[تاوان عشق]
part 69
"رهام"
با هر جملش انگار سیخ داغی توی قلبم فرو میکردن. یعنی چی؟ یعنی من این همه مدت بازیچه ی دستِ رکسانا بودم؟ یعنی این همه داداش داداش گفتنای امیر همش فِیک بود؟ خیلی ساده ای رهام. ولی آخه رکسانا چی؟ من قلبِ رکسانا بودم نه بردیا. چطور رکسانا تونست با من اینکارو کنه. یعنی بردیا از من بهتره که به من ترجیحش داده؟ هِه اینم سواله میپرسی رهام؟ خب معلومه. تو چی داری؟ تو به درد نخور ترین آدم روی زمینی.
هِه امیر هم الکی بود. داداشمم الکی بود. دیگه هیچکسو ندارم. همه ازم متنفرن. ای کاش همون چهارماه پیش مُرده بودی رهام تا این حرفارو نمیشنیدی. اونا دارن منو تحمل میکنن. دارن به زور منو تحمل میکنن. من یه مزاحمم براشون. ای کاش نبودی رهام.
درد قلبم شدت گرفت. با دستم فشردمش و از اون عمارت لعنتی اومدم بیرون. حالا کجا برم؟ برم پیش کسایی که ازم متنفرن؟ اصلا منو از کدوم راه آوردن؟ دویدم سمت ماشینی که منو آورده بود. رانندش داخل ماشین نشسته بود و داشت با گوشیش کار میکرد. رفتم سمتش و داد زدم:
₩منو از این عمارت گور به گوری ببر. ببرم به همون آشغال دونی ای که توش بودم.
متعجب بهم نگاه میکرد و با صدای بلندی عربده زدم:
₩با تو ام میگم منو از این ساختمون کوفتی دور کن. منو ببر به همون خراب شده ای که بودم.
سرشو تکون داد که سوار ماشین شدم. اونم انگار توی گوشیش با یه نفر هماهنگ کرد و بعد راه افتاد. بعد از چنددقیقه کنار ماشینم توقف کرد. از ماشین پیاده شدم و اونم رفت. رفتم سمت ماشین خودم. سوارش شدم. دستام رو دور فرمون حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی دستام که متوجه ی خیسیه گونه هام شدم. قلبم به طرز وصف ناپذیری درد میکرد. پوزخند تلخی بهش زدم و گفتم:
₩بیچاره! بهونه ی کیو میگیری؟ قرصاتو نخوردی؟ دیگه به چه امیدی بخوری؟ کی واست میاره که بخوری؟
مُشتم رو به قلبم کوبیدم که خیلی درد گرفت. با صدایی که از شدت درد میلرزید داد زدم:
₩اینقدر نمیخوری تا بمیری! رکسانا گفت برو بمیر. باشه عشقم هرچی تو بگی.
ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم. میخواستم بی توجه به درد قلبم رانندگی کنم اما نشد. این لعنتی دیوانه وار درد میکرد. گوشه ای توقف کردم. به ساعتم نگاه کردم یک نصفه شب بود. تازه یادم اومد این ساعت رو رکسانا واسم خریده بود. از دور دستم بازش کردم و از ماشین پیاده شدم. یه سنگ برداشتم و کوبوندم روی صفحه ی ساعتم که کلاً لِه شد. بعد تا جایی که میتونستم پرتش کردم.
اشکام پُشت سر هم جاری میشدن. شدت درد قلبم هرلحظه بیشتر میشد. دیگه نتونستم روی پاهام وایسم و با زانو فرود اومدم. به ماشین تکیه دادم و به زندگیه نکبت بارم فکرکردم. چندساعتی فکرکردم.
از درد دیگه حتی توانایی فکرکردن هم نداشتم و نمیتونستم نفس بکشم. با هر بار دم و بازدم قلبم به شدت بیشتری درد میگرفت. به سختی از جام بلند شدم. روی کاپوت ماشین دراز کشیدم و دوباره به فکرفرو رفتم. کم کم هوا داشت روشن میشد و من اصلا متوجه ی این گذر زمان نشدم. دیگه راهی نبود. سوار ماشین شدم و به سختی روندم به سمت خونه.
دو ساعتی بود که درد رو تحمل میکردم ولی دیگه نمیتونستم. چیزی تا خونده نمونده بود. احساس میکردم یه قدم تا مرگ فاصله دارم. درد این لعنتی طاقت فرسا بود. میخواستم از درد فریاد بزنم. دستم از اینهمه که قلبم رو فشرده بودم دردگرفته بود. هیچوقت در طول عمرم این همه درد رو حس نکرده بودم. همین مونده بود که سرمم روی مرز انفجار باشه.
"امیر"
هرجایی که فکرشو میکردم رهام باشه رو رفتم. همه جارو گشتم به همه به جز خونوادش زنگ زدم اما دریغ از کوچکترین خبری. آتوسا دوتا قهوه ی روی میز گذاشت و کنارم نشست. سرشو گذاشت روی شونم و لب زد:
&امیرم اینقدر غصه نخور دیگه. هر جا باشن با همن.
دوباره اشک توی چشام حلقه زد:
@آخه اگه اتفاقی افتاده باشه چی؟ اون حرفایی که دکتره میزد چی؟
&دکتره گفت شاید. ممکنه اشتباه کرده باشه. رکسانا خبر داره؟
@آره میدونه.
&خب نگران نباش. رکسانا حواسش هست.
خواستم ادامه بدم که صدای قفلِ در و باز شدنش اومد. هردومون به در خیره شدیم که قامت رهام توی چهارچوبِ در نمایان شد. سُر خورد و نشست روی زمین. سرشو به دیوار تکیه داد و نفسشو صدادار بیرون داد که اخماش توی هم گره خورد و قلبشو با دستش چنگ زد. دویدم سمتش. لباساش خاکی بود و موهاش بهم ریخته. چشاش کاسه ی خون بود و زیر چشاش گود افتاده بود و سیاه شده بود. کنارش نشستم و با نگرانی گفتم:
@رهام خوبی؟ کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت.
یه جورِ خاصی بهم نگاه کرد. پوزخندی زد و چشاشو بست. به آتوسا اشاره کردم که داروهای رهام رو بیاره. بعد از یک دقیقه اومد. قرصا و لیوان آب رو به سمت رهام گرفتم و گفتم:
@بیا اینارو بخور بهترشی.
چشاشو باز کرد. لیوان رو از دستم گرفت و گذاشت رو به روش روی زمین. هرچی قرص داشت رو از آتوسا گرفت و دونه دونه تمام قرصاشو از خشاب بیرون آورد و انداخت داخلِ لیوان آب. منو آتوسا حیرت زده به کاراش نگاه میکردیم. کمی لیوان رو تکون داد تا قرصا هَل شن و بعد لیوان رو پرت کرد به اون سمت که افتاد روی زمین و شکست. داد زدم:
@چیه؟ چه مرگته رهام؟ این دیوونه بازیا چیه؟
آروم لب زد:
₩چرا خودت بهم نگفتی؟
متقابلاً آروم لب زدم:
@چیو؟
چیزی نگفت. اعصابم خیلی داغون بود از یه طرف تماس دوباره ی آرتین با آتوسا و از طرفی رهام. زود جوشی شدم و غریدم:
@چیو بهت نگُ...
پرید وسط حرفم و داد زد:
₩این که ازم متنفری، اینکه حالت ازم بهم میخوره، اینکه داری منو به زور تحمل میکنی، این که من مزاحمتم، اینکه همه ی این داداش داداش گفتنات الکی بود، اینک...
صدای آخش بلند شد و لب پایینش رو گزید و دستشو روی قلبش فشرد. تک خندی زدم و گفتم:
@چی میگی رهام؟
به سختی از جاش بلند شد و رفت سمت اتاقش. وارد اتاقش شد و در رو بست. رفتم پُشت در اتاقش و دسته ی در رو پایین کشیدم که دیدم قفله. مُشتی به در کوبیدم و گفتم:
@کی این چرندیات رو بافته؟
چیزی نگفت. وقتی رهام بهم اینارو میگه دیگه از بقیه چه انتظاری دارم؟ یعنی رهام بعد از این همه مدت منو نشناخته؟ یعنی چنین فکری دربارم میکنه؟ از هرکسی انتظار چنین حرفایی رو داشتم اِلا رهام. بلند گفتم:
@از هر کسی انتظار این چرندیات رو داشتم به جز تو. این حرفا یعنی چی؟ از صد تا فحش بدتره. بیا بزن توی گوشم ولی اینارو بارم نکن. اصلاً توقع نداشتم رهام.
سکوتش از همه چی بیشتر آزارم میداد و اعصابِ نداشته ی منو بیشتر خراب و داغون میکرد. داد زدم:
@آره، تو اینجوری فکرکن. فکرکن من ازت متنفرم. اصلا حالم ازت بهم میخوره. هروقت میبینمت حالم بد میشه. و
کنار در به دیوار تکیه دادم و نشستم. با صدایی که میلرزید گفت:
₩اینه حرف دلت. همون اول به خودم میگفتی میرفتم بمیرم نه اینکه تو رو مثل دادا...
صداش قطع شد و صدای ناله ی آرومی اومد. یک دقیقه ای با خودم کلانجار رفتم که بیخیالش شم اما نتونستم. در زدم و گفتم:
@خوبی رهام؟
اما چیزی نگفت...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق.
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
اینم پارتی که قولشو داده بودم.
امیدوارم بخونید و لذت ببرید
پارت مهمی بود و باید روش زیاد وقت میذاشتیم اما متاسفانه به خاطر یه مشکلاتی خیلی نتونستیم خوب درش بیاریم.
حدس بزنید رکسانا چطورش شده؟
آرتین دوباره چیکار کرده؟
رهام چی شد؟
این قضایا تموم شه رمان میره به سمت امیر و آتوسا و آرتین که خیلی غمگینه🥺
امیدوارم همراهیمون کنید
ممنونم از نظرات خشکلتون
بازم نظر بدید
عاشقانه دوستون دارم(چی گفتم😐)
خیلی دوستون داریم
شمس باشید،خدایا شکرت💔
[تاوان عشق]
part 68
"رهام"
سریع از اتاق خارج شدم و دویدم سمت امیر. روبه روش وایسادم و اشاره کردم (چی شده؟؟)
کلافه دستی توی موهاش کشید و به فردی که پُشت تلفن بود؛ گفت:
@خب شاید اشتباه میکنی. بچه که نیست که
...
@خب یعنی چی آتوسا؟
...
زیر چشمی نگاهی به من کرد و به آتوسا گفت:
@نمیشه که نگم بهش. میفهمه. الان چیکار کنیم؟
...
@باشه من میام.
گوشی رو قطع کرد و روبه من با چهره ی عاجزی لب زد:
@رهام، رکسانا
با این حرفش هزارتا فکر به ذهنم هجوم آورد که هرکدوم منو تا پای مرگ میکشوند. سریع پرسیدم:
₩رکسانا چی؟ امیر نصفه جونم کردی چیشده؟؟؟؟
@داداش آروم باش. مطمئنم یا آتوسا اشتباه میکنه یا بازیه رکساناست.
دیگه مطمئن شدم یه چیزی شده. کنترلم رو از دست دادم و داد کشیدم:
₩امییییر چیییییی شدهههههههه؟؟؟؟؟؟
@آتوسا که بعد از تماس میره سمت میزشون، میبینه کیف رکسانا و وسایلش روی میزه و خودش نیست!
₩یعنی چی؟
@یعنی نیست دیگه.
معلوم بود امیر یه چیز دیگه هم میدونه و به من نمیگه پس اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم:
₩به اون بردیا نامِ که ربطی نداره؟
چیزی نگفت که ادامه دادم:
₩ببین امیر، من همه چیز رو میدونم. نمیخواد پنهون کاری کنی یا دروغ بگی. کار بردیاست مگه نه؟
داشتم دروغ میگفتم مثل *چی* . تنها چیزی که میدونستم یکی قیافه ی نحسش بود و اینکه آدم داره.همین.
@حدس میزنم کار خودش باشه ولی هیچ نشونی ای ازش نداریم.
₩گوشیه رکسانا که همراهشه، درسته؟
@اینجوری که آتوسا میگفت؛ گوشیش اونجا نبوده پس همراهشه.
₩امیر برو دنبال آتوسا. چی پی اس(GPS) گوشیه رکسانا به گوشیم وصله. باید وصلش کنم به لب تاپ و فعالش کنم.
"امیر"
ساعت 17 بود که از خونه زدم بیرون. آدرس کافی شاپی که آتوسا اونجا بود رو ازش گرفتم و روندم به سمتش. تقریباً 30 مین توی راه بودم که رسیدم. چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که در ماشین باز شد و باچهره ی گریون آتوسا مواجه شدم.
چشاش قرمز شده بود و داشت اشک میریخت. الهی امیر فدات شه نریز اون مرواریدای قشنگتو. سرمو با گیجی تکون دادم و بدون اینکه چیزی بگم، حرکت کردم به سمت خونه. هر چند ثانیه ای یک بار زیر چشمی به آتوسا نگاه میکردم که مثل ابر بهار اشک میریخت.
گور بابای غرور . دیگه بسه هرچقدر با آتوسا سرد بودم. دیگه طاقت ندارم که همش گریه کنه و اشک بریزه و من هم بی اعتنا باشم. دستمو زیر چونش گذاشتم و گفتم:
@قربونت برم گریه نکن. هنوز که چیزی نشده.
&دارم میمیرم امیر. اون از رهام و حرفای مزخرفه اون دکتره(بعدا میفهمید😉) مونده بودیم چطوری به رکسانا بگیم که آرتین پرید وسط و رفتار تو که فکرمیکنی من با آرتین رابطه دارم و حالا هم غیب شدنه رکسانا.
@الهی من قربونت برم به خدا اشتباه کردم ببخشید
&خدا نکنه.😔🥺😭
@ببینمت تو که بازم داری گریه میکنی. گفتم که اشتباه کردم.
صدای آمیخته به گریش بلند شد و گفت:
&امیر خیلی دوسِت دارم.
خودمو خم کردم و گونه ی خیس از اشکشو بوسیدم و گفتم:
@گریه کنی از ماشین پرتت میکنم بیرون و باهاش از روت رد میشم هااااا.
نیمچه خنده ای در بین اشکاش زد و گفت:
&اعصاب هم نداری هااا.
@وقتی پای خانومم درمیون باشه همینه دیگه👎. الان دیگه آشتی؟
&تو قهر کرده بودی نه من🤷♀️.
@پس آشتی🤙.
&آشتی🤙
.
@چیکار کنیم آتوسا؟ رکسانا یهو کجا غیبش زد؟
&امیر من مطمئنم کارِ اون بردیایه نامرده. برگرد بریم اون خونه ای که اون دفعه رکسانا رو بُرده بود؛ شاید الآن هم بُردتش همونجا. سریع بریم که رهام نفهمه.
اوکی رو دادم و دور زدم و حرکت کردم به سمت اون خونه. خونه که چه عرض کنم کاخی بود واسه خودش. تقریبا دور از شهر بود و یک ساعتی طول کشید تا رسیدیم به اون خونه. ساعت 18:50 بود از اونجایی که فصل پاییز بودیم؛ هوا تاریک شده بود.
