[تاوان عشق]
part 112
*سه هفته بعد*
"رکسانا"
هفته ی پیش آتوسا گچ دستشو باز کرد. پای امیر به خاطر افتادنش، بدتر شده بود و پاشو گچ گرفته بودن که امروز قرار بود گچ پای امیر هم باز شه. وضعیت امیر خیلی بهتر شده بود و میتونست با آوای کلمات باهامون ارتباط برقرار کنه. امروز مامان زنگ زد و گفت که حالش خوب نیست و ازم خواست برم پیشش.
قرار شد منو آتوسا بریم خونه ی مامان، و رهام و امیر برن گچ پای امیر رو باز کنن و از اونجا برن دکترِ امیر. حالا چهارنفری توی ماشین نشستیم و قراره رهام، منو آتوسا رو خونه ی مامان پیاده کنه. ... رهام جلوی خونه ی مامان توقف کرد و رو به ما گفت:
₩خودتون برنگردید هاااا. هر موقع که بود زنگ بزنید خودم میام دنبالتون
باشه ای گفتیم و از ماشین پیاده شدیم که رهام و امیر رفتن. رو به آتوسا گفتم:
$بیا بریم فروشگاه اینجا و به چیزی واسه خونه ی مامانم بخریم
باشه ای گفت و با هم به سمت فروشگاه رفتیم...
....
کلی خرید کردیم. آتوسا هم کلی واسه خودش لواشک و تمر و ترشاله خرید. مثلا حامله ست😒 هفت هفتشه بچمون😍 کلی خرید کردیم و اومدیم بیرون و به سمت خونه ی مامان راه افتادیم. زنگ درو زدیم که در با صدای تیک ضعیفی باز شد. اول گذاشتم خانمِ حامله مون بره.تازه نصفِ بیشترِ خرید ها هم دستِ منه. خانم وسیله ی سنگین برنمیدارن، چیییییییش😒
وارد حیاط شدیم و آتوسا به در ورودی ضربه زد و با سلام بلندی وارد شد که جیغ زد و وسایل از دستش افتاد. خرید ها رو روی زمین رها کردم و وارد خونه شدم که با دیدنِ صحنه ی رو به روم قلبم شروع به تند تند زدن کرد. مامان رو به یه صندلی بسته بودن و دهنش رو با یه چسب پهن پوشونده بودن و دوتا مَرد گُنده هم بالای سرش ایستاده بودن.
به اطرافم دقیق نگاه کردم که با بردیا که روی یه صندلی نشسته بود و با پوزخند نگام میکرد؛ رو به رو شدم. دستِ آتوسا رو گرفتم و یه قدم به عقب برداشتم که درِ خونه بسته شد. آتوسا جیغ زد و خودش رو بهم چسبوند. بردیا لب باز کرد و گفت:
£بَه بَه، سلام عشقم. گفتم بیای اینجا چون صبر منم دیگه حدی داره. میخوام انتقاممو از آقای هادیان بگیرم و تورو مالِ خودم کنم خانومم. این وسط یه سلام و علیکی هم با عای مقاره داشته باشم. بهت گفته بودم رهامت داره وارد بازی ای میشه که برندش منم. مالِ خودم میشی دلبر
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
$هیچ غلطی نمیتونی بکنی
با این حرفم به اون دوتا گولاخ اشاره کرد. به سمت منو آتوسا اومدن و دستامون رو از پُشت بستن. دهنمون رو با چسب بستن و به بیرون هُلمون دادن. به زور سوار یه ون مشکی کردنمون و حرکت کردن...
"رهام"
گچ پای امیر رو باز کردن. امیر توی ماشین بود و من اومده بودم عکسِ پاش رو تحویل بگیرم و برم. اگرچه نیازی به عکس پاش نبود ولی نمیشد اینجا ولش کرد. منتظر بودم تا عکس رو بیارن. گوشیمو از جیبم در آوردم و شماره ی رکسانا رو گرفتم تا ببینم حالِ مامانش بهتر شده یا نه که هرچقدر زنگ زدم جواب نداد. با اومدنِ پرستار، بیخیال شدم و گوشی رو توی جیبم چپوندم. عکس رو از پرستار گرفتم و بعد از تشکر از ساختمون زدم بیرون. به سمت ماشین رفتم که دیدم بلههههه، آقا امیر نشستن پشت فرمون. تازه ماشین رو هم روشن کرده بود. درِ سمت راننده رو باز کردم و گفتم:
₩پاشو امیر تو با این پات نمیتونی رانندگی کنی
با اشاره بهم فهموند برم سمت شاگرد بشینم. دست به سینه وایسادم و دوتا ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
₩نچ
با خنده شونه ای بالا انداخت و پس از در آوردنِ زبونش پاشو روی پیدال گاز فشرد و حرکت کرد. سریع دویدم دنبالش و گفتم:
₩هوووووویییییییییی امیــــــــــــــــر، با توووو اممممم، وایســـــــــااااااااااااا، منوووو اینجاااااا وللللل نکـــــــنننننن
بالأخره وایساد. بهش رسیدم و به ناچار سمت شاگرد نشستم. با قیافم خندید و زبونشو برام در آورد و حرکت کرد. در حین نفس نفس زدن که ناشی از دویدن دنبالِ این شامپانزه بود غر میزدم:
₩وایییی خدا. یعنی این بشر زبون نداشته باشه حرف بزنه، پاش شکسته باشه، داغون شده باشه بازم دست از سر این حرص در آوردناش برنمیداره. قبلاً یاشارِ بیچاره رو حرصی میکرد حالا منه از خدا بیخبرو، اووووف بیچاره آتوسا که میخواد یه عمر با تو زندگ...
حرفم با تیر کشیدنِ قلبم قطع شد. سعی کردم به روی خودم نیارم و امیر متوجه نشه. دردش اینقدر زیاد بود که با هر بار تیر کشیدنش؛ رگ های گردنم درد میگرفت. حتی بازو ها و قسمت چپ بدنم رو به درد آورد. نگاه پُر از دردم روی امیر که با تعجب بهم خیره شده بود؛ قفل شد. لبخندی زدم و گفتم:
₩چـ.چیه؟
دستاشو تو هوا تکون داد و مچشو به معنی (چیشد) پیچوند. نگاهمو به ماشین های رو به رویی دوختم و گفتم:
₩هیچی، برو
....
امیر توی اتاقِ دکتر بود. از نگرانی قلبم داشت میفتاد تو شُرتم. آخه هرچقدر به رکسانا و آتوسا زنگ میزدم جواب نمیدادن. شماره ی مادرش هم نداشتم. داشتم شماره ی رکسانا رو میگرفتم که امیر از اتاقِ دکتر خارج شد. گوشیم رو توی جیبم گذاشتم و از روی صندلی بلند شدم. به سمتش رفتم و گفتم:
₩تموم شد؟ بریم؟
سری به علامت مثبت تکون داد و با هم رفتیم بیرون. باز هم امیر پُشت فرمون نشست که گفتم:
₩امیر برو خونه. دنبالِ رکسانا و آتوسا نمیریم. فکرکنم امشب باید مجردی با هم تو خونه بمونیم و رکسانا و آتوسا هم خونه مامان رکسانا میمونن
....
چهل دقیقه ای بود که رسیده بودیم خونه. هنوز خبری از رکسانا و آتوسا نداشتم. رو به امیر گفتم:
₩امیر تو پات هنوز خوب کامل خوب نشده. اینقدر وزنتو ننداز روی پات و راه برو. بشین یه گوشه فیلمتو ببین. منم میرم دنبال رکسانا و آتوسا
بالأخره امیر رو راضی کردم و از خونه زدم بیرون به مقصد خونه ی مامانِ رکسانا...
....
رسیدم به خونه. هرچقدر در زدم کسی درو باز نکرد. دیگه واقعا ترسیده بودم. با خودم لب زدم: "خدایا میدونی تو چه وضعیتی هستم. ممکنه اتفاقی افتاده باشه. خودت حلالم کن" و از دیوار بالا رفتم. توی خونه رو دید زدم. لامپ های خونه خاموش بود و هنه جا تاریک. از دیوار پریدم پایین و به سمت در وردیه خونه قدم برداشتم. جلوی در چندتا پلاستیک خرید بود. با دیدنِ کیفِ رکسانا که وسایلش از توش بیرون ریخته بود و کنارِ در افتاده بود تا جرز سکته رفتم و برگشتم. میدونستم دوباره قراره اتفاقات ناخوشایندی بیفته. چند تقه به در زدم و گفتم:
₩رکسانا؟ آتوسا؟ بچه ها اونجایین؟
ولی هیچ صدایی نیومد. محکم تر در زدم و بلند تر گفتم:
₩رکسانا؟ آتوسا؟ سمیرا خانم؟
صدای نامفهوم یه زن که سعی داشت چیزی بگه اما نمیتونست از داخل خونه اومد. دو قدم عقب رفتم. سمت راست در زنجیرهای تزئینی بود. اگه میخواستم به در ضربه بزنم؛ زنجیرا به قفسه ی سینم میخوردن. اگه هم پشتمو بهشون کنم؛ به کمرم میخورن. هرچی باشه کمر بهتره ولی باید با سمت چپ بدنم ضربه بزنم.
بالأخره بعد از کلی مسئله حل کردن؛ دو قدم عقب تر رفتم و با شونه ی چپم به در ضربه زدم که درد قلبم توی تمام بدنم پیچید و همینطور زنجیرها توی کمرم فرو رفتن ولی در باز نشد. عقب تر رفتم و محکم تر به در ضربه زدم که درد قلبم بیشتر شد و همچنان در، استوار رو به روم ایستاده بود.
دست راستم رو روی قلبم گذاشتم و خیلی عقب تر رفتم و دویدم به سمت در و با شدت بیشتری خودمو به در کوبوندم که در باز شد و افتادم توی خونه. از درد چشامو روی هم فشردم و لبمو به دندون گرفتم. با دستم قلبم رو فشردم و به سختی از جام بلند شدم. مادر رکسانا رو به یه صندلی بسته بودن و روی دهنش هم یه چسب زده بودن.
از تقلا هاش صندلی افتاده بود روی زمین. صورت مامانِ رکسانا داغون بود انگار که کسی کتکش زده بود. داشت گریه میکرد و تقلا میکرد خودشو آزاد کنه. به سمتش رفتم و با هزار بدبختی صندلیشو صاف کردم. چسب روی دهنشو باز کردم و گفتم:
₩رکسانا؟ آتوسا؟ کجان؟
با گریه لب زد:
سمیرا: بردیا...
در حین اینکه دست و پاشو باز میکردم گفتم:
₩آدرسی ازش دارید؟ میدونید کجاست؟
سمیرا: اون میدونست تو میای اینجا. یه آدرس گذاشت اونجا
و به سمت میز اشاره کرد. به سمت میز رفتم و کاغذِ روشو برداشتم. یه آدرس بود و زیرش نوشته بود:
£در خدمتیم آقای هادیان...! ):)
گوشمو از جیبم در آوردم و خواستم به پلیس خبر بدم که با حرف سمیرا خانم، که گفت:
سمیرا: پسر، زود برو. گفت میخواد رکسانا رو مالِ خودش کنه
گوشی رو روی زمین ول کردم و از خونه زدم بیرون که سمیرا خانم هم پُشت سرم اومد و گفت:
سمیرا: منم باهات میام پسرم
دستی به چشام کشیدم و گفتم:
₩شما توی خونتون بمونید. اگه برادرِ من اوند اینجا چیزی بهش نگید که من کجام. از تون خواهش میکنم، اون خودش چندبار در معرض خطر بوده نمیخوام اتفاقی براش بیفته
قسم دادنش برام سخت بود. چشامو روی هم فشردم و ادامه دادم:
₩جونِ رکسانا چیزی بهش نگید. اگه تا فردا صبح خبری نشد؛ فقط به پلیس خبر بدید
و سوار ماشین شدم و حرکت کردم به اون آدرس...
....
با رسیدن به یه باغ بزرگ، از ماشین پیاده شدم. در نیمه باز بود و هنه جا تاریک. آروم وارد باغ شدم. یه نور ته باغ بود. آروم به سمت نور حرکت کردم که دستام از پُشت اسیر دوتا یاروی گُنده شد. لعنت بهت رهام که حواستو جمع نمیکنی. با صدای بلندی گفتم:
₩کجا بُردیشون؟
صدای یه نفر از توی تاریکیه جلو اومد که خطاب به اون دوتا گولاخه که منو گرفته بودن گفت:
+ببرینش بندازینش کنار اونا
به زور و کشون کشون منو بُردن به ته باغ. یه در آهنیه بزرگ بود. دو نفر درو باز کردن و منو هُل دادن داخل و به ستون وسط اتاق بستن و از اتاق خارج شدن و درو بستن. با صدای رکسانا که گفت:
$رهام تو چرا اومدی؟
سرمو به عقب چرخوندم. خیلی بهشون دید نداشتم و فقط کمی آتوسا رو میدیدم. روی پاهام جابه جا شدم و دوباره سرمو به عقب چرخوندم که دیدم آتوسا و رکسانا رو کنار هم به صندلی بستن. همونطور که براندازشون میکردم گفتم:
₩خوبین؟
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلاااااااااااام❤
پارت صد و دوازدهم آپ شد👆
شما هم مثل من فکرمیکنید مامانِ رکسانا یه ریگی به کفششه🤐🤫🙄
بیچاره امیر از همه جا بی خبره😥
به نظرتون چی میشه؟😓
بردیا باهاشون چیکار میکنه؟😢
پارت بعد معلوم میشه که سهیل کیه😉
دو پارت دیگه به آخر رمان مونده🥰
الآن داریم پارت 15 فصل دوم رو مینویسیم😍
خیلیییییی عاشقتونیم🧡
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 111
"امیر"
تیغ رو روی رگم گذاشتم و پوزخندی به حال و روز خودم زدم. تو خواب هم نمیدیدم یه روز فکر خودکشی به سرم بزنه. دیگه خسته شدم از این زندگیه گور به گوری. میخوام راحت شم. کمی تیغ رو فشار دادم. خون خیلی آروم حمع شد و بالا اومد. دستام میلرزید. تیغ رو از رگم فاصله دادم.
آره من میترسم. من یه ترسوعه لالم. یه ترسوعَم که هیچی ندارم. ولی به دَرَک میخوام خودمو خلاص کنم. دوباره تیغ رو روی رگم گذاشتم و کمی بیشتر فشردم. این دفعه خون بیشتر و با سرعت بیشتری جمع شد. صدای قدم های فردی رو شنیدم که به در اتاق نزدیک میشد.
بدونِ اینکه در بزنه؛ دسته ی درو پایین کشید که سریع تا دیر نشده؛ تیغ رو محکم روی رگم کشیدم. همون لحظه آتوسا وارد اتاق شد. سریع با دستِ راستم، مچ دست چپم رو گرفتم و قایمش کردم اما دیگه دیرشده بود. آتوسا سریع با جیغ اسم رهام رو صدا زد.
احساس ضعف میکردم و تمام دنیا داشت دور سرم میچرخید اما خودمو نگه داشته بودم. رهام و پُشت سرش رکسانا وارد اتاق شدن. رهام با دیدنِ خونِ دستم، سرجاش خشکش زد. لعنتی اگه الآن دوباره قلبش درد بگیره چی؟ رکسانا نگاهی به من و رهام که سر جاش خشکش زده بود کرد و رو به رهام گفت:
$هیچی نشده نگران نباشین. رگشو نزده
با این حرفِ رکسانا، انگار رهام شُل شد و یه بار از روی دوشش برداشته شد. با بغض نگام میکرد و چونش میلرزید. کم کم داشتم همه جا رو تار میدیدم. رهام همونجا دم در نشست روی زمین و همونطور که پُشتش بهم بود با لحن بغض داری گفت:
₩چرا اینجوری میکنی؟ چرا به فکر آتوسا نیستی؟ مگه من داداشِت نیستم؟ پس چرا باهام اینجوری میکنی؟ چرا قلبمو به درد میاری؟ فکرکردی بعد از تو باید سرمو بزارم روی زمین و بمیرم؟
ناخودآگاه اشکام جاری شد. منه لعنتی چیکار کردم؟ چرا اشک داداشمو در آوردم؟ چرا اینقدر احمقم که فکر کردم با مُردنم راحت میشن؟ فقط به فکر راحتیه خودم بودم؟ اینقدر خودخواه بودم که فکر اطرافیانم رو نکردم؟ تا چه حد کثافتم من؟ تا چه حد نامردم؟ سعی کردم به سرگیجه و تاری چشام غلبه کنم و از جام بلند شم. یه قدم سمت رهام برداشتم و خواستم قدم بعدی رو طی کنم که تاریِ دنیا تبدیل به ظلمات شد و دیگه چیزی نفهمیدم...
"رهام"
اشکام پُشت سر هم جاری میشدن که ناگهان صدای زمین خوردنِ چیزی و جیغ آتوسا بلند شد. به عقب برگشتم که با قامت امیر که پخش زمین شده بود مواجه شدم. مغزم دستور نمیداد باید چیکارکنم. با گریه های آتوسا به خودم اومدم. همونطور که به سمت امیر میرفتم؛ خطاب به رکسانا گفتم:
₩زودباش زنگ بزن اورژانس
به سمت امیر رفتم. هنوز از دستش خون جاری میشد. پس رگشو زده اما به روی خودش نمیاورده. با دیدنِ رنگ گچش فهمیدم وقتی برای صبرکردن برای آمبولانس نیست پس سریع امیر رو بغل کردم و با هزار بدبختی از پله ها آوردمش پایین و از خونه خارج شدم. گذاشتمش صندلیه عقب. رکسانا و آتوسا هم سوار شدن و با آخرین سرعتی که میتونستم برونم؛ به سمت نزدیک ترین بیمارستان این حوالی حرکت کردم. با رسیدن به بیمارستان سریع پیاده شدم که رکسانا گفت:
$من میرم یکی رو صدا بزنم تو بمون کنار امیر
سری تکون دادم و رکسانا هم رفت. در عقب رو باز کردم و منتظر پرستارا شدم تا بیان. آروم و قرار نداشتم بنابراین دوباره امیر رو کول کردم و به سمت در وردیه بیمارستان قدم برداشتم که رکسانا و دوتا پرستار همراه برانکارد به سمتم اومدن. امیر رو روی برانکارد خوابوندم و وارد سالن بیمارستان شدیم
"رکسانا"
با احساس سنگین شدن شونم، آروم سر آتوسا رو از روی شونم برداشتم و روی پام گذاشتم و دوباره مشغول نوازشش شدم. اینقدر گریه کرد جونی واسش نموند. با اتفاق های این چندوقت اخیر، رابطه ی بین امیر و آتوسا خیلی کم شده بود. آتوسا هم خیلی حرف نمیزنه و خودشو کرده مثل امیر. هنوز باورم نمیشه امیر چه بلایی میخواست سر خودش بیاره. یعنی یک درصد هم به آتوسا و رهام فکرنکرد؟ نفسمو صدادار بیرون فرستادم که همون لحظه رهام از ته سالن درحالی که کُتش روی یه دستش بود و چندتا برگه هم توی دستش و داشت آستینشو پایین میکشید؛ به سمتمون اومد. رو به روم قرار گرفت که گفتم:
$تموم شد؟ خون دادی؟
سری به علامت مثبت تکون داد و با علامت سوال به آتوسا اشاره کرد که گفتم:
$اینقدر گریه کرد جونی واسش نموند و خواب رفت
غمگین سری تکون داد و کنارم نشست که گفتم:
$نشستی که. پاشو برو یه چیزی بخور خون دادی فشارت میفته
₩خوبم مهم نیست
$آره از قیافت مشخصه. پاشو رهام توروخدا اذیتم نکن برو یه چیزی بخور
بی توجه به حرفم برگه ها و کُتشو روی صندلیه کنارش گذاشت. به جلو خم شد و آرنجشو به زانوش تکیه داد و دستشو توی موهاش فرو کرد. به دَرَک. به مار راستم اصلا. منو باش واسه کی دلسوزی میکنم. چند دقیقه ای توی همون حالت بودیم. انگار رهام عصبی بود و یه مشکلی داشت چون همش خودشو تکون میداد و پاشو آروم روی زمین میزد. از جاش بلند شد که گفتم:
$کجا؟
چیزی نگفت و خواست بره که عصبی گفتم:
$زبون که داری خداروشکر. کجا داری میری؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
₩حالم رو به راه نیست. میرم یه آبی، زهرماری بگیرم کوفت کنم ببینم درد این لعنتی آروم نمیگیره
آهانی گفتم که رفت. دوباره رفتم تو فکر. ای خدا اینا دیگه چه بلاهاییه که داره پشت سر هم سرمون میاد؟ آخه امیر و آتوسا چرا؟ لعنت بهت آرتین. لعنت به بردیا که آرتین رو کشید طرف خودش. فقط من میدونم بردیا به آرتین گفته به آتوسا تجاوز کنه و آرتین رو چیزخور کرده. پوووف بردیا دیگه چه سگ صفتیه. با اومدنِ دکتر از افکارم بیرون اومدم. آتوسا رو تکون دادم و گفتم:
$بلندشو آتوسا، دکتر اومد
کمی با گیجی تکون خورد. توجهی بهش نکردم و از جام بلند شدم و رو به دکتر گفتم:
$چیشد آقای دکتر؟
دکتر:خوشبختانه سریع رسوندیدش به بیمارستان. ما هم بخیه...
