ببینمت خونتو میریزم...!
رهام محکم منو عقب کشید و بُردتم گوشه ی دیوار. تازه متوجه ی اطرافم شدم. همه داشتن ازم فیلم میگرفتن
₩این چه کاری بود کردی امیر؟
"رهام"
دستِ امیر رو کشیدم و بُردمش گوشه ی دیوار و گفتم:
₩این چه کاری بود کردی امیر؟
سُر خورد و نشست روی زمین و دستشو فرو بُرد بین موهاش. متوجه ی لرزش دستاش شدم. روبه روش روی زمین زانو زدم و دستاشو توی دستام گرفتم و آهسته فشردم. کمی که آروم شد؛ از جام بلند شدم و طرفدارا رو متقاعد کردم که فیلم نگرین و برن.
امیر رو هم بلند کردم و سوار ماشین کردم و حرکت کردم به سمت خونه. رسیدیم خونه. رکسانا و آتوسا و مامان نبودن. امیر روی مبل نشست. وارد آشپزخونه شدم و دوتا لیوان آب پرتقال ریختم و رفتم سمت امیر. آب پرتقالا رو روی میز گذاشتم و رو به روی امیر نشستم.
@خیلی تند رفتم رهام.
₩من که تورو میشناسم وقتی اون حرفا رو به پسره گفتی فکرکردم منظورت از "زنم" اون دختره ست دیگه چه برسه به طرفدارا
@چیکار کنم حالا؟
₩همه جا پخش شده اون پسره شوهر اون دختره ست و تو دوست پسره اون دختره. حالا بماند بقیه ی شایعاتی نظیر برقراریه ارتباط با اون دختره و...
@چطوری اثبات کنم؟
₩حالا فعلا بزار ببینیم چی میشه
گوشیه امیر زنگ خورد:
@یاشاره
گوشی رو از دستش گرفتم و گفتم:
₩میخواد در مورد همین موضوع صحبت کنه. تو آب پرتقالت رو بخور من جواب میدم.
تماس رو وصل کردم که صدای عصبیه یاشار توی گوشم پیچید:
×الو امیر. این فیلم و عکسا چیه ازتون پخش شده؟ هاااا؟ معلوم هست شما دارین چی کار میکنین؟ با...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
₩سلام یاشار
×چه سلامی چه علیکی رهام؟ این فیلما چیه از امیر پخش شده؟
نگاه خیره و نگرانِ امیر روم بود. گوشیو از گوشم فاصله دادم و رو به امیر گفتم:
₩میگم آب پرتقالتو بخور.
سری به علامت باشه تکون داد. از جام بلند شدم و رفتم تو تراس و خطاب به یاشار گفتم:
₩یاشار تو آروم باش بزار توضیح میدم
×چه توضیحی رهام؟ آبروی ماکان و همه ی بچه های گروه به خاطر کارای امیر به باد رفته. چطوری میخواید درستش کنین؟
₩یاشار تو خودت که امیرو بهتر میشناسی. اون به جز آتوسا با کسی رابطه داره؟ اونا همش سوءتفاهم بود
×چه سوءتفاهمی؟ توضیح بده ببینم.
₩خب ببین قضیه از این قراره که امیر... (مثلا کل موضوع رو گفت😐)
×ای وای. خب چرا زودتر نگفتی؟
₩مگه فرصت میدی برادر. حالا چیکار باید کنیم؟
×با این فیلمایی که پخش شده؛ صد درصد فردا صبح از طرف سازمان ارشاد نامه میاد و باید بریم.
₩خب چی میشه؟
×برای ماسمالی کردنه این ماجرا فقط یه راهه و اونم....
...