لامپ های توی خونه روشن بودن اما هرچقدر زنگ در رو زدیم باز نکردن. ساعت 19 شده بود که مجبور شدیم برگردیم خونه. باز هم بعداز یک ساعت رانندگیه کلافه، رسیدیم خونه اما ماشینِ رهام نبود.
کلید خونه رو توی قفل چرخوندم و در رو باز کردم و وارد شدم. دیزاین خونه هیچ تغییری نکرده بود. فقط لب تاپ وسط میز بود و یه یو اس بی(USB) کنارش افتاده بود. خونه رو دنبال رهام گشتیم اما نبود. شمارشو گرفتم اما خاموش بود.
"رهام"
امیر رفت دنبال آتوسا. بالأخره بعد از گذشت 30 مین موفق به ردیابی شدم🤲. هر لحظه داشت از شهر دورتر میشد. سریع لب تاپ رو بستم و گوشیم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. سوار ماشین شدم و حرکت کردم به سمت نقطه ی آبی که هر لحظه داشت دور و دورتر میشد.
چند دقیقه ای گذشته بود و من مشغول رانندگی بودم که اون نقطه ی آبی متوقف شد. چندثانیه بعد یه پیامک به گوشیم اومد . بازش کردم . یه شماره ی ناشناس بود که نوشته بود:
£سلام آقا رهامه گُله گلاب! دنباله زنِ من، رکسانا میگردی؟ اشکال نداره واسه ی زنم تولد گرفتم؛ تو هم مثل بقیه ی دوستام میای. خوشحال میشم. و
بعد یه آدرس فرستاده بود.براش تایپ کردم:
₩دهنتو ببند بی شرف.
آدرس رو چک کردم که متوجه شدم با این نقطه ی آبی کاملاً فرق داره. نمیدونستم کدوم راه رو انتخاب کنم که همون لحظه گوشیم اِرور داد و از دسترس خارج شد و نقطه ی آبی محو شد. هرچقدر تلاش کردم درست نشد. فهمیدم گوشیمو هَک کردن. اَه لعنتی نباید جواب پیامشو میدادم که هَکَم کنن.
مجبور شدم حرکت کنم به سمت آدرسی که اون شماره ی ناشناس فرستاده بود. آدرس بیرون از شهر بود. خاطره ی خوشی از بیرون شهر نداشتم اما مجبور بودم به خاطر رکسانا.
بعد از دوساعت رانندگی بالأخره رسیدم. همه جا خلوت بود و دور تا دور خونه های گِلی و خراب شده بود. ساعت 19:30 بود و هوا تاریک. نمیدونستم کجا برم. از ماشین پیاده شدم. به دور و برم نگاه کردم که دیدم یه نور سفید از داخل یکی از خونه ها میومد.
رفتم سمتش. رسیدم به یه درِ چوبی که نیمه باز بود . آروم یه قدم برداشتم داخل خونه که یه نفر از پُشت هُلم داد و افتادم داخل یه گودال عمیق. با کمرم فرود اومدم و چندتا سنگ از بالا افتاد روم. با دستام صورتمو پوشوندم تا به سر و صورتم نخوره که یه سنگ خورد وسط قلبم و دردش تمام بدنم رو احاطه کرد. جدا از اون ضربه قبلش هم این لعنتی درد میکرد که تازه فهمیدم تقصیری نداره و از دیشب هنوز داروهام رو نخوردم.
به درد قلبم غلبه کردم و سعی کردم بلندشم اما تواناییِ غلبه به دردش رو نداشتم که دستام توسط کسی به بالا کشیده شد. دوتا مرد گنده منو کشیدن بیرون. دستام رو از پُشت بستن. سریع پرسیدم:
₩چیکار میکنید؟
+گوشیت کجاس؟
₩با شمام. میگم دارین چیک...
با ضربه ای که به قلبم زد نتونستم ادامه بدم. دستام بسته بود و دیگه حتی نمیتونستم با دستم این لعنتی رو لِه کنم. انگار نقطه ضعفم رو پیدا کرده بودن. با انگشت اشارش به قلبم ضربه زد و گفت:
+بگو گوشیت کجاست وگرنه مجبور میشم محکم تر بزنم.
راه دیگه ای نداشتم. اشاره کردم به سمت ماشین. گوشیم رو از داخل ماشین برداشت. سیم کارتشو در آورد و با دستش چند تیکه کرد و گوشیم رو خاموش کرد و انداخت داخل ماشین که خورد به فرمون و افتاد پایین.
داشتم به حرکاتش نگاه میکردم که اون یکی از پشت چیزی روی چشمام انداخت و هُلم داد به یه سمتی. چشم بند بدجوری اذیتم میکرد و اعصابم رو بهم میریخت. مجبورم کردن که سوار یه ماشین شم. طبق خواستشون سوار شدم. چند مین بیشتر توی راه نبودیم که ماشین متوقف شد. مجبورم کردن پیاده شم و چشم بند رو از روی چمشام برداشتن.
یه عمارت بزرگ بود و صدای موزیک میومد. هُلم دادن به سمت درِ عمارت و رفتیم داخل. نرسیده به سالن اصلی دستای منو باز کردن و انداختنم داخل یه اتاق و در رو قفل کردن. صدای موزیک بدجوری رو مُخ بود. بعد از گذشت تقریباً 50 ، 40 مین یه نفر در رو باز کرد. سریع پرسیدم:
₩برای چی منو آوردین اینجا؟ شما کی هستین؟
یارو در حین اینکه به سمتم میومد گفت:
×به موقعش میفهمی.
بلندم کرد و در حین اینکه کنارم میومد از اتاق خارج شدیم. رفتیم توی سالن اصلی. پُر از دختر و پسر بود که باهم میرقصیدن. واقعا نمیدونستم چرا منو آوردن اینجا. با دیدنِ رکسانا توی بغل بردیا جا خوردم. بردیا، رکسانا رو بغل گرفته بود و چیزی در گوشش میگفت. بعد باهم دست تو دست هم اومدن سمتم. بردیا گفت:
£بَه آقا رهام! خوبی؟ خوشحالم که دعوتم رو پذیرفتی.
بی توجه به بردیا رو به رکسانا گفتم:
₩رکسانا حالت خوبه؟
$اَدای آدمای نگران رو واسه ی من در نیار. میخوای بگی خیلی نگرانی؟
₩یعنی چی رکسانا؟
$یعنی اینکه بهت بگم خیلی ساده ای. فکرکردی من عاشق تو عم؟ یا فکرکردی امیر مثل داداشت میمونه؟
قلبم تند تند میزد و میخواست جایگاهش رو بشکافه و بپره بیرون. لب زدم:
₩رکسانا یعنی چی این حرفا؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
$یعنی من ازت متنفرم. دیگه دنبالم نیا. چون خیلی ساده ای، دلم واست میسوزه و بهت میگم امیر هم از تو متنفره. به خونِ تو تشنه ست. اینا همش نقشه بود ساده! حالم ازت بهم میخوره. دیگه دور من پیدات نشه. برو بمیر!
یه تُف انداخت به سمتم و رو به بردیا گفت:
$عشقم بیا بریم. حالم از این فرد بهم میخوره. دیگه حالم داره بد میشه. بریم قلبِ رکسانا !!!
با هر جملش انگار سیخ داغی توی قلبم فرو میکردن...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق.
به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا
•°•°•°•°•°•°
سلام دوستان.
این هم از پارت 68 😉
واقعا ممنونم از نظرات قشنگتون که گفتینو میدید واقعا شرمنده میکنید
عاشقتونییییم خیلیییی عشقین💜
در مورد چالش این پارت هم که چیزی نگم بهتره😐
بازم نظر یادتون نره
با نظرات قشنگتون بهمون کمک کنید که این فصل رمان رو تموم کنیم و باهم بریم سراغ فصل دومش.
بی اندازه عاشقتونیم
شمس باشید،خدایا شکرت💜
[تاوان عشق]
Part 67
"رهام"
بعد از خارج شدن از استودیو، رفتم دنبال رکسانا تابریم دور دور. هوا تازه تاریک شده بود که برگشتیم خونه. کلید انداختم تا در رو باز کنم که صدای فریادِ امیر رو از داخل خونه شنیدم و سریع در رو باز کردم.
با دیدنِ صحنه ی روبه روم، بلند اسم امیر رو فریاد کشیدم و دویدم سمتش و با خشونت از روی آتوسا بلندش کردم که رکسانا دوید سمت آتوسا. صدای سرفه کردنِ آتوسا روی اعصابم بود. یقه ی امیر رو چنگ زدم و کوبوندمش به دیوار و توی صورتش داد کشیدم:
₩چه غلطی میکردی امیر؟ امروز چه مرگته؟
هیچی نمیگفت و حتی برای آزاد کردنِ خودش از حصار دستای من هیچ تلاشی نمیکرد. سُر خورد و نشست روی زمین. منم ولش کردم. سرشو انداخت پایین و دوتا دستشو گذاشت روی سرش که متوجه ی لرزش دستاش شدم. نمیخواستم باور کنم که امیر دوباره اینجوری میشه.
کنارش نشستم و با بُهت لب زدم:
₩د.دستات د.دوباره داره میلرزه. توکه دیگه اینطوری نمیشدی.
هیچی نگفت. از اینکه تند رفتم پشیمون شدم و گفتم:
₩داداش ببخشید زیادی تند رفتم. معذرت میخوام.
صدای هق هقش بلند شد. حیرت زده گفتم:
₩تو..تو داری گریه میکنی امیر؟ این امیرمقاره ایه که من میشناسم؟
بالأخره زبون باز کرد و گفت:
@آره داداش! از وقتی داداشم رو روی تخت بیمارستان دیدم فرق کردم. از وقتی ناموسم رو با یه پسر غریبه دیدم فرق کردم.
داد زد:
@از امروز که با چشای خودم خیانتِ عشقمو دیدم خیلی فرق کردم.
صدای گرفته ی آتوسا بلندشد:
&کدوم خیانت؟ به خدا اونجوری که فکرمیکنی نیست امیرم. آخه من...
گریه اجازه ی حرف زدن بهش رو نداد. دست امیر رو گرفتم و مجبورش کردم بلندشه. رفتم سمتِ اتاقِ خودم و باهم وارد شدیم. کلی باهاش حرف زدم اما بازهم نگفت چیشده و منم خیلی اِصرار نکردم. درحین اینکه از اتاق خارج میشدم؛ گفتم:
₩باشه داداش. امشب اینجا بخواب تنهات میزارم. و
از اتاق خارج شدم و در رو بستم. هوف کلافه ای کشیدم که همون موقع رکسانا از اتاقش خارج شد و رفت سمت آشپزخونه. منم پُشت سرش وارد آشپزخونه شدم. یه لیوان برداشت و پُر از آب کرد. به سینک تکیه داد و شروع کرد به آب خوردن.
به آب خوردنش خیره شدم که دست از آب خوردن کشید و گفت:
$آخ ببخشید.
سریع لیوان رو آب کشید و یه بطری از توی یخچال برداشت و لیوان رو پُر از آب کرد و گرفت سمتم. لبخند مهربونی به روش پاشیدم و آب رو بُردم سمت دهنم که گفت:
$نه نه نخور.
لیوان آب رو پایین گرفتم و متعجب بهش نگاه کردم که از آشپزخونه خارج شد و دوید سمت اتاقم. لیوان رو گذاشتم روی میز و با سرعت رفتم دنبالش و نرسیده به اتاقم از پشت کشیدمش که افتاد توی بغلم. به قیافه ی رکسانا نگاه کردم. هم ترسیده بود و هم توی شُک بود و تعجب کرده بود. قیافش دیدنی بود و واقعا خنده دار بود ولی خودمو کنترل کردم و نخندیدم.
به خودش اومد و آب دهنشو قورت داد و گفت:
$ن.نمیخوای ولم کنی؟؟؟
روی سرشو بوسیدم و گفتم:
₩میترسی؟
چیزی نگفت. دستشو گرفتم و همونطور که به سمت آشپزخونه میبردمش گفتم:
₩نرو تو اتاقم. امیر اونجاست. باید تنها باشه.
$باید قرصاتو بخوری تو اتاقتن. یادم نرفته دیشب نخوردی هااااا.
₩ولش کن. دیشب نخوردم و تمام امروز هم خوب بودم یه امشبم روش. قول میدم بعداً بخورم.
$آخه...
₩آخه بی آخه. اصلا من تشنم نیست بیا بریم بخوابیم.
مسیرمون رو به سمت اتاق امیر و آتوسا کج کردیم و وارد اتاق شدیم. رکسانا سریع روی تخت دراز کشید و پتو رو پیچید دورش. خندم گرفته بود. به خاطر کار چند دقیقه پیشم ترسیده بود. بیخیال شونه ای بالا انداختم و کنارش روی تخت دراز کشیدم و خودمو چسبوندم بهش که پتو رو بیشتر به خودش چسبوند. توی خودم پیچیدم و گفتم:
₩نمیخوای به منه علیلِ ذلیلِ فقیرِ بی کس و کار پتو بدی؟ سرده.
اخمی کرد و گفت:
$تو بی کَس و کاری؟ پس من این وسط کَشکَم؟
ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
₩وقتی خانومم بهم پتو نمیده چی هستم؟
پوفی کشید و نصف پتو رو هُل داد سمتم. خودمو عقب کشیدم و با لجبازی و لحن لوسی گفتم:
₩اصلا نمیخوام به زور بهم بدی. بزار از سرما تا صبح بلرزم و بمیرم.😒
دندوناشو از حرص روی هم سایید و گفت:
$ناز نکن دیگه بهت پتو دادم. بیا.
₩نمیخوام. و
پُشتمو بهش کردم و چشامو بستم. به یک دقیقه نکشید که یه چیز گرم روم افتاد و یه نفر از پُشت بغلم کرد. دوست داشتم زمان متوقف شه و من از این حسِ قشنگ لذت ببرم. به عقب برگشتم و با نفس نفسِ ساختگی گفتم:
₩آیی قلبم! اَیو هنّاس به دادم برسید دارم از این حجم دلبریه یه دلبر میمیرم. آیی کمک. آیی یه برگه بیارید وصیّت کنم. آیییییی. کمکککککک.
نیشگونی از بازوم گرفت و گفت:
$نه جنبه ی محبت کردن داری نه جنبه ی ظلم کردن😒 بیگیر بخواب دیگه الآن با این صدای نَکَرت امیر و آتوسا رو از خواب بیدار میکنی. البته اگه خواب باشن. و
پُشتشو بهم کرد. خندیدم و گفتم:
₩صدای نَکَرم؟ کلی آدم پول میدن میان کنسرت تا صدای منو بشنون شما چی میگی؟😌
$هیشکی برای صدای چندش تو نمیاد واسه امیر میان.👊
₩نه رهام نه امیر ماکان فقط رهامیر😐😑
$بیگیر بخواب توروخدا.
