بچه هااااا

سیستممو درست کردم در معرض هک بوده🔫😐

فردا براتون یه پارت طولانی میزارم😘

 جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۹  15:16  F,A,Y
 

بچه هاااااا

یه مشکلی برای وب پیش اومده 

بیشتر از یک صفحه نمیشه نوشت وگرنه خودش میاد بیرون 

نظراتتون رو خوندم و جواب دادم ولی تایید نمیشن نمیدونم چرا اینجوری شده 

شاید مشکل از سیستم خودم باشه 

مشکل رفع شد پارت رو براتون میزارم. به جاش جبران میکنم و زود پارت جنایت عاشقانه رو تایپ میکنم

اگه مشکل درست شه پارت بعدیه تاوان رو طولانی میزارم

خیلییییی دوستون دارم

دیگه حرفام داره زیاد میشه

مرسی از درکی که دارین

پیشاپیش عیدتون مبارک

دست پُر برمیگردیم❤

شاید تا جمعه یا شنبه پارت بزاریم بهتون خبر میدم

منتظر جنایت باشید

 چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۹  12:55  F,A,Y
سلام
 

سلام بچه ها

شبتون بخیر

هج اکنون که دارم اینو مینویسم؛ ساعت 02:59 هست😐

رمان دوم ماکانی که البته عاشقانه بود رو هم همین الآن تموم کردم و از اونجایی که وقت داشتم؛ رفتم سراغ رمان سوم که برادرانه و شیپیری بود 

پنج تا صفحه ی اولشو که خوندم؛ اینجوری بود که فکرکنم رهام پلیس بود و یه پسره توی یکی از مأموریتا همراهش بود که البته بگم پسره پلیس نبود ولی نمیدونم چرا همراه رهام بود و...

پسره هم همش داشت وراجی میکرد و رو اعصاب رهام راه میرفت...فکرکنم فهمیدین پسره کی بود😂امییییییییییییییر بود😂

هیچی دیگه وسط حرفای چرت امیر بودم و رهام داشت از حرفاش عصبی میشد که همون لحظه یه پیام از روبیکا اومد 

رفتم نگاه ‌کردم دیدم به رمان برادرانه که بیش از اندازه دوسش دارم؛ سه تا پارت یهویی گذاشته

رفتم اون سه تا پارت رو خوندم و ناگفته نماند آخرش خمارییییییی بود...اونم چه خماری ای...

تا جایی که من حدس میزنم؛ فکرکنم مامان بابای رهام و امیر(تو رمان برادرن) توی تصادف مُردن...

هیچی دیگه فعلا تو خماریَم😐

اینم از این...

دیگه چی میخواستم بگم؟ آهاااا...

دو روز پیش، سه تا رمان پی دی افی پیدا کردم..من رمانی که پی دی اف باشه رو خیلییی دوست دارم...چون با خیال راحت میشینی میخونی و حالشو میبری...

سه تا رمان.  اولیش که برادرانه بود و همون که دیشب تا صبح داشتم میخوندمش...

اینجوری بود که رهام و امیر برادر بودن...اینم بگم که خون آشام بودن...

مادرشون که انسان بوده؛ با پدرشون که خون آشام بوده ازدواج میکنن و حاصلشون میشه رهام و امیره دو قلو... رهام ده ثانیه بزرگتر از امیر بود...😂

و اینکه مادرشون بعد از به دنیا اومدنِ امیر یعنی ده ثانیه پس از رهام، میمیره...

هیچی دیگه...پدرشون رئیس خون آشاما بود تا اینکه پدرشون به دست یکی از گرگینه ها میمیره و حالا رهام که پسر بزرگ بوده با اختلاف ده ثانیه😂میشه رئیس و امیر رو هم میکنه دست راست خودش

حالا این دوتا داداش به فکر انتقام از گرگینه ها میفتن...

کلی اتفاق واسشون افتاد بخوام سرسری بگمشون:

یه سم خطرناک وارد بدن امیر شد...رئیس گرگینه ها رهامیر رو گروگان گرفت و تا میتونست شکنحه شون داد...دوتا پسر به اسم سینا و سعید، حسود بودن و دشمنای رهامیر...دوتا دختر پیدا شدن به اسم آسمان و غزاله که عاشق رهامیر شدن ولی به رهامیر نگفتن...رئیس گرگینه ها امیر رو جلوی چشم رهام شکنجه داد و یه سمی بهش تزریق کرد(همون سمی که پدرشون باهاش مُرد) این سمو به امیر تزریق کردن...رهام فکرکرد امیر رو از دست داده و...امیر بیدار شد...چرا؟ چون رهامیر دو رگه بودن...اون سمی که به امیر تزریق کردن؛ باعث شد که نیمه خون آشام بشه و بیشتر شبیه انسانا...مثلا مثل انسانا خونریزی کنه زخمش...رهام وسوسه شد و خون امیر رو مکید...چون خون انسان خورده بود؛ از این به بعد همیشه باید خون انسان میخورد...امیر هم مجبورش میکرد که خون امیر رو بمکه...اون دوتا پسره که گفتم دشمنای رهامیر بودن؛ رهامیرو گروگان گرفتن...ایندفعه جلوی چشم امیر، رهام رو شکنجه میدادن...خواستن با تفنگ رهامیر رو بکشن...علاوه بر تفنگ، اون گلوله ها سمی بودن و اگه بهشون میخورد صددرصد میمردن...شلیک کردن اما آسمان و غزاله خودشونو انداختن جلوی رهامیر...سینا و سعید ایندفعه اون سم رو به رهام تزریق کردن‌ و رفتن...امیر منتظر بود که مثل خودش، بعد از چند دقیقه رهام بیدار شه اما هرچقدر زمان جلو میرفت بیدار نمیشد...امیر همش منتظر بود رهام بیدارشه اما...

اما بیدار شد😂😂👊(صرفاً جهت کرم ریزی😂)

هیچی دیگه نجات پیدا کردن اما حالا اونا هردوشون انسان بودن...بعد از یه مدت امیر از دنیا خسته شد و رفت سراغ سیگار...ولی به رهام چیزی نمیگفت...

بعد از چند وقت، رهام داخل پایگاهشون بود و امیر داخل خونه. داشت سیگار میکشید...به گوشیش پیام اومد...رئیس گرگینه ها امیر رو تهدید کرد که از رهام فاصله بگیره و بیاد به پایگاه گرگینه ها وگرنه رهامو میکشه...

امیر هم یه یادداشت برای رهام گذاشت و رفت و حتی وقت نکرد پاکتای سیگار رو جمع کنه...رفت اونجا که رئیس گرگینه ها گفت تو باید بَرده ی من شی و خلاصه خیلییییی امیر رو اذیت کرد...

رهام برگشت خونه و اولین چیزی که دید پاکت های سیگار و فندک بود...خشکش زده بود و عصبی. که با خوندن نامه ی امیر، سکته کرد...! 

اینم بگم که ننوشت سکته کرد ولی از اونجایی که خیلی تو این چیزا تخصص دارم؛ میدونم منظورش همون سکته ی قلبیه...نویسنده اش اینجاهاشو یکم بد نوشته بود(پوزش نویسنده ی عزیز) 

خب برگردیم به رمانه...

هیچی دیه...رهامه اون رمان، شد مثل رهامه رمانه خودمون...اون از دردِ دوریه داداشش و تو رمان خودمون از انجام هرکاری واسه عشقش...

خیلی دیگه حرف زدم...بخوام آخرشو بگم این شد که رهام از بیمارستان فرار کرد و رفت دنبال امیر...

یه گرگینه به امیر حمله کرده بود و ضربه ی بدی به بازوش زده بود و همین باعث شده بود؛ برای چندثانیه خط دستگاه صاف شه...

امیر بهتر شده بود حالا حالش خوب بود که رهام بالأخره امیر رو پیدا کرد اما رئیس گرگینه ها رسید که رهام با التماس بهش گفت که بزاره امیر بره و رهام خودش میشه بَرده اش...داوود(رئیس گرگینه ها) هم قبول کرد. رهام موند توی پایگاه گرگینه ها و امیر تونست از اونجا بره بیرون...

بعد از چند ساعت امیر همه ی خون آشام ها رو جمع کرد تا برن و رهام رو آزاد کنن اما داوود کلبه شو عوض کرده بود و رهام هم اونجا نبود...