ادامه ی حرفش رو نزد و به پُشت سرم خیره شد که گفتم:
$بله آقای دکتر داشتید میگفتید
به پُشت سرم اشاره کرد و گفت:
دکتر:فکرکنم اون خانم حالشون مساعد نیست
به عقب برگشتم:
$اِ آتوسا چیشدی؟!؟!
"رهام"
وارد طبقه ی سوم شدم. مگه رکسانا و آتوسا اینجا نبودن؟ بیخیال شونه ای بالا انداختم و به سمت اتاقی که امیر داخلش بود رفتم تا ببینم دکتر کارش تموم شده یا نه. رو به روی شیشه ی اتاق وایسادم. فقط یه پرستار داخل اتاق بود. همه چیز رو چک کرد و از اتاق خارج شد که جلوشو گرفتم و گفتم:
₩ببخشید، حالش چطوره؟ دکتر رفت؟
پرستار:بله حالشون خوبه. دکتر هم کارشون تموم شد و رفتن
₩میتونم برم داخل؟
پرستار:بله بفرمایید، چیزی تا بهوش اومدنش نمونده
تشکری کردم و وارد اتاق شدم. پرده رو کشیدم تا کسی داخل اتاق رو نبینه و روی صندلی کنار تخت نشستم. حیف که الآن وقتش نیست و امیر حالِ خوبی نداره وگرنه حقشه یه چک بهش بزنم. آخه این چه کاری بود میخواست بکنه؟ نه نه تقصیر اون نیست. همش تقصیر منه. اگه تونسته بودم حالشو خوب کنم دست به چنین کاری نمیزد.
چقدر بی عُرضه ام. حتی واسه داداشم نتونستم کار انجام بدم. عُرضه ندارم حالِ امیر رو خوب کنم. مهم تر از همه، قدری واسه امیر ارزش نداشتم که حتی به خاطر منم شده فکر خودکشی به سرش نزنه. سری تکون دادم تا این افکار مسخره دست از سرم بردارن. دوباره تو فکر اینم که چطوری حالِ امیرو خوب کنم. هرکاری که توی دنیا بود انجام دادم ولی حالش خوب نشد پس الآن هم خوب نمیشه.
اصلا حتی شده باید کاری کنم به اجبار شاد باشه. بیخیال بعداً یه فکری میکنم. روی صورت امیر خم شدم. من فدای اون چهره ی مظلومت بشم. رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود. بمیرم داداش، آخه چرا اینکارو کردی؟ پیشونیشو بوسیدم و با دستم موهاشو بهم زدم تا بلکه بیدارشه و دوباره چشای خوشکلشو ببینم که حسابی دلم براش تنگ شده. ...
هرکاری انجام دادم بیدار نشد که نشد. ناچاراً عقب کشیدم و منتظر موندم تا بالأخره بهوش بیاد. شماره ی رکسانا رو گرفتم تا ببینم کجا رفتن. بعد از سه تا بوق جواب داد:
$جونم رهام؟
₩جونت سلامت، کجایین شما؟
$طبقه ی دوم
₩پس دارین میاین؟
$نه بابا. آتوسا حالش بد شد. فشارش افتاده بود. بهش سِرُم وصل کردن
دستی توی موهام کشیدم و گفتم:
₩چرا همه چی بهم ریخت یهو؟
$امیر اصلاً حواسش به آتوسا نیست. ناسلامتی حامله ستاااااا
₩یکی باید حواسش به امیر باشه دیگه چه برسه به آتوسا. هردوشون وضعیت خوبی ندارن
$امیر بهتره؟
با نگاه غمگینی به چشای بسته ی امیر گفتم:
₩اوهوم
$بهوش اومده؟
₩نه هنوز
رکسانا که متوجه ی لحن غمیگنم شد گفت:
$خودت خوبی؟
₩همین یه ربع پیش باهم بودیماااا
$خب دلم واست تنگ شده
₩من فدای اون دلت بشم، آره خوبم زندگیم
$اِ خدانکنه باز شروع کردی؟😤
لبخندی زدم و گفتم:
₩من همیشه همین بودم خانم موحدی😌
$بله متوجهم😬
لبخندم تمدید شد و گفتم:
₩حرص خودنت هم باحاله
با تکون خوردنِ چیزی کنارم سریع به سمت امیر برگشتم که دیدم چشاشو باز کرد و داره با دستاش سرشو میفشاره. خطاب به رکسانا گفتم:
₩رکسانا، امیر بهوش اومد باید قطع کنم. خبری از آتوسا شد خبربده
$باشه حتما. برو پیش امیر. خدانگه دار
گوشیو قطع کردم. رو به امیر با لحن سردی گفتم:
₩بهتری؟
هنوز گیج بود. نامرد فکرمیکنی رفتی والاحالاها؟ دلم میخواست بغلش کنم و اینقدر به خودم بفشارمش که کلیه اش از دهنش بزنه بیرون ولی این سرد و خشک بودن؛ جزئی از نقشم بود. با این حال هنوز دو دل بود که چیکار کنم. کمی به اطرافش نگاه کرد و با مظلومیت زل زد تو چشام. سخت بود برام انجام این رفتار ولی باید طبق نقشم پیش میرفتم. پوزخنری زدم و گفتم:
₩چیه؟تعجب کردی هنوز زنده ای؟
مظلوم تر بهم نگاه کرد که گفتم:
₩خیلی نامردی "داداشم"
و پُشتمو بهش کردم. روی داداشم طوری تاکید کردم و با لحنی گفتم که هرکسی باشه گریش میگیره. با کمی مکث ادامه دادم:
₩خیلی بی معرفتی جوجه طلاییه رهام!!!
بعد از چندثانیه به عقب برگشتم که دیدم داره گریه میکنه. رو به روش وایسادم و حیرت زده رو به چهره ی غرق اشکش گفتم:
₩بی جنبه داری گریه میکنی؟!؟!
واکنش خاصی نشون نداد و همچنان گریه میکرد. سرشو توی بغلم گرفتم. بوسه ای توی موهاش زدم و گفتم:
₩بی جنبه ی خودمی، شوخی کردم بابا
لبه ی تخت نشستم و بهش نگاه کردم که همچنان داشت گریه میکرد. سرمو نزدیکش بُردم و گفتم:
₩چندبار بهت اینو گفتم بازم برای آخرین بار میگم. آرزوی مرگ میکنم وقتی گریتو میبینم
اصلا توجهی به من نمیکرد و داشت گریه میکرد. دستامو رو به آسمون گرفتم و با لحن مسخره ای گفتم:
₩خدایا ازت خواهش میکنم کاری کن من بمیرم. نمیبینی امیر دوست داره بمیرم؟ عین بچه ی دوساله آب غوره میگیره چون من نمیمیرم. هعیی خدا...منو بِکُش. خداوندا رهام هادیان رو بِکُش چون امیر مقاره میخواد بمیـ...
با خوردنِ چیزی به بازوم حرفم رو خوردم. به سمت امیر چرخیدم که با اخم و چشای اشکی نگام میکرد. لبخندی زدم و همونطور که اشکاشو پاک میکردم گفتم:
₩من فدای اشکای داداشم بشم. دیگه نبینم بریزن هاااا. حتی اگه من مُردم نبینم گریه کنی خب؟
اخماشو بیشتر توی هم کشید و با اخم بیشتر و غلیظ تری، برزخی بهم خیره شد. دستامو به حالت تسلیم بالا آوردم و همزمان با قورت دادنِ آب دهنم گفتم:
₩غلط کردم، گوه خوردم، نوکرتم هستم
نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده. به باندی که دور مچ دستش پیچیده شده بود اشاره کردم و گفتم:
₩چرا میخواستی اینکارو کنی؟
خندشو خورد و سرشو پایین انداخت. لبخندی زدم و گفتم:
₩نبینم سرت پایین باشه هااا جوجه!
سرشو بالا آورد و خواست با اشاره چیزی بگه که زودتر گفتم:
₩اعتراض الکی نکن تو جوجه ای بیش نیستی. جوجه، جوجهههه، جوجههههههههه
وقتی دید برخورد باهام فایده ای نداره و کرمام بیشتر قلقلکم میدن برای اذیت کردنش؛ با قیافه ی مظلومی بهم خیره شد
₩قیافتو اونجوری نکناااا تو جوجه ای
₩جوجه اردک زشت قیافتو اونجوری نکن زشت تر میشی
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بغلش کردم و محکم به خودم فشردمش و همزمان گفتم:
₩خو عنتر با قلبم بازی نکن
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلام عشقای خودم🧡
بفرمایید اینم پارتی که قولشو داده بودم🥰
تعداد نظرات امروز چقدر باشه تا بازم روز بعد پارت بزارم؟🤔
بفرمایید پایان این پارت "فعلا" خوب تموم شد🤫
من که به شخصه عاشق جمله ی آخر این پارت شدم😂 عفت کلامتو عشق است عای هادیان😂
منتظر نظراتتون هستیم❤
عاشقتونیم💞
شمس باشید،خدایاشکرت💔
[تاوان عشق]
part 110
*یک هفته بعد*
"رهام"
با تکون های شدیدی که بهم وارد شد چشامو باز کردم که با قیافه ی نگرانِ رکسانا مواجه شدم. گوشیه امیر رو به طرفم گرفت و گفت:
$رمزشو بلدی؟
توی جام نیم خیز شدم و گفتم:
₩چرا؟ چیشده؟ اتفاقی افتاده؟ امیر حالش خوبه؟
$امروز سومه دی ماهه
₩خب که چی؟
$خب که امروز تولد امیره
تازه ویندوزم بالا اومد که رکسانا ادامه داد:
$نزار امروز بره اینستا. پیام تبریکی هم که براش اومده رو پاک کن
با یادآوریه پین گوشیه امیر، سریع گوشی رو از رکسانا گرفتم و عدد 732619 که روز تولد من، خودش، رکسانا و آتوسا بود رو زدم و وارد مسیجا شدم و پیام تبریکی که براش اومده بود رو پاک کردم. اینترنت گوشیش رو قطع کردم تا نتونه وارد اینستا شه. گوشی رو دادم به رکسانا تا بزاره سر جاش.
خواست از اتاق خارج شه که صدای قدم های فردی رو شنید و برگشت سمتم. گوشی رو انداخت توی بغلم و خودشو جلوی آینه و مشغول موهاش جلوه داد. یهو امیر وارد اتاق شد. گوشی رو زدم زیر پتو که امیر رو به روم قرار گرفت.
انگشت شصتش رو کنار گوشش و انگشت کوچیکش رو جلوی دهنش گرفت و اَدای تلفن رو در آورد و به خودش اشاره کرد و ابروهاشو به صورت علامت سوال بالا انداخت که یعنی: (گوشیه منو ندیدی؟) سریع تا ضایع نشدم گفتم:
₩نه. گوشیه توعه. من از کجا بدونم؟
همون لحظه آتوسا گوشی به دست وارد شد و رو به امیر گفت:
&دارم زنگ میزنم بهش تا ببینم کجاست
با ابروهام به آتوسا اشاره میکردم اما سرش تو گوشی بود و متوجهم نمیشد. رکسانا سریع رفت سمت آتوسا و گوشیشو از دستش کشید و تماس رو قطع کرد و گفت:
$حالا بریم بگردیم شاید پیدا شد
انیر و آتوسا حسابی تعجب کردن که همون لحظه صدایی توی اتاق پیچید:
@نمیخواستم...بری وایسادم نگات کردم و سوختم و ساختم...
همه به طرفم برگشتن و آتوسا گفت:
&مگه این آلارم گوشیه امیر نیست؟
امیر نگاهی بهم کرد و از اتاق خارج شد. پوووف لعنتی! گوشی رو از زیر پتو بیرون آوردم که اسم مسعود روش خودنمایی میکرد. چندتا فحش نثار مسعود کردم و از اتاق خارج شدم...
"امیر"
وارد اتاق شدم و درو پشت سرم بستم. هِه راستی امروز تولدمه. تولدی که بهم تبریک میگن ولی نمیتونم جوابشونو بدم و ازشون تشکر کنم. اینم از تولدم. نحس ترین روز زندگیم تا به الآن. کاش میمُردم ولی لال نمیشدم. کاش اصلاً توی این دمیا نبودم. کاش توی اون تصادف لعنتی مرگ مغزی میشدم ولی زبونِ صاحب مُردم بسته نمیشد. خسته شدم. دیگه کِشش ندارم... با باز شدنِ در سریع اشکامو پاک کردم که رهام وارد اتاق شد و درو پشت سرش بست. به سمتم اومد و کنارم، لبه ی تخت نشست. کمی نگام کرد و گفت:
₩چرا خودتو عذاب میدی؟
خیز برداشتم و کاغذ و خودکاری از روی میز عسلی برداشتم و روی تند و تند و بدخط کاغذ نوشتم:
@چرا عذابم میده؟ چرا راحتم نمیکنه؟ چرا نمیمیرم؟
چون کنارم بود؛ کاملاً به برگه دید داشت و همونطور که مینوشتم؛ اونم میخوند. اخم غلیظی کرد و گفت:
₩امیر به ولای علی یه بار دیگه از این حرفا بزنی دیگه نه من نه تو
دوباره نوشتم:
@چه فایده؟ اینجوری دارم عذابتون میدم. چرا نمیمیرم تا از دستم راحت شین؟ هیچ علاقه ای به ادامه ی زندگی با این اوضام ندارم. میخوام بمیرم. میخوام تموم شم. میخوام از دستم راحت شید
قشنگ معلوم بود خودشو کنترل کرده تا نزنه زیر گوشم
₩کافیه امیر
بازم نوشتم:
@چی کافیه؟ این سه واقعیته. من دارم عذابتون میدم
خودکار رو از توی دستم کشید و گفت...
"رهام"
خودکار رو از توی دستش کشیدم و گفتم:
₩به خدا اگه ادامه بدی خودمو از همین تخت میندازم پایین
نتونست خودشو کنترل کنه و لبخند ظریفی زد. آخ من فدای اون لبخند رهام کُشت بشم تک داداشم. بغلش کردم و سرشو به سینم چسبوندم و گفتم:
₩دلم برای شیطونیات تنگ شده
خودکار رو از دستم گرفت و بدونِ اینکه از بغلم بیرون بیاد؛ دستشو دراز کرد و روی کاغذ نوشت:
@منم دلم برای صدا زدنِ اسمت با صدای خودم تنگ شده
و قطره ی اشکی روی گونش چکید. چیزی نداشتم که بگم بنابراین سکوت کردم. ازم جدا شد و فاصله گرفت و نوشت:
@همش دارم عذابتون میدم
"امیر"
از رهام فاصله گرفتم و روی برگه نوشتم:
@همش دارم عذابتون میدم
باز هم چیزی نگفت و سکوت کرد. سرمو پایین انداختم. اشکام دیدم رو تار کرده بودن. نباید بیشتر از این اذیتشون کنم. اشکامو با پُشت دستم پس زدم و سرمو بالا آوردم که دیدم رهام خم شده و دستشو گذاشته روی قلبش. لعنت بهت امیر. لعنت به وجودت. لعنت به نحس بودنت. امروز خودمو خلاص میکنم. روز تولدم میشه روز مرگم. نمیخوام بیشتر از این زجرشون بدم. میدونستم دوباره تمام دنیای رهام شده سکوت. بنابراین بوسه ای رو گونش کاشتم، آخرین بوسه...! با آوای کلمات به سختی گفتم:
@عاعِعِعَم عاعاع (عاشقتم داداش)
و به سمت در قدم برداشتم که دستم از پُشت کشیده شد و افتادم توی بغل رهام
₩هوی هوی کجا؟ جوابتو نگرفتی منم عاشقتم داداش
چشام از تعجب گرد شد. رهام خنده ی ساختگی ای کرد و گفت:
₩بازیگر خوبی ام آره؟
با کمی مکث ادامه داد:
₩میخواستی چیکار کنی؟
سرمو پایین انداختم که گفت:
₩امیر نمیخوام اون چیزی باشه که فکرمیکنم
از جاش بلند شد. دستمو کشید طرف در و گفت:
₩پاشو حاضر شیم بریم بیرون...
"رکسانا"
شب شده بود که تصمیم گرفتیم برگردیم خونه. رهام رفت ماشینو بیاره و ما سه تا هم کنار کافه وایساده بودیم. امروز منو رهام تمام تلاشمونو کردیم تا حالِ امیر رو خوب کنیم اما انگار نه انگار. آتوسا هم با دیدنِ حالِ روحیه امیر، داغون تر میشه. حالِ امیر، امروز از همه ی روزا بدتر بود. حق داشت امروز روز تولدش بود اما...