از پُشت بغلش کردم و سرمو به سرش تکیه دادم و دستم رو روی شونش گذاشتم که توی یه حرکت دستمو بوس کرد وگفت:
$عاشقتم به خدا رهام. خیلی دوسِت دارم باورکن
روی سرشو بوسیدم و گفتم:
₩منم دوسِت دارم تک ستاره ی زندگیم
چند دقیقه بعد صدای نفسای منظمش نشون از خواب بودنش میداد اما من همه ی فکرم به فردا بود و سوپرایزی که واسه ی تولد رکسانا داشتم. تو پوست خودم نمی گنجیدم و بی صبرانه منتظر فردا بودم. با همین فکرا کم کم پلکام روی هم افتاد و خوابم بُرد...
...
@پاشو رهام ساعت سه شد هااااا. پاشو دیگه.
پتو رو کشیدم روی سرم و گفتم:
₩ولم کن امیر میخوام بخوابم.
پتو رو از روم کشید و گفت:
@میگم بلندشو دیر شدههههههه.
سرمو بُردم زیر بالشم و بالشمو محکم روی سرم گرفتم. بالش رو برداشت و گفت:
@پاشو وگرنه آب میریزم روت. پاشو امروز تولد رکساناستاااااا.
با جمله تی که گفت سریع بلند شدم که با دیدنِ قیافه ی امیر پقی زدم زیر خنده.
@رو آب بخندی. به چی میخندی؟
₩به قیافت. خیلی بهت میاد🤣
یه پارچه پیچونده بود دورِ سرش و دستکش دستش بود و پیرهنش توی شلوارش و یه تیکه ازش بیرون اومده بود و پاچه ی شلوارش بالا بود. -بیشعور-ی نثارم کرد و ادامه داد:
@باید خونه رو تمیز کنیم شده بازار شام. بلند شو.
کلافه گفتم:
₩ساعت چنده؟
@ساعت سه شده بلندشو دیگه.
هینی کشیدم و دست چپم رو جلوم گرفتم تا ببینم ساعت چنده که دیدم ساعت 11:35 دقیقه رو نشون میده. فَکَم رو چپ و راست میکردم و زل زده بودم به امیر که گفت:
@چرا نُش خوار میکنی برادر؟
همون لحظه صدای تق فَکَم اومد که خیلی درد گرفت. یه بالش که اون وَر تخت بود رو برداشتم و دماغ امیر رو نشونه گرفتم که جاخالی داد و بالش خورد به گلدونِ پُشتِ سرش و گلدون افتاد روی زمین و هزار تیکه شد. از جام بلند شدم و افتادم دنبالش. همونطور که فرار میکرد؛ گفت:
@خب همسرم من ریاضیم ضعیفه ساعت رو 3 خوندم. حالا ندو لاقل به فکر بچمون باش. 😁
حرصی بودم حرصی تر شدم. همونطور که دنبالش میکردم دنبالِ یه چیزی میگشتم که پَرت کنم سمتش. پاش گیر کرد به لبه ی مبل و افتاد روی زمین و با صورت اومد روی کوسن مبل که نمیدونم چرا روی زمین بود😐 لبخند شیطانی ای زدم و با سرعت بیشتری دویدم سمتش که یهو قلبم تیر کشید.
قلبم تیر کشید اما دردش تمومی نداشت. سرِجام وایسادم. خم شدم و قلبم رو توی مُشت راستم گرفتم و شروع کردم به فشار دادنو چشامو محکم روی هم فشردم . دوباره تمام دنیا شده بود سکوت!
بعد از گذشت یک دقیقه چشامو باز کردم که با چهره ی نگران و کیوت امیر مواجه شدم. چیزی بهم میگفت و سعی داشت دستمو از قلبم جدا کنه . قلبم دیوانه وار درد میکرد. توی این تقریباً سه هفته ای که از بیمارستان اومده بودم خونه، تا به حال نشده بود که تا این حد و تا این مدت درد بگیره.
کم کم سکوت دنیا شکست و صدای امیر توی گوشم پیچید. چیزی میگفت اما من واضح نمیشنیدم فقط برای اینکه از نگرانی در بیاد همش سرمو به علامت مثبت تکون میدادم.
کمکم کرد که روی مبل بشینم. همچنان با همون شدت درد میکرد و این چیز طبیعی ای نبود و تا به حال اینجوری نشده بودم.
سی دقیقه ای گذشت. دردش کمتر شده بود اما همچنان درد داشت. چون وقت کم بود به امیر گفتم که خوب شدم و باهم شروع کردیم به مرتب کردنِ خونه.
...
تقریباً ساعت 15:30 مثل دوتا جنازه ی خسته، روی کاناپه ولو شدیم. خونه واقعا تمیز شده بود و رنگ و رو گرفته بود. امیر شماره ی آتوسا رو گرفت و گذاشت روی اسپیکر:
@کجایین الان آتوسا؟
&نمیتونم خیلی حرف بزنم چون رکسانا شَک میکنه. الان تازه از دانشگاه خارج شدیم.
@برید کافه و یکم معطل کن تا ما تزئینات رو انجام بدیم. خداحافظ
تعجب کردم. مگه امیر و آتوسا دیشب دعواشون نشده بود؟ پس چرا الآن باهم حرف میزدن؟ معلوم بود امیر هنوز دلخوره و فقط برای اینکه امروز تولد رکساناست و روزمون رو خراب نکنه اینجوری رفتار میکنه. ولی بازم سرد بودنِ امیر با آتوسا معلوم بود. خدایی عاشقتم امیر . آخه تو چقدر مهربونی پسر؟
بعد از 20 مین استراحت، شروع کردیم به تزئین کردنه خونه برای سوپرایز😉🤩. ساعت تقریباً 16:40 بود. امیر رفت توی اتاق خودشون و منم رفتم توی اتاق خودم. یه تیپ زرد و طلایی زدم و با برداشتن کادوم، از اتاق زدم بیرون.
یه سرویس طلا که شامل گوشواره و گردنبند و دستبند بود؛ با یه انگشتر که خودم جدا خریدم؛ کادوم برای تولد رکسانا بود. بعد از گذشت چنددقیقه که کیک تولد که طرحش عکس چهار نفرمون که توی تولد پارسال امیر گرفته بودیم؛ رو گذاشتم روی میز.
امیر هم از اتاق اومد بیرون. تیپِ یه دست قرمز زده بود🤩 کادوی خودش که یه تاج سر با مرواریدای نقره بود رو گذاشت روی میز. برای آتوسا هم دقیقا همین شکل رو خریده بود. کادوی آتوسا هم که قرار شد هروقت خودش که اومد به رکسانا بده. همه چیز آماده بود. با هم روی مبل نشستیم.
دوباره به آتوسا زنگ زدیم که ریجکت کرد. بعد از گذشت دو مین آتوسا خودش زنگ زد. امیر توی آشپزخونه بود بنابراین پریدم و گوشیه امیر رو برداشتم و تماس رو وصل کردم:
&سلام امیر. چرا وقتی جوابتو نمیدم دوباره زنگ میزنی؟ خب جلوی رکسانا نمیتونم صحبت کنم. الآن هم توی دستشوییه کافه ام به رکسانا گفتم میرم WC .
₩رهامم. آتوسا بیاید دیگه.
&باشه بابا. تولد رکساناست تو چرا اینقدر ذوق داری؟ اگه زود برم ضایع ست باید یکی دو دقیقه اینجا باشم بعد میرم و باهم میایم خونه. خدافس.
تماس رو قطع کردم و خودمو روی مبل رها کردم که صدای امیر بلند شد:
@رهام موهات خراب شداااا.
سریع از جام بلند شدم و دستی توی موهام کشیدم که گفت:
@بدتر شد. پاشو برو دوباره شونه بزن. پاشو
هوفی کشیدم و رفتم سمت اتاقم. روبه روی آینه ی قدی وایسادم و خودمو برانداز کردم. کمی ژل به موهام زدم و با تاف یه دوش حسابی گرفتم. دوباره کامل روبه روی آینه وایسادم که صدای بلند و نگرانِ امیر توجه منو به خودش جلب کرد:
@چی میگی آتوسا؟ یعنی چی؟
سریع از اتاق خارج شدم و دویدم سمتِ امیر...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق.
به قلم: فاطمه ، انوشه ، یکتا
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
سلام سلام
همگی سلام
پارت 67 چطور بود؟
به نظرتون چه اتفاقی و برای چه کسی افتاد؟
نظر بدید عزیزان
مراقب خودتون باشید و امیدوارم هرجا که هستید حالتون خوب باشه
عاشقتونیم
شمس باشید،خدایا شکرت💜
[تاوان عشق]
part 66
"امیر"
با دیدنِ صحنه ی روبه روم دیگه مغزم دستور هیچ چیز رو نداد. آخه اینجا چیکار میکنه؟ آتوسای من با آرتین توی کافی شاپ چیکار میتونن داشته باشن؟ چه اتفاقی داره دورم میفته؟ چه اتفاقی داره واسه ی زندگی و آیندم میفته؟
همون لحظه آرتین یه نایلون گذاشت جلوی آتوسا. آتوسا با ذوق داخل نایلون رو نگاه کرد و داشت یه جعبه رو از توش بیرون میاورد که دیگه طاقت چیزی رو نداشتم و سریع از کافه و سپس پاساژ زدم بیرون و سوار ماشینم شدم.
دلم میخواست آرتین رو تنها یه جا گیر بیارم و تا حد مرگ کتکش بزنم. حیف که به خاطر شغل و شُهرتم نمیتونم کاری انجام بدم. بعد از نیم ساعتی که توی شهر پرسه زدم؛ رفتم استودیو... (اینجا رو میدونید دوستان)
"آتوسا"
به امیر گفتم که با رکسانا میرم بیرون و به رکسانا گفتم با امیر میرم بیرون اما در واقع با آرتین قرار داشتم. بعد از اینکه اون روز توی پارک به صورت اتفاقی دیدمش؛ برای کادوی تولد رکسانا ازش کمک گرفتم.
دو روز پیش با آرتین رفتم موبایل فروشیِ دوستش تا برای رکسانا گوشی بخرم. چون خیلی کارای تزئینی داشت و مغازش خیلی شلوغ بود؛ باید یک ساعتی منتظر میموندیم. اما من به خاطر اینکه کسی نفهمه؛ مجبور بودم تا قبل از اینکه امیر و رهام از استودیو برگردن؛ برسم خونه.
بنابراین از آرتین خواستم که گوشی رو تحویل بگیره و بعداً بهم بده و خودم برگشتم خونه. امروز صبح آرتین بهم پیام داد و گفت که بیام کافی شاپی که کنارِ مغازه ی دوستشه تا گوشی رو بهم بده. بعد از خارج شدنِ رهام و رکسانا از خونه، امیر اومد توی اتاق پیشم و گفت:
@مگه تو نمیری با رکسانا دانشگاه؟
&چرا.
@خب پس چرا نرفتی با رهام و رکسانا؟
&رکسانا با رهام یه کاری داشت بعدش برمیگرده خونه باهم میریم.
@ولی رهام گفت رکسانا رو میبره دانشگاه.
&خب رکسانا هنوز به رهام نگفته چیکارش داره. رهام هم بیچاره فکرمیکنه رکسانا میخواد بره دانشگاه.
@رکسانا با رهام چیکار داره؟
&فضول خان! میخواد رهام رو خر کنه یه جوری بهش بفهمونه واسه تولدش فُلان کادو رو میخواد.
امیر خندید و از اتاق رفت بیرون. منم نفس آسوده ای از اینکه دروغامو باور کرده کشیدم و کم کم حاضر شدم. بعد از 30 مین که مطمئن شدم امیر از خونه خارج شده؛ از خونه زدم بیرون و یه تاکسی گرفتم و رفتم پاساژی که موبایل فروشی دوست آرتین اونجا بود. رفتم داخل کافه که آرتین رو دیدم.
نشستم که دوتا اسپرسو سفارش داد. کمی صحبت کردیم و آرتین گفت که شاید این آخرین باری باشه که همدیگه رو میبینیم و گفت که هفته ی دیگه عروسیشه. منم خیلی خوشحال شدم و بهش تبریک گفتم که یه نایلون که روش نوشته بود "موبایل بهمن" روی میز گذاشت. با شوق و ذوق جعبه ی موبایل رکسانا رو در آوردم و باز کردم که تزئیناتش رو دیدم ولی از جعبه نیاوردمش بیرون که خراب نشه. بعد از خوردنِ اسپرسو و تشکرِ فراوان از آرتین و خداحافظی، از کافه اومدم بیرون.
بعد از کلی چرخ زدن توی پاساژ، لباس سِت واسه خودم و امیر خریدم؛سِت قرمز!🤩 بیشتر برای لباسای امیر ذوق داشتم تا خودم. همش امیر رو توشون تصور میکردم و ذوق میکردم. یه تاکسی گرفتم و اومدم خونه. همینطور واسه خودم میخوندم:
&پیرهن قرمزی دل منو بُردی ، کُشتی تو منو غممو نخوردی. و در رو باز میکردم.
تمام خونه تاریک بود. در حین خوندن لامپا رو روشن کردم و با دیدنِ امیر که روی کاناپه دراز کشیده بود و ساعدش روی چشاش بود؛ -هین- بلندی کشیدم و سریع گفتم:
&اِ امیر تو کِی اومدی؟
با دیدنِ من از حالت دراز کِش به نشسته در اومد. پوزخند عصبی ای زد و گفت:
@چرا پیرهن قرمزی؟ اون که پیرهنش خاکستری بود... بیخیال... خوش گذشت؟
تنها چیزی که به ذهنم میرسید این بود که لباس آرتین خاکستری بود!
&رهام کو؟
@رکسانا کو؟
&امیر سوالو با سوال جواب نمیدن.
نگاهی به نایلونِ گوشیه رکسانا کرد و با نیشخند گفت:
@قشنگه؟
نمیدونستم چی بگم و سکوت کردم. داد زد:
@مگه چی داره که من ندارم هااااا؟؟؟؟
چیزی نگفتم. نمیدونستم در مورد چی حرف میزنه. عربده کشید:
@دِ بنال دیگه.
دوباره تمام بدنش داشت میلرزید. رفتم کنارش و گفتم:
&امیر دوباره داری میلرزی توروخدا آروم باش.
سیلیِ محکمی بهم زد که افتادم روی زمین. تمام نایلون هارو برداشت و کوبوند به دیوار. سریع از جام بلند شدم که سمتم اومد و هُلم داد. خوردم به میز و هرچی روش بود افتاد و شکست. روم خیمه زد و گلوم رو اسیر دستاش کرد. همونطور فشار میداد و میگفت:
@منو بازیچه ی دستت کردی آره؟ از همون اولشم نقشه بود آره؟ منو خر فرض کردی آره؟ حلقه ای که واست خریده چی؟ اونم قشنگه آره؟ مثل خودش و برعکس من آره؟ چرا پس هنوز برگشتی پیش من؟ منم مثل تُف مینداختی دور. هنوز بهم نیاز داری؟ واسه هرزگیات آره؟؟؟؟؟
چشام داشت سیاهی میرفت و اشکی هم بود. دیگه نفس کم آورده بودم و داشتم خفه میشدم و امیر هر لحظه فشار دستاش رو محکم تر میکرد که با فریاد رهام ولم کرد...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق.
به قلم: فاطمه ، انوشه ، یکتا
●○●○●○●○●○●○●○●
سلام عزیزای دلم.
پارت 66 تقدیم نگاه های پُرمهرتون.
دوباره داره یه موضوعاتی درست میشه پس پارت ها رو بخونید و رمان رو دنبال کنید.