و حالا امیر نمیدونست که رهام رو کجا بُردن...امیر حتی نمیدونست که رهام مشکل قلبی داره...خیلی چیزا رو نمیدونست...(اوووف چقدر قشنگ دارم بیانش میکنم الآن همتون میگین چه رمان قشنگی😂👊یکم قلمش خوب نبود...انگار عجله ای بود..من الآن خوبش کردم😌ارواح عمم🤣)

هیچی دیه

بعد از چند وقت داوود به رهام گفت که باید با یکی از گرگینه ها مبارزه کنه تا بدونه بعد از تزریق اون سم، قدرت بدنیشون چطوره...

اولش رهام خوب باهاش مبارزه میکرد اما دیگه قلبش بهش اجازه ی تکون خوردن رو نمیداد...اون گرگینه هم نقطه ضعفشو پیدا کرده بود و لگد میزد به قفسه ی سینش...

هیچی دیگه...اینجا بیهوش شدنِ رهام باعث شد دختری به کمکش بیاد و یواشکی به امیر اطلاع بده که رهام اینجاست و اوضاعش چطوره... امیر و بقیه ی خون آشاما اومدن...اما دقیقه ی آخر که امیر داشت رهام رو از اونجا میبُرد بیرون، داوود شلیک کرد و تیر به پای رهام خورد

(اینا دیگه اوجِ بدبختیَن🔫😐)

بعد از چند وقت که گذشت؛ رهام همچنان با امیر قهر بود به خاطر سیگار کشیدنش...

خب اومدم تو جلد خودم😁خودمونی بگم...امیر و رهام دعواشون شد و امیر از خونه زد بیرون و با خودش تو خلوتش بود که بهش خبر دادن خونشون آتیش گرفته...تا جایی که یادش میومد؛ رهام توی خونه بود...پاش تیر خورده بود پس نمیتونست از طبقه ی بالا بیاد پایین...قلبش مشکل داره و با کوچیک ترین دودِ آتیش نفسش میره...

خیلییی حرف زدم...بمانید اندر خماری... خلاصه لپ کلوم😂...

من هروقت رمان ماکانی pdf پیدا میکنم؛ خررررر ذوق میشم...

اگه شما دارید؛ اسموشونو بگید تا ببینم دارم یا نه...اگه داشتم که هیچی و اگه هم نداشتم مزاحمتون میشم دیگه🙃

یه پوشه دارم؛ هرچی رمان ماکانی پی دی اف دارم؛ داخلشه

با این اسم شماره گذاریشون کردم:

"رهامیر1"

"رهامیر2"

"رهامیر3"

و....

مدرک خواستید هم؛ میزارم براتون شاتش رو...

الآن رهامیر هام رسیدن به 35

یعنی 35 تا رمان ماکانی pdf دارم. چه عاشقانه و چه برادرانه...

هرچی خواستید در خدمتم...

خودم عاشق رهامیر1 هستم و مطمئنم چندنفرتون خوندیدش...ولی اسمشو فعلا نمیگم👊😌

خلاصه که هر جور رمانی خواستید توی گفتینو بهم بگید که چه ژانری دوست دارید من براتون بفرستم...

این مطلبو نوشتم چون خیلی هاتون خواستید رمان معرفی کنم بهتون🧡

واییییی ساعت 03:26 شد🤦‍♀️

اوکی بچه هاااا

من برم یکم روی رمان جنایت کار کنم و یکم هم رمان بخونم تا صبح که بعدش بخوابم

از خواب که بیدار شدم؛ میشینم پارت جدید تاوان رو تایپ میکنم❤

شبتون خوش🖤

 یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۹  3:29  F,A,Y
 

بچه هاااااااااا

گشادیم میکنه پارت بتایپم

چیکار کنم؟

پارت آماده نداریم

از طرفی هم پارتا طولانیَن

دیشب هم یه رمان pdf رو شروع کردم برادرانه بود و تا ساعت 6:40 دقیقه صبح داشتم میخوندم 

ساعت ده بیدار شدم و دوباره ادامشو خوندم تا همین الآن تمومش کردم 

به شدت خسته شدم و حالا گشادیم میکنه پارت بزارم

صبح بزارم؟

راضی هستین؟

#انوشه

 شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۹  11:44  F,A,Y
 

بچه هااااااااا

سریع بزنید روی لینک زیر

به ماکان رای بدید یهویی محسن ابراهیم زاده افتاد جلو

رای به ماکان

روی "رای به ماکان" کلیک کنید

 چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۹  13:58  F,A,Y
پارت دوم فصل دوم
 

[تاوان عشق]

*فصل دوم*

part 2

"رهام" 

همونطور که موهام رو خشک میکردم از حموم اومدم بیرون که رکسانا رو به روم ظاهر شد و با چشای گرد شده پرسید:

$حموم بودی؟ مگه صبح زود قبل از اینکه بری استودیو نرفتی حمام؟ 

بله رفتم ولی پسر جنابعالی گُلبارونم کرد 

$بابا تو چقدر وسواس داری. بچه ی بی زبون پوشَک داشت. حتی شلوار خودش هم کثیف نشد. اون کقت تو رفتی حمام؟ آخرش همین وسواسِت کار دستت میده 

اینو گفت و رفت داخل آشپزخونه. اینقدر خوابم میومد که حد نداشت. از بی خوابی کم کم داشتم سردرد میگرفتم. نگاهی به ساعت کردم. عصر بود. هنوز مونده تا امیر اینا بیان؛ منم وقت دارم یه چُرت کوچولو بزنم. از پله ها پایین اومدم و به سمت کاناپه رفتم که دیدم رادان روی کاناپه دراز کشیده و داره با عروسک خرگوشش بازی میکنه.

رفتم کنارش نشستم. با دیدنِ من نیشاش باز شد. البته نیش که نه فقط دوتا دندون پایین داشت که خیلی کوچیک بودن. خندشنمک روی زخمم بود. سرمو جلو بُردم و لُپ تُپلش رو گاز زدم. صدای جیغ و گریه اش بلند شد و مثل ابر بهار، اشک تمساح میریخت. صدای رکسانا بلند شد:

$این بچه آروم بود. دوباره چیکارش کردی رهام؟ 

سریع گفتم:

هیچی هیچی 

روی کاناپه دراز کشیدم و رادان رو بغل کردم و چسبوندمش به سینم که کاملاً توی آغوشم گُم شد و هیچی ازش پیدا نبود. کم کم چشام سنگین شد و خوابم بُرد... 

 

"امیر" 

توی ماشین بودیم و داشتیم میرفتیم خونه ی رهام اینا. صدای آتوسا بلند شد که رو به عسل که داشت صندلیه عقب ورجه وورجه میکرد گفت:

&بهت میگم بشین عسل  

رو کرد به من و گفت:

&انگار چندساله نرفته. بابا همین پریشب هممون باهم رفته بودیم بیرون 

از آینه ی ماشین به عسل نگاه کردم. دست میزد و حرکات موزون در میاورد و می پرید. با صدای بلندی گفت:

عسل: دالیم میلیم خونه ی عمو لهام. من میلم پیش لادان. با عمو لهام باسی میکنم. میلم پیش خاله لکسانا 

سری از روی تاسف تکون دادم و حواسمو به رانندگیم دادم که یه نفر از پشت دستاشو قفل گردنم کرد. بلافاصله صدای عسل اومد:

عسل:بابایی من میخوام شب اونجا بمونم 

@نمیشه

عسل:میشه

@نمیشه

عسل:میشه

&نه عسل نمیشه

عسل:شِلا نمیشه؟

@شب من بدون عسلم نمیخوابم

عسل:خب تو لو هم میالیم

&من چی؟

عسل:خب مانی لو هم میالیم

@نمیشه که هممون بریم اونجا بخوابیم

عسل:شِلا میشه. هَل وقت نیخوایم بلگلدیم همیشه عمو لهام میگه بمونیم بلی شما گبول نمیکنین

&اون داره تعارف میکنی

عسل:تالف یعنی شی؟

&تعارف یعنی...اِممم...مثلاً...نه نه...اصلاً تو نمیخواد بدونی یعنی چی 

عسل:من نمیدونم میخوام اونژا بمونم 

با رسیدن جلوی در خونه ی رهام گفتم:

@باشه حالا ببینیم چی میشه 

از ماشین پیاده شدیم و دست عسل رو گرفتم. آتوسا آیفون رو زد که در با صدای تیک ضعیفی باز شد.  وارد حیاط شدیم و درو پشت سرمون بستیم که همون لحظه رهام در ورودیه خونه رو باز کرد و اومد بیرون. بلافاصه عسل دستشو از دستم بیرون کشید و دوید سمت رهام و داد زد:

عسل: سلااااااام عمو لهااااااام 

رهام که عسل رو دید؛ مسیرشو تغییر داد و شروع کرد به دویدن و عسل هم دنبالش

عسل: عمو لهام میخوام بیام بگلت بایسا. شِلا فلال میکنی؟ 

رهام هیچی نگفت و رفت پُشت ردیف درختایی که دو طرف حیاط بودن؛ قایم شد. عسل رفت سمت درختا و گفت:

عسل: عمو لهام کژا لفتی؟ بابایی عمو لهام کژا لفت؟ 

شونه ای به علامت ندونستن بالا انداختم که آتوسا گفت:

&رفت اونجا 

و دقیقا به سمت مخالف رهام اشاره کرد. عسل به اون سمت درختا رفت که رهام دوید و از پُشت بغلش کرد که عسل یه حیغ فرابنفش کشید. رهام، عسل رو انداخت رو کولش و همونطور که به سمت ما میومدن باهم مکالمه میکردن:

کی بود اون شب سوییچ منو دزدید؟ 

عسل: نمیدونم🤷‍♀️ 

که تو نمیدونی آره؟ 

عسل:مگه سوییشِت گُم شده؟🤔 

عسل بانو تلافی میکنم 

رسیدن به ما. رهام، عسل رو گذاشت پایین و با نیش باز گفت:

سلام خدمت داداش و زن داداشِ عزیزم.بفرمایید تو. دَم در بَده! 