با شنیدن صدای جیغ چندتا دختر که میگفتن: (امیــــــــــــــر) از فکر و خیال بیرون اومدم. دوتا دختر پانزده، شانزده ساله دویدن سمت امیر. سریع با آتوسا از امیر فاصله گرفتیم که یعنی ما با امیر نیستیم. ای وای الآن امیر میخواد چیکار کنه؟ سریع شماره ی رهام رو گرفتم که ریجکت کرد. لعنتییییییییی الآن قطع نکن. خداااااااا😭. با صدای رهام که میگفت:
₩سلام بچه ها
یه ضرب سرمو بالا آوردم. رهام از پُشت اون دخترا به امیر نزدیک شد که دخترا گفتن:
+اِ سلام رهام
دلم میخواست بزنم دندوناشونو بریزم توی دهنشون. هم امیر و هم رهام رو با اسم کوچیک و بدون پسوند یا پیشوند صدا میزدن. یکی از دخترا رو به رهام گفت:
+رهام چرا امیر باهامون صحبت نمیکنه؟
رهام خنده ی تصنعی ای کرد و گفت:
₩با امیر سرِ یه چیزی شرط بندی کردیم. امیر شرط رو باخت و قرار شد امروز روزه ی سکوت بگیره
و دوباره الکی خندید. اون یکی دختره با ناز گفت:
+اِ رهام امیرمون رو اذیت نکن دیگه
میتونستم عصبانیت و نفرت رو تو چشای آتوسا بخونم. آروم و با حرص اَدای دختره رو در آورد:
&امیرمون رو اذیت نکن دیگه
اگرچه خودمم همین احساس رو داشتم ولی خندم گرفته بود
₩چشم امروز تموم میشه. ما دیگه بریم بچه ها. خدانگه دار
بالأخره شرشونو کم کردن و رفتن و ما هم سوار ماشین شدیم...
"رهام"
در حین رانندگی نگاهی به امیر که از شیشه بیرون رو نگاه میکرد کردم. روی گونه هاش برق میزد و این نشون از خیسیه گونه هاش میداد. دلم عجیب شور میزد. از وقتی اون دوتا فن پیجامونو دیدیم و من گفتم که شرط رو باخته و...امیر یه بند اما بی صدا دارا اشک میریزه.
هرکاری که از دستم برمیومد انجام دادم ولی حال این پسر خوب نمیشه. آتوسا هم همش بهامیر نگاه میکنه و تخریب میشه. مثلاً الآن آتوسا حامله ست. دکتر گفت باید بچه رو بندازن و اگه نخوان بندازن بعد از به دنیا اومدنِ این بچه دیگه نمیتونن بچه دارشن ولی آتوسامیر قبول نکردن که بچه رو سِقط کنن. ولی فعلاً فقط حالِ امیر مهمه. با صدای رکسانا که میگفت:
$رهام...رهام...حواست کجاست؟
از فکر بیرون اومدم و گفتم:
₩هان؟
$حواست کجاست؟ رد کردیم
به دور و برم نگاه کردم. وای رد شدیم. چندمتری دنده عقب گرفتم و رو به روی خونه نگه داشتم. حال نداشتم ماشین رو بزارم توی پارکینگ بنابراین جلوی خونه پیاده شدیم. ریموتو زدم و وارد خونه شدیم. هنوز لباسامون رو عوض نکرده بودیم که امیر با اشاره گفت میخواد دوش بگیره.
نشستیم و چند دقیقه ای شد که آتلشو باز کردم. خداروشکر آتلِ پاش ایرواکر بود و میشد باز و بسته اش کرد. خدا خدا میکردم بعداً دوباره بتونم ببندمش. امیر رفت دوش بگیره و هرچقدر اصرار کردم اجازه نداد همراهش برم. با این اوضاع پاش نباید تکون میخورد ولی تنها رفته حمام.
چند دقیقه ای جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشتم به این فکرمیکردم که چجوری حال امیرو خوب کنم. بیست دقیقه ای توی همون حالت بودم و فکری به ذهنم نمیرسید. چرا امیر نیومد پس؟ چرا دلم یه جوریه؟ قرار شد آتوسا بره امیر رو صدا بزنه و اگه دید به من نیاز هست؛ منو صدا بزنه و برم.
وارد آشپزخونه شدم. روغن ریختم و ذرت رو بهشون اضافه کردم و کمی نمک هم ریختم و در ماهیتابه رو گذاشتم. طولی نکشید که صدای تق و توق خوردنِ ذرت ها به درب ماهیتابه شروع شد. از صداشون خوشم میومد و داشتم گوش میکردم که صدای بلند و جیغ مانند آتوسا، منو به خودم آورد:
&رهام بیااااااااا. امیــــــــــــــــــــــــــــــر!!!
معطل نکردم و سریع با آخرین سرعتم به طبقه ی بالا رفتم و در نیمه باز رو هُل دادم و وارد اتاق شدم که دیدم...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
خماری...😈
چیشد به نظرتون؟😢
رهام چی دید؟😟
امیر چی شد؟😥
اگه نظرات این پارت، امروز بیشتر از ده تا نظر باشه فردا صبح زود پارت بعدی رو میزاریم😎😋
پس منتظر نظراتِ گُل و گلابتون هستیم😘
عاشقتونیم❤
شمس باشید،خدایا شکرت💜
[تاوان عشق]
part 109
"رکسانا"
به آتوسا گفتم اگه رهام فهمید نیستم؛ خودش یه بهونه پیدا کنه. دوباره میترسیدم از رفتن پیشِ بردیا ولی محبور بودم. چاره ی دیگه ای نداشتم. بالأخره بعد از یک ساعت تاکسی توقف کرد و گفت:
_بفرمایید رسیدیم
ممنونی گفتم و کرایشو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. نفس عمیقی کشیدم و وارد سالن فرودگاه شدم که بردیا از دور برام دست تکون داد. با نفرت نگاش کردم و از سر اجبار به سمتش قدم برداشتم. رسیدم بهش که گفت:
£سلام عشقم
چیزی نگفتم و همونطور با نفرت نگاش میکردم که گفت:
£اون پدر و مادر بی خاصیتت بهت یاد ندادن جواب سلام واجبه؟
با عصبانیت گفتم:
$زر زیادی نزن
خندید و گفت:
£اوه نه بابا؟ ولی راست میگی مادر تو زن بابای منم هست. اون رهام بی خاصیت و به درد نخوره وگرنه نمیزاشت تو بیای اینجا
انگشتمو تهدید وار بالا آوردم و گفتم:
$به رهام چیزی بگی؛ هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. دوما اسم رهام رو به زبون کثیفت نیار عوضی
انگشت اشارمو توی دستش گرفت و همونطور که پایین میاورد و میفشرد گفت:
£فکرنمیکنم موقعیت تهدید کردن رو داشته باشی. به نفعته ساکت باشی
چیزی نگفتم و انگشتمو به زور از دستش بیرون آوردم که گفت:
£چه خبر از عای مقاره؟ بهتره؟
$تو اون بلا رو سر امیر آوردی؟
£میخواستم بیارم ولی وقت نشد. اگه من زده بودم بهش که الآن رهام جونت داشت بالای سر قبر داداشش گریه میکرد که یقیناً اگه رهامت میفهمید داداشش مُرده؛ خودشم به جمع داداشش میپیوست
و زد زیر خنده. بعد از کمی خندیدن گفت:
£خودِ آقای مقاره از چراغ قرمز رد شده؛ زده به ماشین دو تا از بچه هامون که میپاییدنش. اون دو نفری که باهاشون تصادف کرده از بچه های ما بودن
$خیله خب. میخواستی بیام استقبالت که اومدم و تو هم رسیدی. پس من میرم
دستمو گرفت و گفت:
£اُوو اُوو، کجا؟ کجا؟ دیر اومدی زودم میخوای بری؟
خواستم دستمو از دستش بیرون بکشم که محکم مچ دستم رو گرفت و فشار داد. از درد چشام اشک زد. با دست راستم روی دستش مشت کوبیدم و گفتم:
$به من دست نزن عوضی
$آشغال ولم کن
ولی به چپش هم نبود. همون لحظه گوشیم زنگ خورد. بردیا تلاش میکرد گوشی رو از دستم بگیره و من اجازه نمیدادم. آهرش با کلی درگیری، بردیا موفق شد. با یه دستش دستای منو گرفته بود و با اون دستش تماس رو وصل کرد و گذاشت روی اسپیکر که صدای نگران رهام اومد که گفت:
₩الو رکسانا؟
£به به سلام جناب آقای هادیان. خوب هستین؟
جا خوردنِ رهام از پشت گوشی رو میتونستم حس کنم
₩گوشیه رکسانا دست تو چیکار میکنه؟
£چه خبر از آقا امیر؟ بهترن؟
₩ببند دهنتو. بهت میگم رکسانا کجاست؟
£چرا باید به یه مَرد غریبه بگم زنم کجاست؟
₩خوب گوش کن ببین چی میگم. اگه دستت به رکسانا بخوره؛ دستتو میشکونم. یادت نره دوتا از نوچه هات اینجا توی بیمارستان نفله شدن. فکرنمیکنم اونقدر با وفا باشن که کثافت کاریات و جا و مکاناتو لو ندن. خودت خوب میدونی میتونم زندگیه نداشتتو به گند بکِشم. تا یه ساعت دیگه رکسانا صحیح سالم رسید که رسید. اگه نرسید خودم میام سراغت. خداحافظ آقای سهیل فتوحی...!
و صدای بوق ممتد گوشی. بردیا "لعنتی" ای گفت و دستمو ول کرد. بیشتر فکرم توی جمله ی آخر رهام بود. سهیل فتوحی! فتوحی مگه فامیلیه آتوسا نیست؟ از فکرهای چرت و پرت و مسخرم دست کشیدم و به چهره ی عصبانیه بردیا چشم دوختم. وقتی نگاه خیره ی منو دید گفت:
£خیله خب. مثل اینکه آقا رهام خودش وارد بازی ای شده که من برندشم. باشه برو ولی به رهام بگو با بد کسی در افتادی
و هُلم داد سمت در خروجیه سالن. هاج و واج مونده بودم. به خودم اومدم و یه تاکسی گرفتم به مقصد بیمارستان...
*10 روز بعد*
"امیر"
از ساختمون دادگاه اومدیم بیرون که رهام گفت:
₩امیر همینجا وایسا برم ماشینو بیارم
سری تکون دادم که رفت. هِی اینم از رزانا. طلاقش دادم رفت. آتوسا هم از اون آرتین بیشرف جدا شد. دوتا دختر داشتن مشکوک بهم نگاه میکردن. ماسکم رو بالاتر کشیدم تا شناخته نشم وگرنه مجبور بودم باهاشون حرف بزنم که نمیتونستم. ماشین رهام جلوم توقف کرد و رهام پیاده شد.
با کمک رهام نشستم توی ماشین و رهام عصامو بهم داد و خودش هم سوار شد و حرکت کرد. گوشیه قبلیم که توی تصادف پَچ شده بود؛ پس گوشیه جدیدمو درآوردم و رفتم سراغ اینستا. با خوندنِ شعری که طرفدارا واسم سروده بودن؛ لبخند عمیقی روی لبام نقش بست.
ای کاش میتونستم خودم این شعرو برای رهام بخونم و با هم بخندیم. گوشی رو سمت رهام گرفتم و صفحش اشاره کردم. گوشی رو ازم گرفت و مشغول خوندنِ شعر شد که با دستم بهش اشاره کردم (بلند) و اون هم شروع کرد به بلند خوندن:
₩اتل متل مقاره / بازی میکرد تو کوچه /
اومد یه آدم بَد / پای اونو لگد کرد /
امیرِ پا شکسته / پای راستش شکسته /
راه نمیره نشسته / با باندی پاشو بسته/
امیر جون توماهی / خوب بشه پات الهی /
آچین و واچین / یه پاتو بچین /
رهام خندید و گفت:
₩به خدا لایکش نکنی بلاکت میکنم
خندیدم و سرمو به علامت باشه تکون دادم. به طرفدارا نگفته بودیم که تصادف کردم و گفتیم که توی فوتبال پام شکسته. به خاطر همین هم فعلا کسی ازمون توقع آهنگ نداره. خدایا من نمیتونم تا آخر عمرم سکوت کنم. اصلاً امیرمقاره و سکوت؟ یادمه آخرین کلمه هی که به زبون آوردم "خدا" بود چس خودت کمکم کن.
با توقف ماشین جلوی مطب دکتر از فکر بیرون اومدم. رهام هر روز میارتم اینجا برای درمان. این چندروز رهام همش حواسش بهم بوده و هوامو داشته. نمیدونم چطوری این همه محبتش رو جبران کنم. اینقدر حواسش بهم هست که خودم شرمنده میشم. در ماشین رو باز کردم که رهام گفت:
₩صبرکن امیر بیام کمکت
سری تکون دادم که رهام پیاده شد و ماشین رو دور زد و اومد کنارم. عصامو از دستم گرفت و با اون دستش دستمو گرفت و کمکم کرد از ماشین پیاده شم و بعد عصامو بهم داد. در ماشین رو بست و با هم وارد مطب شدیم...
....
سوار ماشین شدیم و رهام حرکت کرد. نمیدونم دکتر بهش چی گفت که کبکش خروس میخونه. رو کردم بهش و با پانتومیم اَدای یه دکتر رو در آوردم که رهام گفت:
₩چی؟
دوباره اَدا در آوردم که گفت:
₩هِن؟
دوبا ه اجرا کردم که گفت:
₩یه بار دیگه اجرا کن
دوباره اجرا کردم که با عجز نالید:
₩نمیفهمم چی میگی
با دستم اشاره کردم (هیچی) که رهام گفت:
₩خب خودت تلاش کن که بهم بگی
قیافمو غمگین کردم و سرمو به چپ و راست تکون دادم که یعنی (نمیتونم) که گفت:
₩با آوا بهم بفهمون. آوا و شکل کلمه رو بهم بگو
هرچقدر تلاش کردم نشد و چندتا صدای مزخرف و چرت و پرت ازم در اومد. رهام خندید و گفت:
₩الآن داری پیشِ خودت میگی چقدر خنگم که منظورتو نمیگیرم. نه داداش از همون اول فهمیدم میخوای بگی دکتر بهم چی گفت که خوشحالم
منتظر نگاش کردم که با ذوق گفت:
₩دکتر گفت خیلی پیشرفت کروی و اگه همینطوری ادامه بدی به زودی دوباره میتونی صحبت کنی
قیافه ی نا امیدانه ای بهش نشون دادم و به سمت شیشه ی ماشین چرخیدم و به بیرون خیره شدم. رهام ضبط ماشین رو روشن کرد که آهنگ "یه لحظه نگام کن" پِلِی شد. دلم میخواست بخونم اما نمیتونستم. دوباره اشکام جاری شد. آخه چرا؟ چرا نباید بتونم صحبت کنم؟ دوست دارم دوباره اطرافیانم رو صدا بزنم: آتوسام، داداش، رکسانا، مامان، بابا
چقدر یاشار رو اذیت میکردم و حرصشو درمیاوردم اما حالا دیگه حتی نمیتونم اسمشو به زبون بیارم. با توقف ماشین از باتلاق افکارم بیرون کشیده شدم. اطراف رو نگاه کردم. ما که هنوز نرسیدیم پس چرا رهام نگه داشت؟ چرخیدم سمتش و متعجب بهش نگاه کردم که با اخمی که لرزه به تن آدم مینداخت گفت:
₩تو بازم داری گریه میکنی؟ مگه نگفتم وقتی گریتو میبینم آرزوی مرگ میکنم؟ چقدر بهت بگم خوب میشی، همه چی درست میشه؟
سرشو به پُشتیه صندلی تکیه داد و دستاشو روی چشاش گذاشت. اشکامو پاک کردم و دستمو روی شونش گذاشتم و با لبخند نگاش کردم. به سمتم چرخید و با حالت و لحن مثلاً گریونی گفت:
₩تو قلب منو شیکوندی
و زد زیر خنده. با یادآوریه این دابسمش محسن ایزی، منم زدم زیر خنده. اینقدر خندیده بودیم که چشامون اشک زده بود. بالأخره بعد از کلی خندیدن که منجر به دل دردمون شده بود؛ رهام حرکت کرد به سمت خونه...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلام عشقای خودم😁
بابت تاخیر معذرت میخوام😞
شاید پارت بعد که پنجشنبه هست هم نزاریم چون این قسمت پارتا دست منه و منم خارج از شهرم😖
ولی شاید هم تا پارت بعد برگردیم و بتونم پارت بعد رو آپ کنم🤲
به نظرتون سهیل فتوحی کیه؟🧐
بردیا چرا حرصش گرفت؟🤨
و همینطور قصه ی تلخ امیرمون😔
نظر و انرژی فراموش نشه🧡
عاشقتونیم بی حد و اندازه💜
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 108
"آتوسا"
با حس دردی توی دست راستم چشامو باز کردم. احساس خستگی و کوفتگی داشتم و چیزی هم یادم نمیومد. به اطرافم نگاه کردم. اِ اینجا که بیمارستانه. وای امیر رفت سراغ آرتین. نه نه برگشت. بعد از چهل دقیقه برگشت. وقتی حالم بد بود منو بغل کرد و گذاشت توی ماشین. بعد از حال رفتم و دیگه چیزی یادم نمیاد. دست راستم خیلی درد میکرد. بهش نگاه کردم که دیدم توی گچه. برلی چی تو گچه؟ یه پرستار مشغول زدن یه سرنگ توی سِرُمم بود. به سمتش چرخیدم و گفتم:
&میشه بگید آقای مقاره بیاد؟ فکرمیکنم بیرون باشه
همونطور که محتویات آمپول رو داخل سِرُم خالی میکرد گفت:
پرستار: هنوز بهوش نیومده
&اشتباه شده. همراهِ من، آقای مقاره باید الآن توی سالن منتظر باشه
پرستار: عزیزم تازه از اتاق عمل اومده بیرون، هنوز بیهوشه
یه لحظه احساس کردم نمیتونم نفس بکشم. امیر؟ امیر من بیهوشه؟ امکان نداره. برای چی؟ اشکام سرازیر شد. پرستار داشت از اتاق خارج میشد که گفتم:
&بری چی؟ چه اتفاقی افتاده؟
پرستار: میگم خواهرت بیاد
&خواهرم؟
پرستار: دوستته یا خواهرته نمیدونم بهش میگم بیاد
و از اتاق خارج شد. بلافاصله رکسانا وارد شد و اومد کنارم و گفت:
$حالت بهتره؟ درد نداری؟
بی توجه به سوالاش فقط یک کلمه گفتم:
&امیر؟
سرشو پایین انداخت. با صدای بلندی گفتم:
&امیر کجاست؟ چرا ساکتی؟ دِ حرف بزن دیگه
$حالش خوبه. رهام پیششه. فقط...
&فقط چی؟ جون به لبم کردی رکسانا چیشده؟
$ببین آتوسا، موقته و بعدش خیلی سریع خوب میشه. تو الآن باید قوی باشی و به امیر روحیه بدی تا دوباره همه چیز مثل قبل شه
با کمی مکث ادامه داد:
$امیر دچار آفازی شده، قدرت تکلمش رو از دست داده
نبضم رفت. هوا اکسیژنی برای نفس کشیدنم نداشت. صدای رکسانا توی سرم اکو میشد:
$امیر دچار آفازی شده...قدرت تکلمش رو از دست داده...