تلفن رو قطع کردم و موضوعِ سازمان ارشاد رو به امیر گفتم که گفت:
@حالا چیکار کنیم رهام؟
₩ببین اگه واقعیت رو بگی و بگی که آرتین مزاحم آتوسا شده؛ اول از همه باید جواب پس بدی که آتوسا کیه. اسم آتوسا توی شناسنامت نیست پس آتوسا دوست دخترِ تو محسوب میشه و این از نظر قانونی چیزِ خوبی نیست به خصوص برای خواننده ی مملکت و الگوی جوونا. پس این گزینه رد میشه.
اگه به دروغ چیزی رو بگی که مردم برداشت کردن؛ بگی که آرتین مزاحم رُزانا شده باید جواب بدی که رزانا کیه. باز هم اسم رُزانا توی شناسنامت نیست و انگار دوست دختر توعه و باز هم فرقی با گزینه ی اول نمیکنه به جز یه تفاوت. اینکه اگه گزینه ی اول رو انتخاب کنی؛ باید بگی که آتوسا و رُزانا و آرتین کیَن ولی اگه گزینه ی دوم رو انتخاب کنی فقط یه رُزانا و آرتین پاشون این وسط کشیده میشه.
عصبی مشتی روی میز کوبید و گفت:
@خب حالا چی میشه؟
با لحن آرومی گفتم:
₩یا باید با رُزانا و آرتین صحبت کنی و راضیشون کنی که با رُزانا به صورت رسمی ازدواج کنی یا...
پرید وسط حرفم و گفت:
@عمراً. فکرشم نکن. یا چی؟
₩یا گروهِ ماکان بهم میریزه و همه بچه ها ممنوع الکار میشیم
عصبی داد زد:
@نه، نه، نه، خدایااااااا نههههههه.
از روی مبل بلندشدم و روبه امیر گفتم:
₩بلندشو بریم
@کجا؟
₩الآن آتوسا و رکسانا میان. بریم بیرون تا بتونیم یه تصمیم درست بگیریم
از خونه زدیم بیرون. رفتیم یه کافه. یک ساعتی نشستیم و صحبت کردیم اما به هیچ نتیجه ای نرسیدیم. یاشار زنگ زد و قرار شد بریم خونه ی یاشار تا ببینیم باید چیکار کنیم. دوساعتی هم خونه ی یاشار بودیم و یاشار میخواست امیر رو راضی کنه که با رُزانا و آرتین حرف بزنه و با رُزانا ازدواج کنه.
از اونجایی که آبروی ماکان و تمام بچه های گروه درمیون بود و امیر هم شرمنده، بالأخره قبول کرد. باید هرچه زودتر دست به کار میشدیم تا به مشکل برنخوریم. قرار شد بریم خونه و امیر با آتوسا صحبت کنه و موضوع رو بهش بگه. منم امشب با آرتین صحبت کنم و راضیش کنم تا با ازدواج امیر و رُزانا مخالفتی نداشته باشه. اما هنوز چیزی معلوم نبود...!):)
ادامه دارد...
#تاوان_عشق.
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلام عشقای خودم💘
اینم از پارت هشتاد و هشت که قولشو داده بودم❤
آتوسا بفهمه به نظرتون چیکار میکنه؟😫
امیر از همه بدتر براش پیش اومد😣
هعیی زندگیه دیگه😔
اما هنوز چیزی معلوم نیست...!):)🧡
پارت جدید بُن بست هم آپ شد🤗
امیدوارم بخونید و لذت ببرید💚
نظر یادتون نره🖤
نظرات خوب باشه پارت بعد رو اگرچه توی امتحانا ولی بالأخره میزاریم💛
دوستون داریییییم💜
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 87
"رکسانا"
من تصمیمم رو گرفتم. شاید رهام از دستم ناراحت شه ولی به خاطر خودش هم که شده به فرزانه خانم میگم. آتوسا مشغول تلویزیون نگاه کردن بود و فرزانه خانم روی مبل نشسته بود و با گوشیش کار میکرد. الآن بهترین زمانه. رهام و امیر هم که نیستن. رفتم و کنار فرزانه خانم نشستم. آروم لب زدم:
$میخواستم در مورد یه موضوع مهم باهاتون صحبت کنم. میتونید گوش کنید؟
گوشیشو کنار گذاشت. لبخندی زد و گفت:
فرزانه خانم:البته. بگو دخترم.