آتوسا خواست چیزی بگه که عسل پایین مانتوشو کشید و گفت:

عسل: مانی یه لحظه بگلم کن 

آتوسا عسل رو بغل کرد و رهام خواست چیزی بگه که عسل از بغلِ آتوسا، شیرجه زد روی کمر رهام و همونطور که با دستش به کمر رهام ضربه میزد گفت:

عسل: بلووو بلووو عمو لهام. هِیَه 

رهام خندید و گفت:

تو زندگیمون اسب نشده بودیم که به لطف عسل بانو اسب هم شدیم 

عسل دستشو آروم گذاشت روی موهاش رهام و گفت:

عسل: عمو لهام یا میلی یا موهاتو خلاب میکنم 

چشم چشم الآن حرکت میکنیم بانو. یکککک دوووو سههههههه... 

و دویدن و رفتن داخل خونه. هووفی کشیدم و به آتوسا تعارف کردم که اول اون بره داخل که بدونِ ذره ای تعارف وارد شد. احساس کردم غرورم پودرررر شد😐مظلووووم امییییر. بیخیال بابایی گفتم و وارد خونه شدم. رکسانا بهم خوش آمد گفت و تعارف کرد بشینم. آتوسا هم پُشت سر رکسانا، با هم وارد آشپزخونه شدن. رهام و عسل هم از یکی از اتاقا بیرون اومدن و عسل دوید سمت آشپزخونه. خواستم بشینم که یهو کمرم گرفت و از درد، آخِ ریزی از دهنم خارج شد که از چشم رهام دور نموند. با عجله به سمتم اومد و گفت:

چیشد؟ 

@آخ آخ هیچی 

مُشتی حواله ی بازوم کرد و گفت:

خب روانی بگو چه مرگت شد 

همونطور که با احتیاط روی مبل مینشستم گفتم:

@قربونت منم دوسِت دارم. خجالتم نده دیگه..شرمنده میکنی 

رهام هم کنارم نشست و گفت:

اختیار داری، خوبی از خودته 

پُشت چشمی واسش نازک کردم که هیچی نگفت و سکوت کرد. اِ چرا یهویی رفت تو فاز دپ؟ نکنه ناراحت شد؟ نه باو رهام که به خاطر این شوخیا ناراحت نمیشه 

@عسل پرید روی کمرم از همون موقع درد میکنه 

آهانی گفت و به رو به روش خیره شد. رو بهش گفتم:

@چیزی شده؟ 

بدونِ اینکه نگاهشو از زمین بگیره؛ با قیافه ی کلافه ای گفت:

بردیا رو یادت میاد؟ 

ادامه دارد...

#تاوان_عشق 

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا 


آخِییییییییییش😤 

بالأخره نوشتمش😓

چه شانسی دارید دفعه ی سوم پاک نشد🤲

دوبار نوشتمش؛ هر دوبار پاک شد😭

خیلی حس بَدیهههه😭

گریم گرفته بود واقعا😭😐

بیخیال بالأخره گذشت...😪

و اما این پاررررررررت...😈

چطور بود؟ دوست داشتید؟💝

یکم خماری هم چاشنیه این پارت کردیم😉😂

به نظرتون چیشده؟ مربوط به بردیاست؟🤔

منتظر کامنتاتون هستییییییم💜

اینقدر خوشحالم که حد نداره🥳

امروز قراره با فاطمه و یکتا و دوتا دیگه از دوستامون بریم بیرون🤫

بعد از یک سال میخوام ببینمشون از نزدیک😍

حسابی دلم براشون تنگ شده🙃

شما هم یک ساله دوستاتونو ندیدید؟😔 

مثل من دلتون براشون تنگ شده؟😕

شاید جواب کامنتاتونو عصر نتونم بدم یا شاید هم بشینیم کنار هم و با هم جواب کامنتاتونو بدیم😉

نظر فراموش نشه❤

بی حد و اندازه دوستون داریم🧡

شمس باشید،خدایا شکرت💔

 سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۹  10:35  F,A,Y
 

بچه ها اعصابم خط خطیههههه😬

دوبار پارت رو نوشتم هر دوبار پاک شد🥺

میخوام بشینم از ته دلم گریه کنممممم😭

دووووو بااااااار نوشتمش هر دوبار پاک شد😭

دیگه نمیکِشم😭

انگار صلاح نیست من این پارت رو بنویسم😭

خداااااااا😭

برم برای بار سوم بنویسمش ببینم پاک میشه آیا😭

ایندفعه مینویسمش..شانسِ خودتون. اگه پاک شد که پارت رو فردا میزارم

اگه هم نشد که میزارمش براتون

دیگه شانسِ خودتونه🤷‍♀️

 سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۹  9:43  F,A,Y
 

سلاااااااااااااام❣

چطورید عشقای خودم؟!❤

بچه ها من چند روز نبودم، یعنی در کل خونه نبودم و اونجا نت نبود که بیام کامنتاتون رو بخونم💙

کامنتاتون جمع شده یکم زیاد شده تا فردا چندتا چندتا جواب میدم🧡 

البته بگم بیشترشون رو خوندم ولی جواب ندادم💜

اینقدر عشقین که تا چند لحظه با خوندنِ کامنتاتون سنگ کوب کردم😅😍

نمیدونید چقدر حالمون خوب میشه وقتی که کامنتاتون رو میخونیم🥰 

فردااااااااااااا🤩

چه خبره؟😉

مگه خبری هم هست؟🤔

من که یادم نمیاد فردا خبری باشه🤷‍♀️

شما چی؟🧐

آرهههههههههه💚 

فردا پارت اول فصل دومه🥳

فردا پارت اول رو میزارم💞

دوست دارم با کامنتاتون رکورد بشکونید هااااا💋

خب من برم کارای پارت اول رو بکنم😋

قبلش برم یکتا رو زور کنم پارت جدید جنایت عاشقانه رو تایپ کنه😬🗡

فاطمه هم که سر وقت کارشو تحویل میده، کلاً خنثی ست😂

خیلی دوستون دارم💛

شمس باشید،خدایا شکرت🖤

 شنبه نهم اسفند ۱۳۹۹  19:26  F,A,Y

❤همه ی تیزر ها رو گذاشتم❤

🖤امیدوارم از فصل جدید خوشتون بیاد🖤

🧡متاسفانه الآن آزمون دارم بعدا حتما نظراتتون رو میخونم ببخشید🧡

تیزر ها رو حتما بخونید👇

 دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۹  12:54  F,A,Y
پارت صد و چهاردهم
 

[تاوان عشق]

part 114 

*The last part of the novel Atonement of Love*

*پارت آخر* 

*یک روز بعد* 

"رکسانا" 

روی صندلی نشسته بودم و آتوسا سرشو به شونم تکیه داده بود. دیروز وقتی پلیسا اومدن؛ چندتا دکتر بردیا رو معاینه کردن و گفتن که تموم کرده. آتوسا هم فقط حالش بد شده بود و خداروشکر الآن خوبه. این بچه توی چه اوضاعی اومد وسط زندگیشون. یه دکتر ایرانی هست که از بچگی خارج درس خونده و هر چندماهی یک بار میاد ایران و عمل های خیلی سخت قلب رو انجام میده.