به نظرتون حق با امیره یا آتوسا؟
این دفعه رهام فرشته ی نجات میشه😄
#رهام_فرشته_نجات_میشود.
نظرات قشنگتون فراموش نشه
عاشقتونیم بی حد و اندازه.
شمس باشید،خدایا شکرت 💙
#انوشه.
[تاوان عشق]
part 65
"امیر"
رفتم روبه روی تلویزیون، روی مبل ولو شدم. بعد از چند دقیقه رهام با صورتِ خیس اومد وکنارم نشست. به حالت قهر رومو ازش برگردوندم که گفت:
₩آدم وقتی زنش حامله ست که ناراحت نیست و قهر نمیکنه.
با حرفی که زد متعجب به آتوسا که توی آشپزخونه بود و داشت خودشو بالا میکشید تا از کابینت بالا چیزی برداره؛ خیره شدم که رهام خندید و گفت:
₩من لواشک میخوام. 😋
با تته پته گفتم:
@م..من ک..که هنوز با آتوسا رابطه برقر... 😲
پرید وسط حرفم و گفت:
₩با من که کردی. 😐
با حالت گُنگی بهش نگاه کردم که با جدیت گفت:
₩خاک بر سر بی غیرتت کنن. دارم میگم من لواشک میخواااام. 😒
عصبی گفتم:
@چی میگی رهام؟ تو که از لواشک متنفری.😡
با لحن لوسی گفت:
₩این دفعه فرق میکنه. 😉
اصلاً منظورش رو نمیگرفتم که رکسانا زد به شونم و در حالی که قهوه ها رو روی میز میزاشت؛ با خنده گفت:
$چرا دوهزاریت کَجه. شوهر آینده ی من ازت حامله ست آقا امیر. 😂
تازه دو هزاریم افتاد که منظور رهام چی بود. آتوسا دست به سینه با اخم بهم خیره شد و لب زد:
&چشمم روشن آقا امیر. خوش میگذره؟ 😡🤨
🤐لال شده بودم و نمیتونستم از خودم دفاع کنم که رکسانا دستِ آتوسا رو گرفت و گفت:
$بالأخره فیلمه رو دانلودش کردم بدو بریم. و دویدن سمت لب تاپ.
نفس آسوده ای کشیدم که رهام سرشو گذاشت روی شونم. ازش فاصله گرفتم که حیرت زده بهم خیره شد. زبون باز کردم و گفتم:
@به من نزدیک نشو بو میدی. 😒
با بی خیالی گفت:
₩زر مفت نزن. 😠
@چهار ماه نرفتی حموم. 🤧
₩خب نرفته باشم. سوخت و ساز نداشتم که توی این چهارماه. روی اعصابم راه نرو وگرنه میندازمش. 😌
-بی تربیت-ی نثارش کردم که گفت:
₩مثلا بوی چی میدم؟
@بوی سیلی زدن به من. 😒
قیافه ی شرمنده ای به خودش گرفت وخواست چیزی بگه که ادامه دادم:
@بوی بیمارستان و دارو، بوی چیزایی که بالا آوردی.
₩زر میزنی عین چی. و از جاش بلند شد.
بی توجه بهش به تلویزیون خیره شدم و زیر لب گفتم:
@خوب کردم. وقتی علیه من زر میزنی منم چرت و پرت میگم👎
با کشیده شدنِ موهام به عقب برگشتم. رهام یه حوله روی دوشش انداخته بود و گفت:
₩چون تو گفتی بابای بچم، میرم یه دوش میگیرم.
منم زدم تو فاز نمک ریختن و گفتم:
@مامانِ بچم، من شوخی کردم. دروغ گفتم چرا جدی گرفتی؟ یا اصلاً میخوای بیام همرات؟ 😋😉
اخمی کرد و با خنده ای که سعی در کنترلش داشت؛ گفت:
₩همسرِ نازنینم. دیگه واست خندیدم پر رو نشو. ورفت.
خندیدم و برای بار هزارم از خدا برای اینکه یه داداشِ بزرگتر مثل رهام بهم داده تشکر کردم. با یادآوریه سختی های چهارماه گذشته، نزدیک بود اشکم در بیاد ولی با این فکر که دیگه همه چیز تموم شده؛ لبخند گشادی روی لبم نقش بست.
به تلویزیون خیره شدم اما همه ی فکرم سمت آتوسا و اون پسره آرتین بود. اصلاً چرا باید دوباره باهم باشن؟ چرا آتوسا ازش فاصله نمیگیره؟ پس من این وسط چیکاره ام؟ آتوسا رفته سراغش یا اون اومده سراغ آتوسا؟ چرا آتوسا چیزی درموردش بهم نمیگه و همش پنهون کاری میکنه؟ چرا آرتین وقتی منو دید یهو غیبش زد؟ با صدای بلند و پُر استرس رکسانا که میگفت:
$رهام، رهام خوبی؟ چیشد یهو؟ جوابمو بده دیگه. از فکر بیرون اومدم و دویدم سمت صدا.
رهام وسط راهرو روی زمین نشسته بود. طبق معمول چشاشو بسته بود و قلبشو محکم توی دستاش گرفته بود و میفشرد. رفتم سمتش و سعی کردم دستشو از قلبش جدا کنم اما محکم گرفته بود. هر چقدر هم صداش میزدم جواب نمیداد. احتمالا دوباره نمیشنوه و همه چی سکوته.
بالأخره تونستم دستشو جداکنم. چشاشو باز کرد که سریع گفتم:
@رهام خوبی؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد. به آتوسا گفتم یه لیوان آب با قرصای رهام رو بیاره. بعد از خوردنِ قرصاش، بهش کمک کردم که بره داخل اتاقش و روی تختش داز بکشه. بعد از گذشت چند دقیقه لامپ اتاقش رو خاموش کردم و از اتاق اومدم بیرون تا بخوابه...
16 روز بعد...
"رهام"
امروز بیست و پنج آبانه. قراره که بیست و شش آبان آهنگ یه عصرخوب رو بدیم بیرون و الان اومدم استودیو تا ببینیم مشکی نداشته باشه. قرار شد امیر خودش با ماشین خودش بیاد اما الآن یک ساعته که من اینجام و امیر هنوز نیومده.
نمیدونم واسه ی بیست و شش آبان که تولد رکساناست چی بخرم؟ باید یه جوری سوپرایزش کنم اما چطوری؟
با اومدنه امیر از فکر بیرون اومدم. اخماش تو هم و موهاش بهم ریخته؛ وارد شد. خیلی خشک و خالی سلام کرد و روی یه صندلی که از من خیلی دور بود؛ نشست. چیزی هم نمیگفت و فقط در رابطه با آهنگ، تند و تند میگفت: "خوبه خوبه مشکلی نداره" یاشار داشت با امیرمیلاد صحبت میکرد که رفتم و کنار امیر نشستم. اخماش بیشتر رفت تو هم که گفتم:
₩چته امیر؟
@هیچی.
₩به من که دیگه دروغ نگو من که خوب میشناسمت یه چیزیت هست. راستشو بگو چی شده؟
@رهام بس کن توروخدا. هیچی نشده.
₩امیییر!
@رهااام!
از اینکه همش تفره میرفت عصبی شدم و گفتم:
₩رهامو کوفت! دردت چیه امیر؟
از جاش بلند شد و گفت:
@اَه رهام گیر نده دیگه.
از جام بلند شدم و مجبورش کردم که بشینه سرجاش و درحین اینکه گوشی و سویچمو از روی میز برمیداشتم تا برم؛ گفتم:
₩باشه گیر نمیدم داداش. شاید من غریبه ام.
و با یاشار و امیرمیلاد خداحافظی کردم که امیر گفت:
@وای رهام چرا زود ناراحت میشی؟ اصلا چیزی که فکر میکنی نیست. کی از تو به من نزدیک تر؟
این نقشم هم موثر نبود و میدونستم اصلاً دوست نداره بگه چه مرگشه به خاطر همین بیخیالش شدم و گفتم:
₩نه داداش ناراحت نشدم. خب شاید صلاح دونستی به کسی نگی. مجبورت نمیکنم ولی اگه هروقت خواستی باهام حرف بزنی من هستم. میخوام برم یه فکری واسه ی سوپرایز تولد رکسانا بکنم. فقط داداش اگه میخوای تصمیمی بگیری یا کاری انجام بدی؛ خوب روش فکرکن و زود تصمیم نگیر و قضاوت نکن. مراقب خودت باش خداحافظ.
و از استودیو زدم بیرون به مقصد یه جایی که نمیدونم ، برای کادوی تولد رکسانا.
یک ساعت قبل...
"امیر"
به رهام گفتم که خودم با ماشین خودم میام استودیو و رهام خودش بره تا برای تولد رکسانا یه چیزی بخرم که رهام هم نفهمه. درسته تولد آتوسا نیست ولی باید واسه آتوسام هم یه چیزی بگیرم.
آها فکرکنم این بزرگترین مرکز خرید این حوالی باشه.
ماشین رو پارک کردم. عینک آفتابی و کلاهم رو پوشیدم و وارد پاساژ شدم. عجب پاساژ بزرگی. یه شب همه رو دعوت کنم بیایم کافه ی اینجا. خیلی خوبه. راستی رهام دنبال یه سوپرایز برای رکسانا بود. چطوره بهش اینجا رو نشون بدم؟ بزار اول ببینم چطوریه. وارد کافه شدم. عجب جای دِنجی. اووف میچسبه برای ش....
با دیدنِ صحنه ی روبه روم دیگه مغزم دستور هیچ چیز رو نداد...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه(یکتا))
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•سلام دوستان👐.من یکتام ادمین جدید. امیدوارم روزای خوبیو در پیش داشته باشیم.
نمیخواستیم امروز پارت بزاریم چون نظراتتون کم شده و فقط توی گفتینو نظر داریم،ولی خوب انوشه بخاطر من یه پارت گذاشت.نظرات شما برای ما خیلی با ارزشه.
*بنظرتون امیر چی دیده؟*
شمس باشید،خدایا شکرت💜
[تاوان عشق]
part 64
"امیر"
کمی که دقت کردم دیدم همون پسره ست که خورده بود به آتوسا و گوشیه آتوسا رو شکسته بود. بعد از اون اتفاقا خودم شخصاً رفتم پیشش و پول گوشی رو ازش گرفتم👎. اسمش چی بود؟؟ اِممم.. آها آرتین. همون لحظه آرتین یه چیزی به آتوسا گفت که آتوسا بلند زد زیر خنده. کم پیش میاد آتوسا واسه ی من اینجوری بخنده. منی که دیوونه ی این خنده هاشم. حاضرم صد بار با درد بمیرم و زنده شم تا خنده های آتوسا رو ببینم. روزی صدبار واسه چشاش غش کنم. اما حالا چی؟ دلش پیش یکی دیگه ست؟
اون واسه ی آتوسا توی این مدت کم چیکار کرده که من نکردم؟ چی واسش کم گذاشتم؟ حس یه بچه ای رو داشتم که توی اوج نیاز به مادرش، به خاطر اشتباهاتش مادرشو از دست داده اما من چه اشتباهی کردم که دارم آتوسا رو از دست میدم؟
بدون اینکه رومو برگردونم؛ چند قدم به عقب قدم برداشتم که با یه چیزی برخورد کردم و صدای جیغ دختری اومد. سریع به عقب برگشتم که دیدم رکسانا روی زمین افتاده و دوتا بستنیه توی دستش پخش زمین شدن. با تته پته گفت:
$ام..یر..ت.تو ای..اینجایی؟؟
آتوسا دوید سمتمون و کمک کرد که رکسانا از روی زمین بلند شه. به نیمکتی که از اون موقع آتوسا و آرتین روش نشسته بودن؛ نگاه کردم که دیدم هیچ آرتینی نیست. میدونستم توَهُم نزدم و پسره ی ترسو فرار کرده. با اخم روبه رکسانا و آتوسا گفتم:
@تا الآن کدوم گوری بودید شماها؟؟؟؟
هردوشون سرشونو پایین انداختن که آتوسا گفت:
&خب ما هم آدمیم خواستیم باهم باشیم.
زیر لب گفتم:
@میخواستی با آرتینت تنها باشی مزاحم اوقاتتون شدم.
با صدای رکسانا از فکر بیرون اومدم:
$چیزی گفتی امیر؟
@میخواستین با هم باشین؛ اولاً به ما خبر میدادید تا اینقدر نگرانتون نشیم. دوماً لازم نکرده تا این وقت شب بیرون باشین.
رکسانا با دلخوری گفت:
$دیدم چقدر برای رهام مهم بودم که اومد دنبالم.
@دوباره سر و کله ی بردیا پیدا شده. اومده بود در خونه.
رکسانا با نگرانی پرسید:
$رهام که چیزی از بردیا نفهمید؟ بردیا که بهش چیزی نگفت؟
-نمیدونم-ی زمزمه کردم و ادامه دادم:
@حالا بیاید بریم که تا الان صد درصد رهام بیدارشده.
سوار ماشین شدیم که رکسانا از عقب بهم گفت:
$گوشیه رهام باید توی داشبورد باشه. بده من تا پیامایی که درمورد رابطم با بردیا برای تو و آتوسا نوشتم رو پاک کنم.
با یادآوریه اینکه گوشیه رهام رو بهش دادم؛ سریع زدم روی ترمز. رو به رکسانا گفتم:
@مگه پیامارو حذف نکردی؟
&امیر این چه سوالیه میپرسی؟ گوشی همش داخل ماشین بوده. حالا مگه چی شده؟
دستمو توی موهام کشیدم و مشتی روی فرمون کوبیدم.
&امیر چته؟
$چرا اینجوری میکنی امیر؟
@وقتی صبح از بیمارستان خارج شدیم گفت که من بیام دنبال شما و رهام ختودش با تاکسی بره خونه. منم گوشیشو دادم بهش و توی خونه هم بهم گفت بردیا کیه. فکرکنم شَک کرده. منم به دروغ بهش گفتم سوءتفاهمه و یارو حافظشو از دست داده و دیوونه ست و از این جور چیزا و گفتم بعداً بهش توضیح میدم. الآن مطمئن شدم رهام پیاما رو خونده.
$وای امیر!
چند ثانیه سکوت بَدی بینمون حکم فرما بود که آتوسا سکوت رو شکست و گفت:
&حالا شما دوتا زانوی غم بغل نکنید. الآن رهام کجاست؟
با یادآوریه رهام روبه آتوسا گفتم:
@ساعت چنده؟
&19:40
درحین اینکه ماشین رو روشن کردم و راه افتادیم؛ گوشیم رو سمت آتوسا گرفتم و گفتم:
@شماره ی رهامو بگیر.
اول کمی متعجب نگام کرد اما خیلی سریع کاری که میخواستم رو انجام داد.
&جواب نمیده امیر.
همونطور که سرعت ماشین رو بیشتر میکردم لب زدم:
@چهارساعت و چهل دقیقه ست که خوابه.