اشکام پشت سر هم و تندتند جاری میشدن. امیر یه خواننده ست. خواننده ای که از این به بعد دیگه نمیتونه صحبت کنه؟ امیر با کمک صداش "امیرمقاره" شد. حالا بدونِ صداش... یعنی دیگه اسممو از زبون امیر نمیشنوم؟ من مطمئنم امیر نمیتونه با این موضوع کنار بیاد. همین حرفم رو به زبون آوردم:
&رکسانا، امیر نمیتونه با این موضوع کنار بیاد
$خب تو باید بهش کمک کنی. اصلاً چیز خاصی نیست؛ خوب میشه
&برای تو چیز مهمی نیست. این اتفاق برای رهام نیفتاده که. رهام کاملاً میتونه صحبت کنه و آهنگ بخونه
خودمم نفهمیدم چرا اینو گفتم. رکسانا خیلی ناراحت شد و از چهرش معلوم بود که انتظار چنین حرفایی رو از من نداشت.
$الآن مشکل تو رهامه؟ فکر میکنی درکت نمیکنم؟ اینو بدون که درکت میکنم و بهتر از هر کس دیگه ای میفهممت. ولی اگه جای تو بودم خداروشکر میکردم چون میدونم چهارماه، چشایی که همه دنیاته بسته ست یعنی چی، ولی تو نمیفهمی!
و قطره اشکب از چشمش جاری شد. راست میگفت. رهام چهارماه تو کما بود ولی رکسانا هیچوقت به منو امیر حسودی نمیکرد. درسته گاهی وقتا به زوجای جوون یا حسرت نگاه میکرد و اشک میریخت اما هیچوقت به زبون نمیاورد. ولی من چی؟ لعنت بهت آتوسا. چرا اینو گفتی؟
&ببخشید آبجی
رکسانا اشکاشو پاک کرد و گفت:
$میدونم.حال الانت رو میفهمم. قول بده گریه نکنی دیگه. نگران امیر هم نباش رهام بالای سرشه
پیشونیمو بوسید و گفت:
$من باید برم یه جایی کار خیلی مهمی دارم نمیخوام رهام بفهمه. اگه دید نیستم یه جوری خودت ماس مالیش کن. مراقب خودت باش عزیزم. خداحافظ
و رفت...
"رهام"
سرمو گذاشتم روی دستش و آروم لب زدم:
₩یک ساعت شد هاااا. نمیخوای بیدارشی داداش؟
₩امیری قهری جوابمو نمیدی؟ تو که اینقدر خوابت سنگین نبود
₩چیکار کردی با خودت جوجه؟ چرا مراقب خودت نیستی؟ به فکر خودت نیستی لااقل به فکر ما باش
₩امیر طرفدارا رو چیکار کنیم؟ قول بده سریع خوب شی و دوباره بترکونیم و آهنگ بخونیم
قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم چکید
₩ببین امیر. کسی اشک رهام هادیان رو دیده بود؟ نامرد تو اشکمو در آوردی. حالا خودت بیا اشکمو پاک کن. بلند شو دیگه بی معرفت
درد قلبم تمام بدنم رو احاطه کرده بود و کم کم داشتم تسلیمش میشدم ولی به خودم قول دادم تا وقتی امیر چشاشو باز کنه؛ حتی به زور هم که شده خودمو نگه دارم و تسلیم نشم
₩ببین امیر دوباره درد گرفته. چون تو خیلی وقته خوابیدی. چون جوابمو نمیدی. چون مراقب خودت نیستی
از جام بلند شدم. به سمت بطریه روی میز رفتم و درشو باز کردم. قُلپی ازش خوردم تا شاید درد این لعنتی رو کمتر کنه که بی اثر نبود و تاثیر خودشو گذاشت
....
به ساعتم نگاه کردم. نیم ساعت دیگه هم گذشت و مثل اینکه این جناب قصد ندارن از خواب بیدارشن. دوباره نشستم روی صندلیه کنار تختش. سرمو به پشتیه صندلی تکیه دادم و دستامو قلاب کردم و کلافه روی پیشونی و سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم. حرفای آرتین بدجوری رو مغزم رژه میرفت. هیچ جوره نمیتونستم باورشون کنم. اصلا تو کَتم نمیرفت. امکان نداره ولی گفت برای اثبات حرفش مدرک داره. بعداً میرم ببینم مدارکش چیه و چطوریه
....
دستامو از روی سرم برداشتم و کش و قوصی به بدنم دادم و خودمو روی صندلی صاف کردم و دوباره به چهره ی امیر نگاه کردم که دیدم اخم کرده و پلکاش داره میلرزه. سریع خودمو بهش نزدیک کردم و لب زدم:
₩امیر، بیدار شدی داداشم؟
کم کم چشاشو باز کرد و نگاهی بهم انداخت که لبخندی تحویلش دادم. به اطرافش نگاه کرد. رو به من کرد و لباشو تکون داد اما صداش در نمیومد. خودش هم تعجب کرده بود و همش لباشو مثل ماهی تکون میداد و سعی داشت چیزی بگه انا نمیتونست. آتیش گرفتم وقتی این صحنه رو دیدم. قلبم له شد وقتی دیدم داداشم داره تلاش میکنه حرف بزنه اما نمیتونه. بغض اجازه ی حرف زدن رو بهم نمیداد و قصد شکستن داشت اما نباید میشکست؛ اونم جلوی امیر...! دستی به چشام کشیدم و با بدبختی گفتم:
₩نگران آتوسا نباش. خداروشکر حالش خوبه و بهوش اومده. رکسانا کنارشه
دوباره لباشو تکون داد و سعی کرد چیزی بگه ولی نمیتونست. هنش به گلوش دست میکشید و فشارش میداد اما هیچ تاثیری نداشت. دوباره اشکام جاری شد. سریع از جام بلند شدم و پُشتم رو به امیر کردم تا متوجه ی خیسیه چشام نشه.
اشکامو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم و چرخیدم سمت امیر که دیدم داره گریه میکنه. کاش میمُردم و گریه ی امیر رو از روی عاجزی نمیدیدم. انگار فهمیده بود مشکلش چیه...! سریع به سمتش رفتم. گوشه ی تختش نشستم و بغلش کردم. سرشو از روی باند بوسیدم و گفتم:
₩امیر گریه نکن. آرزوی مرگ میکنم وقتی گریه ات رو میبینم. به خدا خوب میشی. بهت قول میدم
شونه هاش میلرزید و گریه میکرد. دوباره گفتم:
₩امیر تو قوی تر از این حرفایی که بخوای به خاطر این گریه کنی. امیر مقاره، پسرِ خدا...!):)
دوباره اشکام جاری شد. امیر هم گریه اش بیشتر شد. اشکامو پاک کردم و گفتم:
₩مرگِ رهام گریه نکن داداش
و سرشو بالا آوردم و اشکاشو پاک کردم. نگاهی به پای راستش که توی آتل بود انداختم و گفتم:
₩پات درد میکنه؟
سرشو به چپ و رات تکون داد. رو بهم خواسا دوباره تلاش کنه و چیزی بگه که خودم زودتر گفتم:
₩دارم میگم که. آتوسا حالش خوبه و فقط دست راستش شکسته. رکسانا پیششه. اصلاً بزار به رکسانا زنگ بزنم تو خودت صدلی آتوسا رو بشنوی دست از سر کچل ما برداری
به خرمن موهای مشکیم اشاره کرد و خندید که منم با خندش خندیدم. هیچوقت فکرنمیکردم که آرزوم خندیدنِ امیری شه که خنده از روی لباش نمیره. چه حس خوبیه داداشت بخنده و تو هن با خندش دلت شاد شه و بخندی. خداروشکر که تونستم خنده رو روی لب های ساکت امیر بیارم. گدشیمو از جیبم در آوردم. اوه اوه اینکه از بین رفته. با هزار زور ک زحمت گلاسشو ازش جدا کردم و گوشی رو خاموش و روشن کردم. خب خداروشکر قابل استفاده بود. نورش کم و تار شده بود. با هزار مکافات شماره ی رکسانا رو گرفتم و گذاشتم روی اسپیکر. یه بوق، دو بوق، سه بوق، چهار بوق، پنج بوق، شیش بوق... تماس وصل شد. چرا اینقدر دیر؟ سریع گفتم:
₩الو رکسانا؟
با صدایی که توی گوشم پیچید؛ خون جلوی چشامو گرفت...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلووووووم💛
پارت صد و هشتم
بمانید اندر خماری
هعیی خودم دلم برای امیر میسوزه
پاش شکسته، حرف هم که نمیتونه بزنه🥺😔
خب کی بود تلفن رکسانا رو جواب داد؟

یقیناً همتون میدونید کی بود
دو پارت قبل برگردید؛ قرار بود رکسانا بره فرودگاه استقبالِ...
منتظر نظرات قشنگتون هستیم🧡
بی حد و اندازه دوستون داریییییییم❤
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 107
"رهام"
فاتحه ای خوندم و از جام بلند شدم. رکسانا گل ها رو روی سنگ قبر پدرش پَر پَر میکرد و گریه میکرد. رو بهش گفتم:
₩من همین نزدیکیام. کارت تموم شد بیا. تنهات میزارم تا راحت باشی
چیزی نگفت و فقط صدای هق هقش بود که به قلبم خنجر میزد. نفسمو صدا دار بیرون فرستادم و دستامو توی جیب شلوارم فرو کردم و از رکسانا فاصله گرفتم تا راحت باشه ولی میدیدمش و زیر نظر داشتمش. یاد امیر افتادم نمیدونم سرماخوردگیش خوب شد یا نه.
با یادآوریش تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم و بپرسم حالش بهتر شده یا نه. دستمو به ته جیبم زدم که دیدم گوشیم نیست. توی ماشین که داشتیم میومدیم موبایلم زنگ خورد. امیر بود و به خاطر اینکه پشت فرمون بودم؛ گوشیمو دادم به رکسانا که جواب بده.
رکسانا هم جواب داد و گفت که اومدیم بهشت زهرا. با کلافگی نچی زیر لب گفتم. سرمو چرخوندم سمت رکسانا تا به سمتش برم و گوشیمو ازش بگیرم که دیدم گوشی رو در گوشش نگه داشته. چند ثانیه متعجب بهش نگاه کردم که گوشیم از دستش ول شد و روی سنگ قبر افتاد.
با ترس دویرم سمتش. شونه هاشو توی دستام گرفتم و تکونش دادم. همون طوری خشکش زده بود. دوباره تکونش دادم و گفتم:
₩رکسانا؟ چیشدی رکسانا؟
اشکاش جاری شدن و با تته پته گفت:
$ا..مـ..ـیـ...
ادامه ی حرفشو خورد. دلم هری ریخت و سریع گفتم:
₩امیر چی؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی. امیر چیزیش شده؟
اول نگاهشو توی اجزای صورتم چرخوند و سپس به قلبم نگاه کرد. دوباره به صورتم نگاه کرد و سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت:
$امیر..زنگ زد..گفت آتوسا..حالش..بد..شده
ترسم کمتر شد و آروم گفتم:
₩نگران نباش. امیر اون جاست دیگه. پیششه
$گفت..بیمارستانه
دستشو گرفتم و همونطور که به سمت ماشین هدایتش میکردم گفتم:
₩خب این که دیگه ترس نداره. نگران نباش الآن میریم. برو سوار ماشین شو تا من گوشیم که فکرکنم ده تیکه شده رو بردارم
برگشتم سمت گوشی. اَه صفحش خاموش شده بود و ترک های کوچیک و بزرگی روی صفحش خودنمایی میکرد. سوار ماشین شدم و گوشی رو گذاشتم توی ماشین و حرکت کردم. رو به رکسانا گفتم:
₩حالا کدوم بیمارستانه؟
اشکاش جاری شد و گفت:
$بیمارستانِ...
....
رکسانا گریه میکرد و من با هیچ حرفی نمیتونستم دلداریش بدم. وقتی گریه میکرد احساس میکردم چندنفر با پتک به قلبم ضربه میزنن و قصد له کردنش رو دارن. درکش میکنم؛ درسته چیز خاصی نیست و فقط حالِ آتوسا بد شده ولی اگه خدایی نکرده، دور از جون امیر حالش بد میشد یقیناً منم حالِ رکسانا رو داشتم.
با رسیدن به بیمارستانِ مورد نظر از فکر بیرون اومدم. پیاده شدیم و به سمت بیمارستان حرکت کردیم. وارد شدیم و به سمت پذیرش رفتیم. رکسانا نیم نگاهی به من انداخت. نفس عمیقی کشید و رو به پرستاری که پشت کامپیوتر بود گفت:
$ببخشید. امیر مقاره و آتوسا فتوحی؟
خندیدم و گفتم:
₩باید اسم بیمار رو بگی؛ نه همراهش
با حرفی که پرستار زد؛ قلبم تیر بدی کشید:
پرستار: امیرمقاره یک ساعتی هست که بُردنشون اتاق عمل. خانم آتوسا فتوحی هم حالشون بهتره ولی هنوز بهوش نیومدن؛ اتاقِ 137
همونطور خشکم زده بود. چی داشت میگفت؟ اتاق عمل؟ امیر؟ اتاق عمل برای چی؟
$رهام؟ رهام خوبی؟
$رهام به خدا حالش خوب میشه، نگران نباش
$قول میدم که حالش خوب میشه
$صدامو میشنوی؟ رهام؟
دستمو روی قلبم فشردم و رو به پرستار با صدایی که از شدت درد میلرزید گفتم:
₩اتـ ـاق عـ ـمـ ـل بـ ـرای چـ ـی؟
پرستار: تصادف کردن. به خاطر ضربه ای که به سرشون خورده توی اتاق عملن. سرنشینای اون خودرو هم دوتا آقا هستن. اونا هم تقریباً حالشون خوبه ولی بهوش نیومدن. تنها کسی که بیشترین ضربه رو خورده آقای مقاره بودن. ظاهراً کمربند ایمنی نداشتن و سرعت زیاد هم از ایشون بوده...
پرستار داشت ادامه میداد اما همه ی دنیای من سکوت بود. نمیتونستم باور کنم داداش کوچولوم الآن زیر تیغ جراحیه. نمیتونستم باور کنم داداش کوچولوم الآن زیر دست چندتا دکتر، توی بیهوشی داره درد میکشه.
درد قلبم هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد تا جایی که شروع کردم به مُشت زدن بهش. یه نفر سعی داشت جلومو بگیره اما من همچنان مشتای سنگینم رو روی قلبم فرود میاوردم. ولی نه، نباید این درد کوفتی منو از پا دربیاره. باید به دردم غلبه کنم و سرپا وایسم تا ببینم داداشم رو از اتاق عمل میارن بیرون و میگن حالش خوبه. تا زمانی که امیر چشاشو باز کنه و خودش بهم بگه که حالش خوبه...
....
سه ساعتی بود که پشت در اتاق عمل نشسته بودیم. آتوسا بهوش اومده بود اما هنوز گیج بود و دوباره بهش آرام بخش زدن تا بخوابه. همون لحظه در اتاق عمل باز شد و دکتر خارج شد. با رکسانا به سمت دکتر رفتیم و رکسانا گفت:
$چیشد آقای دکتر؟ حالش چطوره؟
دکتر: خوشبختانه...
همین کلمه ی اول بهم آرامش داد. با باز شدنِ در به ادامه ی حرف دکتر گوش ندادم. یه تخت که امیر روش بود از اتاق عمل بیرون آوردن و من دکتر رو بیخیال شدم و به سمت امیر رفتم و نفهمیدم دکتر چی گفت و رکسانا و دکتر با هم مشغول صحبت شدن.
به امیر نگاه کردم. چشای خوشکلش بسته بود. دور سرش رو باند پیچی کرده بودن. گوشه ی لبش پاره شده بود و زخم بود. بینیش هم با اینکه تمیز کرده بودن اما هنوز خونی بود. سر و صورتش کبود شده بود و ابروی چپش هم شکسته بود. آروم در گوشش زمزمه کردم:
₩جوجه طلاییه خودم، بیدارشو. زود خوب شو تا دوباره با هم آهنگ بخونیم
راه رو باز کردم تا رد شن. برگشتم سمت رکسانا. دکتر رفته بود. به سمت رکسانا رفتم و گفتم:
₩چی گفت دکتر؟
$خداروشکر خوبه. فقط...
₩فقط چی؟
$ببین رهام، قول بده آروم باشی. مشکل خاصی نیست و موقته و بعدش خوب میشه. امیر به صورت موقت نمیتونه صحبت کنه. یعنی قدرت تکلمش رو از دست داده. دکتر گفت ضربه ای که به سرش خورده به قسمت چپ نیمکره ی مغزش بوده. برای مطمئن شدنش از آفازی باید از سرش سیتی اسکن و ام آر آی بگیرن ولی رهام باور...
رکسانا داشت حرف میزد اما باز هم تمام دنیای من سکوت بود. یعنی چی که نمیتونه صحبت کنه؟ پس چطوری آهنگ بخونیم؟ همه ی موفقیت امیر صداشه اگه نتونه حرف بزنه...اگه دیگه نتونه بخونه...من چطوری بدونِ داداشم آهنگ بخونم؟ خدایا یه کاری کن. دلم فقط به موقت بودنش خوشه..اگه خوب نشه و دائم باشه؛ به بزرگیت قسم دیگه نمیزارم کسی صدامو بشنوه...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
سلاااااااااااااااااام🤗
خب خب خب😈
پارت 107 👆
اتفاقی که برای امیر افتاد😔
به نظرتون امیر میتونه این اتفاق رو هضمش کنه؟🥺
نظر فراموش نشه💋
امروز هم تولد یکی از دنبال کننده های رمانمونه🤩
یکی از شما عشقا💜
تولدش هزاران هزار بار مبارک🥳
و چالش این پارت:😍
1. رهامیر به چندتا از بهترین دابسمش ها هدیه دادن؟
●7
●8
2.درِ کولر، سوتیه کی بود؟
●امیر
●رهام
●مسعود
3. "رهامیر" ساخته ی کیه؟
●رهام
●طرفدارا
●امیر
نظراتتون در مورد این پارت رو بگید عشقااا😘
جواب سوالات هم دوست داشتید و میدونستید میتونید بگید❤
خیلییییی دوستون داریم🧡
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 106
"رکسانا"
سریع انگشت شصتم رو روش گونش کشیدم و اشکم که روی گونش افتاده بود رو پاک کردم. رهام رو به صورت خیس از اشکم گفت:
₩چیشده رکسانا؟ چرا گریه میکنی؟ اتفاقی افتاده؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم که گفت:
₩پس چیشده؟
سرمو به چپ و راست تکون دادم و در حین پاک کردنِ اشکام گفتم:
$هیچی
₩پس چرا گریه میکنی؟ بگو رکسانا قلبم داره میاد تو دهنم
همونطور که روی تخت دراز میکشیدم با لحن گریونی گفتم:
$دلم گرفته، میخوام از ته دلم گریه کنم. دلیلش هم نمیدونم
در جواب لبخندی به روم پاشید و بغلم کرد. سرمو به سینش چسبوند و در حین اینکه پتو رو روم میکشید گفت:
₩گریه کن زندگیم، هرچقدر میخوای گریه کن و خودتو خالی کن. باهام حرف بزن تا آروم شی
همین یه جمله کافی بود تا بزنم زیر گریه. در حین گریه لب زدم:
$...رهام..دوسِت..دارم...