اون دکتر دیروز اومده بود و گفت که میتونه قلب رهام رو بدون گذاشتنِ باتری، درمان کنه. دیشب رهام رو عمل کرد و گفت که همه چیز خوب پیش رفته و فقط باید دعا کنیم دوباره مشکلش برنگرده. الآن ساعت هفت غروبه و رهام هنوز بهوش نیومده و امیر فعلاً پیششه. با صدای آتوسا از فکر بیرون اومدم:

&به نظرت امیر این بچه رو مثل بچه ی خودش میدونه؟ 

$این چه سوالیه؟ خب معلومه که آره. چرا مثل بچه ی خودش ندونه؟ 

&خب بچه ی آرتینه. از خونِ آرتینه 

$این که دلیل نمیشه. تازه ندیدی دیروز دوباره باهم رفیق شده بودن؟ 

&اوهوم شاید حق با توعه 

دوباره به فکر فرو رفتم. معلوم شد که پدر آرتین شریک کامران بوده ولی توی یکی از معاملات پدر آرتین سعی میکنه کامران رو بکشه و خودش پولای معامله رو بالا بکشه که خب کامران میفهمه و زودتر پدر آرتین رو میکشه. به جز پدرش، مادر آرتین که باردار بوده رو هم میکُشه.

اون زمان آرتین یه نوجوان سیزده چهارده ساله بوده و پیش کامران وانمود میکنه که مرگ پدر و مادرش اصلاً براش مهم نیست. کامران هم آرتین رو میاره پیش خودش. بردیا توی کثافت کتریاش از آرتین استفاده میکرده. اون عکس های مرگ مادر آتوسا رو هم آرتین گرفته بوده و نگه داشته بوده که به رهام گفت و فرستادشون برای کامران.

بردیا هر خرابکاری ای میکرده مینداخته تقصیر آرتین و بعد از چندسال آرتین گیر میفته و میفته زندان. بعد از زندان هم وقتی که آزاد میشه عاشق رزانا میشه و به کامران میگه که دیگه پیشش برنمیگرده. از اون به بعد هم دنبال راهی برای انتقام میگرده و وقتی اون قضیه ی  عکسا رو به رهام میگه و به دست کامران میرسونه؛ اینجوری انتقام میگیره. 

با باز شدنِ در اتاقی که رهام توش بود؛ از فکر بیرون اومدم. امیر سرشو بیرون آورد و با ذوق گفت:

@رکسانا، داره بیدار میشه، بدو بیا 

با خوشحالی از جام بلند شدم.  دستمو به شونه ی آتوسا زدم و گفتم:

$آجی همینجا بشین تا من برگردم 

لبخندی زد و گفت:

&سلام برسون 

با خنده باشه ای گفتم و به سمت در رفتم و وارد اتاق شدم. رهام چشاشو باز کرده بود و به اطرافش نگاه میکرد. چندبار پلک زد و متعجب به ما و دیوارای اتاق نگاه میکرد. قیافش خیلی خنده دار شده بود. صورتش کلاً شده بود شبیه علامت سوال"❓". به زور جلوی خودمو گرفتم که نخندم. امیر دستشو جلوی چشای رهام تکون داد و گفت:

@کجا سِیر میکنی داداش؟ 

رهام همینطور هاج و واج نگامون میکرد. بچم هیچی یادش نمیومد. آخه گَلم تو چرا اینقدر خنگی؟ امیر کمی رهام رو برانداز کرد و گفت:

@فکرکنم آرامش قبل از طوفانه 

دیگه  نتونستم خودمو کنترل کنم و پقی زدم زیر خنده. امیر هم با خنده ی من و قیافه ی متعجب رهام، بلند زد زیر خنده. آتوسا وارد اتاق شد و گفت:

&چتونه شماها؟ صداتون کل بیمارستانو برداشته 

چندثانیه رهام رو نگاه کرد و با اشاره بهش گفت:

&این چرا قیافش مثل اسکلا شده؟ 

زدم به بازوش و گفتم:

$دیگه یکم خندیدم پررو نشو هاااا. اسکل تویی با اون شووَرت 

و به امیر اشاره کردم که صدای اعتراضش بلند شد:

@آخه شما دوتا دعواتون شده به من چه ربطی داره؟ دیوار کوتاه تر از من میدا نکردید؟ 

$به من چه به این زنت یه چی بگو 

&دروغ که نمیگم. خدایی قیافش با اُسکلا مو نمیزنه 

$تو چندبار خودِ شخصِ اسکل رو زیارت کردی؟ 

&نمیدونم والا ولی هرچی هست الآن دارم زیارت میکنم 

و به رهام اشاره کرد. 

$اسکل امیره. ببین اسکل مقاره. خیلی بهش میاد 

&نخیر عزیزدلم. اسکل هادیان. این بیشتر میاد 

با صدای یه نفر که گفت:

+دعوا نکنین اصلاً اسکل منم 

سریع به عقب برگشتیم. دکتر خندید و گفت:

+الآن بحثتون شناساییه اسکله؟ بابا اسکل من. خوبه؟ 

لب پایینم رو گزیدم و سرمو پایین انداختم و زدم به بازوی آتوسا که رو به دکتر گفت:

&نه آقای دکتر این چه حرفیه میزنید 

دکتر خندید و به سمت رهام رفت. میخواستم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه بس که خجالت کشیدم. ولی خدایی دکتر پایه ای بود. امیر خندید و رو به دکتر گفت:

@دکتر فکرکنم داداشم حافظشو از دست داده 

آتوسا ادامه داد:

&حالا قیافش مثل مُنگلا شده 

نیشگونی از بازوش گرفتم که سریع و پشت سر هم گفت:

&نه یعنی داداشِ گُله خودمه. اینا هم اثرات داروهاس وگرنه یه ما پروفسوریه واسه خودش 

از حرفش نزدیک بود از خنده غش کنم. وقتی تهدیدش کنی یا کاری کنی که دردش بگیره؛ هر چیزی بگی مثل ربات انجام میده. الآن هم به خاطر پنجه های آتشین من اینو گفت. آی خدا کاش صداشو ضبط کرده بودم هر دقیقه بهش یادآوری میکردم چی گفت😂. دکتر رو به رهام گفت:

+حالتون بهتره آقای هادیان؟ 

رهام اول چندثانیه فقط به ما نگاه میکرد. بعد به خودش اومد و گفت:

..آ..هـ ـا؟.. هـ ـان؟.. آها..نـ ـه..یعـ ـنی..آ.ر.نـ.ـه.. 

یهو شلیک خنده های ما کل اتاق رو لرزوند. خدایا من امروز از دست اینا سر به دشت و بیابون نزارم کاره🤲. دکتر با خنده ی ما خندش گرفت و گفت:

+فکرکنم داروها بیش از حد روش اثر گذاشته 

آتوسا با خنده گفت:

&نه آقای دکتر این بیمارِ ما از همون اولش ضریب هوشیش یکم خیلی پایین بود 

و دوباره زد زیر خنده. امیر خندید و گفت:

@رهام جزو فرار مغز ها شده 

و دوباره شروع کرد به خندیدن. در بین خنده گفت:

@مغزش فرار کرده 

آتوسا با خنده: یعنی میخوای بگی نخبه بوده؟ 

امیر با خنده: حالا نخبه، نخاله فرقی نداره. همین شد که از سربازی معافش کردن 

و بلند زد زیر خنده. در بین خنده به زور و بریده بریده گفتم:

$آقا امیر..شما خودت هم..از سربازی..معاف شدی.. 

هممون از خنده گسسته شده بودیم و رهام بُهت زده نگامون میکرد. دکتر همونطور که از اتاق خارج میشد گفت:

+حالا ولش کنید بیچاره رو. بیاید بیرون تا استراحت کنه ببینیم درست نمیشه 

و از اتاق خارج شد. امیر با خنده زد روی بازوی رهام و گفت:

@داداشِ نخبه ی خودم، تو رو با این درد و غم طاقت فرسا تنها میزاریم. ایشاالله غم آخرت باشه 

برگشتم سمت در تا از اتاق خارج شم که صدای ناله ی امیر که میگفت:

@آخ آخ شیکست. ولش کن توروخدا داداش. دسته هااااا 

رو شنیدم و به عقب برگشتم که دیدم رهام دست امیر رو گرفته و داره میپیچونه. خندیدم و رو به آتوسامیر گفتم:

$حالا بخورید، نوش جونتون 

رهام ابروشو بالا انداخت و همونطور که دست امیر رو آروم میپیچوند گفت:

به کی گفتی نخاله؟ 

@آخ آخ داداش..به خودم گفتم..توروخدا ول کن دستمو..عایی.. 