بالأخره بعداز گذشت 30 مین رسیدیم خونه. از ماشین پیاده شدم و بعد از پیاده شدنِ رکسانا و آتوسا، ریموت ماشین رو زدم و به خونه نگاه کردم. از پنجره معلوم بود که خونه تاریکه تاریکه و حتی یه لامپ هم روشن نیست. چندبار زنگ در رو زدیم اما باز نکرد. با کلافگی گفتم:
@آخه با یه آرام بخش مگه چقدر میشه خوابید؟
$آرام بخش؟؟؟😳
@به رهام یه آرام بخش توی لیوان آب هَل کردم و بهش دادم تا بتونم راحت بیام دنبال شما.
&خیلی با یه آرام بخش اون هم قرصش بشه خوابید یکی دو ساعته.
@اما الان 5 ساعته که خوابه.
$مطمئنی که یه دونه آرام بخش بود؟🤨
@آ..آره فقط یه دونه آرام بخش.
$از توی یه نایلون رنگی که توش قرص بود که برنداشتی؟
@آره یه نایلون رنگی توی بقیه ی قرصا.
$اینا قرصای بردیان. وقتی افتاد زندان از خونش برداشتم تا ثابت کنم روانیه. اوردم خونه و برای اینکه فرزانه خانم شَک نکنه گذاشتمشون داخل بقیه ی قرصا. ولی خب اگه فقط یه آرام بخش باشه؛ مشکلی نیست.
آب دهنمو با صدا قورت دادم و گفتم:
@با یه دونه قرص خواب آور.
با این حرفم رکسانا چنگی به گونش زد و با شدت بیشتری شروع به در زدن کرد. با یادآوریه کلید دیگه ای که از خونه داشتم به سمت ماشین رفتم و از توی کاپشنم کلید رو برداشتم و برگشتم سمت خونه.
درِ خونه رو باز کردم و رفتم داخل که آتوسا و رکسانا هم پُشت سرم اومدن. تمام خونه تاریک بود و فقط صدای حرف زدنِ رهام با کسی میومد. رفتم سمت اتاقش. لامپ رو روشن کردم که دیدم هنوز خوابه😴
دور چشاش قرمز شده بود و داشت هزیون میگفت:
₩آره، رهام هادیان مثل موش آب کشیده افتاده رو تخت.
خندم گرفته بود. مارو گرفته هاااا. کمی که دقت کردم فهمیدم اشتباه فکرمیکنم:
₩به عشقم دست میزنه ولی من نمیتونم کاری کنم، ناموسمو نوازش میکنه ولی من حتی نمیتونم بگم نکن، هرکاری میخواد انجام میده ولی من هیچ غلطی نمیتونم بکنم.
منو آتوسا متعجب به رهام که توی خواب حرف میزد؛ نگاه میکردیم ولی رکسانا بغض کرده بود و توی فکر بود که اولین قطره ی اشک از گوشه ی چشمش چکید. اشکاشو پاک کرد و لب زد:
$رهام شنیده! آره شنیده!
&چیو؟
$بردیا وقتی رهام تو کما بود اومد بیمارستان و دقیقا همین جمله ها رو به رهام گفت. یادتونه وقتی رهام بهوش اومده بود همش میگفت "نکن" ؟ این به خاطر همین بوده. یعنی رهام تمام حرفای بردیا رو میفهمیده. حالا چی کار کنیم؟
رفتم بالای سر رهام. هرچقدر تکونش دادم انگار نه انگار .دستاشو مشت کرده بود و میلرزید. یه پارچ آب برداشتم و ریختم توی صورتش که سریع بلند شد و محکم زد توی گوشِ من. دستمو روی گونم گذاشتم و با قیافه مظلومی گفتم:
@چرا میزنی داداش؟
کلافه دستی توی موهاش کشید و سرش را انداخت پایین. همش با عصبانیت و شرمندگی سرشو تکون میداد و نچ نچ میکرد. سوالمو دوباره تکرار کردم که سریع از جاش بلند شد و دوید بیرون. رکسانا و آتوسا هم تعجب کردن. شونه ای بالا انداختم و از اتاق زدم بیرون. رکسانا و آتوسا رفتن سمت آشپزخونه. با صدای باز شدنِ در دستشویی، هر سه تامون به سمت دستشویی رفتیم که رهام با سر و وضع آشفته بیرون اومد و لب زد:
₩داداش دیگه آب های اینجا هم بهم نمیسازن.
نمیدونستم از شرمندگی بشینم جلوش و گریه کنم یا اینکه برای غافل بودنش از قرص دادن بهش بخندم تا بترکم. خندمو کنترل کردم و خیلی جدی و لوس گفتم:
@بله درسته، مزه ی سیلی زدن به منه بدبخت بهتون میسازه😒
خواست چیزی بگه که دوباره دستشو گذاشت جلوی دهنش و پرید داخل دستشویی و صدای...
اَییی هرچی خورده بود و نخورده بود بالا آورد🤢🤮🤧
ادامه دارد...
#تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
اینم از پارت شصت و چهارم تقدیمتون
بابت تاخیر معذرت میخوام. هم درگیر رمان جنایت عاشقانه بودیم و هم اتفاق ناگواری برای دوستمون افتاده بود و کلاً درگیر بودیم.
به جاش پارت بعدی رو سریع تر میزاریم.
نظرات بالا باشه پارت بعدی رو فردا یعنی جمعه میزاریم
نظر یادتون نره . بی صبرانه منتظر نظرات قشنگتون هستیم.
مراقب خودتون و مهربونیاتون باشید
جنایت عاشقانه هم حمایت کنید عزیزا
عاشقتونیییییییم
شمس باشید،خدایا شکرت
#انوشه.
سلام دوستان
ما دوتا،دوباره تصمیم به نوشتن یه رمان ماکانی دیگه کردیم
یه رمان عاشقانه و در عین حال جنایی
اینم بگم که رمان جدید ما،کاملا با بقیه ی رمانای ماکانی متفاوته
روی این لینک کلیک کنید عزیزان👇
توی همین وبلاگ هم لینکش میکنیم تا شما دوستان برید و بهش،سر بزنید
منتظر پارت اول رمان ماکانی"جنایت عاشقانه"به قلم"فاطمه و انوشه"باشید
کامنت یادتون نره،دوستون داریم
[تاوان عشق]
part 63
"رهام"
امیر دوید سمتم و با نگرانی چیزی میگفت اما من نمیشنیدم. دوباره با درد چشامو روی هم فشار دادم که احساس کردم کسی سعی داره دستم رو از روی قلبم کنار بزنه اما من همچنان قلبم رو توی دستم لِه میکردم. چشامو باز کردم که دیدم امیره. سکوت دنیا شکست و صدای نگران امیر توی گوشم پیچید:
@رهام دستتو بردار. رهام به خدا ترکید توپ بادی که نیست، قلبه. رهام با تو اَم.
بالأخره دستم رو کنار زد و شروع کرد به ماساژ دادنِ قلبم که هر لحظه دردش بیشتر و بیشتر میشد. دیگه دردش غیرقابل تحمل شده بود که دست امیر رو کنار زدم و با دستم قلبم رو گرفتم و به فشار دادن مشغول شدم و روبه امیر لب زدم:
₩به خدا دردِ لعنتیشو کمتر میکنه.
@کجا دردشو کمتر میکنه احمق! بعداً ثمرشو میبینی.
با عجز نالیدم:
₩امیر جون من گیر نده دیگه.
پووفی کشید و گفت:
@حالا بیا بریم تو.
با کمک امیر از جام بلند شدم و با نگاه به اطرافم گفتم:
₩پس رکسانا و آتوسا کجان؟
@حالا بیا بریم تو میگم.
وارد خونه شدیم و روی کاناپه نشستم. امیر هم روی مبل نشست و گوشیشو از جیبش در آورد و با نگرانی شماره ی آتوسا رو گرفت اما اینقدر زنگ خورد که قطع شد. با ترس گفتم:
₩امیر چی شده؟
-هیچی- ای زیر لب گفت و ایندفعه شماره ی رکسانا رو گرفت اما بازهم اینقدر زنگ خورد که قطع شد.
₩امیر دهن باز میکنی بگی چی شده؟ هزار تا فکر کردم به خدا.
آب دهنشو قورت داد و گفت:
@رفتم بیمارستان که دیدم نیستن. فکرکردم اومدن خونه. گفتم بیام خونه که اون...یعنی...چیزه دیدم که حالت مساعد نیست.
₩امیر، بردیا کیه؟
@رهام حرفاشو باور نکن بعدً بهت توضیح میدم همش سوءتفاهمه یارو فراموشی داره و دیوونه ست و این چیزا.
نفسمو آسوده بیرون فرستادم و در حین بلند شدن از روی کاناپه گفتم:
₩پاشو بریم دنبا...
یهو قلبم بدجوری تیر کشید. هرچی فحش بلد بودم بارش کردم.
"امیر"
رهام دوباره دستشو فشار داد روی قلبش که گفتم:
@نمیخواد تو بیای خودم میرم دنبالشون تو استراحت کن داداش.
چشم غره ای برام رفت و گفت:
₩بمونم استراحت کنم؟؟؟
بعد از کلی بحث نتیجه گرفتم هیچ جوره ممکن نیست رهام همراهم نیاد ولی خب نمیتونستم بزارم همرام بیاد. اول اینکه مثلا تازه از بیمارستان مرخص شده و اینکه ممکنه گم شدنِ دخترا کار اون بردیا باشه و نمیتونم رهام رو همرام ببرم. فقط یه راه میمونه. رو به رهام گفتم:
@پس تو لباسات رو عوض کن تا بریم لباسات خاکیه شاید بعدش چهارتایی بریم رستورانی چیزی.
کلافه سری تکون داد و رفت سمت اتاقش. منم رفتم سمت آشپزخونه که صدای جیغی اومد. مثل دخترا جیغ میزد. دویدم سمت اتاقش که دیدم زل زده به اتاقش. با تته پته گفت:
₩ای...اینجا چرا این شکلیه؟؟؟؟
@چه شکلیه؟
به اتاقش اشاره زد. داغون بود. بعد از شب تولدش که خاله فرزانه اومده بود اینجا و گریه میکرد و من با پرهام بحثم شد؛ قرار شد کسی نره توی اتاقش حتی برای تمیز کردن. فکرکنم اتاقه بیچاره تا حالا اینقدر داغون نبود.
@ناز نکن برو لباساتو عوض کن بعداً یه فکری میکنیم. و
دوباره راهمو به سمت آشپزخونه کج کردم. یه لیوان رو از آب خنک پُر کردم و گذاشتم روی میزِ وسط آشپزخونه. توی جعبه ی قرصا کلی گشتم که بالأخره داخل یه نایلون که داخل جعبه ی قرصا بود؛ یه آرام بخش و یه قرص خواب آور پیدا کردم.
از هرکدوم یه دونه انداختم توی آب. میدونستم به خاطر قرصا آب تلخ شده و ممکنه رهام آب رو تا آخر نخوره😬. بنابراین یکی دوتا قند انداختم داخل آب و شروع کردم به هم زدن.
وقتی کاملاً حل شدن و هیچ ردی از قرص و قند نبود؛ از آشپزخونه زدم بیرون. رهام هنوز از اتاقش بیرون نیومده بود. رفتم سمت اتاق و بدونِ در زدن در رو باز کردم که صدای جیغش بلند شد:
₩امیر نیا. دارم شلوارمو عوض میکنم.
@آقای خجالتی تو بیمارستان من لباساتو عوض کردم.
₩دارم میگم چشاتو درویش کن بی حیا.
خندیدم و رومو برگردوندم. بعد از چند ثانیه گفت:
₩حالا میتونی داداشِ جنتلمنتو ببینی و فِیض ببری.
برگشتم سمتش. بیچاره تیپ زده بود. زیر لب گفتم:
@متاسفم داداش ولی باید با این لباسا فقط بخوابی.
با صدای رهام از فکر بیرون اومدم:
₩چیزی گفتی امیر؟
همونطور که لیوان رو دستش میدادم؛ گفتم:
@اگه بگم به خودت مینازی و پر رو میشی. بیا آب آوردم واست بخور.
با تردید لیوان رو ازم گرفت و گفت:
₩مهربون شدی!
روی تختش دراز کشیدم تا اونم بعد از خوردن آب، بیاد و کنارم بشینه. به رهام نگاه کردم نمیدونم چرا عذاب وجدان داشتم. تمام لیوان رو یه نفسه بالا کشید . بعد از خوردنِ آب صورتش مچاله شد و با اخم گفت:
₩اَییی مزه ی زحرمار میداد. اگه بهت اعتماد نداشتم فکرمیکردم قرصی چیزی انداختی توش.
روی تخت دراز کشید و گفت:
₩امیر چیکار کنم؟
@چیو چیکار کنی؟
₩از همه چی عقب افتادم. کار و زندگیو همه چی. گروه کم کار شده. از همه ی کارام عقب موندم. مثلا من یه کتاب داشتم میخوندم و آخرش بودم ولی حالا هیچی ازش یادم نیست.
@یعنی تو الآن همه ی درد و غمت از اینه که بین کتابی که داشتی میخوندی وقفه افتاده؟
₩ببین این پسره بردیا کیه؟ احساس میکنم رکسانا باهام سرد شده. مثل قدیم نیس.
نگاهمو به سقف دوختم و بیخیال گفتم:
@بیخیال الکی حساس شدی. تو فعلا فقط استراحت کن. بعدشم دوتایی مثل شیر میریم باشگاه و دوباره مثل قبل میترکونیم. من خودم کلی آهنگ دارم . همونا رو ادامه میدیم. رکسانا هم اصلا سرد نشده. اشتباه میکنی. فقط آهنگ یه نصف و نیمه داشتیم. چی بود اسمش؟ اِممم . آها شکلات. اون خوبه تازه شاد هم هست. نظرت چیه؟ ها؟ رهام؟ با تو اَم. هِی. هوی. هیی.
روی صورتش خم شدم که دیدم خوابه. برای اینکه مطمئن بشم خوابیده آروم تکونش دادم و گفتم:
@برادر ، داداش ، اَخَوی ، Brother ، مستر ، سیدی ، هوی رهام. بیداری؟ خوابی؟ زنده ای؟ مُردی؟ حالت خوبه؟ حالت بده؟ رهی؟ هادی؟ رهی هادی؟ جناب آقای رهام هادیان؟ هادیان؟
یهو یه چیزی خورد پَس کَلَم. به عقب برگشتم دیدم هیچکس نیست. برگشتم به رهام نگاه کردم. اینم که خوابه پس کی بود؟ صدای وجدان جونم بلند شد:
وجدان جون: خب داداش جون. خودت خوابوندیش خودتم بیدارش میکنی؟
@این فضولیا به تو نیومده. دوست دارم.
وجدان جون: خود دانی. من گفتم بهت یادآوری کنم خِنگی. خب خِنگ بیدارش میکنی.
@به تو چه . میخوام بیدارش کنم اصلا.
وجدان جون: خب پس بزار منم کمکت کنم.
@گورتو گُم میکنی یا بیام سراغت.
وجدان جون: برادرِمن چرا اعصابت داغونه؟ من فقط یه پیشنهاد دادم.
@لازم نکرده. گُم شو.
وجدان جون: چشم😔. خدانگه دار.
دلم واسش سوخت ولی حقش بود خوب کاری کردم.
وقت رو بیشتر از این تلف نکردم. بالش رو درست زیر سر رهام تنظیم کردم و پتو رو کشیدم روش و از اتاق خارج شدم. گوشی و سویچم رو برداشتم و پس از پوشیدن کُتم از خونه زدم بیرون.