در حین اینکه با انگشتام بازی میکردم؛ گفتم:
$در مورد رهامه.
فرزانه خانم: میشنوم عزیزدلم
$اِممم...راستش...
فرزانه خانم: رکسانا نصفه جونم کردی. چیشده؟
نفس عمیقی کشیدم و تند و تند و پُشت سر هم گفتم:
$از وقتی رهام از کما اومده بیرون زندگیش مثل قبل نیست. قلبش درد میکنه و حتی یه بار هم به خاطرش راهیه بیمارستان شد. دکتر توی بیمارستان گفت دور از جون خدایی نکرده زبونم لال رهام میمیره اما فقط گفت یه حدسه. به زور رهام رو راضی کردم بریم پیش یه دکتر متخصص. دکتر گفت هیچ راه درمانی نیست و فقط میشه کنترلش کرد و اگه هرچه سریعتر اقدام نکنه حرف اون دکتر اولیه درست در میاد اما رهام قبول نمیکنه. از منم خواست بهتون چیزی نگم ولی من به خاطر خودش مجبور شدم بهتون بگم تا راضیش کنید. حالا پشیمون شدم میشه حرفای منو نشنیده بگیرید؟ لطفا رهام نفهمه. به رُه...
حرفم نصفه موند. چون دستشو جلوی صورتش گذاشت دوید به سمت اتاق. ای خدا چه غلطی کردم. رهام بفهمه دیگه حتی بهم نگاه هم نمیکنه. با صدای آتوسا نگاهمو بهش دوختم:
&نباید اینطوری میگفتی. شُکه شده بود بیچاره. فکرکنم چندتا سکته رو پُشت سر گذاشت.
با صدای چرخیدن کلید توی قفل در و خنده های بلند رهام و امیر، سریع از جام بلند شدم. همینطور که میومدن داخل میگفتن و میخندیدن:
₩امیرمیلاد اومده بود پُشت من قایم شده بود(باخنده)
@اون اولش قیافه ی یاشار رو ندیدی(باخنده)
₩چرا اتفاقا یواشکی چشامو باز میکردم(باخنده)
@خیلی میچسبه حرصشو در بیاری(باخنده)
آتوسا به استقبال امیر رفت. منم رفتم توی آشپزخونه و سعی کردم خودمو مشغول کنم. رهام "مامان،مامان" گویان وارد آشپزخونه شد. کمی دور و برشو نگاه کرد و با دستاش دوطرف بازو هام رو گرفت و چونشو روی شونه ام گذاشت و گفت:
₩درود بر خانوم خودم
دنبال یه بهونه میگشتم که از این فاز بیاد بیرون. بنابراین غُرغُرکنان گفتم:
$اول دستاتو بشور بعد به من دست بگیر
ازم فاصله گرفت و با قیافه ی مظلومی که دلم واسش غش میرفت گفت:
₩من که نرفتم گچ کاری کنم که. اگه گیتار کثیفه، باشه😔. ببینم مامان خانومِ مارو ندیدی؟🤨
با اخم بهش نگاه کردم که خندید و گفت:
₩الآن مثلا حسودی کردی؟😅
با اشاره به خودش گفت:
₩خبرگذاریِ بی.بی.سی میخواست خبررسانی کنه که شایان و نیما رو دیدم و اونا گفتن پدربزرگم حالِ خوشی نداره اگرچه میدونم کرم ریزیه جدید شایان و نیماست و دروغ میگن.
یه حس عذاب وجدان داشتم. رهام اینقدر خوشحال بود و میفهمیدم اگه بفهمه مامانش از همه چیز خبر داره همه ی خوشحالیش از بین میره. لب باز کردم که چیزی بگم که دیدم خم شده روی اُپن و چشاشو محکم میفشاره. سریع یه لیوان پُر از آب کردم و به طرفش رفتم. بازوشو چنگ زدم و گفتم:
$بیا اینو بخور بهترشی.