رهام به من اشاره کرد و گفت:

صداشو ضبط کن 

سریع گوشیمو در آوردم و گرفتم جلوی امیر.  رهام گفت:

بگو کی نخاله ست؟ 

امیر با درد گفت:

@اینجانب..عایی..امیرمقاره اعتراض..یعنی..چیز..اعتراف میکنم که مغزم..عایییی..فرار کرده و به دلیل نخاله..عایی..بودن از سربازی معاف..عایی..شدم 

رهام چشمکی به امیر زد و به آتوسا اشاره کرد و دست امیر رو بیشتر پیچوند که امیر گفت:

@عاااایییی..بله من با خانومِ آتوسا فتوحی فردی..عایی..اسکل میخواهم ازدواج کنـ..عایی..ـنم که در حین اسکل بودن..عایی..منگل هم هستن 

رهام خندید و دست امیر رو ول کرد. منم ضبط رو قطع کردم. به آتوسا کارد میزدی خونش در نمیومد. خدا بهن رحم کنه عای مقاره😂. امیر همونطور که دستشو ماساژ میداد با درد و قیافه ی جمع شده ای گفت:

@اوخ. خدایا مثلا این تازه عمل کرده بعد اینطوری دست منه بیچاره رو میپیچونه. اندازه سه تا خر زور داره😬😢 

رهام چشاش اندازه جغد شد و گفت:

عـــــــــــمـــــــــــل؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

رهام از همون قبلا یه نفر جلوش از عمل جراحی حرف میزد تا چندروز چهرش کاملاً خنثی بود و سرد. حالا اگه بدونه خودش عمل کرده واویلا میشه🤣.  

@تو واقعاً الآن هیچ تغییری رو توی خودت احساس نمیکنی؟ 

رهام اخماشو تو هم کشید و گفت:

موهامو کوتاه کردین؟ 

@وای خدایاااااااا. اللهم الشف کل مریض. بیا میگم نخاله ای میگی نه. هیچ دردی احساس نمیکنی؟ 

رهام یکمی دقت کرد و گفت:

خب احساس میکنم زالو گذاشتین رو قلبم 

آتوسا با این حرف رهام منفجر شد. من که به شخصه داشتم رهام و آتوسا و امیر و هرچی اونجا بود رو گاز میگرفتم. امیر با مُشت دست زد توی پیشونیشو گفت:

@آخه برادرِ من، زالو کجا بود؟ اینا بخیه اَن 

رهام چندثانیه زل زد به امیر. هر لحظه دهنش بیشتر باز میشد. یهو داد زد:

امــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــر 

با دادی که زد نزدیک بود پرده ی گوشم پاره شه. آتوسا با عصبانیت گفت:

&کنارته، صدا میرسه. رو باند پرواز نیستی که😬 

رهام بی توجه به حرف آتوسا به امیر خیره شده بود. هممون یه لحظه ترسیده بودیم. اشک توی چشای رهام جمع شد و روی گونش غلتید. تا حالا اشک رهام رو ندیده بودم. رهام لب زد:

اَ..امـ ـیر تـ ـو داری حـ ـرف میـ ـزنـ ـی؟ 

امیر پشت سرشو خاروند و آروم گفت:

@اوخ اوخ فکرکنم حافظش برگشت 

نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. رهام ناباور لب زد:

امیر خودتی؟ 

امیر قیافه ی جدی ای به خودش گرفت و گفت:

@نه بنده بَدَلشون هستم. ایشون نمیتونن صحبت کنن منو فرستادن 

رهام لبخندی زد و گفت:

مسخره، بیا اینجا ببینم 

و دستاشو برای امیر باز کرد. دستِ آتوسا رو گرفتم و همونطور که از اتاق خارج میشدم گفتم:

$شما رو با عاشقانه هاتون تنها میزاریم. راحت لاو بترکونید اصلا خجالت نکشید 

و از اتاق خارج شدیم. خدایا خودت منو ببخش ولی دارم به امیر حسودی میکنم. اصلاً چرا رهام منو تحویل نگرفت؟ اَه اینا چیه من میگم؟ اون که کل مدت به قول آتوسا داشت مثل اسکلا نگامون میکرد. یعنی حتی یه بغل هم منو نکرد؟

وجدان جووون: توقع داشتی جلوی اون دوتا بغلت کنه؟ 

$حالا بغل نه وای تنها مکالمش با من این بود که صدای امیر رو ضبط کنم 

وجدان جووون: من از طرفش معذرت میخوام که نتونستین جلوی اون دوتا، با هم در مورد زانوی پنگوئن ها صحبت کنین، پوزش🙏 

$به به چشمم روشن. میبینم بی ادب هم شدی. اصلاً به توچه؟ کی از تو نظر خواست؟ گمشو دیگه نبینمت  

وجدان جووون: الآن داری منو میبینی؟ 

$گم میشی یا بیام خفت کنم؟ 

وجدان جووون: باشه باشه حالا چرا رم میکنی؟ 

$گم شوووو 

وجدان جووون: آقا خدافسسسسسسس 

اوووف اینم واسه ما آدم شده😤

ادامه ندارد...😁 

پایان فصل یک

#تاوان_عشق 

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا 


سلام عزیزای دلم💚

اینم از پارت آخر💙

فصل جدید رو از ده اسفند شروع میکنیم🖤

امیدوارم تا اینجا از رمان لذت برده باشید💛

تا زمانی که فصل دوم رو شروع کنیم چندتا از اتفاقات توی فصل بعد رو میزارم براتون🧡

کامنت یادتون نره❤

خیلی دوستون داریم😘

شمس باشید،خدایا شکرت💔

 یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۹  10:5  F,A,Y
پارت صد و سیزدهم
 

[تاوان عشق]

part 113

"رکسانا" 

فرصت جواب دادن نشد و در با صدای مهیبی باز شد. بردیا با دوتا یارو گُنده وارد شدن. یکی از یاروها یه صندلی جلوی بردیا گذاشت و بردیا روش نشست. با خنده رو به رهام گفت:

£میخواستم اینجا باشی و خودت با چشای خودت ببینی که رکسانا مالِ من میشه؛ برای همیشه

رهام از عصبانیت چشاشو روی هم فشرد و گفت:

هیچ گوهی نمیتونی بخوری 

£خیله خب، میبینیم 

رهام پوزخندی زد و با طئنه و تیکه ای که انگار فقط خودش و بردیا میدونستن؛ گفت:

اون موقع میبینیم کامران چطوری میاد سراغت 

بردیا از حرص دندوناشو روی هم سایید و به یکی از یاروها اشاره کرد. یارو با اون یکی گولاخه، به سمت رهام رفتن و دستاشو باز کردن و انداختنش گوشه ی اتاق. رفتن بالای سرش و دو نفری شروع کردن به لگد زدن و کتک زدنِ رهام. گریه ی آتوسا بیشتر شد. طاقت دیدنِ این صحنه رو نداشتم. با صدای بلندی گفتم:

$بردیا ولش کن. جونِ هرکی دوست داری بگو ولش کنن. جونِ من بگو ولش کنن 

بردیا هنوز از حرف رهام حرصی بود. رو به یکی از یاروها دستشو به نشونه ی "بیشتر" بالا انداخت و یاروها بیشتر و محکم تر به رهام لگد میزدن. رهام توی خودش جمع شده بود و دستاشو زانوهاشو سپر صورت و قلبش کرده بود. رو به بردیا گفتم:

$هرکاری بخوای میکنم 

با کمی مکث ادامه دادم:

$باهات ازدواج میکنم 

صدای بلند و درد آلود رهام بلند شد که گفت:

...سـ ـاکـ ـت...شـ ـو...رکـ سـ ـانـ ـا... 

بردیا رو به یاروها گفت:

£مُفت خورا، نگه نون نخوردین؟ محکم تررررر  

یاروها سری تکون دادن و محکم تر و بشتر از قبل به جونِ رهام افتادن. با گریه لب زدم:

$چیکار کنم رهامو ولش کنی؟ 

بردیا همونطور که از جاش بلند میشد گفت:

£خودتو بهم واگذار کن، خودتو در اختیارم قرار بده 

نگاهی به آتوسا که داشت گریه میکرد و رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود انداختم. نگاهی به رهام که دوتا یارو داشتن کتکش میزدن انداختم. آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

$باشه 

بردیا لبخندی از سر رضایت زد و به یاروها اشاره کرد رهام رو ول کنن. یاروها رهام رو ول کردن و رهام شروع کرد به سرفه کردن. بردیا نگاه نفرت انگیزی به رهام انداخت و رو به من گفت:

£خداحافظ تا فردا عشقم 

و همراه با یاروها رفت بیرون. نگاهی به رهام کردم که با چشای به خون نشسته نگام کرد. روشو ازم گرفت و خودشو روی زمین ولو کرد و دستشو روی قفسه ی سینش گذاشت و چشاشو بست. سرمو چرخوندم سمت آتوسا که گریش قطع شده بود انا صدای هق هقش میومد و نفس نفس میزد. خدایا خودت بهمون رحم کن... 