سوار ماشین شدم و دستامو دور فرمون حلقه کردم. حالا کجا برم؟ اصلا ساعت ۳ بعد از ظهر کجا میتونن باشن؟ شاید حدسم درست باشه و همه چیز زیر سر بردیا باشه. آره باید زیر سر بردیا باشه چون اومده بود در خونه. ای بابا حالا بردیا رو از کجا گیر بیارم؟
با یادآوریه آدرس خونه ی بزرگی که چندماهِ پیش رفتیم اونجا و با رکسانا بحثم شد؛ ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم. خیلی از اینجا دور بود. یک ساعتی توی راه بودم که بالأخره رسیدم.
پیاده شدم و شروع کردم به زدنِ زنگِ خونه. پنج دقیقه ای زنگ زدم اما کسی در رو باز نکرد. دقیقا زمان رو در دست داشتم چون میدونستم رهام خیلی بخوابه سه ساعته. ساعت 16:10 دقیقه بود. تا ساعت 16:30 دقیقه، صبر کردم تا شاید خبری بشه اما هیچ خبری نشد.
تصمیم گرفتم برگردم بیمارستان تا شاید بتونم پیداشون کنم. این خونه تقریبا دور از شهر بود و دوباره مجبور به رانندگیه طولانی شدم. بالأخره ساعت 17:15 رسیدم بیمارستان و مشغول پرس و جو از نگهبان و پرسنل بیمارستان شدم.
از هرکس پرسیدم هیچ خبری نبود. تقاضای دیدن دوربین های بیمارستان رو داشتم اما اجازه ندادن. کلی باهاشون بحث کردم و آخرش رفتم توی اتاق رئیس بیمارستان و اونجا مجبور شدم از شهرتم استفاده کنم که بالأخره اجازه دادن.
وارد اتاقی شدم و با یه خانم که لباس رسمی پوشیده بود نشستیم و بعد از کلی دیدن فیلما فهمیدم که کسی نبردتشون و خودشون از در بیمارستان خارج شدن. تشکری کردم و از بیمارستان خارج شدم.
گردنم درد گرفته بود. کِش و قوصی به بدنم دادم. سرموبالا آوردم که در کمال ناباوری دیدم آسمون سیاهه. دستی به چشام کشیدم و به اطرافم نگاه کردم که دیدم هوا تاریک شده و من نفهمیدم. دستِ چپم رو بالا آوردم و به ساعت مچیم نگاهی انداختم. ساعت نزدیکای 7 شب بود. الآن چهارساعته که من دنبال رکسانا و آتوسا میگردم و به هیچ جا نرسیدم. تا الآن رهام هم حتما بیدار شده.
در حین اینکه شماره ی رهام رو میگرفتم به سمت ماشینم رفتم و سوار شدم. گوشی اینقدر زنگ خورد که قطع شد. فهمیدم هنوز خوابه. ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم تا شاید این اطراف خبری ازشون پیدا کنم.
یه پارک نزدیک بیمارستان بود. ماشین رو یه گوشه پارک کردم تا برم توی پارک شازد خبری ازشون شد. وارد پارک شدم. همینطور داشتم راه میرفتم و اطرافم رو نگاه میکردم که چشمم خورد به آتوسا که روی ی ها نیمکت کنار یه پسر نشسته بود...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
دهم آبان روز نویسنده است
این روز انسان های عاشقی ست که عشقشون رو به جای برزبان آوردن بر روی دفتر دلشون می نگارند
📒📕📗📘📙📒📕📗📘📙📒
روز انسان های فروتنی که زیبای دلشان را بر روی قلمشان میتوان دید و کاملا هویداست
🖋🖋🖋🖋🖋🖋🖋🖋🖋🖋🖋🖋
پس قدر انسان های نویسنده رو بدانیم چون پر از رازهای آشکارند
💡💡💡💡💡💡💡💡💡💡💡
روزتون مبارک نویسنده های عزیزممممم بمونید برامووون
🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊
تبریک به همه ی دوستای نویسنده! به خصوص رمانای ماکانی😉
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
پارت شصت و سوم تقدیم نگاه های پُرمهرتون.
بیچاره امیر . همیشه از همه طرف تحت فشاره.
به نظرتون اون پسره کی بود؟
دلم واسه وجدان جونِ امیر خیلی سوخت😔😂
نظر فراموش نشه منتظریم😋
عاشقتونیم افتضاح😁😘
شمس باشید / خدایا شکرت 💝
#انوشه.
[تاوان عشق]
part 62
``امیر``
بعد از کمی دور شدن از بیمارستان، رو به رهام لب زدم:
@الآن رکسانا و آتوسا رو چیکار کنیم؟
کلافه همونطور که دستشو توی موهاش میکشید گفت:
W نمیدونم امیر. فقط هرکار میکنی منو سریع برسون خونه. نه نه نزار رکسانا و آتوسا تنها بیان. آها بزن کنار.
متعجب بهش نگاه کردم که گفت:
W برادرِ من کجایی؟ میگم بزن کنار. من پیاده میشم. یه تاکسی میگیرم میرم خونه . تو برو دنبال دخترا.
@تو مثلا الان از بیمارستان مرخص شدی بعد من بزارم با تاکسی بری؟
W امیر اذیت نکن. زود برو دنبال دخترا.
چیزی نگفتم و زدم کنار که پیاده شد و بهم اشاره کرد و منم سویشرتش رو از روی صندلیه عقب بهش دادم. خواست بره که صداش زدم و اونم وایساد. درِ داشبورد ماشین رو باز کردم و گوشیه رهام که توی این مدت اینجا بود رو دستش دادم و گفتم:
@لااقل اینو داشته باش.
سری تکون داد و بعد از خداحافظی ازم دورشد. چرا صبر نکرد باهم بریم دنبال دخترا و بعدش هممون باهم برگردیم خونه؟ چِش بود؟ احتمالاً مشکلی داشته. شونه ای بالا انداختم و حرکت کردم به سمت بیمارستان و دخترا رو بیارم.
``رهام``
امیر رفت. منم سوار تاکسی شدم و آدرس خونه رو بهش دادم. گوشیمو که امیر بهم داده بود رو از توی جیبم بیرون آوردم و با لبخند، آروم و زیر لب گفتم:
W چه خبر رفیق؟ دلم برات تنگ شده بود.
صفحه ی گوشیمو روشن کردم و پینش رو باز کردم. هنوز همون قبلی بود. اول رفتم سراغ گالریم. نگاه مختصری به عکسام انداختم.خداروشکر همشون بودن. رفتم سراغ اینستا ولی نمیدونم چرا اصلا واردش نمیشد. آها فکرکنم شارژ و بسته ی اینترنتی ندارم بزار ببینم. رفتم سراغ مسیجا. که چشمم به یه پیام که کنارش علامت زده شده بود؛ افتاد.
فضولیم گُل کرد و روش کلیک کردم:
$سلام من رکسانام. نمیدونم کی هستی که داری این پیامو میخونی.امیر یا آتوسا. ولی هرکی که هستی باور کن اگه کاری مخالف رهام انجام میدم؛ به خاطر خودشه. اینکه من الآن کنار بردیام،به خاطر رهامه. اگه وانمود میکنم از رهام متنفرم دروغه. خودتون که میدونید چقدر رهام رو دوست دارم و عاشقشم. این کارای من یه نقشه ست. بزارید نقشمو انجام بدم و طبق نقشه جلو برم.
هنگ کرده بودم و اصلا منظورش رو از این پیام نمیدونستم فقط یه جمله توی سرم اکو میشد: اینکه من الآن کنار بردیام به خاطر رهامه. که از این جمله فقط این تیکه روی اعصابم بود و به قلبم خنجر میزد: من الآن کنار بردیام. بردیا کیه؟ چرا رکسانا باید کنار اون باشه؟ چرا وانمود کرده ازم متنفره؟ کدوم نقشه؟
تاریخش رو نگاه کردم. مال سوم مرداد بود و الآن هشتم آبان. مربوط به خیلی وقت پیش بود. چهار ماه پیش. با توقف ماشین از فکر بیرون اومدم. راننده تاکسی گفت:
+اینجاست آقا؟
نگاهی به دور و برم کردم. ای بابا.احمق خیابون قبلی بود. با عصبانیت لبخند فیکی زدم و گفتم:
W خیابون قبلی بود ولی مشکلی نیست. یکم قدم میزنم.
خواست مخالفت کنه که کرایش رو توی دستش چپوندم و گفتم:
W ممنون خودم میخوام قدم بزنم. خدانگه دار. و از ماشین پیاده شدم.
اگه یکی منو ببینه و بشناسه که فاتحم خونده ست. اَه لعنت بهت. نه کلاهی نه عینکی نه ماسکی هیچی ندارم. با یادآوریه سویشرتم که روی دستم بود؛ پوزخندی زدم. آخه سویشرتو چیکارش کنم؟ مثلا جلوی شناسایی شدنم رو میگیره؟. چقدر غُر میزنی رهام. برو خدارو شکر کن همینو داری. فهمیدم غُرزدنِ الکیم از روی عصبانیته و از اونجایی کسی کنارم نیست تا خودمو خالی کنم؛ مجبورم الکی غُر بزنم.
سری تکون دادم و سویشرتم رو پوشیدم و کلاهش رو تا روی پیشونیم کشیدم. راه افتادم سمت خونه. فکرم همش درگیر پیام رکسانا بود. رکسانا این پیام رو به امیر و آتوسا داده بود. پس هم امیر و هم آتوسا از ماجرا خبر دارن.نچ چه احساس مزخرفیه که از هیچ چیز خبر ندارم. اصلاً بردیا کیههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟
دوتا دختر از داخل فضای سبز نزدیک خونه، داشتن مشکوک بهم نگاه میکردن. خدا بهم رحم کنه منو نشناسن. کلاه سویشرتم رو پایین تر کشیدم و برای رد گُم کنی دویدم به سمت خونه. هنوز چندمتر بیشتر نرفته بودم که دوباره این لعنتی درد گرفت. سره جام وایسادم و روی زانوهام خم شدم و برای مدتی چشمام رو بستم.بعد از آروم شدنِ دردم،دوباره با قدم های آهسته به سمت خونه حرکت کردم.
بالأخره رسیدم. یه مرد به در خونه تکیه داده بود و در حال سیگار کشیدن بود. جلو رفتم و گفتم:
₩با کسی کار دارید؟
یه نگاه با اخم بهم کرد و گفت:
£فرمایش؟
₩ اینجا خونه ی منه.
دود سیگارش رو توی صورتم پُف کرد که به سرفه افتادم. دستشو زد روی شونم و گفت:
£با خانومم کار دارم. دوماً کمتر دروغ بگو اینجا خونه ی تو نیست بچه سوسول!
با هر سرفه ای که میزدم انگار قلبم داشت تخریب میشد. جلوی سرفم رو گرفتم. کلاه سویشرتمو از روی سرم برداشتم و در حینمرتب کردنِ موهام، لب زدم:
₩ اینجا هیچ خانمی زندگی نمیکنه اشتباه گرفتی آقا. بفرمایید و لطفاً مزاحم نشید.
پشتش بهم بود و داشت سیگار روشن میکرد. با تیکه ی آخر حرفم با شدت به سمتم چرخید و گفت:
£دهنتو میبندی با خو...
با دیدنِ چهرم حرفش نصفه موند. زل زده بود بهم.دستمو چندبار جلوی صورتش تکون دادم که گفت:
£ت..تو برادر دوقلو داری؟
خندیدم و گفتم:
₩ مُخِت تاب برداشته هااااا.
با صدای بلندی با عصبانیت گفت:
£مگه توعه عوضی نمُرده بودی؟ مگه توی کما نبودی آشقال؟
با حرفایی که میزد، با فکر و گیجیم از پیام رکسانا و درد این لعنتی، یهو رد دادم و غریدم:
₩ دهنتو ببند. گورتو گُم کن تا زنگ نزدم به پلیس،مزاحم!
تک خنده ی عصبانی ای زد و گفت:
£چه خبر از نامزدت رکسانا که الآن زنه منه؟
اعصابم به طرز فجیعی خراب بود و میزون نبودم. یقشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار و توی صورتش داد زد:
₩زر زیادی نزن. دندوناتو میریزم تو حلقت. اول اون دهنتو آب بکش بی شرف.
با لحن خونسرد و چندشی گفت:
£دستتو بکش آقای هادیان. احترام خودتو نگه دار.
به ناچار دستمو ول کردم و یه قدم عقب رفتم. یه قدم خودشو بهم نزدیک کرد. با دستِ راستش چندتا ضربه به قلبم زد که تیر کشید اما به روی خودم نیاوردم و همونطور با اخم بهش زل زدم که ادامه داد:
£آخه نمیخوام اتفاقی واست بیفته که بفهمی رکسانا ازت متنفره و هیچ ارزشی واست قائل نیست.
میدونستم داره زر میزنه عین *چی* . این دفعه به طرز وحشیانه تری به دیوار کوبوندمش و اومدم حرف بزنم که مشتش روی صورتم نشست. برزخی بهش نگاه کردم و هرچی عُقده از هر طرف داشتم رو، سرش خالی کردم.
داشتم بهش مشت میزدم که محکم به عقب کشیده شدم و افتادم روی زمین. دوتا یارو گولاخ و گنده رفتن سمت یارو. یکیشون گفت:
+آقا... آقا خوبین؟؟
اون یکی برگشت سمتم و با نفرت بهم خیره شد. یه جورایی ترسیده بودم. با این فکر خودم، فحشی نثار خودم کردم و آروم با خودم لب زدم:
₩خاک توسرت رهام. بگیر همشونو تا میخورن بزن. چقدر ضعیف شدی بدبخته بیچاره.
خواستم بلند شم که یارویی که بالای سرم بود یه لگد به پهلوم وارد کرد که دوباره افتادم روی زمین. از دست خودم که زورم به این گنده بک نمیرسید؛ حرصی شدم و سریع دوباره از جام بلند شدم. بهم لگد زد که تعادل خودمو حفظ کردم و هجوم بردم به سمتش که اون یکی یارو که از این گنده تر بود با شدت مشتی به قلبم زد که دردش سرتا سره بدنم رو احاطه کرد.
روی زمین افتادم و دستم رو روی قلبم گذاشتم و با درد چشامو روی هم فشردم. قلبم رو از شدت درد توی مُشتم گرفته بودم و فشار میدادم. تمام دنیا دوباره سکوت شده بود اما صدای داد و بیداد امیر اینقدر زیاد بود که به وضوح نزدیک شدنش رو حس میکردم.( #امیر_فرشته_نجات.) چشامو باز کردم که دیدم امیر داره میدوئه سمت اون دوتا یارو. بهشون که نزدیک شد یهو سره جاش سنگکوب شد و به یه جا خیره شد.