₩چیشده؟ داری میترسونیم هااا
$هیچی، دلم برای بابام تنگ شده
₩خب اینکه گریه نداره عزیزمن، حاضرشو بریم سرخاکش
$نه ولش کن بخواب. از دیشب تا الآن بیدار بودی
₩مهم نیست دیگه، زودباش حاضر شو
و حصار دستاش رو از دورم باز کرد. اشکام رو با پشت دستم پس زدم و بوسه ای روی گونش کاشتم و از جام بلند شدم. رهام به خاطر کارم خندید و از جاش بلند شد. داشتم از اتاقش خارج میشدم که گفت:
₩پس از چندوقت داری میری دیدنِ بابات، پس آراسته باش!
به خاطر قسمت آخر جملش که مثل آیه های قرآن بود خندیدم و گفتم:
$چشم پیامبر رهام
وارد اتاق خودم شدم. یه مانتوی مشکی تا روی زانو هام پوشیدم با یه شلوار لوله تفنگیِ مشکی. موهام رو پایین سرم بستم و یه وَری جلوم ریختم. شال مشکی با طرح های طلایی ای هم پوشیدم. اوه اوه موهام چقدر بلند شده. با اینکه انداختمشون جلوم ولی باز هم از زیر شالم رد شدن.
جلوی شالم رو روی موهام انداختم تا موهام کمتر معلوم شن و رهام الکی گیر نده. کمی کرم پودر و رژ صورتیه خوش رنگی زدم و آرایشم رو با ریمل و خط چشم نازک و کم رنگی به پایان رسوندم. کیف مشکیم رو برداشتم و گوشیمو انداختم داخلش. کفش های چرم و نیم پوتینِ مشکیم رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم.
رهام هنوز توی اتاق بود. وای خدا من این همه کار انجام دادم؛ این بشر مثل دخترای ناز نازی هنوز داره آماده میشه. بدون در زدن وارد اتاق شدم.
خدا خدا میکردم در حال تعویض لباس نبوده باشه که خداروشکر نبود. جلوی آینه وایساده بود و دستای آغشته به ژلش رو توی موهاش میکشید. یه پیراهن مشکیه ساده با شلوار مشکیه تنگ پوشیده بود. با اشاره به پیرهنش گفتم:
$با این میخوای بیای؟
در حین اینکه ساعتش رو دور دست چپش میبست گفت:
₩مگه چشه؟
$هوا خیلی سرده هاااا
به سمت تختش رفت و یه کُت برداشت و پوشید. یه کُت مشکیه یقه دار که یه نوار جلوش از بالا تا پایین پشمی بود و یه دکمه از جلوش رو بست. جلوی آینه ایستاده بود اخم کرده بود و با دقت داشت یقه ی کُتش رو درست میکرد. نتونستم جلوی خودمو بگیرم و از پشت بغلش کردم. برای اینکه قدَّم بهش برسه روی سرانگشتام ایستادم و روی شونش رو بوسیدم. به سمتم برگشت. با لبخند دستشو روی قفسه ی سینش گذاشت و گفت:
₩نمیگی من قلبم ضعیفه، غش میکنم میفتم میمیرم اینقدر دلبری میکنی؟
یقه ی کُتش رو صاف و صوف کردم و گفتم:
$اولا اینکه خدانکنه، دوما باشه، از حالا به بعد با ماهیتابه بالای سرت وایمیسم و همش میزنمت
خندید و گفت:
₩نه عزیزم، شما به اعصابت مثلث باش
همونطور که ادکلنش رو به طرفش میگرفتم گفتم:
$خود دانی، حق انتخاب با خودته
ادکلن رو زد و روی میز گذاشت. کیف پولش رو توی جیب پُشتیه شلوارش و گوشیشو توی جیب جلویی چپوند. تیپ و لباسام رو برانداز کرد و گفت:
₩تو دیگه چرا مشکی پوشیدی؟
$پدربزرگ تو هم مثل پدربزرگ خدابیامرزم
رهام لبخند تلخی زد و از اتاق خارج شد و منم پشت سرش خارج شدم. سوییچ ماشینش رو برداشت و با لبخند رو بهم گفت:
₩خودت اذیت نمیشی اینقدر خوشکلی؟
$توچی؟ خودت اذیت نمیشی اینقدر جذاب و خوش تیپی؟
₩چرا دیگه، اذیت میشم. بالأخره جذابیت دردسر داره دیگه
$آخ، کمرم از این همه اعتماد به نفست رگ به رگ شد
رهام خندید و از خونه خارج شد و منم از خونه خارج شدم. به داخل خونه نگاهی کردم و گفتم:
$خدایا آتوسا و امیر رو میسپریم دست خودت. فرجی بشه خونه رو نکنن غزه
و درو بستم و سوار ماشین شدم و راه افتادیم...
"آتوسا"
با صدای عطسه ی امیر چشامو باز کردم. نشسته بود لبه ی تخت و با دستش جلوی دهنش رو گرفته بود که یه عطسه ی دیگه هم زد. از جام بلند شدم و رو به روش ایستادم. سومین عطسه رو زد و دستشو از روی دهنش برداشت. چشاش قرمز شده بود و نوک بینیش هم قرمز بود. از قیافش پقی زدم زیر خنده که صدای اعتراضش بلند شد:
@من دارم میمیرم اون وقت تو داری میخندی؟
یا امامزاده غلام، این صدلی امیر بود؟ صداش شده بود شبیه "دوزخ" (خواننده ی رپ غیرمجاز). خندمو خوردم و گفتم:
&بیا بریم پایین خب. یه چیزی میخوری خوب میشی
از اتاق خارج شدم و امیر هم مثل جوجه اردک زشت پشت سرم راه افتاد؛ با این تفاوت که زشت نبود و دلربا بود. روی مبل نشست و من رفتم به سمت اتاق رهام تا بیدارشون کنم. در اتاق رو باز کردم که دیدم نیستن. از اتاق خارج شدم و درو بستم. رو به امیر برای اینکه صدامو بشنوه گفتم:
&امیر یه زنگ بزن ببین این دوتا کفتر عاشق کجا رفتن
وارد آشپزخونه شدم که صدای صحبت کردنِ امیر با گوشیش اومد. به سمت سینک رفتم و دستامو شستم. دوتا لیوان برداشتم و روی میز گذاشتم. خب به جز دمنوش دیگه چی بخوریم؟ به سمت یخچال رفتم و درشو باز کردم اما حتی فرصت نکردم داخلشو نگاه کنم.
حالم بهم خورد و دویدم سمت دستشویی و شروع کردم به بالا آوردنِ سوپ های رکسانا. چند دقیقه گذشته بود و من همچنان داشتم بالا میاوردم. معدم خالی شد اما هنوز حالت تهوع داشتم و همین باعث میشد شروع کنم به عق زدن.
بالأخره کمی آردم گرفتم. صورتمو شستم و دستگیره ی در رو پایین کشیدم که دیدم در باز نمیشه. چند بار دسته ی در رو پایین کشیدم که فهمیدم قفله. بلند امیر رو صدا زدم اما جواب نمیداد. چند بار در زدم و امیر رو صدا کردم اما هیچ جوابی دریافت نکردم. محکم خودمو به در کوبیدم که برگه ای از لای در معلوم شد. با هزار بدبختی برگه رو کشیدم. دست خط امیر بود که نوشته بود:
@یکم طاقت بیار عشقم، برمیگردم
با فهمیدنِ اینکه امیر کجا رفته؛ سرم تیر کشید. جیغ زدم و گفتم:
&امیر این درو باز کن، ازت خواهش میکنم، التماست میکنم، نرو سراغ اون عوضی توروخداااااا
انا انگار رفته بود. دوباره حالت تهوع بهم دست داد. سرم در معرض انفجار قرار داشت و تمام دنیا دور سرم میچرخید. اما فکر امیر بیشتر از هرچیزی داغونم میکرد...
"امیر"
از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم و حرکت کردم. سر درد وحشتناکی داشتم و دیدم تار بود. حقشو میزارم کف دستش. دوباره دستام داشتن میلرزیدن. مشتی روی فرمون کوبیدم و نعره زدم:
@میکشمت آرتیــــــــــــــــــــــــــــــن
....
جلوی خونش توقف کردم. از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت خونش. ماشینش جلوی خونش بود و این یعنی اون عوضی تو خونشه. چند بار زنگ در رو زدم و مشت کوبیدم بهش. چند قدم عقب رفتن و از پنجره ی داخل خونش نگاه کردم که دیدم یه نفر سریع از پشت پنجره کنار رفت. داد زدم:
@عوضی بیا پایین، کجا قایم شدی ترسووووو؟؟؟؟؟
@بیشرف بیا بیروووووووون
هرچقدر صداش میزدم نمیومد. یه سنگ بزرگ برداشتم و پرت کردم سمت پنجره. شیشه شکست و صدای جیغ دختری که حدس میزدم رزانا باشه؛ اومد. داد زدم:
@جرئت داری بیا بیرون. عوضی چه غلطی با آتوسا کردی؟ حقتو میزارم کف دستت
به سمت ماشین خودم رفتم و قفل فرمون رو برداشتم. به سمت ماشین آرتین قدم برداشتم و با قفل فرمون تمام شیشه هاشو ریختم پایین. صدای دزدگیر ماشینش بلند شد. چندتا لگد به ماشینش زدم که صداش خفه شد. چند دقیقه منتظر موندم اما قصد بیرون اومدن نداشت. چندتا لگد به در خونش زدم اما بازم ری اکشنی نشون نداد. سنگ دیگه ای به سمت پنجره پرتاب کردم و داد زدم:
@میکشمت. تا آخر نمیتونی توی این سوراخ موش قایم شی. میام سراغت. خونتو به آتیش میکِشم
و به سمت ماشین خودم رفتم و سوارش شدم. چیزی نمونده بود که سرم منفجر شه و متلاشی شه. احساس میکردم که دارن میخ میکوبن توی مغز سرم. بیشتر عذاب وجدان داشتم که آتوسا رو با اون حالش ول کردم توی خونه و درو از روش قفل کردم.
....
بعد از چند دقیقه رانندگی رسیدم. درو باز کردم و وارد خونه شدم. به سمت در دستشویی رفتم و آتوسا رو صدا زدم اما جواب نداد. کلید رو توی قفل در چرخوندم و بازش کردم که دیدم آتوسا افتاده روی زمین و داره نفس نفس میزنه و رد اشک روی گونه هاشه. یاخدایی گفتم و به سمتش هجوم بُردم. تکونش دادم و گفتم:
@آتوسا، آتوسا خوبی؟
به زور لای یکی از پلکاشو باز کرد و در حین نفس نفس زدن؛ به سختی لب زد:
&...دارم...مـ ـیـ ـمـ ـرم...امـ ـیـ ـر...
سریع بغلش کردم. یه مانتو از روی لباساش تنش کردم و شال رو روی سرش انداختم. بغلش کردم و از خونه خارج شدم. آتوسا رو روی صندلیه عقب خوابوندم و خودم سوار شدم. ماشین رو روشن کردم و با تمام سرعتم راه افتادم.
تند تند سرمو به عقب می چرخوندم و به آتوسا نگاه میکردم و باهاش حرف میزدم. سرم داشت میترکید و اشکام و سردردم، دیدم رو تار کرده بودن ولی همچنان با آخرین سرعتم میرفتم. با دیدنِ چراغ قرمز رو به روم که 97 ثانیه تا تموم شدنش مونده بود؛ مشتی روی فرمون کوبیدم و داد زدم:
@خداااااااااااااااااااااااا
زمان خیلی کند میگذشت و همچنان 93 ثانیه باقی مونده بود.سرمو به عقب چرخوندم که دیدم آتوسا بیهوش شده. به چراغ قرمز نگاه کردم 87 ثانیه. نتونستم منتظر وایسم و پام رو روی پدال گاز فشردم که ماشین از جاش کنده شد. همزمان با کنده شدنِ ماشین صدای بلند بوقِ ماشین ها و احساس درد شدیدی توی سرم و سپس سیاهیه مطلق...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلام عزیزای دلم🖤
بفرمایید👆
پارت 106 تقدیم نگاه های قشنگتون💙
فهمیدید که چیشد😓
من دیگه حرفی ندارم🥺
سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد😢
حدس بزنید چه اتفاقی میفته😖
چه اتفاقی برای آتوسامیر خواهد افتاد؟😫
رهام بفهمه چی میشه؟😔
و اینکه بگم که تقریباً اواخر رمان هستش. شاید تقریباً 120 پارت داشته باشیم؛ تا بریم سراغ فصل دوم بدونِ یکی از شخصیت ها. یعنی یکی از شخصیت ها رو باهاش توی فصل یک خداحافظی میکنیم😈
الآن همتون فکرمیکنید امیره😂 آخه رمان بدونِ مقارشمون میشه مگه؟🤷♀️🧡 ولی بازم زود قضاوت نکنید👻
روز مادر رو هم به همه ی مادرای ایران تبریک میگم😘
نظر فراموش نشه💜
منتظر نظراتتون هستیم💛
عاشقتوووووونیم💚
مامانا رو ببوسید❤
شمس باشید،خدایا شکرت💔
بچه ها سوپرایزی که در مورد جنایت عاشقانه گفته بودیم توی وب جنایت قرار گرفته برید ببینید💝
اینم وب جنایت👇کلیک کنید🖤
👆👆👆
تیزر رو لایک کنید و نظرتون رو توی وب جنایت بگید💙
عاشقتونیییییم❤
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 105
"آتوسا"
رهام دستمال و ظرف آب رو از روی میز برداشت و از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت. امیر رو به من خواست چیزی بگه که صداش خیلی خش داشت و معلوم نمیشد. گلوشو صاف کرد تا حرف بزنه که سرفش گرفت. سرفه های خیلی بدی میکرد. کمی که آروم شد به زور لب زد:
@تـ ـو خـ ـو بـ ـی؟
میخواستم از این همه مهربونیش بیفتم به جونش و تا میتونم بوسش کنم. خودش توی این وضعه و اول نگران منه. آخه مهربون کی بودی تو؟ نتونستم خودمو کنترل کنم و بوسه ای روی دستش نشوندم و گفتم:
&تو خوب باشی منم خوبم
لبخندی به روم پاشید که همون لحظه رهام اومد وسط فضای عاشقانه و پارازیت انداخت و گفت:
₩یعنی دو دقیقه شما دوتا رو نمیشه تنها گذشت هاااا
پیشِ خودم چندتا فحش به خاطر بد موقع اومدنش دادم. اَه اَه خرمگسِ مزاحم😬. دو دقیقه نمیتونیم تنها باشیم؛ یه کلاغی جفت پا میپره وسط.
در حالِ فحش دادن به رهام بودم که دیدم به امیر کمک کرد بشینه و دوتا قرص و لیوان آب رو بهش داد. دست از فحش دادن بهش کشیدم و شروع کردم به تشکر کردن ازش توی ذهنم. رهام از دیشب تا الآن نخوابیده و همش بالای سر امیر بوده. چه داداشِ خوبی الآن هم که براش قرص آورده. منم میخواااام
وجدان جووون: چیشد از اون موقع که بهش فحش میدادی؟
&من بهش فحش دادم؟ خواب دیدی خوش باشه
وجدان جووون:لعنت بر شیطون. تو همین الآن داشتی بهش فحش میدادی
&اصلاً همش تقصیر رکساناست
وجدان جووون:چه ربطی به اون بیچاره داره؟ اونم داره سوپ درست میکنه واسه امیر
&اصلاً...تقصیر یاشاره
وجدان جووون:تا دو دقیقه دیگه میندازی تقصیر من. من در برم خدافس
&بری بر نگردی😒
بالأخره سوپِ رکسانا هم حاضر شد. به زور به خورد امیر دادم. تعجبی بود که حالم بد نمیشد. منو رکسانا هم سوپ خوردیم. رهام یه قاشق خورد و بعد دوید توی دستشویی و دهنشو آب زد. اومد بیرون و گفت:
₩اَییی🤢 اینا چی بودن؟ آخه اینم دست پخته که تو داری؟
$خیلی هم دلت بخواد
₩من بعداً باتو توی زندگیه مشترک به مشکل بر میخورم اگه این دست پختت باشه
$حالا چند بار امیر بهت گفته سرآشپز هادیان پر رو نشو. فکرکردی دست پخت خودت چیه؟
₩یه نیمروعه من می اَرزه به صدتا غذای تو
$تو خودت غذاهات مزه ی زهرمار میدن
₩اون موقع که دو لپی میخوردی مزه ی زهرمار نمیدادن؛ الآن مزه ی زهرمار میدن؟
$پس غذا خوردنِ من چشم تو رو کور کرده بود
₩مثل قحطی زده ها میخوردی میخواستی متوجه نشم؟
$قحطی زده خودتی
₩تویی
$نخیرم تویی
₩تویی، تا بینهایت
رکسانا "چییییش" بلند بالایی گفت و پشتشو به رهام کرد و دست به سینه و با اخم نشست روی میز. رهام خندید و بعد با جدیت گفت:
₩روی میز جای نشستن نیست
$به تو ربطی نداره، دوست دارم
₩توی خونه ی منی بعد میگی به تو ربطی نداره؟
$مشکلت اینه که من توی خونتم؟
₩مشکل که هست ولی چون گناه داری دلم واست میسوزه، مجبورم تحملت کنم
رکسانا همینجور دست به سینه و پشت به رهام بود. اخماشو بیشتر توی هم کشید و چیزی نگفت. قشنگ معلوم بود جلوی خودشو گرفته. رهام خنده ای سر داد و از جاش بلند شد. از پشت رکساتا رو بغل کرد و با خنده گفت:
₩وقتی حرص میخوری خیلی خوردنی تر میشی
$هعیی...خاک تو سرت رهام. اینجا؟
رهام که تازه متوجه ی سوتیه ضایعش شد؛ با هول گفت:
₩نه..چیزه..یعنی..چیز..خیلی باحال تر و بامزه تر میشه. میدونین چی میگم؟
امیر با خنده گفت:
@داداش ماس مالـ یـش نکن. داغـ ـون ترش کـ ـردی
رهام لبخند خجولی زد و دیگه چیزی نگفت...
....
چون دیشب نخوابیده بودیم؛ قرار شد بریم بخوابیم. رهام و رکسانا رفتن توی اتاق رهام. امیر هم رفت دستشویی و قرار شد برم توی اتاق و اونم بیاد که همین اتفاق هم افتاد...