 

"امیر" 

با احساس تشنگی ای که بهم دست چشامو باز کردم. اِ من کِی خوابم بُرد؟ به ساعتم نگاه کردم. اوه پنج صبحه. پس رهامو رکسانا و آتوسا کجان؟ پای راستم رو کمی ماساژ دادم و از جام بلند شدم. اول از همه یه لیوان آب خوردم و به سمت اتاق رهام رفتم که دیدم نیستش. از پله ها بالا رفتم و توی اتاقا رو گشتم انا هیچ خبری نبود. از پله ها پایین اومدم و گوشیمو از روی میز برداشتم و واسش پیام فرستادم:

@کجایی داداش؟ 

گذشت و گذشت اما جواب نداد. شمارشو گرفتم. باید از خودم صدا درمیاوردم و با بدبختی بهش میفهموندم که کجاست. صدای "الو الو" گفتن های زنی منو از فکر بیرون آورد. به سختی از خودم صدا در آوردم:

@..هُـ ـهَـ ـَم 

هرچقدر از خودم صدا درمیاوردم؛ خانمه متوجه نمیشد. در آخر خودش گفت:

سمیرا: تو باید برادرِ رهام باشی درسته؟ 

@..هـ ـوـم 

سمیرا: من سمیرام. مادرِ رکسانا. میتونی بیای اینجا؟ 

چیزی نگفتم و قطع کردم. سریع لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون. سوار ماشین شدم و حرکت کردم به سمت خونه ی مامانِ رکسانا...

....

وارد خونه شدم که مادر رکسانا اومد جلو و گوشیه رهام رو دستم داد. چندبار از خودم صدا در آوردم اما متوجه نمیشد. گوشیمو از جیبم در آوردم و توی یادداشت ها براش نوشتم:

@رکسانا و آتوسا کجان؟ برادرم؟ 

سمیرا: بردیا رکسانا و آتوسا رو همراه خودش بُرد 

@رهام؟ 

هرچقدر بهش میگفتم؛ چیزی از رهام نمیگفت. اینقدر التماسش کردم که آخر یه آدرس داد و گفت رهام رفته اونجا. پیشِ رکسانا و آتوسا. سوار ماشین شدم و حرکت کردم به سمت آدرس...

....

به یه باغ بزرگ رسیدم. ماشین رو کمی دورتر پارک کردم و خودم به سمت خونه باغ رفتم. در نیمه باز بود. سرمو بُردم داخل و اطراف رو دید زدم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست؛ آروم وارد خونه شدم. صدای بلندِ حرف زدنِ بردیا از ته باغ میومد. به ته باغ قدم برداشتم که دیدم جلوی یه در آهنیه بزرگ، یه یارو وایساده. یه گوشه نزدیک اون اتاق ایستادم و سعی کردم تشخیص بدم کی داخل اون اتاقه... 

 

"رکسانا" 

با باز شدنِ در سرمو بالا آوردم که نور به چشام خورد و باعث شد چشام اذیت شن و دوباره ببندمشون. صبح شده بود. بردیا وارد اتاق شد. نگاهی به جسم بی جون رهام کرد و با خنده و تمسخر به یکی از یاروها اشاره کرد. یارو یه سطل آب آورد و همشو یهو خالی کرد روی رهام. رهام چشاشو باز کرد و خودشو بالا کشید. یارو رهامو بلند کرد و به ستون وسط اتاق بست. بردیا پای راستشو روی پای چپش انداخت و گفت:

£بیدارت کردم که خودت با چشای خودت ببینی که رکسانا برای همیشه مالِ من میشه و تو هم هیچ غلطی نمیتونی بکنی 

رهام با بی حالی نیشخندی زد و گفت:

فکرمیکنی کامران بفهمه پسرش معشوقشو کشته؛ زندت میزاره؟ 

بردیا از حرص چشاشو روی هم فشرد و سعی کرد آروم باشه که رهام ادامه داد:

نظرت چیه جناب آقای سهیل فتوحی؟ 

بردیا با پاهاش روی زمین ضرب گرفت و مدام دندوناشو روی میکشید که رهام باز هم ادامه داد:

فرزندِ افشار فتوحی...! 

با این حرفِ رهام منو آتوسا جا خوردیم. بردیا با عصبانیت از جاش بلند شد و لگدی به رهام زد و گفت:

£خفههه شوووو 

یادمه که آتوسا گفت عمو افشین(بابای آتوسا) به آتوسا گفته که آتوسا یه عمو هم داره که اسمش افشاره ولی آمریکا زندگی میکنن و از قدیم یه کینه ی خونوادگی دارن و حالا ارتباطی باهم ندارن. آتوسا با بهت و چشای اشکی رهام و بردیا رو نگاه میکرد که رهام رو به آتوسا گفت:

یه دختر خوشکل بود به نام سارا(مامان آتوسا) که به خاطر یه تصادف با یه پسر به نام افشین(بابای آتوسا) آشنا میشه. هردوتاشون دیوانه وار عاشق همدیگ میشن تا اینکه فکر ازدواج به سرشون میزنه. پدر و مادرای هردوشون به این ازدواج راضی بودن. سارا تک فرزند بود و اما افشین یه برادر از خودش بزرگتر داشت به نام افشار که ایران زندگی نمیکرد و کم پیش میومد که همدیگه رو ببینن.

افشار حتی برای عروسیه برادرش هم نیومد و حتی زن داداشش رو ندیده بود. سال ها گذشت و اون دوتا جوون صاحبِ یه دختر به اسم آتوسا شدن. آتوسا یه دختر دوازده ساله بود که برای اولین بار عموش رو دید. افشار از سوئد برگشت و تصمیم گرفت سری به برادرش بزنه و زن داداش و برادر زاده اش رو برای اولین بار ببینه. اما این وسط عشقی شبیه هَوَس به وجود اومد که نباید.

افشار توی نگاه اول عاشق سارا شد. چشمشو به تمام اتفاق های دنیا بسته بود و فقط و فقط یک نفر رو میدید. فردی که حکم زن داداش رو براش داشت. فردی که شوهر داشت و بچه ای دوازده ساله و اما خودِ افشار. یه پسر هجده ساله و زنی به نام مونا. مونا زندگیه خوبی در کنار شوهر و تک پسرش داشت تا اینکه متوجه ی رفتار شوهرش با جاری اش شد. مونا عاشق زندگیش بود.

عاشق شوهرش ولی داشت نابود شدنِ زندگیشو با جشمای خودش میدید و کاری نمیکرد. کم کم دست به خودکشی زد و بارها تک پسرش، سهیل(بردیا)، اونو از کام مرگ نجات داد. سهیل دیگه خسته شده بود. پدرش چشمش به زن عموش بود و مادرش هم شب تا صبح خودشو توی اتاق حبس کرده بود. مادرش چندین بار دست به خودکشی زده بود و دیگه امیدی به زندگی نداشت و پدرش هم که دنیاش شده بود سارا.

افشار حتی از خودکشی های مونا خبر نداشت. کم کم ریشه های سوزانِ انتقام توی وجود سهیل جوونه میزنه. با خودش بلند پروازی های زیادی میکنه. "اگه سارا بمیره بابا برمیگرده به خونه و زندگیش' اگه بابا برگرده مامان هم خوب میشه' اگه مامان خوب شه دوباره زندگیمون سرپا میشه' اگه سارا بمیره بابا به خودش میاد و میاد پیشمون" و صد ها 'اگه' ی دیگه که ثمره ای جز فَوَران یک آتش فشان نداشتن.