انگار نمیشنید چی میگم. چشاش هم که بسته بود و هرچی هم تکونش میدادم همچنان داشت قلبشو میفشرد. لیوان رو روی اُپن گذاشتم و روبه روش وایسادم. روی پنجه ی پاهام وایسادم تا قدم بهش برسه و لبامو محکم روی لباش کوبیدم و شروع کردم به بوسیدن.
کم کم چشاشو باز کرد و دستشو از روی قلبش برداشت و منو توی آغوشش گرفت و شروع کرد به همراهی کردن. چندثانیه ای توی همون حالت بودیم که با صدای امیر سریع از رهام جداشدم و اونم لیوان آب رو برداشت و شروع کرد به خوردن. امیر خنده ی شیطونی کرد و باصدای بلندی خطاب به آتوسا گفت:
@دو زوج را در حین ارتکاب جرم دستگیر کردم😎
آتوسا هم رسیدو چشمکی زد و گفت:
&چیز تازه ای نیست😉 امیر خودمون بریم بزاریم کارشون رو با خیال راحت انجام بدن.
چشم غره ای برای آتوسا رفتم و همونطور که از آشپزخونه خارج میشدم خطاب به رهام گفتم:
$مامانت تازه رفته حموم. فکرنکنم حالا حالاها بیاد بیرون.
آتوسا با صدای بلندی گفت:
&چیشده شما دوتا کبکتون خروس میخونه؟
چشامو درشت کردم و گفتم:
$مننننننن؟؟؟؟
&نه بابا. رهامو امیر رو میگم.
امیر با نیش باز گفت:
@دوباره یاشار رو اذیت کردیم
.
رهام هم خندید و گفت:
₩نشون بده امیر.
امیر گوشیشو در اورد و یه فیلم پلی کرد: رهام روی زمین دراز کشیده بود. امیر هم بالای سرش نشسته بود و یه چیزی بهم میگفتن و ریز ریز میخندیدن. صدای امیرمیلاد از پُشت اومد:
+بچه ها آماده باشید. یاشار اومد.
رهام خندشو خورد و چشاشو بست. امیر هم موهای خودشو بهم ریخت. صدای یاشار که انگار نزدیک میشد اومد که میگفت:
×بچه ها قرار شد که اولین کنسرت سالن میلاد با...
حرفش با دادِ امیر که گفت:
@نه رهاااااااااام. توروخدااااااااا
قطع شد. یاشار دوید سمت امیر. امیر میزد توی سر خودش و مثلا گریه میکرد. (از جونش مایه گذاشت😐💔) یاشار امیر رو تکون داد و گفت:
×چیشده؟
وقتی دید امیر همش گریه میکنه و چیزی نمیگه رفت سراغ رهام. رهام هم چشاشو بسته بود و از این همه نگه داشتنِ خندش قرمز کرده بود. یاشار با ترس رهام رو تکون میداد و صداش میکرد. امیر هم که فقط میزد توی سر خودش. یاشار چنگی به گونش زد و گفت:
×یا خدا. یا امام حسین. خدایا خودت یه کاری کن.
امیر با لحن گریونی گفت:
@امیرمیلاد پس چیشد این آمبولانسِ کوفتی؟
یاشار زد توی سر خودش و گفت:
×یا قمربنی هاشم. خدایا رهام خوب شه قول میدم دیگه غُرغُر نکنم. قول میدم دیگه باهاشون دعوا نکنم. قول میدم...
رهام یهو چشاشو باز کرد. نیشش شُل شد و گفت:
₩قول دادیاااااااا.
امیر هم زد زیر خنده. رهام و امیر افتاده بودن روی زمین و داشتن از خنده غش میکردن. یاشار هم خشکش زده بود. یهو داد زد:
×خونتون حلاله. جفتتونو میکُشم.