"رکسانا"
کم کم چشام داشت گرم میشد که صدای زنگ گوشیم بلند شد. به سمتش چرخیدم و بدونِ اینکه ببینم کیه جواب دادم:
$بله؟
که صدای چندشش توی گوشم پیچید:
£سلام عشقم
همون لحظه رهام با لحن خواب آلودی گفت:
₩کیه رکسانا؟
با هول گفتم:
$هیچی..مامانمه
از تخت پایین اومدم و از اتاق خارج شدم. به سمت اتاق خودم رفتم و واردش شدم و جواب دادم:
$بفرمایید
£جدیداً من شدم مامانت؟
طوری که صدام بیرون نره آروم گفتم:
$چیکار داری بازم هاااا؟
£اِ آدم جواب عشقشو اینطوری میده؟
$ازت متنفرم بردیا، متنفرررررر
£خیله خب. ببین کِی بهت گفتم. یه کاری میکنم برای زنده موندنِ عزیزات به پام بیفتی و التماسم کنی
$زر مفت نزن هیچ غلطی نمیتونی بکنی
£باشه میبینیم. میرم سر اصل مطلب. من الآن توی فرودگاهم دارم برمیگردم ایران. دوازده ساعت دیگه پروازم روی خاک ایران فرود میاد. از اونجا از تهران میام کرج گفتم یادت باشه بیای استقبالِ عشقت
$نمیخوام ریخت کثیفتو ببینم
خواستم قطع کنم که با جمله ای گفت منصرف شدم:
£حتی اگه سلامتیه اطرافیانت در خطر باشه؟
$خیلی پَستی
£شتیدم مامانت توی خیابونِ...خونه ی جدید خریده و تنها زندگی میکنه
$آشغال
£چه خبر از بچه ی آرتین که توی شکم آتوساست؟ آرتین خوب شربتایی به خورد دوستت داد
$عوضی
£چه خبر از امیر؟ حتماً مریض شده آره؟ قرار بود بچه ها دیشب با ماشین بزنن بهش و کارشو بسازن ولی خودش زودار کنار پیاده رو ولو شد روی زمین
$حیوون
£آخ آخ یکی رو یادم رفت. چه خبر از رهام جونت؟ دوباره قلبش درد میکنه آره؟ این همه درد اومدنه قلبش چیز طبیعی ای نیست هااااا. حواست باشه آخه خیلی نگرانشم. چرا اون روز کار درمانشو نصفه ول کرد و رفت؟ ای وای یادم باشه موقع زیارتش بهش تسلیت بگم، پدربزرگش آدم خوبی بود؛ برعکس خودش...!
$خیلی پَست فطتی، کثافتِ بیشرف
£اُ اُ داری عصبیم میکنی. به هرحال گفتم بیای استقبالم. یادت به مامانت، آتوسا، امیر و رهام جونت باشه
و صدای بوق ممتد گوشی. بلافاصله پیامی اومد:
£مثل سایه دنبالتم...! ):)
بردیا از همه چیز خبر داشت. از آدرس خونه ی مامانم، از اتفاقی که برای آتوسا افتاد، از امیر. حتی فکر اینکه میخواست با ماشین بزنه به امیر منو تا حد مرگ میبرد و برمیگردوند، از رهام خبر داشت.
رهام فقط دوبار توی خونه قلبش درد گرفت. توی اراک هم چندبار گه قلبش درد گرفت توی خونه ی پدربزرگش بودیم و همه آشنا بودن پس از کجا میدونه؟ فقط یک بار سرخاک پدربزرگش قلبش درد گرفت که اونم چون ما گوشه ایستاده بودیم کسی متوجه نشد.
مغزم دیگه به جایی قد نمیداد. میخواستم بشینم اونجا و از ته دلم زار بزنم اما موقعیتش نبود. نفس عمیقی کشیدم و از اتاقم خارج شدم و به سمت اتاق رهام رفتم. در رو باز کردم که دیدم خوابه. وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم. روی تخت نشستم و به تاج تخت تکیه دادم. به رهام نگاه کردم.
چقدر توی خواب خواستنی تر بود. موهاشو از جلوی چشاش و پیشونیش کنار زدم. دستمو توی موهای لختش بُردم و به بازی گرفتمشون. تصور اینکه بردیا بخواد بلایی سر رهام بیاره تا ازم جداش کنه هم وحشتناک بود. قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید. حتی حرف زدن در موردش هم دیوونم میکرد. آروم لب زدم:
$رهام، تو همه زندگیمی. همه ی دار و ندارم از این دنیا تویی. فقط به امید تو زنده ام. من از کل دنیا فقط تو رو میخوام. وقتی داشته باشمت انگار همه ی دنیا رو دارم. چرا نمیزارن تو مال من باشی؟ چرا بردیا عاشق یه نفر دیگه نمیشه؟ اصلاً این همه دختر و پسر توی این شهر دارن با هم زندگی میکنن چرا پس زندگیه ما مثل اونا نیست؟ مگه ما چه گناهی کردیم؟
خدایا مگه این جهان و قانوناش مال تو نیست؟ پس چرا نمیزاری من به رهام برسم؟ اگه خدایی نکرده بردیا، امیر و آتوسا رو طعمه ی رسیدنش به من بکنه چیکار کنم؟ با عذاب وجدانی که خواهم داشت چیکار کنم؟ اگه اتفاقی برای امیر افتاده بود رهام دیگه دوسم نداشت چون مقصر اتفاقی که واسه داداشش افتاده بود من بودم. بازم خدا روشکر که اتفاقی نیفتاد اما تا فعلاً...عاقبتمون چی میخواد بشه؟
اشکام پشت سر هم صورتمو خیس میکردن. بوسه ای روی پیشونیه رهام کاشتم که اشکم روی گونش چکید. چشاشو تکون داد و باز کرد...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلام عزیزای دلم💛
حالتون چطوره؟😉😘
اینم از پارت جدید😍
قراره یه اتفاقِ عررررر دار توی پارت بعد بیفته😢
توی پارت بعد امکان اینکه ازمون شکایت کنید زیاده🙄
به نظرتون اون اتفاق عررررر داره چیه؟🤨🤔
دعوایی در بین رهام و رکسانا رخ داد و آتوسامیر هم تماشا میکردن🤣
بردیا هم که دوباره سر و کلش پیدا شد...😬
خدایی نظرتون چیه لشکرکشی کنیم بریم هم بردیا و هم آرتین رو از صفحه ی روزگار حذف کنیم؟🤔
نظرات بره بالا که با روحیه پارت بعد رو بنویسیم😁
و اما چالش:
چالش نداریم😁😂
یک پارت در میان چالش داریم🤩
یه خبر خوب هم بدم به دنبال کننده های جنایت:
یه سوپرایز خیلی خیلی خفن برای رمان "جنایت عاشقانه" در راهه🥳
خیلی خفنه دیگه اصلاً چیزی نگم🤩
به قول معروف: (هرچی خفن تر باشه؛ خفن تر باشه😐)
با همین جمله ی خفن کپشن این پارت رو به پایان میبرم😂
پس بی صبرانه منتظر نظرات قشنگتون هستیم🧡
خیلی دوستون داریم❤
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 104
"رکسانا"
با این حرفم سوییچ ماشین رو روی میز پرت کرد. به سمت مبل رفت و روش نشست و گوشیشو روی میزِ رو به روش گذاشت. رفتم کنارش نشستم که گفت:
₩امیر رو میخواین چیکار کنین؟
نمیدونمی زمزمه کردم که ادامه داد:
₩امیر بفهمه که دیگه هیچی
$ولی بالأخره دیر یا زود میفهمه
₩چیکار کنیم؟
$تنها کسی که میتونه باهاش صحبت کنه تویی
₩آره باید باهاش حرف بزنم اما چطوری؟ چی بهش بگم؟ اصن چی دارم که بگم؟
"آتوسا"
با اصرار امیر رفتیم توی اتاق تا بخوابیم. روی تخت دراز کشید و منتظر من شد تا کنارش بخوابم. دلم خیلی برای آغوش گرمش تنگ شده بود. دلم میخواست برم توی بغلش و از ته دلم زار بزنم تا خواب برم ولی نمیشد. رفتم روی تخت و کنارش دراز کشیدم که بلافاصله منو توی بغلش کشید. روی موهامو بوسید و گفت:
@دلم خیلی برات تنگ شده بود آتوسام
قطره اشکی از گوشه ی چشمم سُر خورد و با صدای لرزونی که سعی در کنترلش داشتم گفتم:
&منم دلم برات یه ذره شده بود امیرم
سرمو روی قفسه ی سینش گذاشتم و به صدای تپش قلبش گوش سپردم. چقدر قلبش آروم بود اما ممکنه با فهمیدن اوضام دیگه قلبش آرامش نداشته باشه. امیر نبود که این همه اتفاق برام افتاد ولی وقتی کنارمه احساس امنیت میکنم. کاش اون روز هم کنارم بود. مطمئنم هیچوقت نمیزاشت چنین اتفاقی برام بیفته. دستِ خودم نبود و زدم زیر گریه که امیر گفت:
@چیشد آتوسا؟ خوبی؟
با گریه گفتم:
&امیر میترسم
@چرا قلبم؟
&میترسم دیگه منو نخوای و ترکم کنی
@مگه میشه من آتوسام رو نخوام؟ مگه میشه تنهاش بزارم و برم؟
&آره میشه
@آدم نمیتونه بدونِ قلبش زنده باشه. بهت قول میدم تا آخرین نفسی که میکِشم پیشت بمونم
&اما اگه یه موضوعی رو بدونی دیگه منو نمیخوای
@هیچ چیز و هیچکس به جز مرگ، نمیتونه منو از تو جدا کنه. حالا بگو چه موضوعی؟
گریم شدت گرفت. با گریه کل ماجرا رو براش تعریف کردم و شروع کردم به زار زدن. برخلاف تصورم، امیر منو بیشتر به خودش فشرد. متوجه ی لرزش دستاش از شدت عصبانیت و استرس شدم ولی من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. فقط امیر واسم مونده که اونم با این اوضاع ولم میکنه و میره. صدای تپش تند و محکم قلبش رو حتی در بین گریه هام میشنیدم. باعث و بانیش خودمم، خودم...! تیشرت امیر از اشکای من خیس شده بود و من همچنان هق هق میکردم...
....
با صدای رعد و برق وحشتناکی چشام رو باز کردم. چشام در حد مرگ میسوختن. توی جام نیم خیز شدم که متوجه ی غیاب امیر شدم. با ترس از جام بلند شدم ولی با فکر اینکه رفته دستشویی نفس آسوده ای کشیدم. ساعت 3:40 نصفه شب بود. به سمت پنجره رفتم تا وضعیت بارون رو بسنجم. پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم. بارون خیلی شدید بود. همچین بارونی توی این سال ها بی سابقه بود. بیرون رو نگاه کردم که کنار پیاده رو با جسم بی جونی مواجه شدم. کمی که دقت کردم دیدم امیره
پنجره رو رها کردم و از اتاق اومدم بیرون. از پله ها اومدم پایین و از خونه اومدم بیرون و دویدم سمتِ امیر. تمام بدنش داشت میلرزید و لباساش کاملاً خیس بودن. تکونش دادم و گفتم:
&امیر امیر
اما جواب نمیداد و همچنان داشت میلرزید. دوباره برگشتم داخل خونه. رفتم سمت اتاق رهام و یه راست در رو باز کردم. رهام و رکسانا باهم توی بغل هم حواب بودن. رفتم سمتشون. رهام رو تکون دادم و گفتم:
&رهـــام، رهــــام، بلند شو امیـــــــــــر
از خواب بیدار شد و با چشای خواب آلود بهم خیره شد که بلند گفتم:
&بیا، امیــــــــر
و دستشو گرفتم و کشیدم دنبالِ خودم و از اتاق خارج شدم. از خونه آوردمش بیرون و امیر رو بهش نشون دادم. به محضِ دیدنِ امیر، دستشو از دستم بیرون کشید و دوید سمتش. منم پُشت سرش رفتم. رهام، امیر رو تکون داد و صداش کرد:
₩امیر؟ داداش؟ پسر این دومین باره داری اینجوری میشی هااا
متعجب یه تای ابرومو بالا انداختم و گفتم:
&یعنی چی این باره دومه؟ رهام این دو هفته چه اتفاقایی افتاد؟
₩بیخیال آتوسا الآن وقتش نیست
سری تکون دادم. رهام وقتی لرزش بدنش رو دید رو به من گفت:
₩کمک کن بزارمش رو کولم
رهام نشست و پشتشو کرد به امیر. دستاشو آورد پشت سرش و دستای لرزون امیر رو گرفت و کشید بالا. منم از پشت امیر رو کشیدم بالا. رهام، امیر رو کول کرد و رفت سمت خونه. وارد خونه شدیم که رکسانا از اتاق رهام اومد بیرون. درو پُشت سرم بستم. رهام، امیر رو گذاشت روی کاناپه و رو به من گفت:
₩یه پتو بیار
رو کرد به رکسانا و گفت:
₩آب بیار
دویدم داخل اتاق و یه پتو برداشتم و اومدم پایین. پتو رو دادم به رهام و اونم پتو رو پیچید دور امیر. رکسانا با یه لیوان آب داغ رسید. رهام روی امیر خیمه زد و لیوان آب رو بُرد سمت دهن امیر.آب که به لبای سرد امیر خورد؛ در بین لرزش، کمی تکون خورد. دوباره دویدم به سمت اتاق.
یه حوله برداشتم و برگشتم پیش امیر. بالای سرش نشستم و صورت و موهاشو خشک کردم. لرزش بدنش هیچ تغییری نکرده بود و همچنان در لرزش بود. دستمو گذاشتم روی پیشونیش. اولش سرد بود ولی مکث کردم و بعد از دو ثانیه دستم داغ شد در حدی که ناخواسته سریع دستمو برداشتم با ترس رو به رهام گفتم:
&داره تو تب میسوزه
با این حرفم رهام پشت دستشو روی پیشونیه امیر گذاشت. با اون دستش دست لرزون امیر رو گرفت و چند ثانیه صبر کرد. بعد سرشو به چپ و راست تکون داد و رو به من گفت:
₩برو واسش لباس خشک بیار. اگه خوب نشد باید ببریمش بیمارستان
سری تکون دادم و رفتم توی اتاق و برای امیر لباس برداشتم و اومدم پایین. لباسارو دادم به رهام و گفتم:
&میخوای کمک کنم
رهام همونطور که پتو رو از دور امیر جمع میکرد گفت:
₩نه. برید با رکسانا یه ظرف آب و چندتا دستمال بیارید.
باشه ای گفتم و همراه رکسانا وارد آشپزخونه شدیم. بعد لز چند دقیقه چیزهایی که رهام گفت رو آماده کردیم و اومدیم بیرون که همون لحظه رهام، سرِ امیر رو گذاشت روی بالش. رفتم کنار امیر نشستم. دمای بدنش خیلی بالا بود و داغِ داغ بود. رکسانا لباسای خیسِ امیر رو برداشت و رفت. رهام دستمال خیس رو روی پیشونیه امیر گذاشت که امیر کمی تکون خورد. دستِ امیر رو توی دستم گرفتم. دستاش هم خیلی داغ بود. رهام که تکون خوردنِ امیر رو دید گفت:
₩امیر؟ داداش کوچیکه خوبی؟
امیر باز هم تکون خورد و اخماشو توی هم کشید. رهام رو کرد به من و گفت:
₩چیشد که اینطوری شد؟
وای حالا چه جوابی بهش بدم؟ به خدا اگه میدونستم این اتفاق برای امیر میفته هیچوقت بهش نمیگفتم. رهام وقتی سکوت من رو دید؛ موشکافانه نگام کرد و آروم لب زد:
₩بهش گفتی؟
با تته پته گفتم:
&چــ چیــ ـو؟
₩همون قضیه ی...
نفسشو صدا دار بیرون فرستاد و چیزی نگفت. سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم. وای رهام از کجا فهمید؟ خدا لعنتت کنه رکسانا که هیچی رو نمیتونی پیشِ خودت نگه داری. دختره ی دهن لق، آلو تو دهنش خیس نمیخوره
....
تا وقتی که خورشید طلوع کرد کنار امیر نشستم و دستشو توی دستام گرفته بودم. رهام هم همش دستمال رو خیس میکرد و روی پیشونی و دست و پای امیر میذاشت. رکسانا هم توی آشپزخونه درگیر بود. فکرکنم داشت سوپی چیزی درست میکرد. دمای بدن امیر متعادل شده بود و تقریباً گرم بود.با صدای گرفته ی فردی از فکر بیرون اومدم:
@مـ ـی ـکُـ ـشـ ـمـ ـت آ ـشـ ـغـ ـا ـل
معلوم بود مخاطب این کلماتش چه کسیه. امیر تکون خورد و چشاشو کمی باز کرد و با صدایی گرفته چیزی میگفت که معلوم نمیشد. رهام سریع گفت:
₩امیر، خوبی؟ بهتر شدی؟
بازم امیر یه چیزی گفت اما معلوم نشد که رهام گفت:
₩میشنوی صدامو؟ میگم حالت خوبه؟ میخوای بریم دکتر؟
امیر چشاشو کامل باز کرد و سعی کرد از جاش بلند شه که رهام مانعش شد و گفت:
₩نه نه بخواب، استراحت کن تا دوباره خوب شی و سرپاشی
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلام دوستای خوبم🥰
پارت صد و چهارم👆😎
مقدارش خوب بودااااا🙄
بالأخره آتوسا موضوع رو به امیر گفت ولی همچنان باید منتظر ری اکشن امیر باشیم😥
یه ویژگیه بارز رکسانا دهن لقیه که اگه یادتون باشه؛ اول رمان هم داستان با دهن لقیه رکسانا آغاز شد🤐
اگه رکسانا اون حرفای پرهام رو به رهام نمیگفت؛ حتی الآن آرتین به آتوسا تجاوز نمیکرد. درسته هیچ ربطی بهم ندارن اما همه چیز از دهن لقیه رکسانا شروع شد ولی خب بالأخره تقدیره دیگه...🤷♀️
نظر فراموش نشه عشقا💜
چالش (این چالش رو یکی از دوستای خوبمون که خیلی گُله واسمون آماده کرده❤ همه جوره ممنونشم😘 شما هم اگه چالشی دارید میتونید گفتینو بهم بگید تا بزارم💖)
رهام لاورا: اگه با رهام ازدواج کنید؛ چی صداش میکنید؟😍
امیر لاورا: اگه با امیر دوست اجتماعی شید؛ چی صداش میکنید؟😍
ماکان لاورا: به هردوتا سوال جواب بدین😂
منتظر جوابای خوشکلتون هستیم🧡
کامنت و نظر فراموش نشه عزیزا💛
بی حد و اندازه دوستون داریــــــــــــــــــــــــــــــم💚
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 103
*20 روز بعد*
"آتوسا"
از آینه ی داخل دستشویی نگاهی به خودم کردم. خیلی داغون شده بودم، خیلی لاغر شده بودم. صورت استخونی تر شده بود. یک هفته ی اول که کم مونده بود افسردگی بگیرم ولی چون رکسانا بود حالم رو خوب کرد. دو روز هم رفتیم خونه ی خاله سمیرا و اونجا حالم بهتر بود اما این هفته هرچی میخورم حالم بد میشه و بالا میارم و نمیتونم چیزی بخورم.