بالأخره سهیل دست به انتقام میزنه. افشار هم چون عاشقِ سارا بوده؛ قسم میخوره که تا لحظه ای که زنده ست قاتل سارا، هرکس که باشه رو بکُشه  

پوزخندی زد و با نیم نگاهی به بردیا ادامه داد:

نمیفهمه قاتل معشوقش پسرشه 

بردیا پاشو بالا آورد و با پاشنه ی کفشش ضربه ی محکمی به قفسه ی سینه ی رهام زد که احساس کردم نفسش قطع شد. رو به یاروها داد زد:

£این عوضیو خفش کنینننننن 

یاروها به سمت رهام قدم برداشتن که رهام با صدایی آمیخته با درد گفت:

مدرکاش تا الآن به دست کامران رسیده. خودتم خوب میدونی کامران یه چیزی بگه تا عملیش نکنه ول کن نمیشه 

بردیا رو به یاروها داد زد:

£معطل چی هستین؟ از اینجا ببرینش. خلاصش کنین به درد نخورااااا 

یکی از یاروها گفت:

×کارشو تموم کنیم آقا؟ 

£پس چی؟ دیگه نمیخوام ریختشو ببینم. نمیخوام صدای نحسشو بشنوم 

یاروها چشمی گفتن و رهام رو بلند کردن که رهام گفت:

باشه تو منو میکُشی ولی خودتم زنده نمیمونی. اون بالا میبینمت آقای سهیل فتوحی  

یارو لگدی به رهام زد و با اون یکی هُلش دادن بیرون و از اتاق خارج شدن. نگاهی به آتوسا کردم. هنوز تکی شوک حرفای رهام بود. رو به بردیا گفتم:

$به خدا اگه بلایی سر رهام بیاری خودمو میکُشم 

روی صندلی نشست و گفت:

£متاسفم عشقم، بهشون گفتم کارشو بسازن 

خواستم چیزی بگم که در باز شد و یه یارویی امیر رو آورد داخل... 

 

"امیر" 

پُشت دیوار اتاق ایستاده بودم و به حرفاشون گوش میدادم. باورم نمیشد بردیا پسر عموی واقعیه آتوسا باشه. توی همین فکرا بودم که در باز شد و دوتا یارو رهام رو آوردن بیرون. اولش رهام رو نشناختم؛ بس که صورتش خونی و کبود بود. رهام رو بُردن به سمت دیگه ی باغ.

آروم به سمت اتاقی که رکسانا و آتوسا اونجا بودن قدم برداشتم. پُشت به دیوار وایسادم و گوشیم رو از جیبم در آوردم و شماره ی 110 رو گرفتم که یه مَرد جواب داد اما من نمیتونستم صحبت کنم. چندبار سعیِ خودمو کردم و چندتا صدای مزخرف از خودم در آوردم اما متوجه نمیشد. ناگهان یه یارو از پشت به سمتم اومد و گفت:

+هوییی تو کی هستی؟ داری چه غلطی میکنی اونجا؟ هااا؟ 

خواستم به سمتش برم و صدای نکرشو خفه کنم که یه نفر از پُشت به عقب کشیدتم. تقلایی نکردم و هردوشون منو گرفتن و به همون اتاقی که بقیه اونجا بودن بُردنم. رکسانا و آتوسا رو به یه صندلی بسته بودن. خواستم به سمت آتوسا برم که یارو لگد محکمی به پای راستم زد که افتادم روی زمین و درد بدی توی پام پیچید و مغز و استخونش رو به درد آورد. به زور بلندم کردن و به ستون وسط اتاق بستنم. بردیا که روی صندلی نشسته بود؛ شروع به حرف زدن کرد:

£میدونید؛ گناه من این بود که نمیخواستم مادرم خودکشی کنه و پدرم با یه نفر دیگه ازدواج کنه. و همینطور اینکه عاشقِ خواهر ناتنیم شدم. اینا خواسته های بزرگی نبودن که به هیچکدومشون نرسیدم و حتی دارم تاوانـشو پس میدم ولی... 

حرفش با صدای وحشتناکِ باز شدن در نصفه موند. مَرد مُسنی که حدس میزدم کامران باشه با چندتا از نوچه هاش وارد شدن. کامران پُشت سر بردیا ایستاد و با تاسف گفت:

کامران: تو سارا رو کُشتی؟تو؟ پسر من؟ من داشتم تو آستینم مار پرورش میدادم و خودم خبر نداشتم؟ 

بعد دوتا عکس انداخت جلوی پای بردیا. به عکسا نگاه کردم. یه عکس که مادر آتوسا روی زمین زانو زده بود و سرش به عقب کشیده شده بود و گردنشو با دستاش گرفته بود و بردیا یه طناب انداخته بود دور گردنش و داشت فشار میداد. یه عکس دیگه که جسم بی جون مادر آتوسا رو به نمایش میگذاشت. من از دیدنِ این عکسا ترسیدم دیگه چه برسه به آتوسا. کامران تفنگ یکی از نوچه هاشو گرفت و پشت گردن بردیا گذاشت و گفت:

کامران: به شَرَفَم قسم خوردم که قاتل سارا رو زنده نزارم. احساس حقارت میکنم وقتی همچین پسری بزرگ کردم که به پدرش نارو میزنه 

و صدای شلیک تیر. چشامو بستم تا چیزی نبینم.  صدای شلیک گلوله با جیغ رکسانا و آتوسا آمیخته شد. چشامو باز کردم که دیدم بردیا افتاده جلوی پای رکسانا و غرق در خونه. به زور رو به رکسانا گفت:

£..برای..آخریـ ـن..بار..بهـ ـم..بـ ـگو..دوسـ ـم..داری..حسـ ـرت..بـ ـه..دلـ ـم..نـ ـزار.. 

رکسانا چیزی نگفت و فقط گریه میکرد. یه لحظه دلم برای بردیا سوخت اما با حرفی که زد؛ صد بار آرزوی مرگشو کردم. خندید و با خنده گفت:

£..خوشـ ـحالم..که..گـ ـفتـ ـم..اون..رهـ ـامه..عوضـ ـی..رو..بکُـ ـشـ ـن.. 

رکسانا در حین گریه داد زد:

$ازت متنفرم بردیااااااا 

بردیا هم کم کم بیهوش شد. نگاهم رفت سمت آتوسا بیحال، سرش افتاده بود روی شونه ی رکسانا و رکسانا هم گریه میکرد. میخواستم برم پیش آتوسا اما بسته بودنم به ستون. کامران بردیا رو به پشت روی زمین خوابوند که همون لحظه صدای بلندگویی توی گوشمون پیچید:

+بهتون اخطار میدم هیچ کاری نکنید. دستاتونو بزارید روی سرتون و آرون از اونجا بیاید بیرون. خونه تحت محاصره ی پلیسه... 

کامران سریع بردیا رو ول کرد و به سمت در رفت. نوچه هاش بی توجه به اینکه کامران رئیسشونه، برای نجات جونشون هرکدوم به یه سمت فرار کردن که همشون، حتی کامران اسیر نیروهای پلیس شدن. طولی نکشید دوتا خانم با لباس پزشکی اومدن داخل و به سمت آتوسا رفتن. دونفر هم دست و پای منو رکسانا رو باز کردن. در تعجب بودم که کی به پلیس خبر داده که این سوالِ ذهنم، با دیدنِ مادر رکسانا رفع شد. به سمت اون آتوسا رفتم و روبه اون خانمه دستامو به حالت(چطوره) تکون دادم که گفت:

+شوک یا ترس و استرس بدی بهشون وارد شده؟ 

سری به نشونه ی آره تکون دادم که گفت: 

+باردار هستن؟ 

کلافه سری به علامت آره تکون دادم که گفت:

+نگران نباشید. احتمالا به دلیل شوک و ضعف حالشون بد شده 

مَردی با لباس نظامی به سمتم اومد و گفت:

÷کسِ دیگه ای باهاتون نیست؟ 

تازه یادِ رهام افتادم. مونده بودم چطوری با پلیسه حرف بزنم و حالش کنم که رهام هم هست که همون لحظه رکسانا به سمتمون اومد و گفت:

$یه نفر دیگه هم هست. باید پیداش کنیم توروخدا سریعتر 

با یادآوریه حرف بردیا که گفت رهامو میکُشه سریع از اتاق خارج شدم. تا جایی که یادم میومد؛ اون موقع که پُشت دیوار قایم شده بودم؛ رهام رو به سمت اون انباریه بُردن، اون سمت باغ. به خاطر درد شدید پام لنگ لنگان به سمت انباری که اونجا بود رفتم. درو باز کردم. یه اتاق بزرگ و تاریک بیشتر شبیه یه زیرزمینِ بزرگ بود. چند قدم به جلو برداشتم که احساس کردم زیر یه پام خالی شد.

پای سالمم بین زمین و هوا بود و نمیتونستم وزنمو با اون پام تحمل کنم و پرت شدم پایین. بیشتر شبیه یه سکوی بلند بود. یه چیز درد آورد به کمَرم خورد اما بقیه ی جاهای بدنم درد نگرفت و زیرم یه چیز نرم بود. کمی خودمو تکون دادم و عقب کشیدم که با دیدنِ رهام، که همون جسم زیرم بود؛ هنگ کردم. سریع روی صورتش خم شدم و گفتم:

@رهام؟ داداش؟ خوبی؟ الووو؟؟؟ 

آروم چندتا سیلی توی گوشش زدم و صداش کردم اما دریغ از کوچک ترین جوابی. بیخیال تکون دادن  رهام شدم و سعی کردم صدایی از خودم در بیارم و بقیه ی رو از وجودِ ما، اینجا آگاه کنم اما مگه صدایی ازم درمیاد؟ هرچقدر تلاش میکردم کسی متوجه نمیشد. از ناتوانیه خودم اشک توی چشام حلقه زد. یعنی حتی عُرضه ندارم خودمو داداشمو نجات بدم. خدایا خودت کمکم کن. نفس عمیقی کشیدم و تمام زورمو توی صدام ریختم و فریاد زدم:

@..ر هـ ـاـم.. 