@بسم الله. این چرا اینطوری شد؟
₩امیر جونتو بردار و بریم.
و بلند شدن و فرار کردن. یاشار یه ساکسیفون برداشت و افتاد دنبال رهام و امیر و گفت:
×همین ساکسیفون رو توی سرتون میشکونم.
امیر در حین فرار کردن گفت:
@یاشار جووون. ساکسیفون چوبی که نیست بشکنه🤷♀️
₩در حال حاضر از این بشر هیچ چیز بعید نیست.
و فیلم تموم شد. با آتوسا کلی واسه یاشار خندیدیم. بعد از کلی خندیدن و تقدیم کردنِ چندتا فحش خوشکل به رهامیر، میز شام رو چیدیم. هممون نشستیم که رهام گفت:
₩خب...مامان نمیخواد بیاد؟
$بهش گفتم گفت ما بخوریم میل نداره.
رهام بلند شد و رفت پُشت در حموم و گفت:
₩مامان بیا دیگه. بدون شما مزه نمیده. بیا توروخدا.
اینقدر اِصرار کرد که فرزانه خانوم قبول کرد و اومد بیرون و نشست پُشت میز. چشاش قرمز کرده بود. رهام هم متوجه شد اما چیزی نگفت. مشغول غذا خوردن بودیم که فرزانه خانوم گفت:
÷قرصاتو خوردی رهام؟
جا خوردم. رهام هم داشت دوغ میخورد و باعث شد دوغ بپره توی گلوش و شروع کرد به سرفه کردن. کمی که آروم شد چند ثانیه با تعجب به فرزانه خانوم نگاه کرد و سپس با اخم به من خیره شد. سریع نگاهمو ازش دزدیدم و سرمو پایین انداختم. رهام آروم لب زد:
₩مامان..من...
حرفش نصفه موند چون فرزانه خانوم بلند شد و رفت داخل اتاق. رهام هم قاشقشو کوبید به بشقاب و "لعنتی" ای زمزمه کرد. از جاش بلند شد و رفت به سمت اتاقی که فرزانه خانوم اونجا بود...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق.
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
خب...😁
اینم از پارت هشتاد و هفتم🤷♀️
مامانِ رهام فهمید😱
رکسانا لو رفت ولی رهام مگه میتونه با عشقش قهر باشه؟☺️ دلتون رو خوش نکنید شایدم بتونه🙄
خب خب خب😋
پارت های بعدی☹
راستییییییییییییییییی🤠
فردا تولد امیرهههههههه🤩
تولدت مبارک مگا استار🥳🧡
تولدت مبارک فرمانده🥳💚
تولد داداشِ ماهِ رهام مبارک😉🥳🖤
💝تولدت مبارک💝
💞خلاصه که پیشاپیش تولد امیرمون مبارک💞
بچه ها شروع رمان بُن بست کِی باشه؟🤔
به مناسبت تولد امیر سوم دی باشه؟🤔
تاریخشو بگید لطفا😘❤
کلیک کنید👇💛
این هم وب رمان بُن بست🤗👆
نظر یادتون نره💜
دوستون داریم💙
شمس باشید،خدایاشکرت💔
سلام عزیزای دلم💚
یه خبر خوب💜
خیلی از شما قشنگا درخواست رمان برادرانه داشتید❤
ماهم سعی کردیم دل شما عشقا رو نشکنیم🖤
اومدیم با یه رمان جدید👇

یه رمان با ژانر برادرانه و ترسناک😈🤫
یه رمان ماکانی بدون حضور مستقیم هیچ دختری😿
چند پارت از رمان آماده ست نظراتتون رو همین جا بگید تا ما مقدار حمایتا رو ببینیم و رمان رو طوفانی شروع کنیم💞
بی حد و اندازه دوستون داریم❣
شمس باشید،خدایاشکرت🧡
#بن_بست