همونطور که قلبم توی دستم در حال لِه شدن بود؛ رد نگاه امیر رو دنبال کردم و رسیدم به اون یارویی که اول باهاش درگیر شده بودم و به خاطر مُشتای من از لب و بینیش خون میومد. امیر رو بهش با اخم لب زد:
@بردیا؟ بازم توعه عوضی؟
تازه فهمیدم این همون بردیا ایه که رکسانا توی پیامش که توی گوشیم بود ازش حرف زده بود. از شدت دردِ قلبم دوباره گوشام کَر شد و تمام دنیا سکوت. فقط از لای چشام فهمیدم بردیا یه چیزی به امیر گفت و سوار ماشین شدن و با اون دوتا غول بیابونی، شرشون رو کم کردن...
ادامه دارد...
#تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اینم از پارت 62 تقدیم نگاه های قشنگتون.
این داستان: امیر فرشته ی نجات میشود😂
دیدید توی خماری نزاشتمتون و گفتم اون یارو بردیاست؟
پارت بعد شنبه طبق روال😉
نظر به هیچ وجه یادتون نره😘
❤عاشقتونیییییییم❤
#فاطمه.
[تاوان عشق]
part 61
"امیر"
وقتی رسیدم رهام با لباس های خودش روی تخت نشسته بود و رکسانا در حال بستن بند کتونی هاش بود و روبروی رهام زانو زده بود و رهام با لبخند شیطانی نگاش میکرد. با دیدن وضعیتشون رو به رهام گفتم:
@خب داداش میگفتی دمپایی، ممپایی ای چیزی بیارم که رکسانا اینطوری توی فشار نباشه. اصلا بده من ببندم.
چشمکی بهم زد و گفت:
₩کسی که شَرط بندی میکنه؛ اون هم با رهام هادیان، مُسلَّماً شَرط رو میبازه و باید به فکر عواقبش هم باشه.
سری از روی تاسف براشون تکون دادم که آتوسا وارد اتاق شد. تا چشمش به من افتاد؛ با عصبانیت سمتم اومد و برگه هایی که دستش بود رو توی سینم کوبید و گفت:
&صبح بخیر آقای خواب آلو. قرار بود شما کارای ترخیص این جناب رو انجام بدی نه من.
از صبح دو سه بار کاغذ ها رو گُم کردم باز هم درست نشد
حالا اگه زحمتی نیست برو انجامشون بده.
رفت سمت میز و در حین آب خوردن با دهن، از توی بطری رو به رهام گفت:
&ماشاالله ماشاالله توی بیمارستان پرونده تشکیل دادی. یه پرونده واسه خودت داری. خسته نباشی.
رهام دستشو به نشونه ی احترام روی سینش گذاشت و سرشو بالا و پایین کرد و گفت:
₩ارادت. قابل شما رو نداره. اختیار دارید من متعلق به شمام.
آتوسا در حین نشستن روی صندلی گفت:
&اَی رو تو بِرم رهام.
همون لحظه رکسانا از روی زمین بلند شد. یه دستشو به کمرش کشید و با اون دستش مثلاً عرق نداشته ی پیشونیشو پاک کرد و گفت:
$آخییییییش. بالأخره تموم شد.
رهام در حین اینکه از روی تخت بلند میشد؛ دست زد و گفت:
₩خداقوت پهلوان. خسته نباشی ایرانی.
همینطور که تیشرتشو صاف وصوف میکرد؛ گفت:
₩ولی خدایی کفن پیچم کنن، خیلی میچسبه کارامو انجام میدید و من فقط فَک میزنم.
هرسه تامون با اخم بهش خیره شدیم و من گفتم:
@چی گفتی؟؟؟ یه بار دیگه بگو؟؟؟
₩ولی خدایی...
&یکم جلوتر
₩..کفن پیچم کنن..
$چییییی؟؟؟؟؟
₩کفن پیچم کنن، یعنی توی کفن بپی...
$خیلی بَدی رهام😩. و بعد پُشتشو به رهام کرد.
₩جنبه ی شوخی هم ندارید که.😒
&لازم نکرده از این شوخیا بکنی.
₩ای بابا. میخوام شما رو بخندونم بدهکارم شدم.
بعد نشست روی تخت، بند کفششو باز کرد و دراز کشید. ملحفه رو روی خودش کشید و با لحن لوسی ادامه داد:
₩اصلا من نمیام باهاتون.☹
و با صدای بلندی ولی طوری که پرستارا نشنون گفت:
₩پرستار جون بیا من میخوام بمونم.
من که تا اون لحظه ساکت بودم دهن باز کردم و گفتم:
@رهام جان! ببند.😑
با این حرفم ملحفه رو کامل روی صورتش کشید. من که رهام رو بهتر از هرکسی میشناختم میدونستم الان زیر ملحفه داره میخنده. خندمو کنترل کردم و با لحن مهربونی گفتم:
@رهام! عشقم.
رهام ذوق زده سریع از حالت درازکش به نشسته در اومد که انگار چیزی یادش اومده باشه؛ دوباره دراز کشید و گفت:
₩عشقت که آتوساست😒.
دوباره گفتم:
@رهام! عشقِ اول و آخرم.
دوباره نشست سرجاش و با نیشِ باز بهم خیره شد که اخم کردم و گفتم:
@خب. کی بود که گفت با ما نمیاد؟؟؟😡
سریع دراز کشید و گفت:
₩آی دُنت نُو🤷♀️. (I don't know)
یهو رکسانا _هین_ی کشید و روبه رهام گفت:
$رهااااااااام. کفشاتو در آوردیییی؟؟؟
رهام نشست سرجاش و گفت:
₩آره عشقم😌. و توی یه حرکت رکسانا رو بغل کرد.
اصلا توجهی به منو آتوسا که چشمامون از حدقه زده بود بیرون، نمیکردن و داشت کارشون مُمَیزی میخورد که سریع گفتم:
@اِهِم، اوهوم...چیز..خب بسه دیگه بریم.
از بغل هم بیرون اومدن که رهام دوباره دراز کشید و گفت:
₩من به اینجا عادت کردم😌.
$پر رو نشو دیگه. زود بلندشو رهام تا دوباره بند کفشاتو واست ببندم😓 و خم شد و کفشای رهام رو جفت کرد.
₩نمیخواد شما زحمت بکشی. خودم میبندم.
و خواست از حالت درازکش به نشسته دربیاد که وسط راه خُشکش زد و لب پایینش رو به دندون گرفت و اخم کرد.
وقتی نگاه های متعجب ما سه تا رو دید؛ سریع کامل نشست. روی تخت نشسته بود و پاشو میکرد داخل کفش. خواست خم شه تا بند کفششو ببنده که _لعنتی_ ای زیر لب گفت و دستشو گذاشت روی قلبش و چشاشو روی هم فشرد.
رکسانا و آتوسا مشغول صحبت کردن بودن و خداروشکر متوجه نشدن. رفتم سمت رهام و دستش که روی قلبش بود رو کشیدم و به زور از روی قلبش برداشتم و آروم طوری که رکسانا و آتوسا متوجه نشن گفتم:
@میدونم درد داری داداش ولی بزار رکسانا و آتوسا رو بفرستم بیرون.
رومو کردم سمت رکسانا و آتوسا و گفتم:
@شما برید کارای ترخیص رو انجام بدید تا منو رهام هم بیایم.
&نخیر. قرار شد جنابعالی بری کارای ترخیص رو انجام بدی. بعدشم، کل کاراشو من کردم فقط باید پرونده ی پزشکیشو تحویل بگیری و مهر و امضای پزشک. همین🤷♀️.
حواسم پرت صحبتای آتوسا بود که دیدم مثل اینکه رکسانا متوجه شد و رفت سمت رهام و پرسید:
$رهام خوبی؟
رهام چشاشو بسته بود و سرش پایین بود و محکم قلبش رو گرفته بود و فشار میداد. سریع رفتم سمتش و دستشو از روی قلبش برداشتم و عصبی با صدای نسبتا بلندی گفتم:
@دیوونه! قلب منم بود الآن متلاشی شده بود. بله وقتی اینطوری روی تخت واسه ی من دراز و نشست میری؛ هِی دراز میکشی و بلند میشی؛ اینجوری میشی دیگه. با این اوصاف باشگاه بی باشگاه آقا رهام. باشگاه پَر پَر...
&بسه امیر . کافیه. خیلی خوب مرهم زخم میشی.
$رهام . نصفه جونم کردی یه چیزی بگو. دکتر خبر کنم؟؟
رهام سرشو بالا آورد و چشاشو باز کرد و لب زد:
₩نه نه خوبم. فقط بریم. یکم استراحت کنم خوب میشم.
رکسانا با تردید دستِ آتوسا رو گرفت و رفتن بیرون. روبه رهام با قیافه ی مظلومی گفتم:
@ببخشید داداش😔
₩چیو ببخشم؟
@حرفایی که زدمو دیگه.
₩کدوم حرفا؟؟
@اَی بابا رهام تو چقدر شوتی. حرفایی که اون موقع بهت زدمو دیگه.
₩من هیچی نشنیدم. لعنتی وقتی درد میگیره کل دنیا میشه سکوت. احساس می کنم هوا گرمه و عرق می کنم دیگه تا تهش برو. در ضمن شوت هم خودتی😒.
@باشه من شوت. حالا خوبی؟؟
₩گفتم که خوبم. فقط یکمی که اونم بریم خونه حَلّه.
خواستم بند کفششو ببندم که اجازه نداد و گفت که همینطوری خوبه. رکسانا و آتوسا پرونده ی پزشکیه رهام رو دادن دستش. منم سویشرت رهام رو برداشتم و با هم با فاصله از دخترا از اتاق زدیم بیرون.
دخترا زودتر از ما رفتن بیرون تا کسی شک نکنه. از بیمارستان که خارج شدیم دیدیم کلی آدم از درِ بیمارستان تا دمِ ماشینِ من، یه راهرو درست کردن. همه طرفدارا اومده بودن. رهام وایساد و رو به من گفت:
₩ طرفدارا اینجا چیکار میکنن؟ مگه میدونن؟
@هیس. رهام بعدا بهت توضیح میدم فقط ما که آهنگ نداریم حالا حالاها بدیم بیرون پس یکم پیاز داغشو بیشتر کن دستتو بنداز دور گردنم که مثلاً داغونی.
طبق خواستم عمل کرد که منم با دستم پشت کمرش یه حصار درست کردم و زدیم به راه. همه گل بهمون می دادن ولی یه نفر که کنارم بود سبد گُل خیلی بزرگی به سمتم گرفت و گفت:
×بهترین داداشِ دنیا شمایی آقای مقاره.
هم از اینکه با اسم کوچیک صدام نکرد و هم از طرز صحبت کردنش خوشم اومد. لبخندی زدم و حصار دستم رو از پُشت رهام آزاد کردم و خواستم گُل رو بگیرم که یهو رهام افتاد.
همه جیغ زدت و دورمون جمع شدن که رهام با نیش باز از جاش بلند شد. خندید و گفت:
₩نترسین باواه😅. و دوباره شروع کرد به خندیدن.
فحشی زیر لب نثارش کردم و آروم طوری که کسی نشنوه گفتم:
@آخه این هم شوخیه تو میکنی؟؟ بیچاره ها چندسال جلوتر پیر شدن.
خندید و گفت:
₩خب چیکار کنم؟ اون پام اومد روی بندِ کفشِ اون یکی پام.😁
با عصبانیت ولی لبخند فِیکی گفتم:
@بله تو که اصلا نمیخواستی کرم ریزی کنی. امروز کرمات خیلی سوخت و ساز دارن.
...
بالاخره سوار ماشین شدیم ولی طرفدارا نمی رفتن و میخواستن رفتنِ ما رو تماشا کنن. ما هم مجبور شدیم دخترا رو تنها بزاریم و خودمون بریم. در آخرین لحظه ای که از در خروجیه بیمارستان خارج میشدیم یه نگاه به آتوسا کردم که دیدم یه چشم غره ی ترسناک برام زد که من در کمال پررویی یه بوس واسش فرستادم...
ادامه دارد...
# تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
سلام عزیزای دلم!
این هم از پارت 61 تقدیم نگاه های قشنگتون.
باز هم داریم وارد بخش جدید و یه ماجرای دیگه میشیم.
نظر یادتون نره عزیزا😘
بی اندازه عاشقتونیم.❤
شمس باشید،خدایا شکرت.
مراقب خودتون و مهربونیاتون باشید💖
#انوشه
[تاوان عشق]
Part 60
"آتوسا"
روز بعد هم بچه های گروه اومدن ملاقات.منو رکسانا هم از پشت نظاره گر بودیم.همه سر به سر رهام و امیر میزاشتن.
یاشار:رهام نبودی ببینی امیر چجوری گریه میکرد.
مسعود:مرد گنده نشسته بود و اشک می ریخت.
رهام میخندید و زیر چشمی به امیر نگاه میکرد.امیر ریز ریز میخندید و سرشو مینداخت پایین.رو به رکسانا اومدم چیزی بگم که دیدم همراه با لبخند داره اشک میریزه.
&عه!رکسانا؟چرا گریه می کنی؟
$میدونی چند وقت بود خنده های از ته دل رهام رو ندیده بودم؟؟
&دیگه همه چی تموم شد. دیگه گریه نکن باشه؟؟
رکسانا سرشو به معنی باشه تکون داد و اشکاشو پاک کرد،دوباره رو کردیم به بچه ها،بازم داشتن سر به سر همدیگه میزاشتن که امیر گفت
@هه!یاشار یه عکس از رهام دیده بود میگفت یه فتوشاپه طبیعیه
با حرف امیر همه خندیدن.یاشار گفت:
عه؟اینطوریه؟
@نه ولش کن،راستی رهام روتو برم.
₩عه!چرا؟؟
@وقتی گفتم منو دوست داری سعی میکردی دستتو بیاری بالا و بگی"نه"الان ینی منو دوست نداری نه؟
₩بابا من عاشقتم،چی میگی تو؟
امیر حین بغل کردن رهام گفت
@ایول!داداش خودمی
علیرضا یهو جفت پا پرید وسط و گفت:
عه عه!چه صحنه ای!همینطوری باشید تا من عکس بگیرم.
امیر میلاد:اَه اَه،ول کنید بابا حالمون بد شد
یاشار:خوبه من این دوتا مرغ عشق رو بهم رسوندم وگرنه الان همدیگرو نمیشناختن
امیرمیلاد:بچه ها آخرین آهنگی که دادیم بچه که نیستمه،میدونید چند وقته آهنگ ندادیم بیرون؟
@باید تلافی این مدتی که رهام بیهوش بوده رو توی یه هفته سرش در بیاریم.
یاشار:اول باید یه آهنگ شاد بدیم بیرون،رهام تو این مدت تو مُخِت در حال استراحت بوده،ایده ی جدید نداری؟
رهام که تا الان ساکت بود، بشکنی تو هوا زد و گفت:
₩آهااا،دارم خوبشم دارم.
امیرمیلاد:اینم از آهنگ،حالا بزنیم بخونیم
یهو همه باهم شروع کردن به خوندن و دست زدن،ماشالا همه هم هماهنگ بودن:
مقاره...مقاره...دلم آروم نداره،مقاره ...مقاره...دلم آروم نداره...
امیرمیلاد گیتار رو روی پاش تنظیم کرد و گفت:
کدوم آهنگ؟
₩شینیم بینیم باو. حالا تو هم واسه ما گیتاریست شدی.بده من گیتارمو.