با شنیدنِ صدام، چندنفر به سمت سکو اومدن. و یه نردبون گذاشتن و پایین اومدن. رکسانا از نردبون پایین اومد و رو به روم زانو زد و با چشای اشکی، ناباور نگام کرد و لبخندی زد و گفت: 

$تـ تـو حرف زدی امیییییییر  

خودمم باورم نمیشد. خدایا چطوری ازت تشکر کنم؟!؟! بلافاصله گفتم:

@..خـ ـدایا شکـ ـرت ، خـ ـدایا خیـ ـلی دوسـ ـت دارم.. 

ادامه دارد...

#تاوان_عشق 

به قلم فاطمه ، انوشه ، یکتا 


سلام عزیزای دلم

اینم از پارت صد و سیزدهم

یک پارت دیگه تا آخر فصل دوم رمان مونده😯

فکرکنم با خوندن این پارت خیلی خوشحال شید😅

بلایی که همتون میخواستید سر بردیا بیارید رو ما از طرف همتون سرش خالی کردیم😂

پارت خیلی طولانی ای بود🥰 

پس واسه نظراتش کم نزارید😘

پارت بعد رو هم یکشنبه میزاریم😋

و از دهم اسفند پارت یک فصل دوم رو خواهیم گذاشت😉

دیروز هم داربی به هممون خیلی خوش گذشت😎

اونجا که امیر مصدوم شد رفت کنار زمین، واقعا حلی رهام خالی بود که ببینه پای داداشش چیشده و کمکش میکرد بلند شه از روی زمین🥺

یا وقتی که گُل زد؛ همه بغلش کردن به جز داداشش🥺

جای رهامشتونم خیلی خالی بود و امیرشتونم که ترکوند🤩

اما امشب با آهنگ من بد تو خوب کُل گروه میترکونن😍

من متاسفانه الآن خونه نیستم کامنتای پارت قبلتون رو وقت کنم حتما میخونم و پاسخ میدم عشقا❤

دوستون دارییییییییم🖤

شمس باشید،خدایا شکرت💔

 جمعه یکم اسفند ۱۳۹۹  15:45  F,A,Y
فروردین ۱۴۰۲
اسفند ۱۴۰۰
آبان ۱۴۰۰
اردیبهشت ۱۴۰۰
فروردین ۱۴۰۰
اسفند ۱۳۹۹
بهمن ۱۳۹۹
دی ۱۳۹۹
آذر ۱۳۹۹
آبان ۱۳۹۹
مهر ۱۳۹۹
شهریور ۱۳۹۹
مرداد ۱۳۹۹
 16 (1)
 پست ثابت (1)
 شخصیت ها (1)
 عکس شخصیت ها (1)
 تاوان عشق (1)
 پارت 1 (1)
 پارت 2 (1)
 پارت 3 (1)
 پارت 7 (1)
 پارت 31 (1)
 پارت 70 (1)
 پارت 26 (1)
 پارت 27 (1)
 پارت 5 (1)
 پارت 6 (1)
 پارت 8 (1)
 پارت 9 (1)
 پارت 10 (1)
 پارت 11 (1)
 پارت 12 (1)
 پارت 13 (1)
 پارت 14 (1)
 پارت 15 (1)
 پارت 18 (1)
 پارت 19 (1)
 پارت 20 (1)
 پارت 21 (1)
 پارت 23 (1)
 پارت 22 (1)
 پارت 24 (1)
 پارت 25 (1)
 پارت 28 (1)
 پارت 29 (1)
 پارت 17 (1)
 پارت 30 (1)
 پارت 32 (1)
 پارت 33 (1)
 پارت 34 (1)
 پارت 35 (1)
 پارت 36 (1)
 پارت 37 (1)
 پارت 38 (1)
 پارت 39 (1)
 پارت 4 (1)
 پارت 44 (1)
 پارت 45 (1)
 پارت 46 (1)
 پارت 47 (1)
 پارت 48 (1)
 پارت 49 (1)
 پارت 50 (1)
 پارت 51 (1)
 پارت 52 (1)
 پارت 53 (1)
 پارت 54 (1)
 پارت 55 (1)
 پارت 56 (1)
 پارت 57 (1)
 پارت 58 (1)
 پارت 59 (1)
 پارت 60 (1)
 پارت 61 (1)
 پارت 62 (1)
 پارت 63 (1)
 پارت 64 (1)
 پارت 65 (1)
 پارت 66 (1)
 پارت 68 (1)
 پارت 69 (1)
 پارت 41 (1)
 پارت 42 (1)
 پارت 43 (1)
 پارت 71 (1)
 پارت 72 (1)
 پارت 40 (1)
 پارت 74 (1)
 پارت 75 (1)
 پارت 76 (1)
 پارت 77 (1)
 پارت 80 (1)
 پارت 82 (1)
 پارت 83 (1)
 پارت 86 (1)
 پارت 67 (1)
 پارت 87 (1)
 پارت 79 (1)
 پارت 78 (1)
 پارت 73 (1)
 پارت 81 (1)
 پارت 84 (1)
 پارت 85 (1)
 پارت 88 (1)
 پارت 89 (1)
 پارت 90 (1)
 پارت 91 (1)
 پارت 92 (1)
 پارت 93 (1)
 پارت 94 (1)
 بن_بست (1)
 پارت 95 (1)
 فال ماکانی (1)
 پارت 96 (1)
 پارت 97 (1)
 پارت 98 (1)
 پارت 100 (1)
 پارت 101 (1)
 پارت 102 (1)
 پارت 103 (1)
 پارت 104 (1)
 پارت 105 (1)
 سوپرایز جنایت (1)
 پارت 106 (1)
 پارت 107 (1)
 پارت 108 (1)
 پارت 109 (1)
 پارت 110 (1)
 پارت 111 (1)
 پارت 112 (1)
 پارت 113 (1)
 پارت 114 (1)
 پارت 2_فصل 2 (1)
 رمان برادر گُمشده (1)
 برادرِ گُمشده (1)
❤😍جنایت عاشقانه⭐خودمون⭐❤
😍رمان نفس (الگا جون)😍
😍رمان عروس تاریکی (نازنین جون)😍
😍رمان ققنوس😍
😍رمان دلبرک ارباب (نازنین جون)😍
😍رمان کوری (بهارجون)😍
😍رمان نجوا کن عاشقم (ملیکا جون)😍
😍رمان ساعت عاشقی (ملینا جون)😍
😍رمان بارون (کاترینا جون)😍
😍رمان بی قرارتم (زهرا جون)😍
😍رمان زیبای لجباز (نازی جون)😍
😍رمان عشق نهفته (ترمه جون)😍
😍رمان گره😍
😍رمان محکوم عاشقی (نفس جون)😍
😍وب کوه یخ (نگار جون)😍
😍رمان آسمان عاشقی (نگار، آرام، کیمیا جون)😍
😍رمان سوز عشق (سارا و ملیکا جون)😍
😍رمان قُد بازی (برکه جون)😍
😍رمان مرسی که هستی (مگا ریحون جون)😍
😍رمان چراغونی (مگا ریحون جون)😍
😍رمان سغوت (دلی جون)😍
😍رفته بی برگشت ( (zizi ، zah(r.a جون)😍
😍رمان پروژه ی تصادفی (M & H جون)😍
😍رمان کارما (ماهرو و آرام جون)😍
😍رمان آسمان عاشقی فصل دوم😍
😍رمان حس خوب عاشقی (مگاریحون و کیمی جون)😍
😍رمان رادیکال عشق (Yalldwجون)😍
😍رمان دلداده (ح.صآد جون)😍
😍رمان بذرعشق (مـبـیـنــªمـیـر جون)😍
😍وب رزا جون😍
😍رمان یاسینی عاشق خجالتی (آرام جون)😍
❤رمان ماکانی برادرانه گره کور⭐خودمون⭐❤
😍رمان ماکانی (آیلین جون)😍
😍رمان آتا اشرافی معکوس(صبا جون)😍
کلیه حقوق و امتیازات این سایت متعلق به تاوان عشق می باشد .