دیروز بعد از دانشگاه با رکساتا رفتیم و جواب آزمایش رو گرفتیم و جوابِ مثبتش حالم رو بیشتر از قبل داغون کرد. فردا هم قراره از آرتینِ عوضی طلاق بگیرم. امشب هم که رهام و امیر کارشون تموم میشه و از تبریز برمیگردن. با صدای رکسانا که در زد و گفت:
$آتوسا بهتر شدی؟
از فکر بیرون اومدم. دست و صورتم رو شستم و اومدم بیرون. به اِصرار رکسانا رفتم توی اتاق تا کمی آرایش کنم. آخرین باری که درست و حسابی به خودم رسیدم زمانی بود که رفتم خونه ی اون عوضی. رنگم مثل گچ دیوار شده بود و نیازی به کرم نداشتم. یه رژ صورتی ملایم زدم و خط چشم نازکی به چشام کشیدم و به کارم پایان دادم.
حال و حوصله ی آرایش کردن رو نداشتم. یه سرهمیِ لی و تنگ با یه پیرهن مردونه زیرش و از اتاق خارج شدم. موهام هم رکسانا برام خرگوشی بافت. رکسانا بیشتر اوقات از یه خواهر واقعی هم واسم فراتره. ای کاش قدرشو میدونستم. صدلی آیفون بلند شد. رکسانا عین کانگرو پرید و در رو باز کرد. در ورودی هم باز کرد و اومد کنارم ایستاد و در گوشم گفت:
$اینقدر افسرده بازی در نیار. خیلی ضایعی امیر میفهمه
همون لحظه رهام با دوتا گیتار که روی شونه هاش بود و یه پرکاشن دستش، وارد شد. بعد از اون هم امیر با دوتا ساک اومد و درو پشت سرش بست. رکسانا دوید سمت رهام و بغلش کرد. امیر هم ساک ها رو روی زمین گذاشت و دستاشو برام باز کرد.
از خودم خجالت میکشیدم که برم بغلش و از طرفی هم دلتنگی امونم رو بریده بود ولی دخترونگیه من مالِ یه نفر دیگه شده بود. قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم غلتید و روی گونه ام چکید که امیر بُهت زده نگام کرد. دلو زدم به دریا و برای رفع دلتنگی دویدم سمتش و پریدم بغلش و با گریه گفتم:
&خیلی دلم برات تنگ شده بود نامرد
روی موهامو بوسید و گفت:
@فدات بشم من گریه نکن. بمیرم الهی ببخشید
مشت کم جونی به بازوش کوبیدم و گفتم:
&خدانکنه دیوونه
....
بعد از چند دقیقه منو رکسانا امیر و رهام رو ول کردیم که برن لباساشونو عوض کنن. هر کدوم یه دوش گرفتن و لباساشونو عوض کردن. رکسانا ماکارونی درست کرده بود. خواستم ببرمشون و روی میز بچینمشون که احساس کردم محتویات معدم داره بالا میاد. سریع دویدم سمت دستشویی و شروع کردم به عُق زدن
"رکسانا"
امیر نگران رفت پشت در دستشویی. در زد و گفت:
@آتوســـــا چیشدی آتوســــا؟
آتوسا چیزی نمیگفت و فقط صدای عُق زدنش میومد. رو به امیر گفتم:
$نگران نباش. دیروز بعد از دانشگاه رفتیم رستوران غذا خوردیم که آتوسا اینجوری شد. رفتیم دکتر که گفت مسموم شده و تا چند روز ایطوریه و چیز عادی ایه
امیر سری تکون داد و چیزی نگفت که همون لحظه آتوسا با صورتِ خیس، اومد بیرون و تنها چیزی که میگفت{خوبم،خوب} بود. آتوسا با کلی بدبختی تونست دوتا قاشق غذا بخوره. بعد از غذا امیر به زور آتوسا رو بُرد داخل اتاق تا باهم بخوابن. آتوسا اولش مقاومت میکرد و همین باعث تعجب امیر میشد.
بالأخره آتوسا راضی شد و رفتن توی اتاق و منو رهام هم جلوی تلویزیون نشستیم تا فیلم ببینیم. از شانسِ من رهام یه فیلم پلیسی و اکشن گیر آورده بود و غرق فیلم شده بود. سرمو روی شونه اش گذاشتم که متوجهم شد و منو توی بغلش کشید و دستشو دورم حلقه کرد و دوباره مشغول فیلم دیدن شد. امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم. آروم لب زدم:
$رهام میخوام در مورد یه موضوعی باهات صحبت کنم
همونطور که به تلویزیون خیره بود گفت:
₩وایسا ببینم 'دیوید' رو میکُشن یا نه
از حرص دندونامو روی هم کشیدم. دلم میخواست موهاشو بگیرم و بِکِشم
$رهام کار مهمی دارم میشه به من توجه کنی؟
₩وای ببین 'دیوید' و 'مایک' افتادن جلوی همدیگه
$در مورد بردیاست هااااا
₩خب صبرکن ببینم دیـ...
ادامه ی حرفشو خورد. به سمتم برگشت و گفت:
₩چی گفتی؟
$هیچی میخواستم در مورد بردیا باهات صحبت کنم ولی تو که داری فیلم میبینی
کنترل تلویزیون رو برداشت و خاموشش کرد و گفت:
₩حالا بگو میشنوم
$ببین رهام میخوام در مورد آتوسا باهات صحبت کنم، خیلی مهمه
₩بالأخره در مورد بردیاست یا آتوسا؟
$الکی بهت گفتم در مورد بردیاست تا گوش کنی. ولی در مورد آتوساست
₩خب بگو میشنوم
$اون شب که آتوسـ...
موضوع رو بهش گفتم. همونطور که از جاش بلند میشد گفت:
₩حقشو میزارم کف دستش مردیکه ی هوس بازع بی ناموس
سریع دستشو کشیدم و گفتم:
$نه رهام. اینطوری امیر میفهمه. اون از هیچی خبر نداره، نباید بفهمه. حتی آتوسا نمیدونه که بهت گفتم
دستشو از دیتم بیرون کشید و گفت:
₩به امیر چیزی نمیگم، حساب اون عوضیو میرسم
سوییچ ماشینش و گوشیشو برداشت و به سمت در رفت. دویدم سمتش و جلوی در ایستادم و گفتم:
$رهام نه نرو
₩از جلوی در برو کنار رکسانا
خودمو بیشتر به در فشردم و گفتم:
$من بهت گفتم که دنبال راه چاره باشی نه اینکه بخوای بری سراغ آرتین. به خدا آتوسا بفهمه بهت گفتم دیگه تو چشام نگاه نمیکنه
خواست چیزی بگه که گفتم:
$رهام من بهت اعتماد کردم و گفتم
چشاشو روی هم فشرد و لب پایینش رو گزید و گفت:
₩رکـ.سـانا بـهتـ مـیگمـ برو کنار
متوجه ی صدای لرزونش شدم. دستامو دو طرف بازوهاش گرفتم و گفتم:
$چرا عصبی میشی رهام؟
₩امـیر بفهمهـ داغونـ میشهـ
$فعلا قرار نیست امیر بفهمه. تو آروم باش وگرنه حالت بد میشه. نمیخوای که دوباره قلبت درد بگیره؟
₩الآنـ امیر از همهـ چیـ مهمـ ترهـ . خواهشا برو کنار میخوامـ برمـ حسابـ اونـ بیـشرفو برسمـ
تمام التماسمو توی چشام ریختم و گفتم:
$رهام جونِ من نرو...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلاااااااام🤗
خب بگید پارت چطور بود😎
نظرات بالا باشه عشقا که ما شرمندتون نشیم😊
هنوز ری اکشن امیر معلوم نیست😢
به نظرتون ممکنه امیر اگه بفهمه؛ همون کار رو با رزانا بکنه؟😓
این پارت چالشم نداریم متاسفانه😕
پس منتظر نظرات زیباتون هستیم😍
دوستون داریـــــــــــــــــــــم❤
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 102
"آتوسا"
امیر و رهام امروز عصر رفتن تهران. رکسانا هم رفت پیش مامانش. خوشحالم که دوباره خاله سمیرا زندگی ای برای خودش به پا کرده و موفق شد از کامران جدا شه. رکسانا زنگ زد و گفت که خاله سمیرا خیلی اصرار کرده و شاید امشب نیاد خونه و اونجا بمونه. با صدای پیامک گوشیم از باتلاق افکارم بیرون کشیده شدم. آرتین بود:
♤سلام آتوسا، الآن میام دنبالت باید ببرمت یه جایی، خیلی مهمه
در جوابش یه "باشه" نوشتم و از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاق. اون مانتو جدیده که با فرزانه خانم خریده بودیم رو با شلوار جین و کفش اسپرت پوشیدم. آرایشم رو هم با خط چشم و ریمل و یه رژ جیگری به پایان رسوندم. شال سورمه ای رنگم رو پوشیدم. گوشیمو توی کیف کوچولوم جا دادم و کیف رو دور گردنم انداختم. دو دقیقه منتظر موندم که صدای بوق زدنِ ماشینی از بیرون اومد. از خونه خارج شدم و سوار ماشین آرتین شدم. پس از سلام و احوال پرسیه مختصری پرسیدم:
&چه جای مهمی این موقع شب میخوای بری؟
♤حالا خودت میفهمی
چیزی نگفتم و به راهی که میرفتیم چشم دوختم. آرتین مثل همیشه نبود. یه جوری بود ولی نمیدونم چجوری. بعد از چند دقیقه رانندگی، جلوی یه خونه توقف کرد. از ماشین پیاده شد و منم به تبعیت ازش، پیاده شدم. وارد خونه شدیم:
♤اینجا خونه ی منه. راحت باش
روی مبل وسط حال نشستم و کیفم رو از دور گردنم باز کردم و روی مبل کناریم گذاشتم. بعد از چند دقیقه آرتین با دوتا لیوان شربت اومد. یکیشو جلوی من گذاشت و یکی رو جلوی خودش و رو به روم نشست
&برای خوردنِ شربت که منو نیاوردی اینجا؟
♤نه عزیزم. تو فعلاً شربتت رو بخور، تا این فایلا آپلود شن یکم طول میکشه
و مشغول لپ تاب رو به روش شد. شونه ای بالا انداختم و قُلپی از شربت خوردم. اووف چقدر خوشمزه بود. چقدر چسبید. دوباره لیوان رو برداشتم و بی خجالت کلشو بالا کشیدم. آرتین با این کارم لبخند رضایت بخشی زد و لپ تاب رو بست و از جاش بلند شد. به سمتم اومد و دستمو گرفت و بلندم کرد. توی سرم تیر کشید و آخرین صحنه، آغوش آرتین بود...
....
با حس درد توی سرتاسر بدنم، چشامو باز کردم. همه جام درد میکرد و احساس کوفتگی داشتم. سرم بیشتر از همه درد میکرد. دست چپم رو روی سرم گذاشتم و سعی کردم بلند شم که دل درد بدی رو زیر دلم احساس کردم و از شدت درد ناخودآگاه جیغ کشیدم. تا حالا همچین دردی رو احساس نکرده بودم. همون لحظه در اتاق باز شد و آرتین با سر و وضع آشفته، هراسون وارد اتاق شد
♤چی شد؟
با شرمندگی گفتم:
&هیچی، هیچی. یکم سرم درد گرفت ببخشید. نمیدونم چرا دیشب حالم بد شد
با این حرفم سرشو پایین انداخت. پتو رو کنار زدم و خواستم از تخت بیام پایین که با دیدنِ خودم جیغی کشیدم و دوباره پتو رو روی خودم کشیدم. برداشتی که از موضوع داشتم منو تا حد مرگ میبرد و برمیگردوند. گریه ام گرفته بود. رو به آدتین داد زدم:
&عوضی لباسام کو؟
اشک توی چشاش حلقه زد. یه دست لباس که مال خودم نبود از توی کمد در آورد و کنار تخت گذاشت و بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد. پتو رو کشیدم روی خودم و زدم زیر گریه. بعد از کلی گریه کردن اونلباسایی که آرتینِ عوضی بهم داده بود رو برداشتم و پوشیدم. هنوز همه جای بدنم به خصوص زیر دلم و سرم درد میکرد.
از اتاق خارج شدم. آرتین نشسته بود روی مبل و دستاشو روی صورتش گذاشته بود. لنگ لنگان به سمت کیفم که هنوز از دیشب اونجا بود رفتم. گوشیم بیرون از کیف بود. صفحشو روشن کردم. ساعت 15:26 رو نشون میداد. هفت تماس بی پاسخ از رهام. بیست و سه تماس بی پاسخ از رکسانا و چهل و یک تماس بی پاسخ از امیر.
با دیدنِ اسم امیر دوباره سیل اشکام جاری شد. امیر منو با این اوضاع میخواد؟ امیر یه "زن" رو میخواد؟ من تا دیروز یه دختر بودم اما حالا... در خونه رو باز کردم که آرتین با صدایی آمیخته با بغض گفت:
♤به خدا من قصدی نداشتم. مست بودم کارام دست خودم نبود. غلط کردم
پریدم وسط حرفش و گفتم:
&خیلی کثافتی. خیلی آشغالی. من این همه مدت با امیر بودم اما حتی یک بار هم بدونِ اجازه ی من بغلم نکرد اون وقت تو چی؟ گم شو دیگه نمیخوام ریختتو ببینم عوضی
و بی توجه به -آتوسا آتوسا- گفتناش از خونش زدم بیرون. یه تاکسی گرفتم و آدرس خونه رو بهش دادم. طولی نکشید که جلوی در خونه نگه داشت. کرایشو حساب کردم و پیاده شدم. جلوی در ایستادم و نفس عمیقی کشیدم و کلید رو توی قفل در چرخوندم و بازش کردم. وارد خونه شدم و در رو پشت سرم بستم. با صدای بسته شدن در، رکسانا که روی کاناپه خوابش بُرده بود؛ از خواب پرید. دوید سمتم و گفت:
$روانیه بی شعور کجا بودی از دیشب تا حالا؟
با لحن بغض داری ادامه داد:
$عوضی نمیگی من نگرانت میشم؟
و بعد بغلم کرد. بعد از اون همه گریه الآن با طرز استقبال رکسانا لبخندی روی لبم شکل گرفت. بهترین خواهر دنیا رکساناست. همه چیزم رو به آبجیم میگم.
....
بعد از تموم شدنِ دلتنگی ها نشستیم روی مبل و من همه ماجرا رو براش تعریف کردم که به گریه کردنم ختم شد. رکسانا هم بغلم کرد و همراه با من گریه کرد. به امیر که از دیشب تا الآن نگران بود زنگ زدم و گفتم که رفته بودم سر خاک مامانم که اونجا دوست مامانم رو دیدم و اونم منو بُرد خونش. گوشیم هم هنگ کرده بود و به خاطر همین جواب ندادم...
"رهام"
لیوان رو روی میز گذاشتم که یاشار خطاب به امیر گفت:
یاشار: امیر غشی چطوری؟
امیر سرشو از روی شونم برداشت و نگاه غضب ناکی به یاشار انداخت و گفت:
@زهرمار. فقط فشارم افتاده بود
امیرمیلاد در حالی که لقمه ی توی دهنشو میجوید گفت:
امیرمیلاد: همینه هیچی نمیخوری همین میشه دیگه
سهیل: مگه تو چیزی هم میزاری که ما بخوریم؟
امیرمیلاد بیخیال به ادامه ی خوردنش مشغول شد. با صدای یاشار نگاهمو بهش دوختم:
یاشار: چرا ساکتی رهام؟
₩چی بگم؟
رو به امیر گفتم:
₩بهتری داداش؟
@آره بابا خوبم فقط یکم سرم درد میکنه
₩میخوای بریم دکتری چیزی؟ فشارت افتاده هاااا
@اینقدر که آب قند ریختی تو حلقم فشارم زد بالا
₩پس مطمئن باشم خوبی؟
@آره داداشم خوبم
یاشار: اَه اَه ول کنین بابا چقدر ناز و عشوه دارین شما😒
₩حسود هرگز نیاسود
امیرمیلاد: ول کنید توروخدا بیاین یکم تمرین کنیم شب اجرا داریمااا
یاشار: امیر میتونی تمرین کنی؟
@آره آره بریم
خواست بلند شه که جلوشو گرفتم و نشوندمش روی صندلی. لیوان آب قند رو از روی میز برداشتم و همونطور که همش میزدم گرفتم سمت امیر و گفتم:
₩بیا اینو بخور دوباره فشارت میفته غش میکنی ناقص میشی اون موقع آتوسا یقه ی ما رو میگیره
امیر با قیافه ی زاری به لیوان توی دستم نگاه کرد و گفت:
@رهام، جونِ هرکی دوست داری ول کن توروخدا. این لیوان پنجمه
₩همین که گفتم. یا میخوری یا تمرین بی تمرین
@قندم زد بالا🤯
₩هیچیت نمیشه بخور زودباش
لیوان رو ازم گرفت و قبل از اینکه بخوره گفت:
@به شرطی میخورم که به آتوسا نگی غش کردم
₩باشه بابا تو اول بخور من نمیگم
یاشار: رُهی جون و امیر غشی زود بیاین دیگه
@وای وای میگن زمین گِرده قبول نمیکنیم. همیشه ما یاشار رو اذیت میکردیم حالا یاشار ما رو🤕
₩اینو بخور تا به حسابش برسیم
....
توی بک استیج بودیم و میخواستیم وارد سالن شیم. امیر هرچقدر به آتوسا زنگ میزد؛ جواب نمیداد. منو و رکسانا هم بهش زنگ زدیم اما دریغ از کوچیک ترین جوابی. رو به امیر که داشت تند و تند شماره ی آتوسا رو میگرفت گفتم:
₩امیر بریم دیر شد
با هول گوشی رو روی میز گذاشت و گفت:
@آ.آره بریم
به محض وارد شدنمون به سالن، صدای جیغ و دست و سوت بالا رفت. یکی از بهترین انرژی هایی که توی زندگیم گرفتم؛ از همین طرفدارا بوده. هم من و هم امیر. از اینکه این همه آدم دوسمون دارن و طرفدارمونن احساس خوبی بهم دست داد. بهترین خانواده ی دنیا، خانواده ی ماکان...!
بعد از سلام و خوش آمد گفتن بهشون و کمی شوخی کردن با امیرِ هول، رفتیم سراغ خوندنِ آهنگا...
@هنوز شمعا روشنه به عشق تو توخونه
₩هی هی
@این دیوونه فقط به عشق تو میخونه
₩هی ه...
یهو وسط خوندن سرفم گرفت. سعی کردم توجهی بهش نکنم و ادامه ی آهنگ رو بخونم اما انگار یه کیسه خاک توی گلوم ریخته بودن و بهم اجازه ی نفس کشیدن نمیدادن. سهیل سریع یه بطری آب معدنی دستم داد. ازش گرفتم و خواستم بخورم که سهیل گفت:
₩رهام خون دماغ شدی
همونطور که سرفه میزدم بطری رو دستش دادم و دویدم سمت بک استیج و وارد WC شدم. شیر آب رو باز کردم و دستمو زیرش گرفتم و شروع کردم به سرفه کردن. با احساس بالا اومدنِ چیزی از شُش هام، سرمو توی سینک گرفتم که خون از دهنم جاری شد. احساس میکردم یه تیکه از قلبم کنده شده، به همون اندازه درد میکرد.