رهام گیتارو گرفت و به امیر اشاره زد که بخونه،خودش شروع کرد:
₩چرا غم داره چشات،یه دنیا حرف داره نگات،وقتی حالت بده میزنه به سرم که همه ی غماتو بخرم،
@برو دارمت،تنها نمیزارمت...
₩الکی نی...
یهو رهام شروع کرد به سرفه کردن و بخاطر همین آهنگ نصفه موند.بچه ها دور رهام جمع شده بودن و رهام دیده نمیشد.رکسانا از نگرانی داشت لبشو تیکه پاره میکرد.
"رکسانا"
رهام داشت میخوند و من چشامو بسته بودم و توی آرامش صداش غرق بودم ک یهو شروع کرد به سرفه کردن.همه ی بچه ها دورش جمع شده بودنمیتونستم رهام رو ببینم.کمی خودم رو چپ و راست کردم تا بالاخره تونستم از بین امیر و امیرمیلاد رهام رو ببینم که یه دستش روی قلبش،و یه دستش روی دهنش بود و سرفه میکرد.زل زده بودم به رهام که امیر از داخل اتاق داد زد:
@پرستار رو صدا کنید..
آتوسا بدو بدو رفت و با یه پرستار برگشت پرستار اومد و همه رو از اتاق بیرون کرد.یواشکی داخل رو نگاه کردم که دیدم پرستار توی یه لیوان آب ریخت و محتویات یه قوطی دارو رو داخل آب ها خالی کرد.نمیدونم چرا ولی حساس شده بودم،فکر میکردم میخواد بلایی سر رهام بیاره،دویدم داخل اتاق و جلوی پرستار رو گرفتم که گفت:
چکار میکنی خانم،باید داروشو بدم.
خواستم جوابشو بدم که یادم به رهام افتاد که همچنان داشت سرفه میکرد.بطری رو برداشتم و رفتم سمت رهام،دستش رو از روی دهنش برداشتم و خواستم بهش آب بدم که رد خون رو روی لبش دیدم.حیرت زده،به دستش نگاه کردم که دیدم پر از خونه.رهام تازه فهمیده بود چی به چیه و خودش هنگ کرده بود.پرستار بیچاره هیچ قصدی نداشت و فقط میخواست به رهام داروهاشو بده.کنار رفتم که پرستار اومد جلو و لیوان رو داد به رهام و رهام به زور بین سرفه هاش آب رو خورد،پرستار رو به من گفت:
خوندن،به حنجرش فشار اورده،جای نگرانی نیست، فعلا باید استراحت کنه.
و از اتاق رفت بیرون،رو به رهام که حالا سرفش آروم تر شده بود گفتم:
$خوبی رهام؟؟
سرشو به معنی اره تکون داد و بلافاصله گفت:
₩خیلی دلم برات تنگ شده. میای بغلم؟
با سر به بیرون که بچه ها بودن اشاره کردم و با لحن لاتی گفتم:
$تو خونه چاکرتم هستم حاجی.
خندید که دوباره به سرفه افتاد، سریع گفتم:
$کافیه دیگه، من باید برم،تو هم استراحت کن.
و از اتاق خارج شدم.همه ی بچه ها خدافظی کردن و رفتن...
یه هفته رهام رو توی بیمارستان نگه داشتن.بعضی وقتا دوباره قلبش درد می گرفت و بهش دستگاه و...وصل میکردند.
"امیر"
فردا قراره رهام مرخص بشه،خیلییی خوشحالم، خدایا یعنی قراره دیگه همه ی دردسر ها و گریه ها و روزهای بد تموم بشه؟؟
خدایا شکرت:)))))
تا فردا برای دیدن رهام دل تو دلم نبود، برای همین شب زود خوابیدم تا صبح زود برم بیمارستان و رهام رو مرخص کنیم و بیاریم خونه...
ادامه دارد ...
[تاوان عشق]
(به قلم فاطمه و انوشه)
❥︎♡︎❥︎♡︎❥︎♡︎❥︎♡︎❥︎♡︎❥︎♡︎❥︎♡︎❥︎♡︎❥︎♡︎❥︎♡︎❥︎
سلاااااام به همه ی دوستان گلللم

امیدوارم هر جا که هستید خوب و خوش و سلامت باشید^__^
اینم از پارت شصتم، به نظرتون داستان همینجا تموم میشه و دیگه اتفاق بدی نمیفته
باید به عرضتون برسونم که:نخییر،داستان اینجا تموم نمیشه،هنوز باید منتظر کلی اتفاق و پیشامد باحال و هیجانی باشید
امیدوارم که خوشتون اومده باشه،منتظر کامنت ها و نظرات قشنگتون هستیمممم:)♡
[تاوان عشق]
part 59
"آتوسا"
با حرفی که امیر زد دهنم باز موند:
@داره بیدار میشه. دکتر...پرستار...یکی بیاد...
دکتر و پرستارا با عجله وارد اتاق شدن. منم رفتم سمت در و از پُشت نظاره گر بودم.
"امیر"
با گریه لب زدم:
@پس لااقل اجازه بدید برای آخرین بار با داداشم حرف بزنم و بفهمم صدامو میشنوه.
دکتر اجازه داد و منم وارد اتاق رهام شدم. ویدیو های طنزمون و شوخی هامون رو براش پخش میکردم و التماسش می کردم که بیدار شه و چشاشو باز کنه:
@رهام داداش تو قوی تر از این حرفا بودی مگه نه؟؟؟
@خیلی نامردی رهام. مگه اونجا چی داره که میخوای بری و مارو داغون کنی؟؟؟ دلت واسه ی من نمیسوزه، واسه رکسانا و مامانت و خونوادت بسوزه.
@از بچگیت تا الآن اینقدر تلاش نکردی که خواننده بشی و سه چهارسال بعدش ول کنی و بری. این همه باهم تلاش نکردیم که ماکان رو به اینجا برسونیم و تهش تو بزنی زیر همه چی و فکر رفتن به سرت بزنه.
@یکم فکرکن. من بدون تو چیکار کنم؟؟؟ با کی آهنگ بخونم؟؟؟ کدوم رفیقی مثل تو واسم برادری میکنه؟؟؟ به همین زودی تموم خاطراتمون رو فراموش کردی و حالا میخوای هممون رو تنها بزاری و بری؟؟؟
@منو ببین. من امیرم. امیرمقاره. امیرمقاره ای که الان داره واسه داداشش رهام هادیان گریه میکنه. منو میبینی؟ دارم گریه میکنم. یه مرد وقتی گریه میکنه یعنی به زندگیش باخته من دارم گریه میکنم ببین.
دادزدم:
@دِ لعنتی ببین دیگه. وبلند زدم زیر گریه.
یه ویدیو پِلِی(play) کردم:
امیر: رهام؟
رهام: جونم داداش.
امیر: منو دوست داری؟
رهام: هِه. دوسِت دارم؟؟ عاشقتم پسر.
ویدیو رو استپ(stop)کردم و لب زدم:
@رهام منو دوست داری؟؟؟
جوابی نشنیدم و ندیدم. اشکام جاری شد و بلندتر گفتم:
@رهام! منو دوست داری؟؟؟
یهو دستشو تکون داد. قبلاً هم دستشو تکون داده بود وگفته بودن این یه چیزه عادیه اما رهام یک بار دستشو تکون نداد. چندبار سعی کرد دستشو بیاره بالا.
سریع دکتر و پرستارا رو خبر کردم. دکتر و پرستارا اومدن و دیدن رهام داره سعی میکنه دستشو تکون بده. همونطور که اشکام روی گونه هام می غلتیدن؛ گفتم:
@رهام داداش! حالت خوبه؟؟؟ ثابت کن حالت خوبه. مرگِ امیر یه بار دیگه دستتو تکون بده.
اخم ریزی بین ابروهاش نقش بست و دوباره دستشو تکون داد. یعنی...یعنی حرفِ منو شنید و عکس العمل نشون داد. به گفته ی پرستارا از اتاق خارج شدم که آتوسا گفت:
&چیشد امیر؟؟؟
به دور و برم نگاه کردم و وقتی دیدم کسی نیست؛ بغلش کردم و گونشو بوسیدم و با خوشحالی و ذوق گفتم:
@رهام بیدار شد...
"آتوسا"
امیر از شدت استرس همش راهروی بیمارستان رو طی میکرد. دکتر داخل اتاق بود و اجازه ورود نمی داد . روی صندلی نشسته بودم که یاشار بهم زنگ زد جواب دادم:
یاشار: سلام آتوسا خانوم. میخواستم بگم که مادر و نامزد رهام فهمیدن میخوان دستگاه ها رو از رهام جدا کنن. الان چیکار کنیم؟ توی خونه یه اوضاعیه. همش جیغ و گریه. خاله های رهام هم اومدن اینجا.
&رهام حالش خوبه. بهوش اومده.
یاشار: چییییی؟؟؟؟؟
&رهام بهوش اومده. الآن دکتر بالای سرشه ولی خب میگن هنوز چیزی معلوم نیست.
همون لحظه دکتر از اتاق اومد بیرون. گوشی رو قطع کردم و رفتم سمت دکتر که امیر هم اومد.
دکتر:خوشبختانه بهوش اومده.
دستشو روی شونه ی امیر گذاشت و با لبخند ادامه داد:
دکتر: کارت حرف نداشت آقا امیر. معجزه کردی با حرفات.
امیر لبخندی تحویل دکتر داد و لب زد:
@میتونم برم پیشش؟
دکتر: اول باید استراحت کنه. بعد از یک ساعت ما دوباره میریم برای معاینه . اگر حالش خوب بود و مشکلی نداشت میتونید ببینیدش. و رفت.
هردومون رفتیم و روی صندلی نشستیم. چند دقیقه ای گذشت که رکسانا با گریه و( رهام رهام )گویان میدوید سمتمون. یه پسر که پشت سرش (رکسانا خانوم رکسانا خانوم) گویان میومد. مثل اینکه شایان پسر خاله رهام به رکسانا لو داده بود که میخوان دستگاه ها رو از رهام جدا کنن. اون پسر که پشت رکسانا می اومد اون یکی پسر خاله ی رهام یعنی متین بود. رکسانا رسید بهم و گفت:
$رهام رفت؟؟؟ رهامم رفت؟؟؟ رهام...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
&نخیر. مستر رهامه شما تازه اومده کجا میخواد بره؟؟
رکسانا زل زده بود به من که گفتم:
&رهام بهوش اومده.
$یعنی چی؟؟؟؟؟
& یعنی چی نداره که. رهام دستشو تکون داد و الان هم توی اون اتاق در حال استراحته. نیست که چهار ماه چشم روی هم نذاشته و داشته جون میکَنده؛ الان داره استراحت میکنه.
$مرگِ من؟؟؟
&ببند دهنتو. اصلا من هیچی بهت نمیگم
وبعد بهش پُشت کردم که از پُشت بغلم کرد و درِ گوشم گفت:
$همیشه خوش خبر باشی آبجیه گلم ولی خب باورش سخته برام. شوخی میکنی؟
از اونجایی که مظلومانه گفت باورم نمیشه دلم واسش سوخت. به سمتش برگشتم و گفتم:
&به جونِ امیر که عزیزترین کَسَمه راست میگم. میدونی که جون امیر رو الکی قسم نمیخورم. اصلا تا نیم ساعت دیگه خودت با چشای خودت میبینی که چشاش بازه، حرف میزنه، نفس میکشه، تکون میخوره.
$یعنی اینقدر بدبختم که دست میزاری روی نقطه ضعفم؟؟
از لحنش و همینطور حرفش متعجب نگاش کردم و گفتم:
&یعنی چی؟ نقطه ضعف؟
همونطور که اشکاش مثل آبشار جاری میشد گفت:
$نقطه ضعفم رهامه. حالا تو یعنی بهترین دوستم که مثل خواهرمی داری با جون رهام که نقطه ضعفمه شوخی میکنی.
ای خدااااا. حالا یکی بیاد به این بفهمونه چهار ماه انتظارش به پایان رسید و به قول خودش دلبر مو مشکیش الان عین جغد نگاش میکنه🤦♀️
بعد از یک ساعت صحبت کردنِ من با رکسانا، بالاخره دکتر گفت که حالِ رهام خوبه و می تونیم ببینیمش. رکسانا هم بدون تعارفی به امیر عین گوساله سرشو انداخت پایین و رفت داخل اتاق.
"رکسانا"
نمی تونستم خودمو کنترل کنم و همش گریه میکردم. بعد از چهار ماه دوباره چشای مشکیش رو دیدم. آروم لب زدم:
$رهام. حالت خوبه؟
اما رهام جواب نداد و فقط زل زده بود به من. ادامه دادم:
$رهام! صدای منو میشنوی؟
چیزی نگفت و فقط سرشو به چپ و راست تکون داد.
$رهام جان؟
با صدایی که از تَه چاه درمیومد؛ تیکه تیکه گفت:
₩ن.ک.ن (نکن)
به خاطر شنیدنِ دوباره ی صداش، قطره اشکی از چشمم چکید و گفتم:
$چی نکنم؟ نمیدونم چی میگی.
₩نکن
$رهام چی میگی؟
₩آره
$چی؟ کی؟ کجا؟ اصلا منو میشناسی؟
₩کرد؟
$چی کرد؟ کیو میگی؟
₩یه عوضی.
احساس می کردم دیوونه شده. داشت هزیون میگفت از اتاق خارج شدم و موضوع را به پرستار گفتم. پرستار بعد از کمی صحبت کردن با رهام که باز هم همون جوابهایی که به من داده بود رو میگفت؛ رو به من گفت که حرفهای رهام باید مربوط به قبل از بیهوش شدنش و رفتنش به کما یا زمانی که توی کما بوده باشه و باید کمکش کنیم که بیشتر یادش بیاد. چند دقیقهای منو امیر باهاش حرف زدیم که درست شد و دیگه هزیون نمیگفت.
"آتوسا"
فرزانه خانوم و سه تا خاله ی رهام رسیدن. خاله های رهام یکی یکی اومدن بالای سرش و بعد از کمی حرف زدن و تقدیم کردن سه چهارتا ماچ آبدار رفتن. عباس آقا و پرهام هم رفتن پیش رهام و وقتی اومدن بیرون؛ عباس آقا چیزی در گوش فرزانه خانم گفت که فرزانه خانم رفت پیش رهام و بعد از چند دقیقه خارج شد و اومد سمت منو امیر. روبه امیر گفت:
فرزانه خانم: امیر پسرم. نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم. تو هم واسه ی من مثل رهام و پرهام هستی. پس رودربایستی نداشته باش و من هم مثل مادرت بدون. یه کاری واسم پیش اومده و باید برگردم تهران. مادرت هم می بریم. تو فقط حواست به رهام باشه میسپارمش به دست خودت.
و بعد رو کرد به من و گفت:
+ و همینطور تو آتوسا. ازت بابت این مدت تشکر می کنم .مراقب رکسانا باش.
و منو بغل گرفت و بعداز خداحافظی همراه با عباس آقا و ملیحه خانم از بیمارستان خارج شدن...
ادامه دارد...
# تاوان_عشق.
(به قلم فاطمه وانوشه)
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
بابت تاخیر معذرت🙏
این هم از رهام😉🤷♀️
منتظر نظرات قشنگتون هستیم😘
عاشقتونیییییم💖