بی توجه به خیسیِ دستم، دستمو به صورت دورانی سمت چپ قفسه ی سینم حرکت دادم تا کمی درد لعنتیش کم شه اما هیچ فایده ای نداشت. دستمو مشت کردم چندتا ضربه ی محکم به قفسه ی سینم زدم که دردش بدتر شد. دلم میخواست بزنم زیر گریه. آخه این چه مرض کوفتی ایه که دم به دقیقه درد میگیره. اصلاً چرا من باید اینجوری باشم؟ حتی باعث آزار و اذیت اطرافیانم هم شده.
روی زانوهام خم شدم و دستمو محکم روی قلبم فشردم. آروم زمزمه کردم:
₩جونِ هرکی دوست داری آروم باش. خواهش میکنم درد نگیر. توروخدا درست باش.
با تقه هایی که به در میخورد؛ از جام بلند شدم. صدای امیر از پشت در اومد:
@رهام؟ چی شد خوبی؟
سریع آبی به صورتم زدم و چندتا نفس عمیق کشیدم که قلبم تیر کشید و اخمام توی هم جمع شد. بی توجه به درد جنون آورش، به سمت در رفتم و بازش کردم که امیر سراسیمه خودشو جا کرد داخل.
₩چرا میری تو؟ بیا بیرون
@خوبی؟ چت شد؟
₩هیچی نشد. تو چرا اومدی اینجا؟
@به طرفدارا گفتم یه استراحت کوتاه داشته باشیم
₩بریم پس
@تو چت شد؟
₩هیچی بابا خوبم
@پس من یه زنگ به آتوسا بزنم بعد بریم
شماره ی آتوسا رو گرفت اما اینقدر زنگ خورد که قطع شد. از استرس و نگرانی قطره های عرق از سر و صورتش میچکید. خم شدم تا پایین شلوارم رو صاف کنم که دوباره قلبم تیر کشید و ناخودآگاه آخی گفتم که امیر سریع به سمتم چرخید. لبخند زورکی ای زدم و گفتم:
₩گردنم درد گرفته اَه
متقابلا لبخندی به روم پاشید و دوباره شماره ی آتوسا رو گرفت. بازم هرچی زنگ زد آتوسا جواب نداد. نگرانی کاملا از چهره ی امیر معلوم بود اما به روی خودش نمیاورد...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلام خوشگلا😉
اینم پارت صد و دوم❤
چطور بود؟💜
آتوسا ثمره ی کارشو دید💙😔
به نظرتون امیر بفهمه چی میشه؟🖤😥
امیر غشی😂🤐
به آرتین هم فحش ندید چون در کل پسره خوبیه🙄😓
نظر فراموش نشه عشقا💚
چهارشنبه کنسرتههههه😭😭😭
چالش این هفته، آزمون ماکانی:
1. کدوم یکی از رنگ های زیر رنگ مورد علاقه ی امیر نیست؟
●قرمز
●سفید
●نارنجی
2.رهام .... رشته ی میکروبیولوژی دارد.
●فوق لیسانس
●لیسانس
3.رهام تو حموم آهنگ میخونه؟
●آره
●نه
4.وزن امیر چقدره؟
●80
●75
اینم از آزمون🤗
گوگل سرچ نکنید دخترای خوب😊 (احساس معلم بودن بهم دست داد😐)
منتظر نظراتتون هستیم💛
عاشقتونیییییییییم🧡
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 101
"رکسانا"
*یک روز بعد*
توی جاده بودیم و داشتیم برمیگشتیم. دیروز آتوسا و آرتین با هم عقد کردن. این دختر دیوونه شده. هرچی هم بهش میگم داره حماقت میکنه گوش نمیده و حرف خودشو میزنه. حرفای آرتین رو بهم گفت. درست میگفت اما من دلم اصلاً به این ماجرا خوش نیست نمیدونم چرا.
قرار شد امروز آرتین و آتوسا و امیر و رزانا بیان خونه و ما هم بهشون بپیوندیم و آتوسا و آرتین موضوع رو به امیر و رزانا بگن. با توقف ماشین، از فکر بیرون اومدم. ما که تازه حرکت کردیم. امکان نداره اینقدر زود برسیم. به دور و برم نگاه کردم. ما که هنوز توی جاده ایم.
برگشتم سمت رهام و خواستم اعتراض کنم که دیدم دوباره دستشو گذاشته روی قلبش و فشار میده. اون روز وقتی رسیدیم اراک جنازه ی پدربزرگش وسط خونه بود. رهام رفت و جنازه رو نگاه کرد و چند دقیقه ای کنارش نشست و بعد رفت توی اتاق و در رو بست.
دو ساعتی توی اتاق بود و وقتی اومد بیرون چشاش کمی قرمز بود. فهمیدم گریه کرده اما به روی خودم نیاوردم. از همون لحظه به بعد هر چند ساعتی یک بار قلبش درد میگیره. شونشو تکون دادم و گفتم:
$خوبی رهام؟
چیزی نگفت و چشاشو بسته بود. چند بار تکونش دادم و صداش زدم که آخرش سرشو به علامت مثبت تکون داد. چند دقیقه بعد که حالش بهتر شد گفتم:
$جاتو با من عوض کن تا من برونم
₩نه نمیخواد، تو جاده ایم خطرناکه. تو هم رانندگیت خیلی چیزه...
$اوضاع تو از رانندگیه من داغون تره، پاشو
یهو ماشینو روشن کرد و راه افتاد. گاهی اوقات میخوام از دست لحبازی های رهام سرمو بکوبم توی دیوار. خونسردیه خودمو حفظ کردم و چیزی نگفتم.
....
درِ خونه رو باز کردیم. هرچهارتاشون روی چهارتا مبل تک نفره، با فاصله از هم و دست به سینه نشسته بودن و اخم کرده بودن. به سمتشون رفتم وگفتم:
$جمعتون جَمعه،
به خودم و رهام اشاره کردم و ادامه دادم:
$فقط گُلاتون کمه
با اخم بهم نگاهی انداختن و دوباره به حالت قبل برگشتن
$چطونه شماها؟
با تردید ادامه دادم:
$آتوسا، گفتی؟
آتوسا سرشو به علامت مثبت تکون داد که امیر اخماش بیشتر رفت توی هم.
$خب، چیشد؟
آرتین خیلی خونسرد گفت:
♤امیر راه دیگه ای جز کنار اومدن با این ماجرا نداره
امیر هر لحظه عصبانی تر و عصبانی تر میشد. یهو از جاش بلند شد و رو به آرتین گفت:
@خیلی پَستی
آرتین هم از جاش بلند شد و گفت:
♤توعه سگ صفت حرف از پَستی نزن لطفا. قبل از ازدواجت با رزانا نگفتی قراره شب توی یه اتاق کپه ی مرگتونو بزارین
@مگه من کاری با رزانا کردم؟ توعه لَندهور اومدی سمت آتوسا
هر دوشون به سمت هم هجوم بُردن که رهام بینشون ایستاد و گفت:
₩بسه دیگه. بس کنید خجالت بکشید
آرتین با اشاره به امیر گفت:
♤اون عوضی باید خجالت بکشه نه من
₩بسه آرتین
@حرف دهنتو بفهم آشغال
و به سمت آرتین هجوم بُرد. آرتین هم به سمت امیر یورش بُرد و باهم گلاویز شدن. رهام هم همش بینشون قرار میگرفت و میگفت:
₩تمومش کن امیر. بسه آرتین. کافیه
رزانا و آتوسا هم گریه میکردن. رهام امیر رو به عقب کشید و گفت:
₩امیر تو کوتاه بیا
همون لحظه آرتین مُشتش رو روی صورت امیر فرود آورد که آتوسا جیغ زد. رهام امیر رو بیشتر به سمت خودش کشید و گفت:
₩امیر تو ب...
امیر ضربه ای به رهام زد و به عقب هُلش داد و گفت:
@ولم کن رهام
و رفت سمت آرتین. نگاهم رفت روی رهام. افتاده بود روی زمین و با دست راستش، قلبش رو محکم میفشرد و لب پایینش رو میگزید. چشاشو روی هم میفشرد و به خودش می پیچید. بلند اسمشو صدا زدم و دویدم سمتش. امیر و آرتین هم از دعوا دست کشیدن و دویدن سمت رهام. رهام رو تکون دادم و گفتم:
$رهام؟ خوبی؟
امیر بازوی رهام رو تکون داد و گفت:
@داداش خوبی؟ غلط کردم. به خدا قسم نفهمیدم چیکار کردم
اما رهام چیزی نمیگفت و توی همون حالت بود و فقط خودشو تکون میداد. رو به امیر داد زدم:
$داره از درد به خودش میپیچه، یه کاری کن
@آرتین بیا کمک کن ببریم رهام رو تو ماشین
آرتین جلو اومد. با امیر بازوهای رهام رو گرفتن و بلندش کردن که چشاشو باز کرد. امیر و آرتین خواستن رهام رو ببرن که خودشو به عقب کشید و نیومد. با صدای لرزونی که به زور شنیده میشد گفت:
₩من..خوبم..همینجا..خوب..میشم
رو بهش گفتم:
$باید بری دکتر رهام. الآن دو روزه که اینجوری میشی. چیز طبیعی ای نیست
₩به..خدا..اگه..بیام
$نمیشه رهام
₩به..هیچ..عنوان..نمیام
دستشو از توی دستای امیر و آرتین بیرون کشید و گفت:
₩برید به کار..خودتون برسید.. وقتتونو..حروم من نکنید
امیر شرمنده گفت:
@داداش به خدا من هیچی نفهمیدم. عصبانی بودم یه غلطی کردم. بشکنه دستم که هُلت د..
رهام بین حرف امیر پرید و امیر رو بغل کرد و گفت:
₩خدانکنه داداش. مشکل از تو نیست؛ از منه
....
رهام حالش بهتر شده بود. اگرچه من بهش اعتماد ندارم و فکرمیکنم برای اینکه نبریمش دکتر میگه خوبه. آرتین و رزانا رفتن. خاله ی امیر هم که برگشته بود تهران و امیر مجبور نبود کنار رزانا باشه پس امشب امیر و آتوسا کنار همن.
امیر از دست آتوسا به خاطر عقدش با آرتین خیلی ناراحت شد ولی خب عشقشه دیگه، کنار اومد باهاش. مامانم از کامران طلاق گرفته. عجیبه که کامران مامانم رو به راحتی طلاق داد ولی خب بالأخره جداشدن. مامان گفت که یه خونه خریده و قرار شد من پس فردا برم پیشش. خدایا شکرت که دوباره میرم پیش مامانم.
فقط مشکل اینجاست؛ دو روز دیگه امیر و رهام تهران کنسرت دارن و بعدش میرن شهرای دیگه ولی خب خداروشکر تور بزرگی نیست. خیلی دلم برای رهام تنگ میشه و میدونم آتوسا هم همین طور. کنسرتا دوباره شروع میشه و دلتنگی های ما...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلاااااام💚
پارت 101 هم با یک روز تاخیر آپ شد😍
یه مشکلاتی پیش اومد یک روز تاخیر داشتیم💙
خیلی خیلی ممنونم از همتون که توی گفتینو حالمون رو پرسیده بودید، فداتون بشم که اینقدر ماهید🧡
و اما رمان...😋
اتفاقات هیجان انگیز هنوز ادامه داره😈
نظر فراموش نشه💜
این پارت متاسفانه چالش نداریم💛
منتظر نظرات خوشکلتون هستیم🖤
عاشقتونیییییییم❤
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 100
"آتوسا"
میز شام رو واسشون چیدم و خودم برگشتم داخل اشپزخونه. خاله ی امیر اصرار داشت که امیر و رزانا باهم توی یه ظرف غذا بخورن و همین اتفاق هم افتاد. جیگرم آتیش گرفت وقتی دیدم عشقم، با یه دختر دیگه توی یه ظرف غذا میخورن. احساس یه ادم پوچ و خالی رو داشتم. یه ادم اضافی. باورم نمیشه. من چطوری با این موضوع کنار اومدم. من خیلی بدبختم، خیلی. امیر واسه رزانا دوغ ریخت و گرفت سمتش و گفت:
@بفرما عشقم
اولین قطره ی اشک از چشمم چکید. من الآن باید جای اون دختر باشم. خدایادچرا با من اینکارو میکنی؟ مگه من بندت نیستم؟ مس چرا زجرم میدی؟ مگه باهات دشمنی ای دارم؟ خیلی نامردی خدا، خیلی(عشقم کفر نگو دیگه😐) مگه من چیکار کردم؟ به جز اینکه دوسْت داشتم کنار یه بندت باشم چیز دیگه ای ازت خواستم؟ ولی تو همونم بهم ندادی.
به میشنهاد خاله ی امیر، قرار شد امیر و رزانا به همدیگه غذا بدن و خالش عکس بگیره. فقط دعا میکردم به من نگه عکس بگیرم ازشون. امیر قاشق رو پُر کرد و برد سمت دهن رزانا که خالش مانع شد و گفت:
خاله مریم: اسم خدمتکارتون چی بود؟
@آتوسا
رو کرد سمت آشپزخونه و گفت:
خاله مریم: آتوسا. میشه بیای عکس بگیری؟
دستی به چشام کشیدم و از آشپزخونه خارج شدم و با لبخند فیکی گفتم:
&چشم خانم
گوشیشو دستم داد و گفت:
خاله مریم: از بچه ها عکس بگیر بی زحمت
آب دهنمو قورت دادم و گوشیو بالا گرفتم. دوباره امیر قاشق رو به طرف دهن رزانا بُرد. هیچ حسی نداشتم. احساس میکردم تو خلأم. با صدای خاله ی امیر به خودم اومدم:
خاله مریم: دختر چرا دستات میلرزه؟
حالم داشت بهم میخورد. دیگه نمیتونستم اون فضا رو تحمل کنم. با صدای لرزونی گفتم:
&م.من ن.نمیتونم م.میرم توی ا.اتاق
و دویدم سمت یکی از اتاقا که مثلاً مالِ منه خدمتکار بود. در اتاق رو قفل کردم. نشستم روی تخت. بالش رو جلوی صورتم گرفتم تا صدام بیرون نره و شروع کردم به گریه کردن. از ته دلم گریه میکردم. به خاطر همه چیز. به خاطر همه کس. از همه طرف گِله میکردم. دلم آغوشِ گرم و مهربون مامانم رو میخواست. دلم واسه آغوشش تنگ شده بود.
چرا کسایی که مادر دارن؛ قدرشو نمیدونن؟ چرا قدر لحظه های خوبشونو نمیدونن؟ دلم واسه آغوشش یه ذره شده بود اما الآن تنش زیر خروار ها خاک سرده. دلم خیلی برات تنگ شده مامانی. دخترتو ببین. منم آتوسا. تو بچگی اینقدر شیطونی میکردم که بقیه ی بچه ها از دستم گریه میکردن ولی حالا خودم با دیدنِ عشقم کنار یه نفر دیگه دارم گریه میکنم. گریه میکنم از دست عشقم...!
....
*دو روز بعد*
دو روزه که رهام و رکسانا رفتن اراک. تلفنی با رکسانا در ارتباطم. تنها همدمم الآن رکساناست. آبجی ای که همیشه پشتم بوده. همیشه پیشم بوده. چه تو شادی و چه توی تنهایی. بهش زنگ میزنم و باهاش صحبت میکنم و گریه میکنم. اونم به حرفام گوش میده و دلداریم میده. گفت که پدر بزرگ رهام رو دفن کردن و بعد از مراسم سوم برمیگردن.
من از رابطه ی اجباریه امیر و رزانا میگم و اون از قلب رهام که ظاهراً دوباره دم به دقیقه درد میاد. الآن دو شبه که امیر و رزانا توی یه اتاق با هم میخوابن. کاش خاله ی امیر زودتر میرفت تا من دوباره برگردم پیش امیرم. امروز صبح آرتین بهم زنگ زد و گفت میخواد در مورد یه موضوع باهام حرف بزنه و توی یه کافی شاپ قرار گذاشت.
حالا من توی کافی شاپ نشستم و منتظر آرتینم. با کشیده شدنِ صندلیه رو به روم از فکر بیرون اومدم. آرتین بود، ۰قدر عوض شده بود. صورتش لاغرتر و استخونی تر شده بود. موهاش هم آشفته بود. فکرکنم از دوریه عشقشه. بالأخره یکی مثل خودم پیدا کردم. پس من تنها نیستم. حالا که ما مشکلمون مثل همدیگه ست؛ چرا با هم درد و دل نکنیم تا کمی آروم تر شیم؟
♤سلام خوبی؟
&سلام. به نظرت خوبم؟
♤منم اوضاع خوشایندی ندارم
&درکت میکنم
♤منم درکت میکنم
&گفتی کار مهمی داری
♤ببین آتوسا. من اهل مقدمه چینی نیستم، به خصوص توی این اوضاع. صاف میرم سر اصل مطلب. منو تو الآن اوضامون مثل همدیگه ست. دردمون یکیه. الآن دو شبه که امیر و رزانا با هم توی یه اتاق کنار هم روی یه تخت میخوابن. اون وقت منو تو داریم نگاهشون میکنیم و توی حسرت میسوزیم.
قرار بود امیر و رزانا با هم یه ازدواج سوری بکنن. بیشتر از این هم جلو نرن و بعد از یک ماه طلاق بگیرن و دوباره به حالت قبل برگردن. ما هم همینکار رو باهاشون بکنیم. یه ازدواج موقت و ببشتر از این هم جلو نریم. بعد از یک ماه وقتی امیر و رزانا طلاق گرفتن؛ ما هم از هم جدا میشیم و دوباره همه چیز مثل قبل میشه.
به این فکرکن اگه رزانا به امیر نزدیک شه؛ تو هم با نزدیک شدن به من، تهدیدش میکنی. اگه اون از امیر فاصله بگیره؛ تو هم از من فاصله میگیری پس یاد میگیره که از امیر فاصله بگیره. اون وقت امیر دربست در اختیار توعه.
راست میگفت. دقیقاً همون کار امیر و رزانا رو میکنیم. این طوری میتونم انتقام اون اشکایی که ریختم رو از رزانا بگیرم
&اگه فکرمیکنی کار درستیه، من حرفی ندارم
♤پس عصر توی محضر منتظرتم
&آدرسو بفرست؛ میبینمت
خداحافظی کردم و اومدم بیرون...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
سلام خوشگلا💚
چطورید؟💛
خب خب خب...
به نظرتون چه اتفاقی میفته؟🖤
آتوسا کار درستی میکنه؟💙
امیر بفهمه چه واکنشی نشون میده؟💜
البته هیچوقت زود قضاوت نکنید ممکنه آتوسا قبول نکنه و تصمیمش عوض شه💝
نظر یادتون نره💞
چالش این پارت💟
1.اولین کنسرت ماکان در چه فصلی بود؟🎤🎧
●زمستان
●پاییز
2.اولین تولد امیر رو استیج در کدام شهر بود؟🎂
●تهران
●تبریز
اولین چالش ماکان برای موزیک چی بود؟🎵🎶
●دابسمش
●عکس نوشته
گوگل هم نزنید لطفاً😁😂✋
منتظر جواب ها و نظراتتون هستیم❤
دوستون داریییییییم🧡
شمس باشید،خدایا شکرت💔
